صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 93 - سؤال کردن یکی از حسین منصور در دریافتن اسرار کلّ و جواب دادن او مسائل را

بخش 93 - سؤال کردن یکی از حسین منصور در دریافتن اسرار کلّ و جواب دادن او مسائل را

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

یکی منصور را پرسید ناگاه

که ای گشته ز سرّ جمله آگاه

22

یقین اینجا تو داری راز مطلق

که دیدستی تو حق را عین مطلق

33

یقین داری عیان جمله آفاق

که هستی دمدمه در کلّ آفاق

44

نمود عشق جانان کل تو داری

که بر عشّاق شاهی شهریاری

55

کسی باشد که جانان کل ببیند

بگفت آری کسی کاینجا ببیند

66

نمود کشتن خود را یقین پیش

من اینجا دیدهام اسرار در پیش

77

کنون پیر منم اینجا بمانده

ز جزوم لیک کل پیدا بمانده

88

سوی بغداد آخر من دهم داد

سر خود اندر اینجاگاه بر باد

99

دهم بیشک که دیدستم نهانی

برم مکشوف شد عین العیانی

1010

مرا فاش است اینجا کشتن خود

حقیقت فارغم از نیک وز بد

1111

قضا را راه حج بُد کین سؤالش

که کرد آنجایگه او از کمالش

1212

دگر پرسید کان سرّ دیدهٔ تو

یقین دانم که صاحب دیدهٔ تو

1313

ولیکن این جنونست از یقین باز

که گفتی با من اینجا صاحب راز

1414

نداند هیچکس در غیب اللّه

تو هستی زین بیان امروز آگاه

1515

که در بغداد چونت خون بریزند

حقیقت جملگی بردارویزند

1616

تو این اسرار میگوئی عجب فاش

که من هستم عیان هم نقش و نقّاش

1717

نمود جملگی از پیش داری

حقیقت این عیان با خویش داری

1818

ولی من ماندهام در شک یقینم

نمودی از تو اکنون من نبینم

1919

نمودت خواهم از تو پایدارم

نمای اینجایگه مر پایدارم

2020

اگر بیشک تو دیدار خدائی

مرا امروز مر رازی نمائی

2121

نمایم راز بر هر سر که باشد

مرا بیشک از آن خونی نباشد

2222

پس آنگه چون از او بشنید این راز

حجاب آنگه تو بیچاره برانداز

2323

نظر بگماشت آنگه مرد بر وی

ز مستی زد بر او یک بانگ کای هی

2424

نظر نیکو کن اندر دید دیدم

که من هستم که جمله آفریدم

2525

نظر کن این زمان بشناس ما را

که میبینی در این ساعت لقا را

2626

لقای من نظر کن این زمان تو

که میبینم همه کون و مکان تو

2727

لقای ما کنون اینجا نظر کن

دل بیچاره از ذلّت خبر کن

2828

خبر کن ای دل و جان راز بنگر

بجزمن هیچ دیگر باز منگر

2929

چو آن مرد جهان دیده چنان دید

ورا برتر ز هفتم آسمان دید

3030

ز حیرت شد در آنجا زار و مدهوش

ستاده در تحیّر مانده خاموش

3131

چنان مست لقای او بمانده

عجایب در لقای او بمانده

3232

زبان بگشاد و آنگه صاحب راز

که ای مانده چنین حیران ما باز

3333

چه میبینی خبرده این زمانم

که تا مردید دیدت را بدانم

3434

تمامت قافله آنجا بماندند

دعا و آفرین بر خود بخواندند

3535

که ای شیخ جهان و پیر اللّه

تو هستی بیشکی از خود تو آگاه

3636

چرا این پیر اینجا گشت حیران

بمانده این زمان مانند گنگان

3737

زبانش الکنست و باز مانده است

عجب حیران و دست از کل فشاندست

3838

تو گویا کن ز راز پادشاهی

حقیقت بر تمامت نیک خواهی

3939

بدیشان گفت آن دم راز منصور

که این دم او شده حیران در آن نور

4040

ندارد او خبر اینجا بماندست

عجب حیران و دست از کل فشاندست

4141

شده فارغ ز دنیا و زعقبی

که دیدارست او را سرّمولی

4242

چه باشد جمله دنیا پیش آن مرد

حقیقت مانده حیران در یکی کرد

4343

نداند هیچ او بیشک جز ازمن

که از من شد ورا اسرار روشن

4444

ز من روشن شدش اسرار اینجا

شدست این دم ز جسم و جان مصفّا

4545

یقین آگه شدست و بی زبانست

که دیدار منش عین العیانست

4646

منش دیدار بنمودستم اینجا

حقیقت هم منش بودستم اینجا

4747

درونست و برون کلّی گرفته

ز دید دید ما ازخویش رفته

4848

ز دید خویشتن بیزارگشته

حقیقت صاحب اسرار گشته

4949

ز دید خویشتن گشته مبرّا

حقیقت راز پنهانست و پیدا

5050

ندارد تا زبان او راز گوید

یقین شرح شما را باز گوید

5151

چو با هوش آید آن دم در نهانی

زند او دم در اینجا در معانی

5252

بگوید آنچه او دیدست ما را

یقین از بهر دیدار شما را

5353

اشارت کرد آن و زود منصور

که بیرون آی و دم زن زود از نور

5454

بساعت باز هوش آمد در آن دم

بساعت نوحهٔ در داد و ماتم

5555

مر او را گشت پیدا های و هوئی

فتادش در قدم مانند گوئی

5656

فتاد آن لحظه در اندوه و زاری

بگفتاکردمت من پایداری

5757

چرا باز آمدی ای جان در اینجا

فتادی دیگر اندر عین غوغا

5858

مقام اوّلت چون باز دیدی

نظر کردی و کلّی راز دیدی

5959

مرا مکشوف شد عین العیانت

بدیدم جملگی راز نهانت

6060

در این بودیم ما در شهر بغداد

تو دادی اندر اینجا بیشکی داد

6161

تو دادی داد دیدم آنچه دیدی

نظر کردم تو کلّی راز دیدی

6262

طپیدم در میان خاک و خونت

زدم دستی عجایب رهنمونت

6363

مراکردی در اینجا پاره پاره

جهان و خلقم اینجا در نظاره

6464

بدیدم من تو بودم تو منی جان

که هستم من تو و تو من مرا هان

6565

بیک ره چون نمودی عین دیدار

مرا کردی ز خواب مرگ بیدار

6666

در اینجا حشر کردستی مرا یار

دگر درآتش سوزان بمگذار

6767

رهانم این زمان ازدست دشمن

که گفتار منی بی ما و بی من

6868

نگویم پیش کس اسرارت اینجا

مرا بس باشد این دیدارت اینجا

6969

ز دیدارت منم حیران و مدهوش

تو بودی در من بیچاره خاموش

7070

اگرگویا شدی و رازگوئی

یقین بی درد من درمان نجوئی

7171

یقین درد من اینجا کن تودرمان

برو اکنون که آزادی دل و جان

7272

توئی کعبه یقین اینجا ستاده

خودی ره سوی خود بیشک نهاده

7373

همه در دید تو حیران بمانده

چنین در دید تو نادان بمانده

7474

سوی تو رخ نهاده این چنین راز

تو اینجا ظلم ای جانان مینداز

7575

که خواهی کرد بر من آشکاره

همه از بهر تو اندر نظاره

7676

سوی تو رخ نهاده جمله دلشاد

تو ازجمله چنین استاده آزاد

7777

روا باشد چنین جان داده مردان

ترا چه غم که هستی جان جانان

7878

نخواهم کعبه بی دیدار رویت

بخواهم مردن اندر خاک کویت

7979

بخواهم مرد خواهم زنده گشتن

ترا تا جاودان مر بنده گشتن

8080

منم بنده توئی سلطان آفاق

که در شورند از تو کل آفاق

8181

منم بنده توئی تابنده چون نور

که درجانها دمیدستی عیان صور

8282

از آن منصوری از دیدار اللّه

که افکندی مرا در قربت شاه

8383

توئی شاه و به جز تو کس ندیدم

کنون نزدیکت ای جان آرمیدم

8484

بگفت این و بزد یک نعره آنگاه

بیفتاد آن زمان در عشق یک تاه

8585

شد و جان داد آنجا رایگان او

حقیقت در بر کون و مکان او

8686

حقیقت جان جان دید و فنا شد

بر او آن همه آنجا بقا شد

8787

حقیقت بود جانان دید منصور

که آفاق آمدست از راز او نور

8888

چو زانسان قافله او را بدیدند

تمامت عاشقان آنجا طپیدند

8989

چون منصور آن چنان دید اندر اینجا

که برخواهست آمد شور و غوغا

9090

یقین صورت پرستان زور کردند

نهاد خویشتن پر شور کردند

9191

که این کس جادوئی آراست اینجا

بباید کشتنش تحقیق این جا

9292

جوابی داد سر منصور ایشان

ستاد آنجایگه ازدور ایشان

9393

بدیشان گفت کای نادیده گمراه

منم بیشک یقین دیدار اللّه

9494

در این دم اندر اینجا میتوانم

که مر جمله زغوغا وارهانم

9595

ولکین این زمان نی وقت رازست

که این دم عین جانها درگدازست

9696

شما را آنقدر بس تا بدانید

همه در ذات من حیران بمانید

9797

شما را آنقدر بس اندر اینجا

که او برگفت سرّ جمله پیدا

9898

یقین من کعبهام هم جان جانان

بخواهم رفت در اینجای پنهان

9999

ولی پیریست واصل اندر این دم

میان جملگی او هست محرم

100100

وصالی دارد اینجا صاحب درد

بود او در میان جمله شان فرد

101101

ز بهر او شما را من بِحِل هان

بکردم تا برید اینجایگه جان

102102

رها کردم شما را در بر او

که نبود هیچکس بی رهبر او

103103

بگفت این و نهان شد او زعالم

که مکشوفست از او سرّ دمادم

104104

نمود عشق او در خویشتن بین

دم آخر تو خود بیخویشتن بین

105105

برافکن جسم و جان وگرد خاموش

شو اندر عشق کل اینجای مدهوش

106106

نظر کن راز جانان باز بین هان

ترامیگویم اکنون راز بین هان

107107

ترامنصور کل اندر نهادست

ترا این راه در پیشت فتادست

108108

وصال کعبهٔ جان خواستی تو

عجائب قافله آراستی تو

109109

همه ذرات باتست ای ندیده

وصال کعبه اندر جان ندیده

110110

چو منصور حقیقی داری ای جان

قدم تو بیش از این اینجا مرنجان

111111

بخواه اسرار چون رویش ببینی

از او کن من طلب گر مرد دینی

112112

که بنماید ترا اینجا نظر او

کند از دید خویشت باخبر او

113113

درون پرده پنهانست بیچون

نظر کن در رخ او بیچه و چون

114114

مر او را یک زمان بنگر تو بیخود

زمانی گرد فارغ نیک با بد

115115

همه یکسان ببین در دیدهٔ دوست

وجودت باز کن در دیده بین کوست

116116

ببین کو در درون دیدهٔ تست

نهان اینجایگه در دیدهٔ تست

117117

یقین در دیده اینجاگاه رویش

مکن اینجا حقیقت گفتگویش

118118

وصال اینجا یقین زو بازبینی

اگر مرد ره و صاحب یقینی

119119

حقیقت یاب او را در بر شاه

که تا مجنون نگردی تو از آن ماه

120120

حقیقت چون رخت اینجا نماید

ترا از یک طبیعت برزداید

121121

مصفّاات کند آیینه کردار

همه در آینه آید پدیدار

122122

همه در آینه بینی نهانی

تو دانی بیشکی جمله تو دانی

123123

همه در تست هستی آینه تو

نموده روی خود درآینه تو

124124

نمیبینی اگر بینی یقینش

یکی بینی حقیقت کرده بیشش

125125

یکی بینی نمود ذات درخویش

حجابت دور گردانی تو از پیش

126126

حجابت دور گردان ای دل ریش

که تا یابی حقیقت یار در خویش

127127

حجاب صورت تست ای دل و جان

ز دید حق توئی خود را مرنجان

128128

نظر کن تا چه میبینی تو در خود

که ماندستی چنین و بی برِ خود

129129

نخواهی یافت چیزی جز که این دم

ترا من مینمایم راز عالم

130130

بجز این دم طلب اینجا مکن تو

همین بس باشدت از این سخن تو

131131

که دریابی که جانانت درونست

تراگویا و بینا رهنمونست

132132

ترا او رهنمونست ار بدانی

درون جان تست و تو ندانی

133133

که سر تا پای تو دیدار شاه است

ولیکن این بیان با مرد راهست

134134

که بشناسد نمود جسم با جان

کند مرجان خود در دوست پنهان

135135

کند پنهان وجود خودبیکبار

که تا پیدا شود اینجایگه یار

136136

وصال یار بی صورت بیابی

که اندر جان و دل نورت بیابی

137137

یقین منصور خود بشناس در خویش

حجاب جسم و جان بردار از پیش

138138

یقین منصور خود بشناس اینجا

نهاد ذات شودر خویش یکتا

139139

چرا اینجا چنین ساکن بماندی

در این زندان چنین ایمن بماندی

140140

تو آن داری که صورت ره نداند

وگرداند در آن حیران بماند

141141

تو آن داری که هرگز کس ندید است

ز چشم آفرینش ناپدیدست

142142

نهان خویشتن بشناس اینجا

ز دیو هفت سر مهراس اینجا

143143

تو اندر هفت پرده رخ نمودی

عجب زینسان که درگفت و شنودی

144144

نمیدانی درونت نور دارد

نهادت سر بسر منشور دارد

145145

چرا منشور شه داری چنین خوار

بماندستی چنین رنجور و غمخوار

146146

ز حکم شه چه آوردی ابر جای

گریزانی ز حکمش جای بر جای

147147

مرو بیرون ز حکم شاه اینجا

یقین میباش هان آگاه اینجا

148148

یقین آگاه باش و بر تو فرمان

مشو اینجا بخود مغرور و نادان

149149

تو دانا باش و ساز خویش گیر

وگرنه ترک جان و دید تن گیر

150150

بنزد شاه فرمان بر یقین تو

که تا گردی بنزد شه امین تو

151151

بنزد شاه شو با ملک دستور

برد یک سر ترا تا عین گنجور

152152

ترا بخشند شه اینجا تمامت

ولکین می حذر کن از ملامت

153153

حذر میکن تو از شمشیر ناگاه

مکن گستاخیت اندر بر شاه

154154

چگویم چون تو شه نشناختستی

بهرزه عمر خود در باختستی

155155

بدادی عمر اکنون رایگانی

ز دست ای ابله اکنون می ندانی

156156

که عمرت رفت ناگاهی ابر باد

بکردستی در اینجا خانه آباد

157157

چه خواهی برد با خود جزغم و درد

تو خواهی بود ای جان دائما فرد

158158

در آن فردی سخن گفتیم بسیار

ولی تو ماندهٔ در عین پندار

159159

ترا پندار از حق دور کردست

حقیقت ابله و مغرور کردست

160160

چنین ماندی اسیر و خوار اینجا

ز بهر نفس سگ غمخوار اینجا

161161

ترا این نفس جسمانی مردار

بیک ره برده از ره ناپدیدار

162162

شدی یکبارگی درخوف مجروح

شدستی بی نمود قوّت روح

163163

کجا راهی بری آنجا بحضرت

که ماندستی چنین در فکر نخوت

164164

ترا این فکر دنیا خوار کردست

ز حق یکبارگی بیزار کردست

165165

دلت در تنگنای غم بماندست

کنون ریش تو بیمرهم بماندست

166166

کنون مجروحی و خود را دوا کن

درونت با برون یکسر صفا کن

167167

ترا چون کعبهٔ دل هست حاصل

چرا ماندی چنین حیران و بیدل

168168

چنین حیران و بیدل ماندهٔ باز

چنین دستت زجان افشاندهٔ باز

169169

ره خود این زمان کن تا توانی

که داری این حیات و زندگانی

170170

ترا امروز چون عین حیاتست

نمودارت در اینجا نور ذاتست

171171

اگر امروز کام خود نرانی

یقین تو تا ابد حیران بمانی

172172

بران امروز کامی تو ز دنیی

که بهتر زین نیابی تو ز معنی

173173

بران امروز کامی نیک اینجا

که برخورداری ازدیدار یکتا

174174

در معنی بیکباره گشادست

دلت حیران در اودادی ندادست

175175

بده امروز داد ملک معنی

که خواهی رفت بیرون تو بعقبی

176176

سوی ملک فنا داری عجب راه

بماندستی چنین مسکین و گمراه

177177

خبر معنی دمادم آر و از دوست

تو هستی بیخبر درمانده در پوست

178178

نداری هیچ اینجاگه خبر تو

بماندستی چنین اندر بشر تو

179179

بشرگرد و یقین صورت شناسی

چرا از صورت خود میهراسی

180180

گهی دشمن شوی جان را حقیقت

گهی تمییزش آری در طبیعت

181181

اگر میدوستداری هردو اینجا

یکی کن هر دو را اینجا مصفّا

182182

مصفّا کن تن و جانت نهانی

مجو چیزی یقین جز بی نشانی

183183

نشان بی نشان اینجا طلب کن

چو دیدی گه بیابی آن سر و بن

184184

نشان بی نشان دیدار یارست

کسی نزدیک آن ناپایدار است

185185

نشان بی نشان دیدم یقین من

نمود اوّلین و آخرین من

186186

در او دیدم ولی این سر که داند

وگر داند در آن حیران بماند

187187

نمود اوّلین دارد حقیقت

نیابد کس مرا اندر طبیعت

188188

نمود اوّلین من دیدهام باز

دمادم نزد آن گردیدهام باز

189189

نمود اوّلش چون سیر کردم

دگر آهنگ سوی دیر کردم

190190

ز حیرت آن چنان اوّل بماندم

که یک ره دست از جان برفشاندم

191191

در آخر چون نظر کردم بظاهر

شدم مکشوف اوائل تااواخر

192192

اوائل تا بآخر بود یک ذات

ولیکن مختلف در سیر ذرّات

193193

بدیدم آنچنان کان کس ندیدست

کسی در ابتدایش نارسیدست

194194

چگونه شرح این آرم بگفتار

که میگردم در این سر ناپدیدار

195195

چگونه وصف آرم بر زبانم

که الکن شده بیکباره زبانم

196196

حقیقت وصف او گویم بتحقیق

کسی کو را بود از دوست توفیق

197197

بیابد این معانی آخر کار

حجابش دور گردد کل بیکبار

198198

حجابش صورتست و دور گردد

سراسر دید دیدش نور گردد

199199

حجابش چون برافتد نور بیند

همه ذرّات را منصور بیند

200200

اناالحق گوی بیند جمله ذرّات

تمامت صنع خود تحقیق آیات

201201

همه یارست ای مسکین غمخور

اگر مردی سراسر خویش بنگر

202202

همه یار است اینجاگه نهانی

ولی این راز اینجاگه ندانی

203203

همه یارست غیری نیست بنگر

همه کعبه است دیری نیست بنگر

204204

یکی بنگر که در یکی یکی است

نمود ذات اینجا بیشکی است

205205

یکی بنگر که در یکیّ شکی نیست

صفات و ذات فعلت جز یکی نیست

206206

یکی بین هرچه هست و نیست اینجا

که بیشک مر مرا یکی است اینجا

207207

یکی دیدم دوئی بگذاشتم من

نمودم از میان برداشتم من

208208

یکی کردم درآن دیدار خود من

شدم فارغ یقین ازنیک و بد من

209209

یکی میبینم اینجا هرچه دیدست

یکی محوست کلّی ناپدیدست

210210

یکی بد اصل اینجاهرچه دیدم

حقیقت در یکی آمد پدیدم

211211

اگر در اصل یکی رهبری دوست

بیابی و برون آئی تو از پوست

212212

نمود جان جانانت شود فاش

بیابی ناگهانی دید نقاش

213213

حقیقت نقش میبینی و دوری

گزیدستی از آن اندر نفوری

214214

هر آن کو دور شد از یار اینجا

کشید او زحمت بسیار اینجا

215215

مکن دوری ونزدیکی گزین تو

که تا یابی نمودار یقین تو

216216

دریغا چارهٔ اینجا نداری

فرومانده از آن تو شرمساری

217217

که ماندستی چنین در بند صورت

ز صورت دان حقیقت این غرورت

218218

براه راستی آخر قدم نه

که چیزی نیست جز از راستی به

219219

حقیقت راستی دانم یقین من

که حق در راستی دیدیم روشن

220220

حقیقت راستان خود گوی بردند

طریقت اندر این معنی سپردند

221221

حقیقت راستی هر کو کند حق

شود از راستی او نور مطلق

222222

هر آن کو راستست در حضرت یار

رسید اینجایگه در قربت یار

223223

هر آنکو کرد اینجا راستی او

ندید اینجایگه خود کاستی او

224224

ترا بهتر کجا باشد از این کار

که باشی راست اندر نزد دادار

225225

کمان کژ نگر باتیر اینجا

همه چون تیر داند اندر اینجا

226226

کمان کژ، راست میبین تیر اینجا

درون جمله میدان پر ز غوغا

227227

کجی را چون بدید اندر کمان او

یقین بشناختش خود بیگمان او

228228

از او دوری گزید و از برش جَست

بشد پرتاب وز نزدیک او جَست

229229

کمان صورتت چون کل کژ افتاد

از آن بازو ز قوّت در کج افتاد

230230

اگر کژ اندر اینجا میستیزد

یقین میدان که جان ناگه گریزد

231231

ز پیشش دور خواهد شد بناچار

چنین دان اسم این دنیای غدّار

232232

کمانی دان تو دنیای دنس را

که نتواند بدیدن هیچکس را

233233

همه چون تیر داند اندر اینجا

درون جمله میدان پر ز غوغا

234234

همه در شست خود اینجا بسازد

کمان دست ناگه سرفرازد

235235

بیندازد تمامت بیخبر او

نمیداند حقیقت راهبر او

236236

بیندازد تمامت از بهانه

که تا تیری زند سوی نشانه

237237

همه تنها مثال تیر سازد

دمادم این چنین تدبیر سازد

238238

نه کس از دست او جان برد اینجا

که بودند او بجان بسپرد اینجا

239239

همه جانها ز قالب دور کرده است

چنین خود را همی مغرور کرد است

240240

نخواهد ماند دنیا جاودانی

ولی میدان تو عقبی رایگانی

241241

اگر اینجا نداری هیچ رستی

بعقبی فارغ و شادان نشستی

242242

وگر داری بیک سوزن در اینجا

شمارم من ترا میزن در اینجا

243243

نخواهی برد باخود چیزی ای دوست

مگردان در نظر جز دیدن ای دوست

244244

مکن با هیچکس اینجا بدی تو

وگرنه کمتر از دیو و ددی تو

245245

صفائی جوی و بگسل طبع ازبد

تو نیکی کن در اینجاگاه با خود

246246

بدی اینجا مکن تا نیک یابی

بوقتی کاندر آن حضرت شتابی

247247

ز نیکی و بدی آنجا سئوالست

بسی مردان دراین سر گنگ و لالست

248248

زبانت چون دهد پاسخ بر یار

فرومانی در آنجاگه بیکبار

249249

حقیقت بد مدان از نیکی ای دوست

که نیکی مغز آمد چون بدی پوست

250250

ندیدی هیچکس اینجا که بد کرد

که نیکی بازدید ای صاحب درد

251251

بدی بد دان و نیکی نیک بشمار

بجز نیکی مکن ای دوست زنهار

252252

چه باشد نیکنامی خُلق خوش دان

که خلق خوش محمد داشت زینسان

253253

بخُلق خوش خدایش گفت اینجا

حقیقت دُرّ معنی سُفت اینجا

254254

یقین خلق عظیمش گفت اینجا

که بیراهان بخلق آورد اینجا

255255

بخلق خوش جهان بگرفت تحقیق

ز خلق خوش که او را بود توفیق

256256

کدامین انبیا مانند او بود

که گوئی از تمامت خلق بربود

257257

نیابد همچو او دوران افلاک

کجا یابد چو او ای مؤمن پاک

258258

تو داری این زمان دین هدایت

ترا این بس بود عین سعادت

259259

که هستی امّت احمد یقین بود

توئی بیرون ز راه کفرو دین بود

260260

تو داری دین او ای عاقل مست

نمیدانی تو این آخر کرا هست

261261

ز دنیا آنچه تو داری که دارد

که این دین و شرف مر کس ندارد

262262

تو داری راه اینجا دین تو داری

تو در هر دوجهان مر شهریاری

263263

ره شرعش سپار و باز او بین

تو همچون او همه چیزی نکو بین

264264

که او از نیکوئی اینجا یقین است

که جان اوّلین و آخرین است

265265

همه جانها ازآن نورست اسرار

وز او شد عالم جانها پدیدار

266266

تمامت دینها را برفکندست

حقیقت سلسله او در فکندست

267267

بگرد کرهٔ عالم سلاسل

ز نور شرع بنگر مرد واصل

268268

یقین شرع ویت جان شاد دارد

زهر بدها ترا آزاد دارد

269269

ره شرعست راه حق یقین دان

محمد را در این ره پیش بین دان

270270

ره او دان حقیقت راه اللّه

اگر هستی تو از اسرار آگاه

271271

ره او گیر و راه کفر بگذار

سر بتها در اینجا کن نگونسار

272272

بت نفس و هوایت را تو بشکن

حقیقت این بیان بشنو تو از من

273273

تو ترک لذّت نفس و هواگیر

ز شرع احمدی راه خداگیر

274274

چو راه حق یقین مر راه شرعست

که پیدا اندر او هر اصل و فرعست

275275

اگر صورت نگهداری چنین کن

دمادم با تو میگویم یقین کن

276276

دل و جانت در این سرهای بیچون

مگو اینجایگه این چیست و آن چون

277277

چه و چون ازدماغ اینجا بدر کن

دل خود رادر این معنی خبر کن

278278

که عقلت هست در غوغای عالم

فتادست اندر این سودای عالم

279279

همه تشویش تو از صورت افتاد

که خواهد ناگهی از تو ابر داد

280280

نمود عقلت اینجا کاربستست

دلت در غصّهٔ بسیار بستست

281281

از آن کاینجا بغصّه عقل درماند

از آن اینجایگه بیرون درماند

282282

از آن بیرون بماندست و گرفتار

که خودبین است عقل ناپدیدار

283283

غم نامش ابا ننگ است مانده

دمادم پر ز نیرنگ است مانده

284284

بسی نیرنگ اینجا گاه کردست

یقین در سرّ جانان ره نبردست

285285

نبرده است او ره اندر عالم جان

از آن اینجایگه ماندست حیران

286286

که چون مستی است عقل اینجا فتاده

از آن پیوسته در غوغا فتاده

287287

که ره پر کرد و ره سویش نبردست

یقین جز راه در کویش نبرد است

288288

ره نابرده اینجا چون بداند

نمود عشق از آن درخود نماند

289289

در اینجا با صور در آخر کار

شود در زیر گل کل ناپدیدار

290290

ولیکن عشق سلطان جهان است

که برتر از زمین و از زمان است

291291

حقیقت عشق میداند که چونست

که او در جمله اشیا رهنمونست

292292

طریق عشق گیر از بردباری

اگر این سرّ معنی پایداری

293293

طریق عشق گیر و گرد آزاد

بیک ره نام وننگت ده تو بر باد

294294

طریق عشق گیر و نام بگذار

حقیقت ننگ عالم شو بیکبار

295295

ترا گر ذات کلّی آرزویست

در اینجاگاه جای جستجویست

296296

از اول چون قدم خواهی نهادن

ندانی تا کجا خواهی فتادن

297297

قدم چون مینهی در حدّ پرگار

تو سر بیرون اینجاگاه پندار

298298

برون کن از سرت پندار دنیا

مشو تو بعد از این غمخوار دنیا

299299

بیک ره محو کن دنیا حقیقت

که دنیا سر بسر دانم طبیعت

300300

همه دنیا ز بودت محو گردان

اگر مردی از او رخ را بگردان

301301

بگردان رخ از او ای دوست زنهار

رخ او را نگر در حضرت یار

302302

نمود سالک اوّل این قدم دان

پس آنگاهی صفاتت را عدم دان

303303

عدم گردان وجودت ای دل اینجا

حقیقت برگشا این مشکل اینجا

304304

عدم کن بود خود تابود گردی

حقیقت در فنا معبود گردی

305305

عدم کن جسم و جانت در بریار

مبین خود رادر این جاگه بیکبار

306306

صفاتت چون بیابی بیگمان تو

یقین بیرونی از کون و مکان تو

307307

ولیکن چون کنم تا این بدانی

حقیقت تو خداوند جهانی

308308

ولی نه این جهان نی آن جهان دوست

که آنجا مغز آمد وین جهان پوست

309309

جهان جاودان دیدار یابی

در آنجا جملگی اسرار یابی

310310

جهان جاودانی جوی و رستی

برون رو زود از این کوی درستی

311311

از این گلخن طلب کن گلشن جان

چگویم هر زمان خود را مرنجان

312312

مرنجان خویش و یکباره فنا گرد

در آن مسکین عیان انبیا گرد

313313

عیان انبیا شو زود در ذات

که بینی سر بسر اینجای ذرّات

314314

همه ذرّات جویای تو باشند

حقیقت جمله گویای تو باشند

315315

رهی نارفته وین ره را ندیده

بسی از بهر یکدیگر شنیده

316316

یکی نادیدهٔ درد و بماندی

دمی مرکب در این منزل نراندی

317317

در این منزل تمامت در خروشند

ز بهر یکدیگر اینجا بکوشند

318318

بخون همدگر تشنه شده پاک

همه ریزند خون اینجایگه پاک

319319

چنان مر راز دنیا باز دیدم

همه پر شهوت و پر آز دیدم

320320

همه پر شهوتست و بر فراز است

نشستی مرورا سوی فرازاست

321321

همه در محنتاند این قوم دنیا

تمامت بیخبر از نوم دنیا

322322

همه درخواب و فارغ گشته ازمرگ

ببسته دل در این دنیای بی برگ

323323

همه در خواب و فارغ گشته از خویش

که راهی اینچنین دارند در پیش

324324

همه در خواب و فارغ گشته از جان

گرفته این ره اینجاگاه آسان

325325

چنین در خواب کی بیدار گردند

چنین اغیار کی با یارگردند

326326

کسانی کاندر این منزل نمودند

یقین اندر ربود بود بودند

327327

همه در سرّ این قومند حیران

چنین این قوم در توحید حیران

328328

اگر اینجا یقین بیدارگردند

ازاین معنی دمی هشیار گردند

329329

دمادم روی اینجا مینمایند

گره ازکار ایشان میگشایند

330330

ولی ایشان چنان مستند و در خواب

بمانند کسی کاینجای غرقاب

331331

بوند ایشان همه غرقاب دنیا

شده کل اندر این گرداب دنیا

332332

دراین گرداب جمله مبتلایند

فرومانده در این عین بلایند

333333

بلای خویش میبینند از خویش

حقیقت میخورند از خویشتن بیش

334334

بلا و رنج ایشان هم از ایشانست

از آن پیوسته شان خاطر پریشانست

335335

بلا اینجا نمود انبیا بود

که دائم انبیا عین بلا بود

336336

بلای نفس دیگر دان در اینجا

رخت را زین بلاگردان در اینجا

337337

بلای دل بکش هم تاتوانی

وگرنه در بلا حیران بمانی

338338

بلای صورت اینجا برکشیدی

از این معنی به جز آن غم ندید

339339

بلای عشق کش در قربت دوست

که بیشک این بلا اینجاست ای دوست

340340

بلا چون انبیا کش در ره عشق

اگر هستی حقیقت آگه عشق

341341

بلا چون انبیا کش اندر این دهر

حقیقت چون عسل کن نوش این زهر

342342

بلای عشق دیدند جمله عشاق

ولی منصور بوده در میان طاق

343343

چنان اندر بلا شد پایدار او

که برّندش سر اندر پای دار او

344344

چنان اندر بلا راحت عیان یافت

که خود را اندر اینجا جان جان یافت

345345

بلا اینجاکشید و کل لقا شد

از آن اینجایگه عین بلا شد

346346

بلا اینجا کشید و زد اناالحق

یقین شد در همه جانان مطلق

347347

بلا اینجاکشید او ازتمامت

وز اوگویند بیشک تا قیامت

348348

که بد منصور اندر عشق جانان

حقیقت نور عشقش بود دوجْهان

349349

گمانش برتر از کلّ جهان دید

که او حق بود جمله حق از آن دید

350350

که ذاتش با صفات اینجا یکی شد

اگرچه اصل او اندر یکی بُد

351351

بسی فرقست اندر دید صورت

بدانی این بیان وقت حضورت

352352

بوقتی کز حضور آئی تو ساکن

شوی از نفس و از شیطان تو ایمن

353353

حقیقت جان و دل یکتا کنی تو

ز پنهانی دلت پیدا کنی تو

354354

حضورت همچو او آید حقیقت

نگنجد هیچ از تو در طبیعت

355355

حضورت آنچنان باشد بر یار

که میچیزی نبینی جز که دلدار

356356

یکی باشدعیان فعل و صفاتت

شده پنهان همه در نور ذاتت

357357

تو باشی در جهان جویای جمله

تو باشی در زبان گویای جمله

358358

تو باشی عین بینائی بتحقیق

تو باشی عین دنیائی ز توفیق

359359

توانی یافت این معنی بیکبار

ولی گاهی که نبود نقش پرگار

360360

توئی از جمله پیدا آمده دوست

حقیقت مغز داری تو عیان پوست

361361

همه او دان ولی اندر بطونت

ببین تا کیست اینجا رهنمونت

362362

پس این پرده گرداری گذاره

زمانی کن در این معنی نظاره

363363

پس این پرده بنگر تا چه بینی

عیان بینی اگر صاحب یقینی

364364

پس این پرده بینی جان جانان

رخ او در همه پنهان و اعیان

365365

پس این پرده او را هست مسکن

اگرچه جمله او را هست مأمن

366366

پس این پرده دارد پرده بازی

مدان این پرده ای عاشق بازی

367367

حقیقت پرده باز اینجاست ما را

از آن هر لحظهٔ غوغاست ما را

368368

حقیقت یار اینجاگه بیابی

اگر در این پس پرده شتابی

369369

همه جان میدهند نزدیک جانان

ولی در این پس پرده است پنهان

370370

نهان رخ مینماید ناگهانی

که تا او تو نبینی و ندانی

371371

اگر او را تو بشناسی در اینجا

کند این پرده اینجاگاه پیدا

372372

ترا بنماید او از دید خویشت

نهانی پرده بردارد ز پیشت

373373

عیان بینی جمالش ناگهی باز

ولی گر هستی اینجا صاحب راز

374374

بتقوی پردهٔ حقّت برانداز

چو بینی روی او میسوز و میساز

375375

دوئی نبود ولی یکی عیانی

نماید رویت اینجا در نهانی

376376

دوئی نبود در این اسرار بنگر

حقیقت نقطه از پرگار بنگر

377377

حقیقت نقطه و پرگار یک بود

دلت در صورت اینجا پر زشک بود

378378

ندانستی از این معنی رخ یار

نبودی یک زمان آگه تو از یار

379379

نمودی و ندیدی روی او تو

چنین حیران میان کوی او تو

380380

بماندستی عجب شوریده اینجا

نهٔ یک لحظه صاحب دیده اینجا

381381

اگرچه صاحب اسرار و رازی

طلب کن اندر اینجا سرفرازی

382382

بگو اسرار خود با جمله ذرّات

حقیقت محو گردان جمله در ذات

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی شد پیش آن پیر طریقت

بپرسد این سؤالش در حقیقت

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 92 - در سؤال از پیر طریقت درسر نگاهداشتن از خلق و جواب دادن وی سائل را فرماید

اگلی نظم

چنین گفته‌ست اینجا پاکبازی

که میکردم طلب از خویش رازی

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 94 - در حکایت پاکبازی و طلب کردن حقیقت ذات و آوازدادن هاتف آن طالب را فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور