صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 94 - در حکایت پاکبازی و طلب کردن حقیقت ذات و آوازدادن هاتف آن طالب را فرماید

بخش 94 - در حکایت پاکبازی و طلب کردن حقیقت ذات و آوازدادن هاتف آن طالب را فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چنین گفته‌ست اینجا پاکبازی

که میکردم طلب از خویش رازی

22

بسی سال اندر این سر بودم اینجا

حقیقت جزو و کل پیمودم اینجا

33

طلب میکردم اینجاگه یکی من

بدیدم ناگهانی بیشکی من

44

درون میجستم اسرار حقیقت

برون بردم زدیوار طبیعت

55

بسی بودم درون خلوت خود

طلب میکردم اینجا قربت خود

66

همی جستیم یقین دلدار اینجا

یکی آواز از دیوار اینجا

77

برون آمد که ای وامانده غافل

چنین بیچاره و مغرور و بیدل

88

چه میداری طلب کان کس ندیداست

که از ذرّات کل او ناپدیداست

99

پدیدار است لیکن غیب پنهان

بیابی این مگر وز خویش پنهان

1010

تو داری آنچه میجوئی کجائی

چرا ازما چنین غافل چرائی

1111

تو داری جوهر و جویا شدستی

چنین حیران و ناپروا شدستی

1212

تو داری جوهر و هستی طلبکار

زهی حیرت که آوردی بیکبار

1313

برون میجوئی و من در درونم

ترادرنیکی از بد رهنمونم

1414

مرا میجوئی اندر سوی بالا

از آنی مانده تو شوریده شیدا

1515

نیابی هیچ بیرونم یقین دان

تو بیش از این دل خود را مرنجان

1616

نیابی سوی بالا دید من تو

که تا آئی سوی توحید من تو

1717

مرادر جان ببین ای مانده غافل

مرا بین و بیک ره گرد واصل

1818

منم پنهان، منم حیران بمانده

منم در دیر تو یکتا بمانده

1919

ز یکتائی من دریاب خود را

که تا فارغ کنم مر نیک و بد را

2020

چرا میجوئیم بیرون خود تو

از آن جویائی اینجا از خرد تو

2121

خرد بگذارو ما را در درون بین

یکی خود را درونت با برون بین

2222

درونت با برون جستیم هر کس

نیابی تو مرا جز خویشتن بس

2323

برون اکنون بدان این راز اینجا

مگو در پیش کس این باز اینجا

2424

وگرنه من ملامت آرمت پیش

ابا خود در نهان میدار با خویش

2525

نهان کن راز ما تا کس نداند

بجز تو هیچکس می بس نداند

2626

شو اکنون تا ترا واصل کنم من

همه امّید تو حاصل کنم من

2727

مگو اسرار ما فارغ زکل باش

منه رازم تو بیرون پیش او باش

2828

زبان بگشاد و آنگه پیروگفتا

زهی احسنت ای دانا و بینا

2929

بجز که من بگویم رازت ای جان

مرا تو بیش از این چندین مرنجان

3030

طلب میکردمت در عین توفیق

نمیدیدم ترا در دید تحقیق

3131

طلب میکردمت در عین توحید

نمیدیدم ترا در دید خود دید

3232

برون میجستمت تا باز یابم

از آن بُد مدّتی اینجا شتابم

3333

نمیدیدم ترا اکنون چو دیدم

یقین امشب بوصل تو رسیدم

3434

حجابت این زمانم زود بردار

اگر خواهی تو کن ما را ابردار

3535

همه عشاق را اینجا بکشتی

تمامت خاکشان درخون سرشتی

3636

همه عشّاق حیرانند و مدهوش

زبانشان مانده در گفتار خاموش

3737

چنین تو با همه اندر میانی

حقیقت بی شکی تو جان جانی

3838

تو جانی لیک پنهانی ز صورت

چرا از دوستی داری نفورت

3939

چراچندین که در بند تو هستم

بزیر بار محنت مانده پستم

4040

دلت با من در اینجا رحم نارد

ابا من کردهٔ تو بیشکی بد

4141

درون بودی و میجستم برونت

عجب مییافتم اینجا کنونت

4242

کنونت یافتم در جانت ای جان

منم در دید تو شادان و خندان

4343

بسی داغم که اندر دل نهادی

کنون غم رفت و آمد وقت شادی

4444

درون خلوتست و غیر بردر

بمانده بیشکی هم سیر بر در

4545

درون خلوتست و نیست اغیار

اگرچه درحقیقت مر توئی یار

4646

تمامت پوست مغز اینجا توئی تو

درون دل کنون یکتا توئی تو

4747

طلبکاری بشد اکنون چو دیدم

در این شب تا بوصل تو رسیدم

4848

بگو با ما حدیث خویش اینجا

حجب بردار زود از پیش اینجا

4949

حجابت دور کن تا من ببینم

رخت اینجا که بند کفرو دینم

5050

گرفتاری در اینجا کرد بسیار

کنون چون آمدی ای جان پدیدار

5151

نخواهم دادنت آسان من از دست

که گشتم این زمان دیوانه و مست

5252

بیک ره عقل بردی ای دل آرام

توئی بیشک مرا در جان دل آرام

5353

دل آرامی دل آرامی ندارد

چرا بودت سرانجامی ندارد

5454

سرانجامم بگو تا چیست بیشک

چرا چندین دوانی مرمرا تک

5555

جوابم ده که من اصلت بیابم

بگو تا کی عیان وصلت بیابم

5656

طلبکارت بدم من سال بسیار

نشستم اندر اینجا با بسی یار

5757

طلب کردم ز هر کس دیدت ای جان

که تا یابم یقین توحید ای جان

5858

بهر نوعی نشان دادند وافی

زهر کس گوش کردستم معانم

5959

نه آن بُد آنچه میگفتند ایشان

از آن بودم حقیقت من پریشان

6060

کنون در وصلت امشب راه بردم

همه تقلید از لوحت ستردم

6161

کجا تقلید گنجد در برت دوست

بدیدم مغز اکنون محو شد پوست

6262

رخت بنمای اکنون تا بدانم

که در ملک جهان صاحب قرانم

6363

تو کردی این زمان در بستهام من

از این خلوت بتو پیوستهام من

6464

جوابم باز ده ای جوهر ذات

چه ذوقست اینکه افکندی بذرّات

6565

جواب آمد که ای گم کرده راهت

بسوزانم خودت اینجایگاهت

6666

تو اینجا از کجا داری دلیری

که اینجا مینمائی نقش شیری

6767

ترااین زهرهٔ گفتار نبود

ترا این طاقت اسرار نبود

6868

ولی گر نبُدی این راز بر ما

ترا بیشک یقین میدان که اینجا

6969

سرت از تن جدا اینجایگه من

یقین گردانم ای مسکین در تن

7070

ولی چون صاحب سرّی در این راز

بگویم با تو ای بیچاره این راز

7171

همه مائیم لیکن در نهانی

ولی باید که این معنی بدانی

7272

که گستاخی نمیگنجد دراینجا

بباید بنده تا باشد بیکتا

7373

بباید بنده تا فرمان برد او

بجا آرد یقین و جان برد او

7474

ز دست شاه آنکس جان کل خورد

که فرمان برد و آمد صاحب درد

7575

ترا امشب یکی جامی که دادیم

حقیقت امشبت این درگشادیم

7676

هنوزت ره ندادستیم بر یار

درآوردی تو گستاخی بیکبار

7777

بیک جرعه چنین از هوش رفتی

نمود ما بسردستی گرفتی

7878

بیک جرعه چنان رفتی تو از دست

شدی اینجایگه دیوانه و مست

7979

ندانی تو که با خود می چه گوئی

که درمیدان فتاده همچو گوئی

8080

خطابی باتو کردیم از نهانی

کجا تو راز ما هرگز بدانی

8181

چرا چون درد او بردی در اینجا

شدی بیچاره اندر عشق شیدا

8282

ندیدی روی ما اینجا به تحقیق

تو پنداری که بردی گوی توفیق

8383

تمامت انبیای کار دیده

در اینجا غصّه بسیار دیده

8484

بسی رنج و ملامتها کشیدند

خطائی جز ز دید ما ندیدند

8585

تو میخواهی که امشب پردهٔ راز

براندازیم از رخسار جان باز

8686

نه پرده برگرفتیمت ز رخسار

که تا آید نمود تو پدیدار

8787

چنین دیوانه و مدهوش ای دل

همی خواهی که آری مشکلت حل

8888

ببازی نیست این پرسیدن اینجا

ترا باید از آن ترسیدن اینجا

8989

نمیدانستی اکنون یافتی تو

که سوی ما چنین بشتافتی تو

9090

بده انصاف تا بخشیم جانت

وگرنه عین رسوای جهانت

9191

کنیم اندر بر این جمله ابردار

کنم بر غیرتت بیشک نمودار

9292

بسوزانم بر آتش مر ترا من

نمایم بیشک اینجا جفا من

9393

بده انصاف و اکنون گرد بیزار

ز گفتارت وگرنه بینی آزار

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی منصور را پرسید ناگاه

که ای گشته ز سرّ جمله آگاه

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 93 - سؤال کردن یکی از حسین منصور در دریافتن اسرار کلّ و جواب دادن او مسائل را

اگلی نظم

در آن دم گفت تو جان جهانی

بکن با من که بیشک میتوانی

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 95 - پاسخ دادن پاکباز هاتف غیب را و عجز آوردن او از خودی خود

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور