صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 68 - سؤال کردن امیرالمؤمنین و امام المتّقین اسداللّه الغالب علی ابن ابی طالب علیه السّلام و جواب دادن نی در اسرارها فرماید

بخش 68 - سؤال کردن امیرالمؤمنین و امام المتّقین اسداللّه الغالب علی ابن ابی طالب علیه السّلام و جواب دادن نی در اسرارها فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

ز من پرسید حیدر کیستی تو

بگو کاین جایگه بر چیستی تو

2

در اینجاآمدی بیرون ز ساعت

سعادت داری اینجا یا شقاوت

3

چه داری آنچه داری راست برگو

ز من این سرّ دل درخواست برگو

4

بدو گفتم که ای جان جهانم

یقین دانم که من راز نهانم

5

ز سرّ تو شدم پیدادر این دم

ز تو گویم حقیقت راز آن دم

6

ز سرّ تو در اینجا دید دیدم

به یک لحظه بکام دل رسیدم

7

ز راز تو شدم پیدا نهانی

بخواهم گفت اسرار معانی

8

بگفتی کیستی من خود که باشم

بنزد ذاتت ای حیدر که باشم

9

که باشم من نیم خود نیستم من

در این دنیای دون خود کیستم من

10

نیم من نیستیم دارم بباطن

ز ظاهر بازگویم کار باطن

11

نیم من اندرونم هیچ نبود

سراپایم به جز از هیچ نبود

12

سراپایم همه بر هیچ افتاد

بنای باطنم بر هیچ افتاد

13

ندارم هیچ و در پیچی فتادم

یقین دانم که در پیچی فتادم

14

ندارم هیچ و میدانی تو رازم

تو خواهی بود حیدر کار سازم

15

ندارم هیچ و پایم رفته درچاه

شدم پیدا در اینجاگاه ناگاه

16

چو پایم اندراین چاهِ بلا ماند

درونم اندر این عین فنا ماند

17

چو پایم در درون چاه ماندست

منم حیران بدید شاه ماندست

18

بجز درد جگر اینجا ندارم

بمانده دردرون چاه خوارم

19

جگر پرخون و دل سوخته من

ولیکن سرّ ز تو آموخته من

20

جگر پر خون و دل پر درد دارم

در این چه مانده سرگردان و خوارم

21

نیم حیدر کنون ما راتو دانی

که ما را دادهٔ راز نهانی

22

کمر در خدمت تو بستهام من

که با رازت کنون پیوستهام من

23

کمر بستم علی آسا به پیشم

که تا مرهم نهی بر جان ریشم

24

کمر بستم علی آسا برت من

که کردستی مرا اسرار روشن

25

کمر بستم علی آسا کنونم

که در اسرار هستی رهنمونم

26

کمر بستم زجانت بندهام من

سر اندر نزد تو افکندهام من

27

کمر بستم منش تا روز محشر

که بودی اوّلین راهم تو رهبر

28

کمر بستم ز اسرارت نگردم

یکی لحظه ز گفتارت نگردم

29

کمر بستم که میدانم ترا حق

ز تو دارم کنون من سرّ مطلق

30

کمر بستم که میدانم که جانی

که گفته‌ستی مرا راز نهانی

31

کمر بستم بنزدت تا قیامت

کشم در راه تو بیشک ملامت

32

کمر بستم کنون نزدیکت ای جان

بگویم بیزبان با عاشقان آن

33

کمر بستم بنزدت بی یقین باز

مرابنمای اینجا اوّلین راز

34

کمر بستم که جانی در تن و دل

کنی اسرار اینجا روشن دل

35

زِنِی چون حیدر این اسرار بشنید

نظر کرد و وجودش ناتوان دید

36

ز سر تا پای او پیوسته درهم

چو محکومان کمر بربسته محکم

37

در او اسرار جانان یافت اینجا

حقیقت راز پنهان یافت اینجا

38

وجودش ناتوان و اندرون پاک

بمانده پای او در آب و در خاک

39

درون چاه معنی بازمانده

ولیکن صاحب پر راز مانده

40

چون آن اسرار از او بشنید حیدر

که خوش آمد ورا آن لحظه خوشتر

41

جوابش داد کایمر تو ز هستی

ز عشق دوست تو سرّ الستی

42

الست عشق داری چون نهٔ تو

ز جام عشق کل مست مئی تو

43

زِ رازِ سرّ جانان مست گشتی

چونی گفتی کنون تو مست گشتی

44

تو هستی این زمان از هست اسرار

که خواهی بود بیشک مست اسرار

45

تو هستی راز دار هر دو عالم

بگوئی بیزبان سرّ دمادم

46

تو هستی راز دانِ خالقِ پاک

که پروازت بود از عین افلاک

47

تو هستی این زمان اسرار گفته

ابا حق گفتهٔ و ز حق شنفته

48

تو هستی این زمان مر سرّ بیچون

که برگوئی زِ هر رازی دگرگون

49

تو هستی این زمان اسرار ما را

بگوئی هر زمان گفتار ما را

50

تو هستی این زمان سرّ الهی

بگو اسرار چندانی که خواهی

51

تو داری و تو هستی راز جانان

بگو با عاشقان اسرار سبحان

52

ترا بخشیدم این دم سرّ آن دم

برو با عاشقان می گو دمادم

53

بگو با عاشقان سرّ نهانی

بزن دمهای شوق لامکانی

54

بگو با عاشقان آنچه شنفتی

که با من خوب اسرارت بگفتی

55

بگو با عاشقان هر لحظهٔ راز

حجاب از پیششان کلّی برانداز

56

بگو با عاشقان هر لحظه پنهان

نمود عشق سرّ دوست اعیان

57

بگو با عاشقان گفتار ما را

که تا دانند هان اسرار ما را

58

ترا دادیم اکنون داد ده تو

وجود خویشتن بر باد ده تو

59

سر و پایت بیفکن همچو عشّاق

که بیسر سرّها گوئی در آفاق

60

سر و پایت بیفکن بیسر و پای

رموز عشق را اینجا تو بگشای

61

سر و پایت بیفکن تا توانی

که بیسر بازدانی آنچه دانی

62

سر و پایت بیفکن راز برگوی

که با عشّاق گردانی تو چون گوی

63

که چون تو اندر آئی در سخن تو

بگوئی جملگی راز کُهن تو

64

همه عشّاق از رازت در آواز

ببیند جان جان اینجایگه باز

65

سماع عشق جانان گوش دارند

نمود جسم و جان بیهوش دارند

66

سماع جسم و جان عین فنا دان

فنا را جملگی رازِ بقا دان

67

بوقتی کاندر آید نی بگفتار

بنالد ناگهی از شوق دلدار

68

دلِ عشّاق در پرواز آید

در آندم در نمود راز آید

69

کند بیهوش جان عاشقان را

براندازد زمین را و زمان را

70

دل و جان محو گرداند بیکبار

نماید رخ ز ناگاهیت دلدار

71

در آندم وانماید عاشقانش

که ازنی بازداند عاشقانش

72

که او اینجا چه میگوید زنالش

ز درد عشق بنماید جمالش

73

چو دم در نی شود بیچون بماند

که داند تا که گفتن چون بداند

74

دل صادق از آن دم جان ببیند

رخِ معشوق خود پنهان ببیند

75

دل صادق در آندم یار جوید

عیان ذات در اسرار جوید

76

دل صادق بداند کان چه حالست

دم نی عاشقان اینجا وصال است

77

دل عشّاق آندم دم زند کل

نهاد خویش بر عالم زند کل

78

دم عشّاق آندم عین هستی

بیابد بی نمود بت پرستی

79

دل عشّاق در اسرار آید

عیان در دیدن دیدار آید

80

دل عشّاق آندم گر بجوید

همه اسرار با دلدار گوید

81

در آندم گر سماع بی سماعش

بر آید جان کنی اینجا وداعش

82

اگر مرد رهی آندم که بیند

سزد گر جسم و جان اینجا نبیند

83

در آندم رحم کن گر مرد راهی

بگوید بی عیان سرّ الهی

84

در آندم جهد کن تا راز اوّل

بیابی چون کنی جسمت مبدّل

85

در آندم جهد کن کز جان بر آئی

که چون بیجان شوی عین بقائی

86

در آندم جهد کن تا راز گوئی

نباشی تو ابا حق بازگوئی

87

در آندم جهد کن تا دل نباشد

حجاب نقش آب و گل نباشد

88

در آندم جهد کن تا باز دانی

ابی خود جمله اسرار معانی

89

در آندم جهد کن بیخویشتن تو

که پی بردی نمود جان و تن تو

90

عیان بینی جمال اندر جلالش

رسی بیجان و دل اندر وصالش

91

عیان بینی تو بی خود روی دلدار

شود اسرار مخفی بر تو اظهار

92

عیان بینی درون خود بقایش

در آندم باز جو کلّ لقایش

93

عیان بینی نمود جمله مردان

فلک همچون تو اندر رقص گردان

94

در آندم چون فلک در رقص آئی

ترا پیدا شود عین خدائی

95

فنا شو اندر آن دم در فنا تو

که تا یابی همه عین لقا تو

96

فنا شو در خدا تو از دم نی

تو همچون او بخور یک دم از آن می

97

از آن دم مست شو در حالت جان

که تا بینی رخ معشوق اعیان

98

از آن می مست شو در بیخودی تو

که بیرون آئی از نیک و بدی تو

99

از آن می مست شو اندر نمودار

حجاب مستیت از پیش بردار

100

از آن می مست شو پس مست حق باش

دمادم همچو نی تومست حق باش

101

از آن می مست شو مانند گوئی

بزن در عشق اینجا های و هوئی

102

از آن می مست شو مانند افلاک

برافشان نور قدس خویشتن پاک

103

از آن می مست شو جانان نظر کن

تمامت ذرّهها در خود خبر کن

104

از آن می مست شو مانند حلّاج

وجود خود چو نی کن همچو آماج

105

از آن می مست شو مانند منصور

چو نی در دم بجوش جان خود صور

106

از آن می مست شو اعیان مطلق

مزن از بیخودی از حق اناالحق

107

از آن می مست شو تو جان جانی

چرا در خویشتن اکنون نهانی

108

از آن می مست شو اسرار بشناس

نمود نقش خود کن دید نقاش

109

از آن می مست شو تا چند خود بین

توئی اکنون دمادم سرّ حق بین

110

از آن می مست شو بنمای مطلق

تو چون منصور کل سرّ اناالحق

111

چونی اندر میان جمع نالان

یقین دانند عیان صاحب وصالان

112

که بیچونست ازگفتار او راست

که اسرار معانی نیست پیداست

113

ز سرّ عشق دارد نی وصالی

که میدارد که مینالد ز حالی

114

ز سرّ عشق نی نالان درآمد

ز بهر عاشقان او رهبر آمد

115

ز سرّ عشق مردان راز گفتند

حقیقت هر یکی از راز گفتند

116

از او هر یک بیانی کرد اینجا

که از بهر چه دارد شور و غوغا

117

فغان نی ز اسرارست دردم

که میگوید ز عشق درد آندم

118

فغان نی علی دانست یکبار

که او دانستش و بخشید اسرار

119

فغاننی عیان میدان که حیدر

یقین دانسته همچون راز اکبر

120

فغان نی همه از درد باشد

کسی داند که مردِ مرد باشد

121

ز درد عشق مینالد ز اسرار

سماع جان کسی داند که از یار

122

که چون او جان و دل سوراخ دارد

همیشه سوز و درد و آخ دارد

123

اگر تو صاحب دردی فغان کن

وجود خویشتن اینجا نهان کن

124

اگر تو صاحب دردی در این راز

حجاب آندم ز پیش خود برانداز

125

اگر تو صاحب دردی در این بین

خدا را در نهادت خود یقین بین

126

اگر تو صاحب دردی بهرحال

بجز حق میمبین خود هیچ احوال

127

در آن ساعت که دل بیخویش گردد

نمود عشق جمله درنوردد

128

یکی باشد سماع عشق در جان

که بنماید حقیقت روی جانان

129

چونی باش ای ندیده جوهر راز

دم خود کرده در اسرار کل باز

130

همه زان تو و تو در سماعی

بکرده جان و جسمت را وداعی

131

همه مردان ره حق باز دیدند

سماع دوست در جان بازدیدند

132

سماع دوست در جانست نه در نی

تو خوردستی از آن جام ازل می

133

دم آدم چو در نی سالها کرد

بسی در هر صفت آوازها کرد

134

دم آدم همه اسرار برگفت

هر آنچه دید بُد از یار برگفت

135

دم آدم چو در نی شد نهانی

بگفت اسرار کلّی در معانی

136

دم آدم تو داری و توئی نی

بهر رازی تو مینالی تو از وی

137

دم رحمان توداری و مشودور

دمادم میدمد درجان تو صور

138

زند سوراخ در بود وجودت

عیان کردست مر اسرار بودت

139

ز چاه آمد برون ناله ز انوار

نمود این جایگه او بود دیدار

140

ز چاه آمد برون تا سرّ بگوید

نمود راز خود اینجا بجوید

141

همه اسرار جان دارد در اینجا

همه انوار جان دارد در اینجا

142

از آنجا آمد اندر جاه دنیا

که تا گردد ز راز آگاه دنیا

143

چو حق در جاه دنیا راز برگفت

یقین هم جاه دنیا راز بشنفت

144

علی بودست اگر این سر بدانی

ز من بشنو تو اسرار معانی

145

چو زین چاهت برآمد صورت بود

همی جوئی از آن اسرار معبود

146

سر و پایت بیفکن تا که این راز

بدانی در زمان انجام و آغاز

147

نهادت برگره افتاد در پیچ

درونت همچو نی خالیست در هیچ

148

نهادت برگره کردند از آغاز

نمییابی تو راز اوّلین باز

149

از آن جامی که جانها مست او شد

نبُد پیدا نمود هست او شد

150

از آن جامی که خوردست عین منصور

که نامش بود کل تا نفخهٔ صور

151

از آن جامی که اشیا یافت بوئی

بسرگردانست دائم همچو گوئی

152

از آن جامی که خورشید جهانتاب

چشیدست و بسرگردانست از تاب

153

از آن جامی که مه خوردست در ره

شود ازتاب او مر جوهر مه

154

از آن جامی که آتش یافت خانه

از آن مستی همی سوزد زمانه

155

از آن جامی که رطلی یافته باد

از او شد عالم ارواح آباد

156

از آن جامی که یکدم خاک دیدست

از آن اسرار صنع پاک دیدست

157

از آن جامی که در آب روانست

از آن از عشق او ازجان روانست

158

از آن جامی که در کهسار افتاد

یکی قطره ز هستی زار افتاد

159

وجودش پاره شد اندر غم یار

همی گردد شده ریزه ز تیمار

160

مئی کان بحر خورد و میزند جوش

کجاهرگز تواند بود خاموش

161

مئی کان جسم ناگه یافت بوئی

فتاد اندر درونش های و هوئی

162

مئی کین دل از او یک قطره خوردست

ز بوی عشق در اندوه و دردست

163

مئی کان جان بخورده درمعانی

همی گوید همی راز نهانی

164

مئی کان سالکان اینجای خوردند

فتاده درره و وز خود بمُردند

165

مئی کان عاشقان لاابالی

دمادم میخورند اینجا بحالی

166

مئی کان چون خورند عشّاق اینجا

نواها میزنند آفاق اینجا

167

مئی کان جسم جان یک قطره دریافت

سوی کون و مکان دزدیده بشتافت

168

مئی کان خورد عطّار اندر اینجا

نماید لحظه لحظه سرّ یکتا

169

درون او سماع یار دارد

دل از جمله جهان بیزار دارد

170

نمیداند که خود آخر چه گفته است

که او دُرهای پر معنی بسفتست

171

نماندش عقل و هوش و عین ادراک

برافکند است کلّی جسم و جان پاک

172

ز زیر عشق در آفاق جانها

زند اوداستانها در بیانها

173

دمادم میزند این زیر عشّاق

که او دارد عیان تدبیر عشاق

174

دمادم میدمد ازنفخهٔ صور

اناالحق میزند مانند منصور

175

اناالحق میزند در کلّ آفاق

میان جمله عشّاق است اوطاق

176

نوای پردهٔ عشّاق دارد

عیان آیات فی الافاق دارد

177

نوار پردهٔ عشّاق سازد

همه ذرّات در جان مینوازد

178

ز زیر عشق دایم در خروش است

ز بحر لامکان اینجا بجوش است

179

ز زیر عشق این دستان که بنواخت

سر عشّاق در عالم برافراخت

180

ز زیر عشق عشّاق جهان او

همه در رقص کردستش جهان او

181

چو زیر عشق هر دم مینوازد

ز سوزش جملهٔ عشّاق سازد

182

چو زیر عشق او را دردم آید

از آن دم یادش اینجا زادم آید

183

که آدم چون برون آمد ز جنّت

درونش پر خروش و عین قربت

184

شب و روزش نبُد جز ناله و درد

بمانده در میان دهر او فرد

185

سماع درد و زیر شوق جانش

همی زد در درون جان نهانش

186

از آن دُردی که آدم یافت اینجا

کنون اندر درون افتاد ما را

187

از آندردم دمادم من خروشان

بدیگ عشق اینجاگاه جوشان

188

همه ذرّات من اندر سماعند

بکرده عقل جان اینجا وداعند

189

برافکندند کلّی دل از این خاک

که اینجا بازدیدند صانع پاک

190

برافکندند کلّی پرده از رخ

چو بشنیدند کل از یار پاسُخ

191

برافکندند اینجا کلّ هستی

رها کردند بیشک بت پرستی

192

برافکندند اینجا هستی خود

چو افتادند اندر مستی خود

193

برافکندند آنچه بود پیدا

شدند از لامکان دید پیدا

194

ز دیده دید حق را باز دیدند

نظر کردند و اندر حق رسیدند

195

ز دیده دید جانان راز بنمود

مر انسان را نمودش باز بنمود

196

همه ذرّات من درحق رسیدند

نمود جان جان از حق بدیدند

197

همه ذرّات من جویای یارند

ورا دید نهان گویای یارند

198

همه ذرّات من در ترجمانند

دمادم جمله در شرح و بیانند

199

همه ذرّات من اندر فنا اند

بکلّی در عیان عین بقا اند

200

همه ذرّات من نابود گشتند

سراسر جملگی معبود گشتند

201

همه ذرّات من اندر نمودار

عیان بنموده در اینجای دیدار

202

همه ذرّات من در شوق جانند

کنون افتاده اندر ذوق جانند

203

همه ذرّات من در آشکاره

چو منصورند کلّی پاره پاره

204

همه ذرّات من منصور گشتند

سراسر جملگی پر نور گشتند

205

همه ذرّات من اندر اناالحق

فرو گفتند راز یار مطلق

206

همه ذرّات من چون یاردیدند

زهر سوئی بسوی او رسیدند

207

همه ذرّات من اینجا نهانند

ز دید یار خود اندر عیانند

208

همه ذرّات من در اوّلین باز

بدیده جمله را از آخرین باز

209

مرا چون وقت کشتن آمده باز

همی گوید حقیقت گو ز سرباز

210

مرا چون وقت کشتن در رسیدست

که چشم جانم اینجا حق بدیداست

211

همه ذرّات من گردان عشقند

از آن اینجای سرگردان عشقند

212

که وصلم ناتمامی باشد اینجا

مرا ناپخته خامی باشد اینجا

213

چو وقت کشتن آمد در وصالم

نمانده ذرّهٔ عین وِبالم

214

چو وقت کشتن آمد جان جانان

شوم اینجا ز دید دوست پنهان

215

مرا چون وقت کشتن پیش آمد

نمود عشقم اینجا بیش آمد

216

مرا چون وقت کشتن زود دیدم

برافکندم همه معبود دیدم

217

مرا چون وقت کشتن آمدست هان

نخواهم دید جز که جمله جانان

218

مرا چون محو شد در دیدن دوست

یقینم شد که درگفتار کل اوست

219

مرا خود جان چه باشد خود قبولست

که او اندر اصول دل نزول است

220

دل و جان رفت جانانست تنها

که اینجا میکند او شور و غوغا

221

دل و جان رفت جانان رخ نمودست

درون جان و دل گفت و شنودست

222

دل و جان رفت تا بنمود دیدار

بجز جانان نمیبینم پدیدار

223

دل و جان رفت و او میبینم و بس

بجز اونیست در عالم مراکس

224

دل و جان رفت تا دیدار دیدم

نظر کردم بکلّی یار دیدم

225

دل و جان رفت و سلطان گشت عطّار

نمود جانش جانان گشت عطّار

226

دل و جان رفت جانان جان گرفتست

درون جسم و جان پنهان گرفتست

227

دل و جان رفت جانانست تحقیق

مرا در داده اینجاگاه توفیق

228

دل و جان رفت دید او را ز اوّل

ندارد زان بجان و دل معوّل

229

دل و جان رفت و حق اسرار گفته‌ست

خود او در وصال او بسفتست

230

دل و جان رفت شد جمله ابر باد

که تا شد عالم ارواح آباد

231

نمود جمله عشّاقم من از جان

که در من کرده است او راز پنهان

232

نمود جمله عشّاقم من از دل

که بگشودم در این جا راز مشکل

233

نمود جمله عشّاق جهانم

که من کل آشکارا و نهانم

234

نمود جمله عشّاقم در آفاق

که از من شور خواهند کرد عشّاق

235

نمود جمله عشّاقم بمعنی

که دارم شرح عشق ونور تقوی

236

نمود جمله عشّاقم نهانی

مرا شد منکشف جمله معانی

237

نمود جمله عشّاقمخبردار

که چون منصور هستم من ابردار

238

نمود جمله عشّاقم که دیدم

نمود یار آنگه سربریدم

239

نمود جمله عشّاقم بکشتن

بخواهم یک دم از سردرگذشتن

240

نمود جمله عشّاقم که در کل

کشیدستم چو آدم من بسی ذلّ

241

نمود جمله عشّاقم چو آدم

که دارم جنّت جانان در این دم

242

دم من دمدمه در عالم انداخت

وجود عاشقان چون شمع بگداخت

243

دم من دمدمه دارد نهانی

که او دیدست کل عین العیانی

244

دم من سالکان را کرد واصل

که دارد جملگی مقصود حاصل

245

دم من وصل دارد ازنمودار

که اینجا میندارد هیچ پندار

246

دم من عین ذاتِ لامکانست

حقیقت راست خواهی جان جانست

247

دم من هست سلطان شریعت

از آن دم زد بکلّی از حقیقت

248

دم من زان دم است اینجا بدیده

چو منصورم بکام دل رسیده

249

دم من زان دم است و آدم آمد

که ما را راز از جان دم دم آمد

250

دم من ذات دارد در صفاتست

یقین داند که او کلّی زذاتست

251

دم من میزند اینجا اناالحق

نظر هم بین تو در تقوای مطلق

252

دم من هو زند یا هو ندیده

نمود لابکل در هو بدیده

253

دم من هو زند از ذات اعظم

دمادم خواند او آیات اعظم

254

دم من هو زند کو دید هو است

ز عین ذات در اللّه هو است

255

دم من هو زند اند رسموات

که دارد اندر اینجا نفخهٔ ذات

256

دم من هو زند جز هو ندیدست

که اینجا گه زلا درهو رسیدست

257

دم من هو زند در عشق جانان

نمود صورت اینجا کرده پنهان

258

دم من هو زند کو واصل آمد

عیان ذات او را حاصل آمد

259

دم من هو زند چونعاشقان او

که کل دیدست اینجا جان جان او

260

منم واصل که کل دیدار دیدم

در اینجا من عیان یار دیدم

261

من و یاریم و کل پیوسته با هم

دل وجانست و جان و دل در این دم

262

بهشت روی جانان هست معنی

که معنی دارم اندر عین تقوی

263

بهشت روی جانان در رخ ماست

که او اسرار گفت و پاسخ ماست

264

در این دنیا مرا شادی از آنست

که ما را سرّ معنی جان جانست

265

در این دنیا که دیدست جان جانان

که من دریافتم در خویش اعیان

266

در این دنیا بسی زیندم زنندش

ولی مانند احمد کی بدندش

267

در این دنیا نباشد چو محمّد(ص)

چو او منصور دائم هم مؤیّد

268

در این دنیا جز او دیگر نباشد

چو او پیغامبر و رهبر نباشد

269

خدا بود او ولی بر قدر هر کس

نمود اسرار خود از این سخن بس

270

درون جان عطّارست تحقیق

که اودارد در اینجا راز توفیق

271

درون جان عطّارست احمد

بکرده فارغ از نیکی و از بد

272

درون جان عطّارست گویا

ولی عطّار را او هست جویا

273

درونم اوست هم بیرونم از اوست

که او دیدم حقیقت مغز هر پوست

274

از او میگویم و من او شدستم

عیان تحقیق ذات او بدستم

275

از او میگویم اینجاگه از اویم

ز بهر دید او در گفتگویم

276

مرا گفته‌ست اندر خواب دلدار

که خواهیمت بریدن سر بناچار

277

سر و جانم فدای روی او باد

همیشه روی من در سوی او باد

278

سر و جانم فدای خاک پایش

که اینجا من نمیبینم ورایش

279

کسی کو بهتر از وی باشد اینجا

که او جانست پنهانی و پیدا

280

چو صیت اوست در عالم گرفته

نمود ذات او همدم گرفته

281

دم مردم از او صوری روانست

از اوهر جان یقین نور عیانست

282

کسی کو میشناسد همچو عطّار

شود کل از وجود خویش بیزار

283

کسی کو میشناسد دید حق اوست

که اندر آفرینش مرسبق اوست

284

کس کو راست از جان خواستگارش

وِرا زینجا ببیند آشکارش

285

کسی کو راست او از دل ببیند

نه اندر عین آب و گل ببیند

286

کسی کو راست اینجاگه غلامش

درون جان کند اینجا پیامش

287

نماید حق درون جان عیان او

که دارد اوّلین و آخرین او

288

نماید حق که او تحقیق حق است

وجود پاک او با حق بپیوست

289

کنون حقست اندر جزو و کل جان

که او راهست این اسرار اعیان

290

محیط مرکز جانهاست احمد

که او را دردو عالم بُد مؤیّد

291

درون جان حقیقت جان جانست

چگویم آشکارا و نهانست

292

چو مر عطّار او را دید بشناخت

عیان جسم و جان پیشش برانداخت

293

در آخر کرد اینجا واصلم اوست

همه مقصود کلّی حاصلم اوست

294

بگفت احمد چو دیدم صاحب درد

که من بودم میان سالکان فرد

295

بگفت اسرارها در گوش جانم

نمود اینجایگه عین العیانم

296

عیان بنمود ما را در حقیقت

چو حق بسپردمش راه شریعت

297

ره شرعش سپار و دم ازین زن

وجود خویش بر چرخ برین زن

298

ره شرعش سپار و جان فنا ساز

نقاب از لعبت صورت برانداز

299

ره شرعش سپار اندر نهانی

که او بنمایدت کلّ معانی

300

ره شرعش سپار و حق یقین یاب

نمود او خدا عین الیقین یاب

301

از او واصل شو و زو گوی دائم

که بود اوست اندر ذات قائم

302

از او واصل شو وحاصل کن اعیان

ازو بشنو حقیقت نّص قرآن

303

از او واصل شو و دم دم همی زن

کز او گرددهمه اسرار روشن

304

از او واصل شو و زو گوی اسرار

در او شو ناگهی تو ناپدیدار

305

چُه گوئی می ندانی آن معانی

وگر دانی از او حیران بمانی

306

خدا و مصطفا هر دویکی است

بنزدیک محقق بیشکی است

307

خدا و مصطفا درجان نهانند

مرا این جایگه شرح و بیانند

308

خدا و مصطفا در جان بدیدم

چو مه در پیش اشیا ناپدیدم

309

منت بگداخته از بهر ایشان

بجان دارم از ایشان ذوق ایشان

310

یکی اندر حقیقت دیدهام یار

مرا برداشت اینجا عین پندار

311

یکی اندر حقیقت یافتستم

از او بیخود بکل بشتافتستم

312

یکی اندر حقیقت بین تو دلدار

که میگوید دمادم در سخن یار

313

منم در جان و پنهان بود بودم

همه معبود بودم تا که بودم

314

اگر مرد رهی کلّی فنائی

در آن دید فنا تو در بقائی

315

لقای یار بی صورت بود هان

چرا هستی بدیده دید برهان

316

دلا تاچند گوئی سرّ اسرار

چو جانت گشت کلّی عین دیدار

317

نمود جمله مردان دیدی از خویش

حجاب صورتت چون رفت از پیش

318

ز جنّت آمدی بیرون چو آدم

چرا اسرارها گوئی دمادم

319

تو اینجاگه غریبی ای دل آزار

ولیکن هستی اندر عین دیدار

320

تو اینجاگه در آخر راز دیدی

نمود یار خود را باز دیدی

321

نمود یار داری در فنا باز

ترا مکشوف شد انجام و آغاز

322

سرانجامت چنین افتاد دانی

که خواهی گشت در کُشتن تو فانی

323

سرانجامت چنین افتاد از حق

که بیخود میزنی اینجا اناالحق

324

اناالحق را ز الحق در دو حرفست

چنین معنی بشرع اینجا شگرفست

325

تو الحق گوی تا رازت شود فاش

اناالحق خود بگوید نیز نقاش

326

همو گفته‌ست در منصور اناالحق

تراگوید ابی سر کل اناالحق

327

همان کو گفت بر منصور بادار

بگوید در نهاد تو بیکبار

328

همان کو گفت در منصور انالحق

همان گوید حقیقت نی اناالحق

329

همان کو گفت هم او بازگوید

در اینجاگه همه کل راز گوید

330

همان کو گفت هم آنکس شنفتست

که او گفته‌ست اناالحق او شنفته‌ست

331

همان کو گفت خود را کرد بردار

تو گر مردی از این معنیت بردار

332

همان کو گفت اینجا سربرید او

جمال خویشتن بی سر بدید او

333

همان کو گفت در یک دیده باشد

کسی باید که صاحب دیده باشد

334

که تاداند یقین اینجا اناالحق

که جز حق مینگوید خود اناالحق

335

اناالحق از نمود حق عیانست

که این در ذات او راز نهانست

336

اناالحق آنکه برگوید ابی دید

نباید اندر اینجا روی او دید

337

کسی باید که او کل دیده باشد

درون جز و کل گردیده باشد

338

اناالحق گوید اندر عین هستی

خورد آن جام را کلّی ز مستی

339

چو منصوری شود تا سرّ بداند

بجز وی هیچ چیزی مینداند

340

چو منصوری شود اندر فنایش

ببیند عاقبت دید بقایش

341

چو منصوری شود جوید اناالحق

سزد کز دید گوید او اناالحق

342

چو منصوری شود در عین خواری

کند در پای دار او پایداری

343

چو منصوری شود هستی آن ذات

بگوید راز کل از جملهٔ ذرّات

344

چو منصوری شود اینجا عیانی

پذیرد او نشان بی نشانی

345

نشان بی نشان گردد در این راز

که او بنماید اینجا راز حق باز

346

ببازی نیست این گفت حقیقت

که تا نسپارد اینجاگه طریقت

347

طریقت بسپر و دریاب الحق

چو در کلّی رسی حق گوی الحق

348

کسانی کین طلب دارند اینجا

نیاید راست آن در عین غوغا

349

کسی مَردَست اندر دید عشاق

که چون منصور گردد کل عیان طاق

350

کسی مردست همچون او نمودار

که آوردند او را بر سر دار

351

کسی مردست همچون او عیانی

که گردد او نشان در بی نشانی

352

نشان اینجانگنجد بی نشان باش

حقیقت راز مردان جهان باش

353

نشان صورت اینجاگه بیفکن

که گردد مر ترا این راز روشن

354

نشان صورت اینجا محو گردان

که اوّل راز این باشد ز اعیان

355

نشان صورت و معنی بر افکن

اگر مردی تو بی دعوی بیفکن

356

نشان ذات کلّی بی نشان است

که عاشق در نهاد ذات فانی است

357

اگر تو مرد ذاتی بی نشان شو

پس آنگاهی چو مردان جهان شو

358

چو گردد بی نشان صورت در این راه

بباید اندر این جا دیدن شاه

359

چو گردد بی نشان با بود باشد

یقین در دید حق معبود باشد

360

چو گردد بی نشان دادار گردد

ز دید خویشتن بیزار گردد

361

چو گردد بی نشان هستی پذیرد

وجود او بمیرد حق نمیرد

362

بماند زندهٔ جاوید آنکس

که جز یکی نبیند در جهان کس

363

بماند زندهٔ جاوید عاشق

که اندر بیخودی حق یافت صادق

364

اگر زنده دلی هرگز نمیری

اگر هستی چنین حق بی نظیری

365

اگر زنده دلی مرده مشو تو

چو یخ اینجای افسرده مشو تو

366

چو عیسی زنده میر ای زنده دل تو

که تا اینجا نباشی آب و گل تو

367

چو عیسی زنده میر از خویشتن پاک

برافکن همچو عیسی جان و دل پاک

368

چو عیسی زنده میر و جان جان بین

تو روحاللّه شو عین العیان بین

369

چو عیسی زنده میر ای زندهٔ پاک

که تا چون خر نمانی در گَو خاک

370

چو عیسی زنده زنده میرو ذات حق بین

بجز حق خودمدان و خویش حق بین

371

چو عیسی زنده دل باش و فنا گرد

چو رفتی از میان دید خداگرد

372

چو عیسی زنده دل باش و یقین باش

نمود اوّلین و آخرین باش

373

چو عیسی گر شوی از جسم و جان پاک

ببینی ذاتحق اندر عیان پاک

374

چو عیسی گر شوی در حق مجرّد

شوی فارغ تو از هر نیک و هر بد

375

چو عیسی گر شوی تو روح اللّه

زنی دم همچو او در قل هواللّه

376

چو عیسی گر شوی نور علی نور

تو روح اللّه شوی تا نفخهٔ صور

377

تو روح اللّه باشی همچو عیسی

شوی مانند او در ذات یکتا

378

تو روح اللّه هستی و یقینی

ولیکن بود خود اینجا نبینی

379

چو روح اللّه باش و روح بردار

که تا اللّه کل آید پدیدار

380

چو روح اللّه باش اندر طریقت

حذر کن از پلیدیّ طبیعت

381

خدای اوّلین و آخرین بین

چو روح اللّه باش و سرّ یقین بین

382

چو روح اللّه دم زن از نمودار

که مرده زنده گردانی ز دلدار

383

چو روح اللّه دم زن تا دم آئی

ترا پیدا شود دید خدائی

384

چو روح اللّه شو جانبخش مرده

برافکن از نمود ذات پرده

385

چو روح اللّه مرده زنده گردان

فلک را با ملک کل زنده گردان

386

چو روح اللّه گر این راز دانی

حقیقت مرده جانبخشی که جانی

387

تو جانانی اگر این دید یابی

بیان من نه از تقلید یابی

388

تو جانانی ولی پنهان ذاتی

کنون افتاده در عین صفاتی

389

تو روح اللّه را اینجا ندیدی

چه گر عمری در این عالم دویدی

390

تو داری آنچه گم کردی بجو باز

که تا یابی یقین اینجا بجو باز

391

تو عیسی در درون داری حقیقت

ولیکن باز ماندی در طبیعت

392

طبیعت دور کن تا جان شوی تو

حقیقت در صفت جانان شوی تو

393

چو عیسی صورت و معنی برافکن

که تا گردی حقیقت جان روشن

394

چو عیسی صورت و جان را یکی کن

چو روح اللّه در اعیان یکی کن

395

نداری تاب آن کین سر بدانی

نیابی باز اسرار نهانی

396

توئی افتاده چون عیسی گرفتار

بدست ناکسان مردم آزار

397

توئی افتاده چون عیسی همه روح

نه سر تا پای تو یکتا همه روح

398

تو روحی جسم را کلّی رهاکن

عنایت را چو عیسی ابتدا کن

399

چو جان گردی اگر جانان شوی تو

بدین گفتار از جان بگروی تو

400

تو جان گردی چو عیسی روح اللّه

شوی گر جان جان بینی تو ناگاه

401

ولی اینجا بلا یابی ز اوّل

شوی اینجایگه ناگه مبدّل

402

بلابین و بلاکش اندر اینجای

که تا گردی چو عیسی عین آلای

403

بلاکش همچو او گر پایداری

که چون عیسی کنون در پای داری

404

که بُد کز جان بلا اینجا ندیدست

که بُد کاینجا لقا پنهان ندیدست

405

بلا را با لقا پیوسته میدار

کسی کامد بلای او خریدار

406

هر آنکو در بلا پائی ندارد

میان آن بلا شکری گذارد

407

بود او را همیشه عاقبت خیر

اگر در کعبه باشد او اگر دیر

408

بنزد جان جان هر دو یکی است

بلا را خیر در حق بیشکی است

409

بلا نفس است شیطان نفس بنگر

چو شیطانست نفس ای نیک منظر

410

چو از نفست بلایت میرسد بیش

از اوئی دائما مسکین و دلریش

411

ز نفست این همه اینجا بلایست

از اینجانت بماند ابتلایست

412

بلای نفس دیدن جمله مردان

اگرمردی ز نفست رخ بگردان

413

بلای نفس بیشک دید آدم

از آن مجروح شد بی عین مرهم

414

بلای نفس دید آنکس که ابلیس

بَرِ او ساخته یک لحظه تلبیس

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

نفس با من همی گوید نهانی

که چون افتاد آدم را عیانی

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 67 - در اسرارِ نفس مردم و نمود عشق بهر نوع فرماید

اگلی نظم

از آن تلبیس چون شیطان نهان شد

عجب آدم بماند و ناتوان شد

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 69 - در مکر کردن شیطان آدم را در خوردن گندم و ناپدید شدن شیطان و گندم خوردن حضرت آدم علیه السّلام و الصلاة فرماید

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور