صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 69 - در مکر کردن شیطان آدم را در خوردن گندم و ناپدید شدن شیطان و گندم خوردن حضرت آدم علیه السّلام و الصلاة فرماید

بخش 69 - در مکر کردن شیطان آدم را در خوردن گندم و ناپدید شدن شیطان و گندم خوردن حضرت آدم علیه السّلام و الصلاة فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

از آن تلبیس چون شیطان نهان شد

عجب آدم بماند و ناتوان شد

22

نمیدانست اینجا سرّ این کار

که چون شد در بر او ناپدیدار

33

بخود میگفت آیا او کجا رفت

نهان شد از برم آخر چه جا رفت

44

ندانم این چه کس بود او نمودار

که گفتم راز و او شد ناپدیدار

55

بخود اندیشه این میکرد آدم

بمانده در تعجب او دمادم

66

بخود میگفت برمیکرد پنهان

که تا او را چه پیش آید از آنسان

77

عجائب مانده بُد حیران و غمخوار

نظر میکرد گندم در برابر

88

بخود میگفت کاینجا مزد حق بود

که ما را ناگهانی روی بنمود

99

بمن گفت آنچه بُد مر راست اینجا

ندارم من دروغی قول او را

1010

خورم من گندم اینجادر نهانی

اگر باشد قضای آسمانی

1111

چه آید بر سرم از صانع پاک

تو خواهی زهر باش و خواه تریاک

1212

چنان کآید چنان باید یقین دان

نداند جز خدا این راز پنهان

1313

چنان بُد آدم از وسواس غافل

که مانده بود اینجاگاه بیدل

1414

شده ابلیس او را در رگ و پوست

بدو میگفت بین چون جمله از اوست

1515

بخور گندم چرا حیران شدستی

دَرِ اندیشه سرگردان شدستی

1616

بخور گندم مخور یک لحظه تو غم

چرا حیران بماندستی تو آدم

1717

بخور گندم مترس از بود بودت

چنین بیدل شدی چنین چه بودت

1818

بخور گندم که حق گفته‌ست این خَور

یقین اینجایگه فرمان حق بر

1919

بخور گندم ز قول حق بیندیش

حجاب خوف را بردار از پیش

2020

بخور گندم که اسراریست آدم

که حق بنماید از تو در بعالم

2121

بسی اسرار اینجاگه نهانست

ولی آدم عیان آنجاندانست

2222

که ابلیس است او را برده از راه

قضای حق ببین آدم که ناگاه

2323

بزد دست و یکی خوشه از آن چید

نهاد اندر دهان و خوش بخائید

2424

یکی طعم لذیذ اندردهانش

پدید آمد عجب راز نهانش

2525

فرو برد آنگهی آن گندم آدم

سه خوشه دیگرش بر کند آدم

2626

بحوّا داد گفتا هان بخور این

که خوش چیزیست نغز و خوب و شیرین

2727

بخور زیرا که این راز نهانست

که حق ما را ندیم جاودانست

2828

همو گفتا مخور هم اودگر گفت

بخورد حوّا چو این اسرار بشنفت

2929

درون هر دو بُد شیطان مکّار

ز چشم هم دو گشته ناپدیدار

3030

بحوّا گفت بستان و بخور زود

که تا آدم کنی از خویش خشنود

3131

نه او خورد و نبُد رنجی وِراهم

ببر تو این زمان فرمان آدم

3232

تو را نیکو بود اما چو خوردی

چو آدم نیز تو هم گوی بردی

3333

ستد حوّا از آدم گندم خوب

ببردش عاقبت فرمان محبوب

3434

نهاد اندر دهان و خورد حوّا

مر او را گشت مر لرزی هویدا

3535

چو حوّا گندم ازحیرت بخائید

ز سر تا پای چون بیدی بلرزید

3636

بحای حلّه از هر دو جدا شد

نمود هر دومنثور و هبا شد

3737

بپرّید از برهر دو چو دو طیر

همی کردند ایشان هر دو آن سیر

3838

در آن اسرار چون حیران بماندند

عجائب خوار و سرگردان بماندند

3939

چنان حیران شدند ایشان و خاموش

ز حیرانی عجب گشتند مدهوش

4040

برهنه هر دو تن شیدا بمانده

میان حوریان رسوا بمانده

4141

ز رسوائی و شرم اهل جنّت

فتاده هر دو در اندوه و محنت

4242

ز رسوائی که آنجا یافت آدم

بتر از مرگ او را بُد دمادم

4343

تمامت اهل حوران و قصوران

فرومانده عجب در حال ایشان

4444

عجب در حال ایشان مانده بودند

نه چون ابلیسایشان رانده بودند

4545

از آن ابلیس بُد شادان و خندان

که بر آدم شده جنت چو زندان

4646

بشادی هر زمان خوش خوش بخندید

چو آدم سرّ خود آن دم چنان دید

4747

سر افکنده به پیش از شرمساری

ز دیده همچو باران بهاری

4848

بزاری زار و گریان گشت آدم

جگر از سوز بریان گشت آدم

4949

ستاده قائم و دستش پس و پیش

ز بهر ستر خود او مانده دلریش

5050

نمیدانست تا او را چه آید

که کامش جملگی از پیش بستد

5151

نمیدانست چه چاره کند او

شکسته مر سبو اندرلب جو

5252

چه چاره چون بشد از دست تدبیر

بباید کرد در هر کار تأخیر

5353

چوکاری میکنی اینجا یقین تو

سزد کاینجای باشی پیش بین تو

5454

همیشه پیش بین کار خود باش

که تا گردد ترا اسرار آن فاش

5555

نکردی پیش بینی دل در آن کار

فرومانی تو اندر رنج و تیمار

5656

نکردی پیش بینی جان بدادی

بهر زه در بلای دل فتادی

5757

نکردی پیش بینی همچو او تو

زدی بر سنگ و بشکستی سبو تو

5858

نکردی پیش بینی و بماندی

خود از درگاه حق هرزه براندی

5959

نکردی پیش بینی و شدی خوار

بسرگردان شدی مانند پرگار

6060

نکردی پیش بینی همچو مردان

بلای عشق را بیحد و مرز دان

6161

نکردی پیش بینی در بلا تو

شدی مانند آدم مبتلا تو

6262

نکردی پیش بینی بر سر چاه

بچاه انداختی خود را بناگاه

6363

نکردی پیش بینی اوّل کار

که تا آخر شدی در غم گرفتار

6464

نکردی پیش بینی از پس راز

بماندی همچو مرغان در تک و تاز

6565

نکردی پیش بینی در نظر تو

از آن ماندی چنین زیر و زبر تو

6666

نکردی پیش بینی همچو حوّا

فتادی همچنین مجروح و رسوا

6767

نکردی پیش بینی چند گویم

که تا مردرد جانان چاره جویم

6868

دریغا نیست سودی جز زیانت

که شد فاش اندر اینجا داستانت

6969

بدست خود زدی بر پای تیشه

درخت شوق برکندی ز ریشه

7070

بدست خود زدی خود بر سر خود

که خود بودی در اینجا رهبر خود

7171

بدست خود تبه کردی تو سودت

چه چاره چونکه دزدی فاش بودت

7272

بدست خود بچاه انداختی خود

وجود خویشتن درباختی خود

7373

بدست خود تو گندم خوردهٔ خود

در اینجا خویش رسواکردهٔ خود

7474

تو رسوای جهانی ای دل آزار

فرومانده عجائب سخت افگار

7575

تو رسوای جهانی در نظاره

چو آدم می نداری هیچ چاره

7676

تو رسوائی و اندر خون فتادی

ز عزّ پردهات بیرون فتادی

7777

تو رسوائی و اکنون چارهٔ نیست

بجز حق مر ترا خود چارهٔ نیست

7878

توئی رسوا و شیدا خون شده دل

که بگشاید ترا این راز مشکل

7979

بتن عریان و بی ستری وغمخوار

فرومانده عجائب سخت افگار

8080

در این دنیای غدّاری فتاده

بدست خود تو سر بر باد داده

8181

در این دنیای غدّاری چو مردار

فتاده در نهاد خود گرفتار

8282

چو خود کردی کرا تاوان کنی تو

که تا مر درد خود درمان کنی تو

8383

چودر دردی فتادی نیست درمان

مدان این درد خود ای دوست آسان

8484

چو در دردی چنین تو مبتلائی

چو آدم این زمان عین بلائی

8585

چو آدم آنچنان بد ایستاده

تن اندر حکم ایزد باز داده

8686

تن اندر حکم و جان اندر کف دست

ستاده در بلای نیستی هست

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ز من پرسید حیدر کیستی تو

بگو کاین جایگه بر چیستی تو

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 68 - سؤال کردن امیرالمؤمنین و امام المتّقین اسداللّه الغالب علی ابن ابی طالب علیه السّلام و جواب دادن نی در اسرارها فرماید

اگلی نظم

بحالی جبرئیل آمد ز داور

بگفت آدم نمود خویش بنگر

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 70 - در عریانی و بی روئی آدم علیه السّلام گوید و ملامت کردن حضرت جبرئیل علیه السلام مر او را در خوردن گندم فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور