صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 91 - حکایت در ادب و عزّت نگاهداشتن در حضرت باری فرماید

بخش 91 - حکایت در ادب و عزّت نگاهداشتن در حضرت باری فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

حقیقت چون ز عزت دم نهانی

ز دید اینجا کمال جاودانی

22

مر ایشان گشت حاصل در یکی باز

یقین دیدند هم انجام و آغاز

33

در این دم چو تو در عزت درآئی

حقیقت این گره را برگشائی

44

یقین از عزت اینجا راز بین تو

یقین هم جان جان را بازبین تو

55

ترا جانان نموده روی بنگر

بجز نور حق از هر سوی منگر

66

عیان ذرّات اینجا هست اظهار

ز چشم تو عیانی ناپدیدار

77

عیان ذات اینجا آشکارست

اگر دانی همه دیدار یارست

88

عیان ذات بنگر در دل و جان

که از ذرّات آمد جمله پنهان

99

طلبکارند و تو این سر ببینی

ز من دریاب اگر صاحب یقینی

1010

از این صورت گذر میکن دمادم

حقیقت صبر میکن بر دو عالم

1111

درون خویش بنگر بین تو هم او

اگر بینی چنین دانَمت نیکو

1212

دو عالم در تو و تو دردو عالم

ترا مخفی است اسرار اندر این دم

1313

دو عالم در تو و تو از دو بینی

ز من دریاب اگر صاحب یقینی

1414

دو عالم آن زمان بینی تو در خَود

که یکسانت نماید نیک با بد

1515

دو عالم آن زمان یکسان به بینی

که خود پیدا و هم پنهان به بینی

1616

بهر اندیشه کاینجاگه تو کردی

رهی در سوی آن حضرت ببردی

1717

ره آسانست لیکن بی تو دشوار

بکردستی در اینجاگه بیکبار

1818

ره آسانست دشواری هم از تست

رها کن صورت و در راه او جست

1919

چو مردان باش و دم از لامکان زن

که این دم میزنند اینجای مر زن

2020

زنان راه تو مردان بیابند

چنان قربی که مر ایشان نیابند

2121

زنان راه او را خاک شو تو

حقیقت از تمامت پاک شو تو

2222

ز آلایش برون آی و دم یار

بپاکی زن اگر هستی خبردار

2323

بپاکی راه حق بیشک توان یافت

بپاکی در مقام جان جان یافت

2424

بپاکی میتوانی یافت حق تو

ز مردان اندر اینجاگه سبق تو

2525

بپاکی میتوانی گر بری راه

یقین اینجایگه تاحضرت شاه

2626

بپاکی روی او دانی توان یافت

که نتوان روی او هر ناتوان یافت

2727

بتقوی روی جانان میتوان یافت

مر این دشوار آسان میتوان یافت

2828

بوقتی کین نهادت پاک گردد

یقینت در نهاد خاک گردد

2929

تن و دل پاک دار اندر بر خاک

حقیقت محو گردد تا شود پاک

3030

وگرنه در عیان و زندگانی

یقین میدان که در پاکی بمانی

3131

دو تقوی هست در معنی بگویم

وگر چاره در اینجا من بجویم

3232

ترا این سرّ معنی در نمودار

بس است این گر شوی از جان خبردار

3333

یکی تقوی و ظاهر امر فرمان

که بسپاری حقیقت راه جانان

3434

بتقوی میتوانی یافت این سر

که بیشک انبیا تقوای ظاهر

3535

در اینجاگه نمودند وشدند دوست

بیابد مغز آنگاهی یقین پوست

3636

دم تقوی بباطن گر توانی

بری ره سوی جانان ناگهانی

3737

حقیقت تقوی باطن همی جوی

که ناگاهی بری از وصل او گوی

3838

تو باطن پاک دار و کمترک خور

که ذرّه ناگهان آید سوی خور

3939

تو باطن پاک دارد از هر خیانت

که عرضاً عرضه کردم در امانت

4040

تو باطن پاک دار و دوست دریاب

بمعنی تو توئی دوست دریاب

4141

تو باطن پاک میدار از طبیعت

بتقوی باش درعین شریعت

4242

تو باطن پاک دار و خواب کم کن

حقیقت خورد و خواب خویش کم کن

4343

ز خورد و خواب اینجا تاتوانی

گریزان باش تاگردی معانی

4444

ز خورد و خواب بگذر همچو مردان

ز بیداری نظر کن جان جانان

4545

ز خورد و خواب تو چیزی ندیدی

بجز رنج و غم و گند و پلیدی

4646

ز خورد و خواب تا بودی غمت بود

دریغا خورد و خوابت زودتر بود

4747

ز خورد و خواب دیدی رنج بسیار

غم و اندوه ماندستی گرفتار

4848

ز خورد و خواب مردان در گذشتند

ره جانان بیک ره در نوشتند

4949

ز بی خوابی و کم خواری در اینجا

کشیدند رنج و هم خواری در اینجا

5050

ز بیخوابی جمال یار دیدند

ز کم خواری بکام دل رسیدند

5151

ز بی خوابی نهانشان درگشودند

نگه کردند بیشک دوست دیدند

5252

ز بیخوابی در اینجا قربت دوست

گزیدند و برون رفتند از پوست

5353

ز بی خوابی عیان ذات بیچون

شدند اینجایگه خوش بیچه و چن

5454

ز بیخوابی در اینجا راز مطلق

شدند وآنگهی گفتند اناالحق

5555

اناالحق آن زمان گفتند در ذات

که بیشک جان جان شد جمله ذرّات

5656

اناالحق آن زمان گفتند بیخود

که یکسان گشت جمله نیک با بد

5757

اناالحق آن زمان گفتند در راز

که یکی گشتشان انجام و آغاز

5858

اناالحق آن زمان گفتند با خلق

که فارغ آمدند از دام وز دلق

5959

بدانستند چندی و بگفتند

دَرِ این راز خود با کس نگفتند

6060

بدانستند چندی راز تقلید

ولی شان مینمود این سر توحید

6161

بدانستند چندی سرّ این راز

حجاب انداختند از پیش خود باز

6262

بدانستند چندی در نهانی

غلط کردند بی تو تا ندانی

6363

بدانستند چندی از شنفته

ولی بیدار کی باشد چو خفته

6464

بدانستند چندی در نمودار

شده آگه بکل از سرّ این کار

6565

نهان گفتند با یکدیگر اینجا

که راز پادشه نارند پیدا

6666

نهان گفتند با یکدیگر اینجا

که راز دوست را نارند پیدا

6767

نه هر کس صاحب اسرار باشد

نه هر سر لایق دیدار باشد

6868

بقدر جمله دارم هم بگفتار

بیانها مینمایم اندر اسرار

6969

کسانی کین طلب دارند در دل

که ناگه پی برند این راز مشکل

7070

ببازی نیست بخشایش حقیقت

سپردن بایدت راه شریعت

7171

ره اینجاگه سپاری دوست گردد

حقیقت مغز هم بی پوست گردد

7272

ره جان کن که درجانست جانان

در اینجا جملگی اسرار جویان

7373

وصالش جمله در جان باز دیدند

چو فی الجمله بکام خود رسیدند

7474

در اینجاهیچ و جملهاند سرمست

فتاده از بلندی در سوی پست

7575

نداند اوّل و آخر تمامت

نمودند بازمانده در ملامت

7676

اگرچه بازگوید همچنانست

ولیکن در جنون راز نهان است

7777

بهر نوعی یقین بسیار گویند

همه از دیدن دلدارگویند

7878

ولیکن کس نمیداند یقین راز

که شرحی گویم از انجام و آغاز

7979

همه حیران و گویا در خموشند

چو دیگی اندر این سودا بجوشند

8080

در این سودا فتادستند بسیار

نیامد هیچ اینجایگه پدیدار

8181

که تا برگوید اینجا راز جانان

ببازد اندر اینجا گوهر جان

8282

سر و جان هر دو دربازد بپایش

بیابد ابتدا و انتهایش

8383

سر و جان گر ببازی این بود راز

حجاب افتد ز رویش بیشکی باز

8484

بدانی و بگوئی بعد از این تو

چو بردی ره سوی عین الیقین تو

8585

رهی نابردهٔ در پردهٔ راز

که تا بینی حقیقت ناگهی باز

8686

رخ معشوق تا چندی از این درد

شوی از بود اشیا جملگی فرد

8787

چراگفتار بیهوده درآئی

که در گفتارمانند درائی

8888

چرا گفتار بنمودی تو چندین

از آن داری تو در اسرار حق بین

8989

از آن کین جاتو گفتی پیش هر کس

نمود دوست آخر چند از این بس

9090

بگوی و خوف جان از پیش بردار

بیک ره دل ز جان خویش بردار

9191

به یک ره دل ببر از عالم دون

که تا آخر نماید دور گردون

9292

نخواهد مانددور آفرینش

تو بگشا این زمان اسرار بینش

9393

بیک ره کن مبدّل صورت جان

فنا کن هر دو اندر ذات جانان

9494

نداری هیچ باید اندر این راه

بماندستی چو موری در بن چاه

9595

قدم در راه نه میرو یقین تو

چو مردان باش اینجا پیش بین تو

9696

قدم اینجا نه و این سر تو دریاب

که مقصودت شود حاصل از این باب

9797

از آن درهر چه جوئی میدهندت

یقین میدان که منّت مینهندت

9898

نباشد منّت اینجا هرچه دارند

همه از بهر تو اینجا بکارند

9999

در اینجا هر چه دادند کی ستانند

ازآن می هیچ کس این سر ندانند

100100

که دل باید که با جان همدم راز

بود تا این بیابد بیشکی باز

101101

چو جان و دل ابا هم یار باشند

یقین توحید هم اینجا بباشند

102102

نمود هر دو با رفعت شود باز

بود تا این بیابد بی شکی باز

103103

بوقتی جان شود تن اندر اینجا

که گردد باطنت کلّی مصفّا

104104

بوقتی جان شود جان حقیقت

که بسپارد بکل سرّ شریعت

105105

بوقتی جان شود جانان در این راز

که محو آید ورا انجام و آغاز

106106

بوقتی جان شود جانان در اینجا

که پنهانی شود ناگاه پیدا

107107

بوقتی جان شود جانان یقین دان

که گردد جسم از دیدار پنهان

108108

بوقتی جان شود جانان که بینی

یقین این سر اگر صاحب یقینی

109109

که پنهان گردد این صورت عیانت

شود بیشک حقیقت جان جانت

110110

چو صورت از میان برخواست جانست

پس آنگه دیدن جان جهانست

111111

چوصورت از میان برخواست بیشک

سراسر بینی اینجا در یکی یک

112112

بود یکی شده صورت عیان گم

جهان اندر وی و وی در جهان گم

113113

بسی راهست در گم بودن اینجا

رهی نیکو طلب ای مرد دانا

114114

رهت آخر فنای جاودانست

در آخر کار بی نام ونشانست

115115

در آخر کار بیکاریست تحقیق

نهان گشتن پس آنگه راز توفیق

116116

نهان خواهی شدن ای دل نهانی

نمیدانم ولی دانم که دانی

117117

در آخر رازت اینجاگه نهان است

ترا پیدانمودن جان جانست

118118

در آخر میشوی اینجا فنا تو

که تا یابی یقین دید بقا تو

119119

در آخر میشوی مر ناپدیدار

در آنسو میشوی کلّی پدیدار

120120

در آخر اصل او گر باز جوئی

سزد این سر که با هر کس نگوئی

121121

ولیکن چون کنی در عین گفتار

که حق گویاست اندر کلّ اسرار

122122

چو حق گویاست حق میگوید این راز

بگو تاکه در اینجا بشنود باز

123123

یقین دریاب این اسرار بنگر

نظر کن زود این گفتار بنگر

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

جوابش داد آن دم صاحب راز

که اندر عشق ما میسوز و میساز

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 90 - در جواب دادن حسین منصور بایزید را قدّس اللّه روحهما فرماید

اگلی نظم

یکی شد پیش آن پیر طریقت

بپرسد این سؤالش در حقیقت

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 92 - در سؤال از پیر طریقت درسر نگاهداشتن از خلق و جواب دادن وی سائل را فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور