صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 92 - در سؤال از پیر طریقت درسر نگاهداشتن از خلق و جواب دادن وی سائل را فرماید

بخش 92 - در سؤال از پیر طریقت درسر نگاهداشتن از خلق و جواب دادن وی سائل را فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

یکی شد پیش آن پیر طریقت

بپرسد این سؤالش در حقیقت

2

که ای سکّان دین و شیخ اکبر

نداند هیچ خلقی ازتو بهتر

3

ره شرعت نمودار اناالحق

مراگوئی تو اینجاراز مطلق

4

بگو تا کیست اندر نطق هر کس

سخن گوی این یکی بنگر از این بس

5

جوابش داد آنگه قطب عالم

که حق دان هست گویا اندر این دم

6

خدا گویاست اندر نطق و درجان

درون دل ورا بنگر تو جویان

7

بهر صورت که گفتی سرّ گفتار

یقین اینجاست حق گویا باسرار

8

بدان کاینجاست حق گویا نهانی

چنین پی برتو این سرّ نهانی

9

بدان این راز وانگه کن خموشی

سزد این پند اگر از من نیوشی

10

بدان و شو خموش و کمترک گوی

وگرنه اندر این میدان شوی گوی

11

دگر پرسید زو کای صاحب اسرار

جوابم بازده این نکته این بار

12

مرا این مشکل دیگر نهانست

ترا دانم که این مشکل عیان است

13

چو گویا حق بود در هر زبان او

کند چیزی که میخواهد بیان او

14

شنو اینجا که باشد تا بدانم

که من این راز آخر میندانم

15

بدو گفت این ندانسته تو خود راز

بگفتم جمله اسرارت ز سر باز

16

تو دانائی دلت گردان چوگویست

شنو بیشک در اینجا که اویست

17

چو او گوید بهم خود بشنود او

کسی باید که مر کلّی شود او

18

که تااین راز داند بیشکی حق

شود پس داند او این راز مطلق

19

چو دانا این بیان گوید در اسرار

بباید گوش جان کردن بناچار

20

که تا مفهوم این معنی کنی تو

بگو تاچند از این دعوی کنی تو

21

چو بشناسی که یارت هست گویا

ز نطق جمله اینجاگاه او را

22

شنو تو گوش کن چون سر بیابی

یقین میدان که این ظاهر بیابی

23

چو این ظاهر بدیدی تو تمامت

گرفته در همه شور وقیامت

24

بهر صورت که میآید ترا پیش

نظر کن اندر این معنی بیندیش

25

همه او را شناس اما بمعنی

مکن با هیچکس اینجا تو دعوی

26

بدان این و چنان شو گم در این کار

که سرگردان شوی مانند پرگار

27

بدان این و مگو در پیش هر کس

چو دانستی ترا عین الیقین بس

28

بدان این و مکن جانا یقین فاش

که ناگاهت شود اینجای اوباش

29

تو این معنی ندانی تا ندانی

که جمله اوست در راز نهانی

30

بوقتی این بدانی کز لقا تو

که باشی همچو مردان در بلا تو

31

بلای قرب کش وین رایگان یاب

در این معنی نمود جان جان یاب

32

ترا اینجا چنان بنمود رخسار

که تو در خود فتادستی ز پندار

33

ز پندارت چنان مغرور کرداست

که بیشک او ز خویشت دور کرداست

34

ترا او دور کرد از خود حقیقت

که نسپردی ورا راه شریعت

35

بپاکی وصل او اینجا بیابی

یقین میدان که این ظاهر بیابی

36

بپاکی حاصل است اینجا رخ یار

ولکین این نهان مانده ز اسرار

37

چو گشتی پاک کلّی در بطونت

خدا بینی حقیقت رهنمونت

38

چو گشتی پاک در مانندهٔ آب

در آن دم سرّ خود بیشک تو دریاب

39

جمال یار بیشک هست درما

طلب کن در حقیقت بشنواز ما

40

تو آبروی خود داری بر او

اگر بینی چنین دانَمْت نیکو

41

همه درتست پیدا و تو هستی

عیان جمله خود را میپرستی

42

توئی غافل چرا حیران بمانده

چنین درچرخ سرگردان بمانده

43

توئی عاشق چنین در عشق خود باز

نمود آید ز عشق خود بخود باز

44

توئی صادق شده در عین دیدار

شده مر زهد خود اینجا خریدار

45

تو داری و توئی اینجا یقین است

ولیکن اندر اینجا کفرو دین است

46

ندانم کفر و رزم و یا رَهِ دین

فرو ماندستم اندر آن و در این

47

فروماندستم اندر کفر جانان

شدستم در میان خلق پنهان

48

در این بازار ماندستم عجایب

که هر دم مینمایم این غرایب

49

چنان بنمایمت هر لحظه خود را

برون آمد ابر رسم خرد را

50

که تا اینجا کند مر ناگهان گم

مثال قطرهٔ در عین قُلزُم

51

گهی اینجا کند گه جسم و جانم

گهی بنماید او عین العیانم

52

گهی اینجا کند مکشوف اسرار

بگوید سر بسر اینجا باسرار

53

گهی در عین تقلیدم بمانده

گهی دستم ز جان و دل فشانده

54

گهی در عقلم اندازد بخواری

مرا اینجا کُشد بیشک بزاری

55

گهی در عین عشقم جان دهد باز

نماید این چنین پنهان دهد باز

56

گهی بنمایدم روشن چو خورشید

عیان ذات خود گوئی که جاوید

57

من این سر یافتم ناگه کند گم

مثال قطرهٔ در عین قلزم

58

نمیدانم نمیبینم به جز یار

بگویم سر که من هستم خبردار

59

که بیشک رنج بی پایان کشیدم

بجز معنی وصال یار دیدم

60

بمردم کز دلم آنجا برآید

دمی بیشک دو صد دستان سرآید

61

دو صد دستان زند بر صد هزاران

مثل بیمثل دارد سرّ جانان

62

همه از دوست لیکن گرچه مردست

فتاده این دم اینجاگاه فرداست

63

دم من اندر آن دم دردمی کل

یقین دیدم عیان من آدم کل

64

حقیقت حق حق اینجا که بر جای

عیان بسپارد آنجائی ابر جای

65

کسی این ره سپارد در دل اینجا

که بگشاید ز اوّل مشکل اینجا

66

چو مشل برگشاید از نهانی

بیابد راز اسرار معانی

67

ره آسان مدان ای مرد صورت

که خواهی کرد هم بیشک ضرورت

68

ره آسان نیست جمله وصف این ره

بسی کردند هر کس نیست آگه

69

ره بی ابتدا و انتهایست

در این ره جملگی عین صفایست

70

کسی کاینجایگه این ره ندیدست

میان جمله مردان ناپدیدست

71

کسی کاینراه برد و خویش بشناخت

حقیقت جسم و جان در دوست بگداخت

72

یقین این زاد ره بردار و بشنو

بر این گفتار دیگر زود بگرو

73

یقین کاین زاد ره عجز است اوّل

که خودبین گردد اندر ره مبدّل

74

دوم فقر است و نقد جمله اینست

که اندر فقر کل عین الیقین است

75

سوم تسلیم بودن در فنایش

چهارم نوش کردن مر بلایش

76

یقین پنجم فنائی بود اللّه

ششم دید یقین مر حضرت شاه

77

عیان هفتم نمود نور ذاتست

همه شاهان یقین اینجای ماتست

78

همه مانند شاهان اندر این سرّ

که هرگز مینشد این راز ظاهر

79

اگر این راز اینجا باز یابند

حقیقت جزو و کل مر خود بیابند

80

ز خود باشید الّا حق یقین این

بداند صاحب عین الیقین این

81

همه یک ذات دان اینجا حقیقت

نه کفر است ونه دین ونی طریقت

82

همه اینجا توانی یافتن باز

ترا این جایگه بشتافتن باز

83

شدت تا بازیابی قدرت اینجا

کنی یکبارگی درمان تو خود را

84

در اینجا واصلان چون خود رسیدند

بجز یکی در آن حضرت ندیدند

85

یکی دیدند اینجا جسم و جان هم

نبود اینجا و آنجا هیچ محرم

86

همه حق یافتند و هیچ غیری

نبد نی کعبه ماند و هیچ دیری

87

اگرچه بت پرست عشق آخر

بکرد این راز مر بعضی بظاهر

88

ندانستند ره اینجا نبردن

حقیقت همچو مردان گوی بردن

89

بتقلید اندر این ره باز ماندند

یقین در شهوت و در آزماندند

90

در آخرشان بماند اینجا یقین باز

که تادیدند راز اوّلین باز

91

چو بگذشتی ز نفست ناگهانی

نماند نفس الّا تو بمانی

92

چو رفتت نفس جسم آزاد کن زود

مکن بار دگر شیطان تو خوشنود

93

یقین حق کن تو خوشنودی خدا شو

ز هر عیبی حقیقت تو جدا شو

94

چنان شو اندر این ره شاد و آزاد

که بینی هر خرابی را تو آباد

95

چنان آباد کن جانت ز تقوی

که چیزی درنگنجد جز که معنی

96

چنان آزاد کن جان از بر خویش

که هم بیشک تو باشی رهبر خویش

97

چنان آزاد کن جان و روانت

که تاوقتی که کل گردی نهانت

98

شود بیدار و حق باشد یقین هان

بجز این نیست ما نص و برهان

99

چو حق میخواهد آخر ای دل فرد

در این دم باش دائم صاحب درد

100

در این سر درد آور پیش زنهار

که دردت خویش بر تا حضرت یار

101

اگردردست ناگاهان دوایت

کند درمان دردآن جانفزایت

102

یقین دردست آنگه عیان درمان

یقین جانست آنگه عین جانان

103

ز درد اینجا یقین جانان بیابی

چو جانان یافتی درمان بیابی

104

که جان با درد و درمان مینماید

گهی نقصان و گاهی میفزاید

105

ولیکن این بصورت بازدانی

وگرنه بیشکی تو بازمانی

106

ز صورت در گذر جان جوی اینجا

که صورت هست همچون گوی اینجا

107

چنان ماندست سرگردان جانان

که یک لحظه نپردازد ابا جان

108

نپردازی دمی با جان در اینجا

حقیقت میزند پنهان در اینجا

109

اگرچه جسم واصل گشت از جان

نمودش جمله حاصل گشت از جان

110

نمیبیند یکی خود اندر اینجا

که افتادست اندر شور وغوغا

111

بلا و رنج و محنت یافتست او

بسی در هر صفت بشتافتست او

112

بلا و رنج دیده بی نهایت

در اینجاگاه وز بی حدّ و غایت

113

بلا و رنج دید و گنج حاصل

در اینجا کرد بیشک گشت واصل

114

بخود بنهاده است آنجای صورت

که باید رفت در خاکش ضرورت

115

ورا جائی است اندر معدن خاک

که در اینجا شود او بیشکی پاک

116

نمودش شیب خاک آید پدیدار

در اینجا کل شود او ناپدیدار

117

نهانش واصلی آنجا عیان است

جهانی بیشکی پرترس از آنست

118

که خوف جان عجب دارند ایشان

از آن اینجا شدند ایشان پریشان

119

مترس از این اگر تو مرد راهی

در اینجائی تو اسرار الهی

120

در اینجا سر متاب ای غافل مست

که خواهی با نمود دوست پیوست

121

وصال خاک اگر اینجا بیابی

ز شادی سوی او هر دم شتابی

122

وصال اندر دل خاکست بیشک

که اینجا مینماید راز هر یک

123

کجا اینجاست ظاهر هم مبین تو

کز او پیداست این عین الیقین تو

124

ز گورستان بدانی جمله مردان

که اندر خاک درگاهند پنهان

125

همه در خاک درگاهند خفته

همه رخ نزد جانان درنهفته

126

همه در خاک درگاهند بیچون

یک گشته نهان در هفت گردون

127

همه در خاک درگاهند ساکن

شدند از نیک و بد اینجای ایمن

128

همه در خاک درگاهند تحقیق

بدیده روی جانان جمله توفیق

129

یقین دریافته اینجا نهانی

تو چون ایشان شوی آنگه بدانی

130

که بیشک آنچه میگفتند ای دوست

بدیدی آخرت هم مغز و هم پوست

131

یقین شد در وی آخر سرّ جانان

نخواهد دید کس این سر یقین دان

132

خدا خواهی بُدن در آخر کار

چو اینجا برفتد پرده بیکبار

133

اگر پرده برافتد باز بینی

حقیقت گمشده مر باز بینی

134

تو اصلِ اصلِّ کل در خاک بنگر

نظر بگمار و جانان پاک بنگر

135

وصالت در دل خاکست آخِر

نهان کن زودت این اسرار ظاهر

136

وصالت در دل خاکست در یاب

اگر مردی بسوی خاک بشتاب

137

وصالت در دل خاکست ای دل

ترا مقصود درخاکست حاصل

138

وصالت در دل خاکست بگذار

جهان و برفکن این پنج با چار

139

سوی این خلوت آی و شاد بگذر

ازاو جانها یقین آباد بنگر

140

در این خلوت سرا آخر قدم نه

که این سر عاقبت اولی ترا به

141

که این خلوت سرای عاشقان است

نمدار اندر او عین العیان است

142

در این خلوت سرای اینجای بیشک

نماید بیشکی دیدار او یک

143

بود لیکن همه این سر ندانند

که در دیدار او حیران بمانند

144

یکی بینی در اینجا بی حجب یار

نباشد هیچ جز او لیس فی الدار

145

نباشد هیچ جز حق اندر اینجا

یقین بشنو تو راز مطلق اینجا

146

حقیقت چون شدی اندر دل خاک

عیان بینی تو خود را جوهر پاک

147

ولی گر صاحب آزار بودی

یقین بر آتش و مانند دودی

148

اگر نیکی تو کردستی در اینجا

حقیقت گوی بردستی در اینجا

149

عوض اینجاترا آن روشنائی

بود بیشک ابر دید خدائی

150

یقین چون در دل خاکت نهادند

عیان در حضرت پاک نهادند

151

تو باشی هیچکس آنجات همراه

نباشد می یقین جز عین اللّه

152

ترا اوّل قدم این است صورت

اباتست این بیان اینجا ضرورت

153

چو رفتی ناگهی اندر دل طین

نظر کن درنهادت جمله حق بین

154

نمییابی تو این سر هیچ اینجا

فتادستی چو نقشی اندر اینجا

155

ولی آن دم بیابی سرّ جانان

که باشد این صور در خاک پنهان

156

وصالت آن زمان گردد میسّر

که اجسامت شود اینجا میسّر

157

وصالت آن زمان بشناس ای دل

که گردد صورتت در زیر گِل حل

158

چو حل گردد ترا صورت بیکبار

شوی ای نور دل کل ناپدیدار

159

چو حل گردی و گردی عین فانی

حقیقت این جهان و آن جهانی

160

ترا پیدا شود اسرار جمله

تو باشی در یقین انوار جمله

161

یقین دیدار آن دم باز بینی

یکی یابی اگر صاحب یقینی

162

بجز عین الیقین اینجا مبین تو

اگر هستی چو مردان پیش بین تو

163

در آخر اینست احوالت بیندیش

حجاب اکنون یقین بردار از پیش

164

حجاب از پیش بردار این زمان تو

خدا را بین یقین در غیب جان تو

165

حجاب از پیش بردار و عیان بین

همی گویم ترا در جان جان بین

166

ولکین این نیابی بی معانی

نشانت میدهم از بی نشانی

167

زلا مگذر تو تا الّا شوی کل

یقین دیدار جان الّا شوی کل

168

زلا مگذر یقین دریاب الّا

که الّا بیشکی دیدست یکتا

169

زلا مگذر که الّا الله یابی

رخ جانان عیان ناگاه یابی

170

زلا مگذر تو در الّا نظر کن

از این معنی دل خود را خبر کن

171

زلا مگذر یقین دان لاحقیقت

نظر کن جمله اسرار شریعت

172

نمود لااله اینجا عیانست

چگویم وصف کین سر بی نشانست

173

یقین بشناس و میدان ای دل ریش

حقیقت شو تو هم بیگانه از خویش

174

مجو اینجایگه تو محرم راز

حجاب آخر دمی از خود برانداز

175

چوخود اینجا نهٔ جز حق یقین نیست

حقیقت حق توئی و کفر و دین نیست

176

زجام عشق جامی نوش کن تو

دل و جان در یقین بیهوش کن تو

177

ز جام عشق نوش آن می که مستان

برش هشیار کوبان پا ودستان

178

می عشق اندر این خمخانهٔ دل

کجا گردد یقین بیشک بحاصل

179

مئی کن نوش اینجاگه نهانی

که در ساقی ابد حیران بمانی

180

مئی از دست کس بستان و کن نوش

که جز وی جمله گردانی فراموش

181

ز بدمستی کنی مانند حلّاج

ز تیر عشق سازی خویش آماج

182

مکن بدمستی اندر نزد عشاق

تو چون مرغان مزن از خویشتن واق

183

چو سیمرغی تو اندر قاف معنی

مئی خور این زمان از صاف معنی

184

در آخر دُردکش از کفر و دین یار

که تا بینی حقیقت لیس فی الدّار

185

مئی درکش که قوت جسم و جان است

از آن می این زمان ما را نهان است

186

درون جان و دل رگهاگرفته

همه پنهانیم پیدا گرفته

187

خروشی میزند در نزد عشاق

از آن مشهور شد در کلّ آفاق

188

که ازجام وصال شاه خوردست

وز آن اینجایگه او گوی بردست

189

وصال جان جان از جام دیدم

از آن اینجایگه من کام دیدم

190

که عزت داشتم اندر درون من

نه بدمستانه بودم جز سکون من

191

نیاوردم به جز عزّت بر یار

ز عزّت شد مرا جانان پدیدار

192

ز عزّت گوی بردم در بر خلق

از آن پس آمدم من رهبر خلق

193

نمودم اینست اینجا یار گفته‌ست

ولیکن این بیان اینجا نهفتست

194

نمود کُشتن خود فاش کردم

حقیقت نقش خود نقاش کردم

195

نمود ظاهرم اینجا ببینید

در آخر آنگه او صاحب یقینید

196

مرا کشتن امید زندگانی است

که در کشتن حیات جاودانی است

197

بسی پیغمبر اینجا کشته گشتند

میان خاک و خون آغشته گشتند

198

نمود خویشتن دیدند اینجا

سر خود زود ببریدند اینجا

199

فنا گشتند بی سر پیش ایشان

حقیقت فاششان شد سرّ جانان

200

اگر بی سر شوی این راز دانی

از این معنی حقیقت بازدانی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

حقیقت چون ز عزت دم نهانی

ز دید اینجا کمال جاودانی

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 91 - حکایت در ادب و عزّت نگاهداشتن در حضرت باری فرماید

اگلی نظم

یکی منصور را پرسید ناگاه

که ای گشته ز سرّ جمله آگاه

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 93 - سؤال کردن یکی از حسین منصور در دریافتن اسرار کلّ و جواب دادن او مسائل را

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور