صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 92 - در سؤال از پیر طریقت درسر نگاهداشتن از خلق و جواب دادن وی سائل را فرماید

بخش 92 - در سؤال از پیر طریقت درسر نگاهداشتن از خلق و جواب دادن وی سائل را فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

یکی شد پیش آن پیر طریقت

بپرسد این سؤالش در حقیقت

22

که ای سکّان دین و شیخ اکبر

نداند هیچ خلقی ازتو بهتر

33

ره شرعت نمودار اناالحق

مراگوئی تو اینجاراز مطلق

44

بگو تا کیست اندر نطق هر کس

سخن گوی این یکی بنگر از این بس

55

جوابش داد آنگه قطب عالم

که حق دان هست گویا اندر این دم

66

خدا گویاست اندر نطق و درجان

درون دل ورا بنگر تو جویان

77

بهر صورت که گفتی سرّ گفتار

یقین اینجاست حق گویا باسرار

88

بدان کاینجاست حق گویا نهانی

چنین پی برتو این سرّ نهانی

99

بدان این راز وانگه کن خموشی

سزد این پند اگر از من نیوشی

1010

بدان و شو خموش و کمترک گوی

وگرنه اندر این میدان شوی گوی

1111

دگر پرسید زو کای صاحب اسرار

جوابم بازده این نکته این بار

1212

مرا این مشکل دیگر نهانست

ترا دانم که این مشکل عیان است

1313

چو گویا حق بود در هر زبان او

کند چیزی که میخواهد بیان او

1414

شنو اینجا که باشد تا بدانم

که من این راز آخر میندانم

1515

بدو گفت این ندانسته تو خود راز

بگفتم جمله اسرارت ز سر باز

1616

تو دانائی دلت گردان چوگویست

شنو بیشک در اینجا که اویست

1717

چو او گوید بهم خود بشنود او

کسی باید که مر کلّی شود او

1818

که تااین راز داند بیشکی حق

شود پس داند او این راز مطلق

1919

چو دانا این بیان گوید در اسرار

بباید گوش جان کردن بناچار

2020

که تا مفهوم این معنی کنی تو

بگو تاچند از این دعوی کنی تو

2121

چو بشناسی که یارت هست گویا

ز نطق جمله اینجاگاه او را

2222

شنو تو گوش کن چون سر بیابی

یقین میدان که این ظاهر بیابی

2323

چو این ظاهر بدیدی تو تمامت

گرفته در همه شور وقیامت

2424

بهر صورت که میآید ترا پیش

نظر کن اندر این معنی بیندیش

2525

همه او را شناس اما بمعنی

مکن با هیچکس اینجا تو دعوی

2626

بدان این و چنان شو گم در این کار

که سرگردان شوی مانند پرگار

2727

بدان این و مگو در پیش هر کس

چو دانستی ترا عین الیقین بس

2828

بدان این و مکن جانا یقین فاش

که ناگاهت شود اینجای اوباش

2929

تو این معنی ندانی تا ندانی

که جمله اوست در راز نهانی

3030

بوقتی این بدانی کز لقا تو

که باشی همچو مردان در بلا تو

3131

بلای قرب کش وین رایگان یاب

در این معنی نمود جان جان یاب

3232

ترا اینجا چنان بنمود رخسار

که تو در خود فتادستی ز پندار

3333

ز پندارت چنان مغرور کرداست

که بیشک او ز خویشت دور کرداست

3434

ترا او دور کرد از خود حقیقت

که نسپردی ورا راه شریعت

3535

بپاکی وصل او اینجا بیابی

یقین میدان که این ظاهر بیابی

3636

بپاکی حاصل است اینجا رخ یار

ولکین این نهان مانده ز اسرار

3737

چو گشتی پاک کلّی در بطونت

خدا بینی حقیقت رهنمونت

3838

چو گشتی پاک در مانندهٔ آب

در آن دم سرّ خود بیشک تو دریاب

3939

جمال یار بیشک هست درما

طلب کن در حقیقت بشنواز ما

4040

تو آبروی خود داری بر او

اگر بینی چنین دانَمْت نیکو

4141

همه درتست پیدا و تو هستی

عیان جمله خود را میپرستی

4242

توئی غافل چرا حیران بمانده

چنین درچرخ سرگردان بمانده

4343

توئی عاشق چنین در عشق خود باز

نمود آید ز عشق خود بخود باز

4444

توئی صادق شده در عین دیدار

شده مر زهد خود اینجا خریدار

4545

تو داری و توئی اینجا یقین است

ولیکن اندر اینجا کفرو دین است

4646

ندانم کفر و رزم و یا رَهِ دین

فرو ماندستم اندر آن و در این

4747

فروماندستم اندر کفر جانان

شدستم در میان خلق پنهان

4848

در این بازار ماندستم عجایب

که هر دم مینمایم این غرایب

4949

چنان بنمایمت هر لحظه خود را

برون آمد ابر رسم خرد را

5050

که تا اینجا کند مر ناگهان گم

مثال قطرهٔ در عین قُلزُم

5151

گهی اینجا کند گه جسم و جانم

گهی بنماید او عین العیانم

5252

گهی اینجا کند مکشوف اسرار

بگوید سر بسر اینجا باسرار

5353

گهی در عین تقلیدم بمانده

گهی دستم ز جان و دل فشانده

5454

گهی در عقلم اندازد بخواری

مرا اینجا کُشد بیشک بزاری

5555

گهی در عین عشقم جان دهد باز

نماید این چنین پنهان دهد باز

5656

گهی بنمایدم روشن چو خورشید

عیان ذات خود گوئی که جاوید

5757

من این سر یافتم ناگه کند گم

مثال قطرهٔ در عین قلزم

5858

نمیدانم نمیبینم به جز یار

بگویم سر که من هستم خبردار

5959

که بیشک رنج بی پایان کشیدم

بجز معنی وصال یار دیدم

6060

بمردم کز دلم آنجا برآید

دمی بیشک دو صد دستان سرآید

6161

دو صد دستان زند بر صد هزاران

مثل بیمثل دارد سرّ جانان

6262

همه از دوست لیکن گرچه مردست

فتاده این دم اینجاگاه فرداست

6363

دم من اندر آن دم دردمی کل

یقین دیدم عیان من آدم کل

6464

حقیقت حق حق اینجا که بر جای

عیان بسپارد آنجائی ابر جای

6565

کسی این ره سپارد در دل اینجا

که بگشاید ز اوّل مشکل اینجا

6666

چو مشل برگشاید از نهانی

بیابد راز اسرار معانی

6767

ره آسان مدان ای مرد صورت

که خواهی کرد هم بیشک ضرورت

6868

ره آسان نیست جمله وصف این ره

بسی کردند هر کس نیست آگه

6969

ره بی ابتدا و انتهایست

در این ره جملگی عین صفایست

7070

کسی کاینجایگه این ره ندیدست

میان جمله مردان ناپدیدست

7171

کسی کاینراه برد و خویش بشناخت

حقیقت جسم و جان در دوست بگداخت

7272

یقین این زاد ره بردار و بشنو

بر این گفتار دیگر زود بگرو

7373

یقین کاین زاد ره عجز است اوّل

که خودبین گردد اندر ره مبدّل

7474

دوم فقر است و نقد جمله اینست

که اندر فقر کل عین الیقین است

7575

سوم تسلیم بودن در فنایش

چهارم نوش کردن مر بلایش

7676

یقین پنجم فنائی بود اللّه

ششم دید یقین مر حضرت شاه

7777

عیان هفتم نمود نور ذاتست

همه شاهان یقین اینجای ماتست

7878

همه مانند شاهان اندر این سرّ

که هرگز مینشد این راز ظاهر

7979

اگر این راز اینجا باز یابند

حقیقت جزو و کل مر خود بیابند

8080

ز خود باشید الّا حق یقین این

بداند صاحب عین الیقین این

8181

همه یک ذات دان اینجا حقیقت

نه کفر است ونه دین ونی طریقت

8282

همه اینجا توانی یافتن باز

ترا این جایگه بشتافتن باز

8383

شدت تا بازیابی قدرت اینجا

کنی یکبارگی درمان تو خود را

8484

در اینجا واصلان چون خود رسیدند

بجز یکی در آن حضرت ندیدند

8585

یکی دیدند اینجا جسم و جان هم

نبود اینجا و آنجا هیچ محرم

8686

همه حق یافتند و هیچ غیری

نبد نی کعبه ماند و هیچ دیری

8787

اگرچه بت پرست عشق آخر

بکرد این راز مر بعضی بظاهر

8888

ندانستند ره اینجا نبردن

حقیقت همچو مردان گوی بردن

8989

بتقلید اندر این ره باز ماندند

یقین در شهوت و در آزماندند

9090

در آخرشان بماند اینجا یقین باز

که تادیدند راز اوّلین باز

9191

چو بگذشتی ز نفست ناگهانی

نماند نفس الّا تو بمانی

9292

چو رفتت نفس جسم آزاد کن زود

مکن بار دگر شیطان تو خوشنود

9393

یقین حق کن تو خوشنودی خدا شو

ز هر عیبی حقیقت تو جدا شو

9494

چنان شو اندر این ره شاد و آزاد

که بینی هر خرابی را تو آباد

9595

چنان آباد کن جانت ز تقوی

که چیزی درنگنجد جز که معنی

9696

چنان آزاد کن جان از بر خویش

که هم بیشک تو باشی رهبر خویش

9797

چنان آزاد کن جان و روانت

که تاوقتی که کل گردی نهانت

9898

شود بیدار و حق باشد یقین هان

بجز این نیست ما نص و برهان

9999

چو حق میخواهد آخر ای دل فرد

در این دم باش دائم صاحب درد

100100

در این سر درد آور پیش زنهار

که دردت خویش بر تا حضرت یار

101101

اگردردست ناگاهان دوایت

کند درمان دردآن جانفزایت

102102

یقین دردست آنگه عیان درمان

یقین جانست آنگه عین جانان

103103

ز درد اینجا یقین جانان بیابی

چو جانان یافتی درمان بیابی

104104

که جان با درد و درمان مینماید

گهی نقصان و گاهی میفزاید

105105

ولیکن این بصورت بازدانی

وگرنه بیشکی تو بازمانی

106106

ز صورت در گذر جان جوی اینجا

که صورت هست همچون گوی اینجا

107107

چنان ماندست سرگردان جانان

که یک لحظه نپردازد ابا جان

108108

نپردازی دمی با جان در اینجا

حقیقت میزند پنهان در اینجا

109109

اگرچه جسم واصل گشت از جان

نمودش جمله حاصل گشت از جان

110110

نمیبیند یکی خود اندر اینجا

که افتادست اندر شور وغوغا

111111

بلا و رنج و محنت یافتست او

بسی در هر صفت بشتافتست او

112112

بلا و رنج دیده بی نهایت

در اینجاگاه وز بی حدّ و غایت

113113

بلا و رنج دید و گنج حاصل

در اینجا کرد بیشک گشت واصل

114114

بخود بنهاده است آنجای صورت

که باید رفت در خاکش ضرورت

115115

ورا جائی است اندر معدن خاک

که در اینجا شود او بیشکی پاک

116116

نمودش شیب خاک آید پدیدار

در اینجا کل شود او ناپدیدار

117117

نهانش واصلی آنجا عیان است

جهانی بیشکی پرترس از آنست

118118

که خوف جان عجب دارند ایشان

از آن اینجا شدند ایشان پریشان

119119

مترس از این اگر تو مرد راهی

در اینجائی تو اسرار الهی

120120

در اینجا سر متاب ای غافل مست

که خواهی با نمود دوست پیوست

121121

وصال خاک اگر اینجا بیابی

ز شادی سوی او هر دم شتابی

122122

وصال اندر دل خاکست بیشک

که اینجا مینماید راز هر یک

123123

کجا اینجاست ظاهر هم مبین تو

کز او پیداست این عین الیقین تو

124124

ز گورستان بدانی جمله مردان

که اندر خاک درگاهند پنهان

125125

همه در خاک درگاهند خفته

همه رخ نزد جانان درنهفته

126126

همه در خاک درگاهند بیچون

یک گشته نهان در هفت گردون

127127

همه در خاک درگاهند ساکن

شدند از نیک و بد اینجای ایمن

128128

همه در خاک درگاهند تحقیق

بدیده روی جانان جمله توفیق

129129

یقین دریافته اینجا نهانی

تو چون ایشان شوی آنگه بدانی

130130

که بیشک آنچه میگفتند ای دوست

بدیدی آخرت هم مغز و هم پوست

131131

یقین شد در وی آخر سرّ جانان

نخواهد دید کس این سر یقین دان

132132

خدا خواهی بُدن در آخر کار

چو اینجا برفتد پرده بیکبار

133133

اگر پرده برافتد باز بینی

حقیقت گمشده مر باز بینی

134134

تو اصلِ اصلِّ کل در خاک بنگر

نظر بگمار و جانان پاک بنگر

135135

وصالت در دل خاکست آخِر

نهان کن زودت این اسرار ظاهر

136136

وصالت در دل خاکست در یاب

اگر مردی بسوی خاک بشتاب

137137

وصالت در دل خاکست ای دل

ترا مقصود درخاکست حاصل

138138

وصالت در دل خاکست بگذار

جهان و برفکن این پنج با چار

139139

سوی این خلوت آی و شاد بگذر

ازاو جانها یقین آباد بنگر

140140

در این خلوت سرا آخر قدم نه

که این سر عاقبت اولی ترا به

141141

که این خلوت سرای عاشقان است

نمدار اندر او عین العیان است

142142

در این خلوت سرای اینجای بیشک

نماید بیشکی دیدار او یک

143143

بود لیکن همه این سر ندانند

که در دیدار او حیران بمانند

144144

یکی بینی در اینجا بی حجب یار

نباشد هیچ جز او لیس فی الدار

145145

نباشد هیچ جز حق اندر اینجا

یقین بشنو تو راز مطلق اینجا

146146

حقیقت چون شدی اندر دل خاک

عیان بینی تو خود را جوهر پاک

147147

ولی گر صاحب آزار بودی

یقین بر آتش و مانند دودی

148148

اگر نیکی تو کردستی در اینجا

حقیقت گوی بردستی در اینجا

149149

عوض اینجاترا آن روشنائی

بود بیشک ابر دید خدائی

150150

یقین چون در دل خاکت نهادند

عیان در حضرت پاک نهادند

151151

تو باشی هیچکس آنجات همراه

نباشد می یقین جز عین اللّه

152152

ترا اوّل قدم این است صورت

اباتست این بیان اینجا ضرورت

153153

چو رفتی ناگهی اندر دل طین

نظر کن درنهادت جمله حق بین

154154

نمییابی تو این سر هیچ اینجا

فتادستی چو نقشی اندر اینجا

155155

ولی آن دم بیابی سرّ جانان

که باشد این صور در خاک پنهان

156156

وصالت آن زمان گردد میسّر

که اجسامت شود اینجا میسّر

157157

وصالت آن زمان بشناس ای دل

که گردد صورتت در زیر گِل حل

158158

چو حل گردد ترا صورت بیکبار

شوی ای نور دل کل ناپدیدار

159159

چو حل گردی و گردی عین فانی

حقیقت این جهان و آن جهانی

160160

ترا پیدا شود اسرار جمله

تو باشی در یقین انوار جمله

161161

یقین دیدار آن دم باز بینی

یکی یابی اگر صاحب یقینی

162162

بجز عین الیقین اینجا مبین تو

اگر هستی چو مردان پیش بین تو

163163

در آخر اینست احوالت بیندیش

حجاب اکنون یقین بردار از پیش

164164

حجاب از پیش بردار این زمان تو

خدا را بین یقین در غیب جان تو

165165

حجاب از پیش بردار و عیان بین

همی گویم ترا در جان جان بین

166166

ولکین این نیابی بی معانی

نشانت میدهم از بی نشانی

167167

زلا مگذر تو تا الّا شوی کل

یقین دیدار جان الّا شوی کل

168168

زلا مگذر یقین دریاب الّا

که الّا بیشکی دیدست یکتا

169169

زلا مگذر که الّا الله یابی

رخ جانان عیان ناگاه یابی

170170

زلا مگذر تو در الّا نظر کن

از این معنی دل خود را خبر کن

171171

زلا مگذر یقین دان لاحقیقت

نظر کن جمله اسرار شریعت

172172

نمود لااله اینجا عیانست

چگویم وصف کین سر بی نشانست

173173

یقین بشناس و میدان ای دل ریش

حقیقت شو تو هم بیگانه از خویش

174174

مجو اینجایگه تو محرم راز

حجاب آخر دمی از خود برانداز

175175

چوخود اینجا نهٔ جز حق یقین نیست

حقیقت حق توئی و کفر و دین نیست

176176

زجام عشق جامی نوش کن تو

دل و جان در یقین بیهوش کن تو

177177

ز جام عشق نوش آن می که مستان

برش هشیار کوبان پا ودستان

178178

می عشق اندر این خمخانهٔ دل

کجا گردد یقین بیشک بحاصل

179179

مئی کن نوش اینجاگه نهانی

که در ساقی ابد حیران بمانی

180180

مئی از دست کس بستان و کن نوش

که جز وی جمله گردانی فراموش

181181

ز بدمستی کنی مانند حلّاج

ز تیر عشق سازی خویش آماج

182182

مکن بدمستی اندر نزد عشاق

تو چون مرغان مزن از خویشتن واق

183183

چو سیمرغی تو اندر قاف معنی

مئی خور این زمان از صاف معنی

184184

در آخر دُردکش از کفر و دین یار

که تا بینی حقیقت لیس فی الدّار

185185

مئی درکش که قوت جسم و جان است

از آن می این زمان ما را نهان است

186186

درون جان و دل رگهاگرفته

همه پنهانیم پیدا گرفته

187187

خروشی میزند در نزد عشاق

از آن مشهور شد در کلّ آفاق

188188

که ازجام وصال شاه خوردست

وز آن اینجایگه او گوی بردست

189189

وصال جان جان از جام دیدم

از آن اینجایگه من کام دیدم

190190

که عزت داشتم اندر درون من

نه بدمستانه بودم جز سکون من

191191

نیاوردم به جز عزّت بر یار

ز عزّت شد مرا جانان پدیدار

192192

ز عزّت گوی بردم در بر خلق

از آن پس آمدم من رهبر خلق

193193

نمودم اینست اینجا یار گفته‌ست

ولیکن این بیان اینجا نهفتست

194194

نمود کُشتن خود فاش کردم

حقیقت نقش خود نقاش کردم

195195

نمود ظاهرم اینجا ببینید

در آخر آنگه او صاحب یقینید

196196

مرا کشتن امید زندگانی است

که در کشتن حیات جاودانی است

197197

بسی پیغمبر اینجا کشته گشتند

میان خاک و خون آغشته گشتند

198198

نمود خویشتن دیدند اینجا

سر خود زود ببریدند اینجا

199199

فنا گشتند بی سر پیش ایشان

حقیقت فاششان شد سرّ جانان

200200

اگر بی سر شوی این راز دانی

از این معنی حقیقت بازدانی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

حقیقت چون ز عزت دم نهانی

ز دید اینجا کمال جاودانی

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 91 - حکایت در ادب و عزّت نگاهداشتن در حضرت باری فرماید

اگلی نظم

یکی منصور را پرسید ناگاه

که ای گشته ز سرّ جمله آگاه

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 93 - سؤال کردن یکی از حسین منصور در دریافتن اسرار کلّ و جواب دادن او مسائل را

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور