صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 93 - سؤال کردن یکی از حسین منصور در دریافتن اسرار کلّ و جواب دادن او مسائل را

بخش 93 - سؤال کردن یکی از حسین منصور در دریافتن اسرار کلّ و جواب دادن او مسائل را

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

یکی منصور را پرسید ناگاه

که ای گشته ز سرّ جمله آگاه

2

یقین اینجا تو داری راز مطلق

که دیدستی تو حق را عین مطلق

3

یقین داری عیان جمله آفاق

که هستی دمدمه در کلّ آفاق

4

نمود عشق جانان کل تو داری

که بر عشّاق شاهی شهریاری

5

کسی باشد که جانان کل ببیند

بگفت آری کسی کاینجا ببیند

6

نمود کشتن خود را یقین پیش

من اینجا دیدهام اسرار در پیش

7

کنون پیر منم اینجا بمانده

ز جزوم لیک کل پیدا بمانده

8

سوی بغداد آخر من دهم داد

سر خود اندر اینجاگاه بر باد

9

دهم بیشک که دیدستم نهانی

برم مکشوف شد عین العیانی

10

مرا فاش است اینجا کشتن خود

حقیقت فارغم از نیک وز بد

11

قضا را راه حج بُد کین سؤالش

که کرد آنجایگه او از کمالش

12

دگر پرسید کان سرّ دیدهٔ تو

یقین دانم که صاحب دیدهٔ تو

13

ولیکن این جنونست از یقین باز

که گفتی با من اینجا صاحب راز

14

نداند هیچکس در غیب اللّه

تو هستی زین بیان امروز آگاه

15

که در بغداد چونت خون بریزند

حقیقت جملگی بردارویزند

16

تو این اسرار میگوئی عجب فاش

که من هستم عیان هم نقش و نقّاش

17

نمود جملگی از پیش داری

حقیقت این عیان با خویش داری

18

ولی من ماندهام در شک یقینم

نمودی از تو اکنون من نبینم

19

نمودت خواهم از تو پایدارم

نمای اینجایگه مر پایدارم

20

اگر بیشک تو دیدار خدائی

مرا امروز مر رازی نمائی

21

نمایم راز بر هر سر که باشد

مرا بیشک از آن خونی نباشد

22

پس آنگه چون از او بشنید این راز

حجاب آنگه تو بیچاره برانداز

23

نظر بگماشت آنگه مرد بر وی

ز مستی زد بر او یک بانگ کای هی

24

نظر نیکو کن اندر دید دیدم

که من هستم که جمله آفریدم

25

نظر کن این زمان بشناس ما را

که میبینی در این ساعت لقا را

26

لقای من نظر کن این زمان تو

که میبینم همه کون و مکان تو

27

لقای ما کنون اینجا نظر کن

دل بیچاره از ذلّت خبر کن

28

خبر کن ای دل و جان راز بنگر

بجزمن هیچ دیگر باز منگر

29

چو آن مرد جهان دیده چنان دید

ورا برتر ز هفتم آسمان دید

30

ز حیرت شد در آنجا زار و مدهوش

ستاده در تحیّر مانده خاموش

31

چنان مست لقای او بمانده

عجایب در لقای او بمانده

32

زبان بگشاد و آنگه صاحب راز

که ای مانده چنین حیران ما باز

33

چه میبینی خبرده این زمانم

که تا مردید دیدت را بدانم

34

تمامت قافله آنجا بماندند

دعا و آفرین بر خود بخواندند

35

که ای شیخ جهان و پیر اللّه

تو هستی بیشکی از خود تو آگاه

36

چرا این پیر اینجا گشت حیران

بمانده این زمان مانند گنگان

37

زبانش الکنست و باز مانده است

عجب حیران و دست از کل فشاندست

38

تو گویا کن ز راز پادشاهی

حقیقت بر تمامت نیک خواهی

39

بدیشان گفت آن دم راز منصور

که این دم او شده حیران در آن نور

40

ندارد او خبر اینجا بماندست

عجب حیران و دست از کل فشاندست

41

شده فارغ ز دنیا و زعقبی

که دیدارست او را سرّمولی

42

چه باشد جمله دنیا پیش آن مرد

حقیقت مانده حیران در یکی کرد

43

نداند هیچ او بیشک جز ازمن

که از من شد ورا اسرار روشن

44

ز من روشن شدش اسرار اینجا

شدست این دم ز جسم و جان مصفّا

45

یقین آگه شدست و بی زبانست

که دیدار منش عین العیانست

46

منش دیدار بنمودستم اینجا

حقیقت هم منش بودستم اینجا

47

درونست و برون کلّی گرفته

ز دید دید ما ازخویش رفته

48

ز دید خویشتن بیزارگشته

حقیقت صاحب اسرار گشته

49

ز دید خویشتن گشته مبرّا

حقیقت راز پنهانست و پیدا

50

ندارد تا زبان او راز گوید

یقین شرح شما را باز گوید

51

چو با هوش آید آن دم در نهانی

زند او دم در اینجا در معانی

52

بگوید آنچه او دیدست ما را

یقین از بهر دیدار شما را

53

اشارت کرد آن و زود منصور

که بیرون آی و دم زن زود از نور

54

بساعت باز هوش آمد در آن دم

بساعت نوحهٔ در داد و ماتم

55

مر او را گشت پیدا های و هوئی

فتادش در قدم مانند گوئی

56

فتاد آن لحظه در اندوه و زاری

بگفتاکردمت من پایداری

57

چرا باز آمدی ای جان در اینجا

فتادی دیگر اندر عین غوغا

58

مقام اوّلت چون باز دیدی

نظر کردی و کلّی راز دیدی

59

مرا مکشوف شد عین العیانت

بدیدم جملگی راز نهانت

60

در این بودیم ما در شهر بغداد

تو دادی اندر اینجا بیشکی داد

61

تو دادی داد دیدم آنچه دیدی

نظر کردم تو کلّی راز دیدی

62

طپیدم در میان خاک و خونت

زدم دستی عجایب رهنمونت

63

مراکردی در اینجا پاره پاره

جهان و خلقم اینجا در نظاره

64

بدیدم من تو بودم تو منی جان

که هستم من تو و تو من مرا هان

65

بیک ره چون نمودی عین دیدار

مرا کردی ز خواب مرگ بیدار

66

در اینجا حشر کردستی مرا یار

دگر درآتش سوزان بمگذار

67

رهانم این زمان ازدست دشمن

که گفتار منی بی ما و بی من

68

نگویم پیش کس اسرارت اینجا

مرا بس باشد این دیدارت اینجا

69

ز دیدارت منم حیران و مدهوش

تو بودی در من بیچاره خاموش

70

اگرگویا شدی و رازگوئی

یقین بی درد من درمان نجوئی

71

یقین درد من اینجا کن تودرمان

برو اکنون که آزادی دل و جان

72

توئی کعبه یقین اینجا ستاده

خودی ره سوی خود بیشک نهاده

73

همه در دید تو حیران بمانده

چنین در دید تو نادان بمانده

74

سوی تو رخ نهاده این چنین راز

تو اینجا ظلم ای جانان مینداز

75

که خواهی کرد بر من آشکاره

همه از بهر تو اندر نظاره

76

سوی تو رخ نهاده جمله دلشاد

تو ازجمله چنین استاده آزاد

77

روا باشد چنین جان داده مردان

ترا چه غم که هستی جان جانان

78

نخواهم کعبه بی دیدار رویت

بخواهم مردن اندر خاک کویت

79

بخواهم مرد خواهم زنده گشتن

ترا تا جاودان مر بنده گشتن

80

منم بنده توئی سلطان آفاق

که در شورند از تو کل آفاق

81

منم بنده توئی تابنده چون نور

که درجانها دمیدستی عیان صور

82

از آن منصوری از دیدار اللّه

که افکندی مرا در قربت شاه

83

توئی شاه و به جز تو کس ندیدم

کنون نزدیکت ای جان آرمیدم

84

بگفت این و بزد یک نعره آنگاه

بیفتاد آن زمان در عشق یک تاه

85

شد و جان داد آنجا رایگان او

حقیقت در بر کون و مکان او

86

حقیقت جان جان دید و فنا شد

بر او آن همه آنجا بقا شد

87

حقیقت بود جانان دید منصور

که آفاق آمدست از راز او نور

88

چو زانسان قافله او را بدیدند

تمامت عاشقان آنجا طپیدند

89

چون منصور آن چنان دید اندر اینجا

که برخواهست آمد شور و غوغا

90

یقین صورت پرستان زور کردند

نهاد خویشتن پر شور کردند

91

که این کس جادوئی آراست اینجا

بباید کشتنش تحقیق این جا

92

جوابی داد سر منصور ایشان

ستاد آنجایگه ازدور ایشان

93

بدیشان گفت کای نادیده گمراه

منم بیشک یقین دیدار اللّه

94

در این دم اندر اینجا میتوانم

که مر جمله زغوغا وارهانم

95

ولکین این زمان نی وقت رازست

که این دم عین جانها درگدازست

96

شما را آنقدر بس تا بدانید

همه در ذات من حیران بمانید

97

شما را آنقدر بس اندر اینجا

که او برگفت سرّ جمله پیدا

98

یقین من کعبهام هم جان جانان

بخواهم رفت در اینجای پنهان

99

ولی پیریست واصل اندر این دم

میان جملگی او هست محرم

100

وصالی دارد اینجا صاحب درد

بود او در میان جمله شان فرد

101

ز بهر او شما را من بِحِل هان

بکردم تا برید اینجایگه جان

102

رها کردم شما را در بر او

که نبود هیچکس بی رهبر او

103

بگفت این و نهان شد او زعالم

که مکشوفست از او سرّ دمادم

104

نمود عشق او در خویشتن بین

دم آخر تو خود بیخویشتن بین

105

برافکن جسم و جان وگرد خاموش

شو اندر عشق کل اینجای مدهوش

106

نظر کن راز جانان باز بین هان

ترامیگویم اکنون راز بین هان

107

ترامنصور کل اندر نهادست

ترا این راه در پیشت فتادست

108

وصال کعبهٔ جان خواستی تو

عجائب قافله آراستی تو

109

همه ذرات باتست ای ندیده

وصال کعبه اندر جان ندیده

110

چو منصور حقیقی داری ای جان

قدم تو بیش از این اینجا مرنجان

111

بخواه اسرار چون رویش ببینی

از او کن من طلب گر مرد دینی

112

که بنماید ترا اینجا نظر او

کند از دید خویشت باخبر او

113

درون پرده پنهانست بیچون

نظر کن در رخ او بیچه و چون

114

مر او را یک زمان بنگر تو بیخود

زمانی گرد فارغ نیک با بد

115

همه یکسان ببین در دیدهٔ دوست

وجودت باز کن در دیده بین کوست

116

ببین کو در درون دیدهٔ تست

نهان اینجایگه در دیدهٔ تست

117

یقین در دیده اینجاگاه رویش

مکن اینجا حقیقت گفتگویش

118

وصال اینجا یقین زو بازبینی

اگر مرد ره و صاحب یقینی

119

حقیقت یاب او را در بر شاه

که تا مجنون نگردی تو از آن ماه

120

حقیقت چون رخت اینجا نماید

ترا از یک طبیعت برزداید

121

مصفّاات کند آیینه کردار

همه در آینه آید پدیدار

122

همه در آینه بینی نهانی

تو دانی بیشکی جمله تو دانی

123

همه در تست هستی آینه تو

نموده روی خود درآینه تو

124

نمیبینی اگر بینی یقینش

یکی بینی حقیقت کرده بیشش

125

یکی بینی نمود ذات درخویش

حجابت دور گردانی تو از پیش

126

حجابت دور گردان ای دل ریش

که تا یابی حقیقت یار در خویش

127

حجاب صورت تست ای دل و جان

ز دید حق توئی خود را مرنجان

128

نظر کن تا چه میبینی تو در خود

که ماندستی چنین و بی برِ خود

129

نخواهی یافت چیزی جز که این دم

ترا من مینمایم راز عالم

130

بجز این دم طلب اینجا مکن تو

همین بس باشدت از این سخن تو

131

که دریابی که جانانت درونست

تراگویا و بینا رهنمونست

132

ترا او رهنمونست ار بدانی

درون جان تست و تو ندانی

133

که سر تا پای تو دیدار شاه است

ولیکن این بیان با مرد راهست

134

که بشناسد نمود جسم با جان

کند مرجان خود در دوست پنهان

135

کند پنهان وجود خودبیکبار

که تا پیدا شود اینجایگه یار

136

وصال یار بی صورت بیابی

که اندر جان و دل نورت بیابی

137

یقین منصور خود بشناس در خویش

حجاب جسم و جان بردار از پیش

138

یقین منصور خود بشناس اینجا

نهاد ذات شودر خویش یکتا

139

چرا اینجا چنین ساکن بماندی

در این زندان چنین ایمن بماندی

140

تو آن داری که صورت ره نداند

وگرداند در آن حیران بماند

141

تو آن داری که هرگز کس ندید است

ز چشم آفرینش ناپدیدست

142

نهان خویشتن بشناس اینجا

ز دیو هفت سر مهراس اینجا

143

تو اندر هفت پرده رخ نمودی

عجب زینسان که درگفت و شنودی

144

نمیدانی درونت نور دارد

نهادت سر بسر منشور دارد

145

چرا منشور شه داری چنین خوار

بماندستی چنین رنجور و غمخوار

146

ز حکم شه چه آوردی ابر جای

گریزانی ز حکمش جای بر جای

147

مرو بیرون ز حکم شاه اینجا

یقین میباش هان آگاه اینجا

148

یقین آگاه باش و بر تو فرمان

مشو اینجا بخود مغرور و نادان

149

تو دانا باش و ساز خویش گیر

وگرنه ترک جان و دید تن گیر

150

بنزد شاه فرمان بر یقین تو

که تا گردی بنزد شه امین تو

151

بنزد شاه شو با ملک دستور

برد یک سر ترا تا عین گنجور

152

ترا بخشند شه اینجا تمامت

ولکین می حذر کن از ملامت

153

حذر میکن تو از شمشیر ناگاه

مکن گستاخیت اندر بر شاه

154

چگویم چون تو شه نشناختستی

بهرزه عمر خود در باختستی

155

بدادی عمر اکنون رایگانی

ز دست ای ابله اکنون می ندانی

156

که عمرت رفت ناگاهی ابر باد

بکردستی در اینجا خانه آباد

157

چه خواهی برد با خود جزغم و درد

تو خواهی بود ای جان دائما فرد

158

در آن فردی سخن گفتیم بسیار

ولی تو ماندهٔ در عین پندار

159

ترا پندار از حق دور کردست

حقیقت ابله و مغرور کردست

160

چنین ماندی اسیر و خوار اینجا

ز بهر نفس سگ غمخوار اینجا

161

ترا این نفس جسمانی مردار

بیک ره برده از ره ناپدیدار

162

شدی یکبارگی درخوف مجروح

شدستی بی نمود قوّت روح

163

کجا راهی بری آنجا بحضرت

که ماندستی چنین در فکر نخوت

164

ترا این فکر دنیا خوار کردست

ز حق یکبارگی بیزار کردست

165

دلت در تنگنای غم بماندست

کنون ریش تو بیمرهم بماندست

166

کنون مجروحی و خود را دوا کن

درونت با برون یکسر صفا کن

167

ترا چون کعبهٔ دل هست حاصل

چرا ماندی چنین حیران و بیدل

168

چنین حیران و بیدل ماندهٔ باز

چنین دستت زجان افشاندهٔ باز

169

ره خود این زمان کن تا توانی

که داری این حیات و زندگانی

170

ترا امروز چون عین حیاتست

نمودارت در اینجا نور ذاتست

171

اگر امروز کام خود نرانی

یقین تو تا ابد حیران بمانی

172

بران امروز کامی تو ز دنیی

که بهتر زین نیابی تو ز معنی

173

بران امروز کامی نیک اینجا

که برخورداری ازدیدار یکتا

174

در معنی بیکباره گشادست

دلت حیران در اودادی ندادست

175

بده امروز داد ملک معنی

که خواهی رفت بیرون تو بعقبی

176

سوی ملک فنا داری عجب راه

بماندستی چنین مسکین و گمراه

177

خبر معنی دمادم آر و از دوست

تو هستی بیخبر درمانده در پوست

178

نداری هیچ اینجاگه خبر تو

بماندستی چنین اندر بشر تو

179

بشرگرد و یقین صورت شناسی

چرا از صورت خود میهراسی

180

گهی دشمن شوی جان را حقیقت

گهی تمییزش آری در طبیعت

181

اگر میدوستداری هردو اینجا

یکی کن هر دو را اینجا مصفّا

182

مصفّا کن تن و جانت نهانی

مجو چیزی یقین جز بی نشانی

183

نشان بی نشان اینجا طلب کن

چو دیدی گه بیابی آن سر و بن

184

نشان بی نشان دیدار یارست

کسی نزدیک آن ناپایدار است

185

نشان بی نشان دیدم یقین من

نمود اوّلین و آخرین من

186

در او دیدم ولی این سر که داند

وگر داند در آن حیران بماند

187

نمود اوّلین دارد حقیقت

نیابد کس مرا اندر طبیعت

188

نمود اوّلین من دیدهام باز

دمادم نزد آن گردیدهام باز

189

نمود اوّلش چون سیر کردم

دگر آهنگ سوی دیر کردم

190

ز حیرت آن چنان اوّل بماندم

که یک ره دست از جان برفشاندم

191

در آخر چون نظر کردم بظاهر

شدم مکشوف اوائل تااواخر

192

اوائل تا بآخر بود یک ذات

ولیکن مختلف در سیر ذرّات

193

بدیدم آنچنان کان کس ندیدست

کسی در ابتدایش نارسیدست

194

چگونه شرح این آرم بگفتار

که میگردم در این سر ناپدیدار

195

چگونه وصف آرم بر زبانم

که الکن شده بیکباره زبانم

196

حقیقت وصف او گویم بتحقیق

کسی کو را بود از دوست توفیق

197

بیابد این معانی آخر کار

حجابش دور گردد کل بیکبار

198

حجابش صورتست و دور گردد

سراسر دید دیدش نور گردد

199

حجابش چون برافتد نور بیند

همه ذرّات را منصور بیند

200

اناالحق گوی بیند جمله ذرّات

تمامت صنع خود تحقیق آیات

201

همه یارست ای مسکین غمخور

اگر مردی سراسر خویش بنگر

202

همه یار است اینجاگه نهانی

ولی این راز اینجاگه ندانی

203

همه یارست غیری نیست بنگر

همه کعبه است دیری نیست بنگر

204

یکی بنگر که در یکی یکی است

نمود ذات اینجا بیشکی است

205

یکی بنگر که در یکیّ شکی نیست

صفات و ذات فعلت جز یکی نیست

206

یکی بین هرچه هست و نیست اینجا

که بیشک مر مرا یکی است اینجا

207

یکی دیدم دوئی بگذاشتم من

نمودم از میان برداشتم من

208

یکی کردم درآن دیدار خود من

شدم فارغ یقین ازنیک و بد من

209

یکی میبینم اینجا هرچه دیدست

یکی محوست کلّی ناپدیدست

210

یکی بد اصل اینجاهرچه دیدم

حقیقت در یکی آمد پدیدم

211

اگر در اصل یکی رهبری دوست

بیابی و برون آئی تو از پوست

212

نمود جان جانانت شود فاش

بیابی ناگهانی دید نقاش

213

حقیقت نقش میبینی و دوری

گزیدستی از آن اندر نفوری

214

هر آن کو دور شد از یار اینجا

کشید او زحمت بسیار اینجا

215

مکن دوری ونزدیکی گزین تو

که تا یابی نمودار یقین تو

216

دریغا چارهٔ اینجا نداری

فرومانده از آن تو شرمساری

217

که ماندستی چنین در بند صورت

ز صورت دان حقیقت این غرورت

218

براه راستی آخر قدم نه

که چیزی نیست جز از راستی به

219

حقیقت راستی دانم یقین من

که حق در راستی دیدیم روشن

220

حقیقت راستان خود گوی بردند

طریقت اندر این معنی سپردند

221

حقیقت راستی هر کو کند حق

شود از راستی او نور مطلق

222

هر آن کو راستست در حضرت یار

رسید اینجایگه در قربت یار

223

هر آنکو کرد اینجا راستی او

ندید اینجایگه خود کاستی او

224

ترا بهتر کجا باشد از این کار

که باشی راست اندر نزد دادار

225

کمان کژ نگر باتیر اینجا

همه چون تیر داند اندر اینجا

226

کمان کژ، راست میبین تیر اینجا

درون جمله میدان پر ز غوغا

227

کجی را چون بدید اندر کمان او

یقین بشناختش خود بیگمان او

228

از او دوری گزید و از برش جَست

بشد پرتاب وز نزدیک او جَست

229

کمان صورتت چون کل کژ افتاد

از آن بازو ز قوّت در کج افتاد

230

اگر کژ اندر اینجا میستیزد

یقین میدان که جان ناگه گریزد

231

ز پیشش دور خواهد شد بناچار

چنین دان اسم این دنیای غدّار

232

کمانی دان تو دنیای دنس را

که نتواند بدیدن هیچکس را

233

همه چون تیر داند اندر اینجا

درون جمله میدان پر ز غوغا

234

همه در شست خود اینجا بسازد

کمان دست ناگه سرفرازد

235

بیندازد تمامت بیخبر او

نمیداند حقیقت راهبر او

236

بیندازد تمامت از بهانه

که تا تیری زند سوی نشانه

237

همه تنها مثال تیر سازد

دمادم این چنین تدبیر سازد

238

نه کس از دست او جان برد اینجا

که بودند او بجان بسپرد اینجا

239

همه جانها ز قالب دور کرده است

چنین خود را همی مغرور کرد است

240

نخواهد ماند دنیا جاودانی

ولی میدان تو عقبی رایگانی

241

اگر اینجا نداری هیچ رستی

بعقبی فارغ و شادان نشستی

242

وگر داری بیک سوزن در اینجا

شمارم من ترا میزن در اینجا

243

نخواهی برد باخود چیزی ای دوست

مگردان در نظر جز دیدن ای دوست

244

مکن با هیچکس اینجا بدی تو

وگرنه کمتر از دیو و ددی تو

245

صفائی جوی و بگسل طبع ازبد

تو نیکی کن در اینجاگاه با خود

246

بدی اینجا مکن تا نیک یابی

بوقتی کاندر آن حضرت شتابی

247

ز نیکی و بدی آنجا سئوالست

بسی مردان دراین سر گنگ و لالست

248

زبانت چون دهد پاسخ بر یار

فرومانی در آنجاگه بیکبار

249

حقیقت بد مدان از نیکی ای دوست

که نیکی مغز آمد چون بدی پوست

250

ندیدی هیچکس اینجا که بد کرد

که نیکی بازدید ای صاحب درد

251

بدی بد دان و نیکی نیک بشمار

بجز نیکی مکن ای دوست زنهار

252

چه باشد نیکنامی خُلق خوش دان

که خلق خوش محمد داشت زینسان

253

بخُلق خوش خدایش گفت اینجا

حقیقت دُرّ معنی سُفت اینجا

254

یقین خلق عظیمش گفت اینجا

که بیراهان بخلق آورد اینجا

255

بخلق خوش جهان بگرفت تحقیق

ز خلق خوش که او را بود توفیق

256

کدامین انبیا مانند او بود

که گوئی از تمامت خلق بربود

257

نیابد همچو او دوران افلاک

کجا یابد چو او ای مؤمن پاک

258

تو داری این زمان دین هدایت

ترا این بس بود عین سعادت

259

که هستی امّت احمد یقین بود

توئی بیرون ز راه کفرو دین بود

260

تو داری دین او ای عاقل مست

نمیدانی تو این آخر کرا هست

261

ز دنیا آنچه تو داری که دارد

که این دین و شرف مر کس ندارد

262

تو داری راه اینجا دین تو داری

تو در هر دوجهان مر شهریاری

263

ره شرعش سپار و باز او بین

تو همچون او همه چیزی نکو بین

264

که او از نیکوئی اینجا یقین است

که جان اوّلین و آخرین است

265

همه جانها ازآن نورست اسرار

وز او شد عالم جانها پدیدار

266

تمامت دینها را برفکندست

حقیقت سلسله او در فکندست

267

بگرد کرهٔ عالم سلاسل

ز نور شرع بنگر مرد واصل

268

یقین شرع ویت جان شاد دارد

زهر بدها ترا آزاد دارد

269

ره شرعست راه حق یقین دان

محمد را در این ره پیش بین دان

270

ره او دان حقیقت راه اللّه

اگر هستی تو از اسرار آگاه

271

ره او گیر و راه کفر بگذار

سر بتها در اینجا کن نگونسار

272

بت نفس و هوایت را تو بشکن

حقیقت این بیان بشنو تو از من

273

تو ترک لذّت نفس و هواگیر

ز شرع احمدی راه خداگیر

274

چو راه حق یقین مر راه شرعست

که پیدا اندر او هر اصل و فرعست

275

اگر صورت نگهداری چنین کن

دمادم با تو میگویم یقین کن

276

دل و جانت در این سرهای بیچون

مگو اینجایگه این چیست و آن چون

277

چه و چون ازدماغ اینجا بدر کن

دل خود رادر این معنی خبر کن

278

که عقلت هست در غوغای عالم

فتادست اندر این سودای عالم

279

همه تشویش تو از صورت افتاد

که خواهد ناگهی از تو ابر داد

280

نمود عقلت اینجا کاربستست

دلت در غصّهٔ بسیار بستست

281

از آن کاینجا بغصّه عقل درماند

از آن اینجایگه بیرون درماند

282

از آن بیرون بماندست و گرفتار

که خودبین است عقل ناپدیدار

283

غم نامش ابا ننگ است مانده

دمادم پر ز نیرنگ است مانده

284

بسی نیرنگ اینجا گاه کردست

یقین در سرّ جانان ره نبردست

285

نبرده است او ره اندر عالم جان

از آن اینجایگه ماندست حیران

286

که چون مستی است عقل اینجا فتاده

از آن پیوسته در غوغا فتاده

287

که ره پر کرد و ره سویش نبردست

یقین جز راه در کویش نبرد است

288

ره نابرده اینجا چون بداند

نمود عشق از آن درخود نماند

289

در اینجا با صور در آخر کار

شود در زیر گل کل ناپدیدار

290

ولیکن عشق سلطان جهان است

که برتر از زمین و از زمان است

291

حقیقت عشق میداند که چونست

که او در جمله اشیا رهنمونست

292

طریق عشق گیر از بردباری

اگر این سرّ معنی پایداری

293

طریق عشق گیر و گرد آزاد

بیک ره نام وننگت ده تو بر باد

294

طریق عشق گیر و نام بگذار

حقیقت ننگ عالم شو بیکبار

295

ترا گر ذات کلّی آرزویست

در اینجاگاه جای جستجویست

296

از اول چون قدم خواهی نهادن

ندانی تا کجا خواهی فتادن

297

قدم چون مینهی در حدّ پرگار

تو سر بیرون اینجاگاه پندار

298

برون کن از سرت پندار دنیا

مشو تو بعد از این غمخوار دنیا

299

بیک ره محو کن دنیا حقیقت

که دنیا سر بسر دانم طبیعت

300

همه دنیا ز بودت محو گردان

اگر مردی از او رخ را بگردان

301

بگردان رخ از او ای دوست زنهار

رخ او را نگر در حضرت یار

302

نمود سالک اوّل این قدم دان

پس آنگاهی صفاتت را عدم دان

303

عدم گردان وجودت ای دل اینجا

حقیقت برگشا این مشکل اینجا

304

عدم کن بود خود تابود گردی

حقیقت در فنا معبود گردی

305

عدم کن جسم و جانت در بریار

مبین خود رادر این جاگه بیکبار

306

صفاتت چون بیابی بیگمان تو

یقین بیرونی از کون و مکان تو

307

ولیکن چون کنم تا این بدانی

حقیقت تو خداوند جهانی

308

ولی نه این جهان نی آن جهان دوست

که آنجا مغز آمد وین جهان پوست

309

جهان جاودان دیدار یابی

در آنجا جملگی اسرار یابی

310

جهان جاودانی جوی و رستی

برون رو زود از این کوی درستی

311

از این گلخن طلب کن گلشن جان

چگویم هر زمان خود را مرنجان

312

مرنجان خویش و یکباره فنا گرد

در آن مسکین عیان انبیا گرد

313

عیان انبیا شو زود در ذات

که بینی سر بسر اینجای ذرّات

314

همه ذرّات جویای تو باشند

حقیقت جمله گویای تو باشند

315

رهی نارفته وین ره را ندیده

بسی از بهر یکدیگر شنیده

316

یکی نادیدهٔ درد و بماندی

دمی مرکب در این منزل نراندی

317

در این منزل تمامت در خروشند

ز بهر یکدیگر اینجا بکوشند

318

بخون همدگر تشنه شده پاک

همه ریزند خون اینجایگه پاک

319

چنان مر راز دنیا باز دیدم

همه پر شهوت و پر آز دیدم

320

همه پر شهوتست و بر فراز است

نشستی مرورا سوی فرازاست

321

همه در محنتاند این قوم دنیا

تمامت بیخبر از نوم دنیا

322

همه درخواب و فارغ گشته ازمرگ

ببسته دل در این دنیای بی برگ

323

همه در خواب و فارغ گشته از خویش

که راهی اینچنین دارند در پیش

324

همه در خواب و فارغ گشته از جان

گرفته این ره اینجاگاه آسان

325

چنین در خواب کی بیدار گردند

چنین اغیار کی با یارگردند

326

کسانی کاندر این منزل نمودند

یقین اندر ربود بود بودند

327

همه در سرّ این قومند حیران

چنین این قوم در توحید حیران

328

اگر اینجا یقین بیدارگردند

ازاین معنی دمی هشیار گردند

329

دمادم روی اینجا مینمایند

گره ازکار ایشان میگشایند

330

ولی ایشان چنان مستند و در خواب

بمانند کسی کاینجای غرقاب

331

بوند ایشان همه غرقاب دنیا

شده کل اندر این گرداب دنیا

332

دراین گرداب جمله مبتلایند

فرومانده در این عین بلایند

333

بلای خویش میبینند از خویش

حقیقت میخورند از خویشتن بیش

334

بلا و رنج ایشان هم از ایشانست

از آن پیوسته شان خاطر پریشانست

335

بلا اینجا نمود انبیا بود

که دائم انبیا عین بلا بود

336

بلای نفس دیگر دان در اینجا

رخت را زین بلاگردان در اینجا

337

بلای دل بکش هم تاتوانی

وگرنه در بلا حیران بمانی

338

بلای صورت اینجا برکشیدی

از این معنی به جز آن غم ندید

339

بلای عشق کش در قربت دوست

که بیشک این بلا اینجاست ای دوست

340

بلا چون انبیا کش در ره عشق

اگر هستی حقیقت آگه عشق

341

بلا چون انبیا کش اندر این دهر

حقیقت چون عسل کن نوش این زهر

342

بلای عشق دیدند جمله عشاق

ولی منصور بوده در میان طاق

343

چنان اندر بلا شد پایدار او

که برّندش سر اندر پای دار او

344

چنان اندر بلا راحت عیان یافت

که خود را اندر اینجا جان جان یافت

345

بلا اینجاکشید و کل لقا شد

از آن اینجایگه عین بلا شد

346

بلا اینجا کشید و زد اناالحق

یقین شد در همه جانان مطلق

347

بلا اینجاکشید او ازتمامت

وز اوگویند بیشک تا قیامت

348

که بد منصور اندر عشق جانان

حقیقت نور عشقش بود دوجْهان

349

گمانش برتر از کلّ جهان دید

که او حق بود جمله حق از آن دید

350

که ذاتش با صفات اینجا یکی شد

اگرچه اصل او اندر یکی بُد

351

بسی فرقست اندر دید صورت

بدانی این بیان وقت حضورت

352

بوقتی کز حضور آئی تو ساکن

شوی از نفس و از شیطان تو ایمن

353

حقیقت جان و دل یکتا کنی تو

ز پنهانی دلت پیدا کنی تو

354

حضورت همچو او آید حقیقت

نگنجد هیچ از تو در طبیعت

355

حضورت آنچنان باشد بر یار

که میچیزی نبینی جز که دلدار

356

یکی باشدعیان فعل و صفاتت

شده پنهان همه در نور ذاتت

357

تو باشی در جهان جویای جمله

تو باشی در زبان گویای جمله

358

تو باشی عین بینائی بتحقیق

تو باشی عین دنیائی ز توفیق

359

توانی یافت این معنی بیکبار

ولی گاهی که نبود نقش پرگار

360

توئی از جمله پیدا آمده دوست

حقیقت مغز داری تو عیان پوست

361

همه او دان ولی اندر بطونت

ببین تا کیست اینجا رهنمونت

362

پس این پرده گرداری گذاره

زمانی کن در این معنی نظاره

363

پس این پرده بنگر تا چه بینی

عیان بینی اگر صاحب یقینی

364

پس این پرده بینی جان جانان

رخ او در همه پنهان و اعیان

365

پس این پرده او را هست مسکن

اگرچه جمله او را هست مأمن

366

پس این پرده دارد پرده بازی

مدان این پرده ای عاشق بازی

367

حقیقت پرده باز اینجاست ما را

از آن هر لحظهٔ غوغاست ما را

368

حقیقت یار اینجاگه بیابی

اگر در این پس پرده شتابی

369

همه جان میدهند نزدیک جانان

ولی در این پس پرده است پنهان

370

نهان رخ مینماید ناگهانی

که تا او تو نبینی و ندانی

371

اگر او را تو بشناسی در اینجا

کند این پرده اینجاگاه پیدا

372

ترا بنماید او از دید خویشت

نهانی پرده بردارد ز پیشت

373

عیان بینی جمالش ناگهی باز

ولی گر هستی اینجا صاحب راز

374

بتقوی پردهٔ حقّت برانداز

چو بینی روی او میسوز و میساز

375

دوئی نبود ولی یکی عیانی

نماید رویت اینجا در نهانی

376

دوئی نبود در این اسرار بنگر

حقیقت نقطه از پرگار بنگر

377

حقیقت نقطه و پرگار یک بود

دلت در صورت اینجا پر زشک بود

378

ندانستی از این معنی رخ یار

نبودی یک زمان آگه تو از یار

379

نمودی و ندیدی روی او تو

چنین حیران میان کوی او تو

380

بماندستی عجب شوریده اینجا

نهٔ یک لحظه صاحب دیده اینجا

381

اگرچه صاحب اسرار و رازی

طلب کن اندر اینجا سرفرازی

382

بگو اسرار خود با جمله ذرّات

حقیقت محو گردان جمله در ذات

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی شد پیش آن پیر طریقت

بپرسد این سؤالش در حقیقت

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 92 - در سؤال از پیر طریقت درسر نگاهداشتن از خلق و جواب دادن وی سائل را فرماید

اگلی نظم

چنین گفته‌ست اینجا پاکبازی

که میکردم طلب از خویش رازی

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 94 - در حکایت پاکبازی و طلب کردن حقیقت ذات و آوازدادن هاتف آن طالب را فرماید

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور