صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 68 - سؤال کردن امیرالمؤمنین و امام المتّقین اسداللّه الغالب علی ابن ابی طالب علیه السّلام و جواب دادن نی در اسرارها فرماید

بخش 68 - سؤال کردن امیرالمؤمنین و امام المتّقین اسداللّه الغالب علی ابن ابی طالب علیه السّلام و جواب دادن نی در اسرارها فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

ز من پرسید حیدر کیستی تو

بگو کاین جایگه بر چیستی تو

22

در اینجاآمدی بیرون ز ساعت

سعادت داری اینجا یا شقاوت

33

چه داری آنچه داری راست برگو

ز من این سرّ دل درخواست برگو

44

بدو گفتم که ای جان جهانم

یقین دانم که من راز نهانم

55

ز سرّ تو شدم پیدادر این دم

ز تو گویم حقیقت راز آن دم

66

ز سرّ تو در اینجا دید دیدم

به یک لحظه بکام دل رسیدم

77

ز راز تو شدم پیدا نهانی

بخواهم گفت اسرار معانی

88

بگفتی کیستی من خود که باشم

بنزد ذاتت ای حیدر که باشم

99

که باشم من نیم خود نیستم من

در این دنیای دون خود کیستم من

1010

نیم من نیستیم دارم بباطن

ز ظاهر بازگویم کار باطن

1111

نیم من اندرونم هیچ نبود

سراپایم به جز از هیچ نبود

1212

سراپایم همه بر هیچ افتاد

بنای باطنم بر هیچ افتاد

1313

ندارم هیچ و در پیچی فتادم

یقین دانم که در پیچی فتادم

1414

ندارم هیچ و میدانی تو رازم

تو خواهی بود حیدر کار سازم

1515

ندارم هیچ و پایم رفته درچاه

شدم پیدا در اینجاگاه ناگاه

1616

چو پایم اندراین چاهِ بلا ماند

درونم اندر این عین فنا ماند

1717

چو پایم در درون چاه ماندست

منم حیران بدید شاه ماندست

1818

بجز درد جگر اینجا ندارم

بمانده دردرون چاه خوارم

1919

جگر پرخون و دل سوخته من

ولیکن سرّ ز تو آموخته من

2020

جگر پر خون و دل پر درد دارم

در این چه مانده سرگردان و خوارم

2121

نیم حیدر کنون ما راتو دانی

که ما را دادهٔ راز نهانی

2222

کمر در خدمت تو بستهام من

که با رازت کنون پیوستهام من

2323

کمر بستم علی آسا به پیشم

که تا مرهم نهی بر جان ریشم

2424

کمر بستم علی آسا برت من

که کردستی مرا اسرار روشن

2525

کمر بستم علی آسا کنونم

که در اسرار هستی رهنمونم

2626

کمر بستم زجانت بندهام من

سر اندر نزد تو افکندهام من

2727

کمر بستم منش تا روز محشر

که بودی اوّلین راهم تو رهبر

2828

کمر بستم ز اسرارت نگردم

یکی لحظه ز گفتارت نگردم

2929

کمر بستم که میدانم ترا حق

ز تو دارم کنون من سرّ مطلق

3030

کمر بستم که میدانم که جانی

که گفته‌ستی مرا راز نهانی

3131

کمر بستم بنزدت تا قیامت

کشم در راه تو بیشک ملامت

3232

کمر بستم کنون نزدیکت ای جان

بگویم بیزبان با عاشقان آن

3333

کمر بستم بنزدت بی یقین باز

مرابنمای اینجا اوّلین راز

3434

کمر بستم که جانی در تن و دل

کنی اسرار اینجا روشن دل

3535

زِنِی چون حیدر این اسرار بشنید

نظر کرد و وجودش ناتوان دید

3636

ز سر تا پای او پیوسته درهم

چو محکومان کمر بربسته محکم

3737

در او اسرار جانان یافت اینجا

حقیقت راز پنهان یافت اینجا

3838

وجودش ناتوان و اندرون پاک

بمانده پای او در آب و در خاک

3939

درون چاه معنی بازمانده

ولیکن صاحب پر راز مانده

4040

چون آن اسرار از او بشنید حیدر

که خوش آمد ورا آن لحظه خوشتر

4141

جوابش داد کایمر تو ز هستی

ز عشق دوست تو سرّ الستی

4242

الست عشق داری چون نهٔ تو

ز جام عشق کل مست مئی تو

4343

زِ رازِ سرّ جانان مست گشتی

چونی گفتی کنون تو مست گشتی

4444

تو هستی این زمان از هست اسرار

که خواهی بود بیشک مست اسرار

4545

تو هستی راز دار هر دو عالم

بگوئی بیزبان سرّ دمادم

4646

تو هستی راز دانِ خالقِ پاک

که پروازت بود از عین افلاک

4747

تو هستی این زمان اسرار گفته

ابا حق گفتهٔ و ز حق شنفته

4848

تو هستی این زمان مر سرّ بیچون

که برگوئی زِ هر رازی دگرگون

4949

تو هستی این زمان اسرار ما را

بگوئی هر زمان گفتار ما را

5050

تو هستی این زمان سرّ الهی

بگو اسرار چندانی که خواهی

5151

تو داری و تو هستی راز جانان

بگو با عاشقان اسرار سبحان

5252

ترا بخشیدم این دم سرّ آن دم

برو با عاشقان می گو دمادم

5353

بگو با عاشقان سرّ نهانی

بزن دمهای شوق لامکانی

5454

بگو با عاشقان آنچه شنفتی

که با من خوب اسرارت بگفتی

5555

بگو با عاشقان هر لحظهٔ راز

حجاب از پیششان کلّی برانداز

5656

بگو با عاشقان هر لحظه پنهان

نمود عشق سرّ دوست اعیان

5757

بگو با عاشقان گفتار ما را

که تا دانند هان اسرار ما را

5858

ترا دادیم اکنون داد ده تو

وجود خویشتن بر باد ده تو

5959

سر و پایت بیفکن همچو عشّاق

که بیسر سرّها گوئی در آفاق

6060

سر و پایت بیفکن بیسر و پای

رموز عشق را اینجا تو بگشای

6161

سر و پایت بیفکن تا توانی

که بیسر بازدانی آنچه دانی

6262

سر و پایت بیفکن راز برگوی

که با عشّاق گردانی تو چون گوی

6363

که چون تو اندر آئی در سخن تو

بگوئی جملگی راز کُهن تو

6464

همه عشّاق از رازت در آواز

ببیند جان جان اینجایگه باز

6565

سماع عشق جانان گوش دارند

نمود جسم و جان بیهوش دارند

6666

سماع جسم و جان عین فنا دان

فنا را جملگی رازِ بقا دان

6767

بوقتی کاندر آید نی بگفتار

بنالد ناگهی از شوق دلدار

6868

دلِ عشّاق در پرواز آید

در آندم در نمود راز آید

6969

کند بیهوش جان عاشقان را

براندازد زمین را و زمان را

7070

دل و جان محو گرداند بیکبار

نماید رخ ز ناگاهیت دلدار

7171

در آندم وانماید عاشقانش

که ازنی بازداند عاشقانش

7272

که او اینجا چه میگوید زنالش

ز درد عشق بنماید جمالش

7373

چو دم در نی شود بیچون بماند

که داند تا که گفتن چون بداند

7474

دل صادق از آن دم جان ببیند

رخِ معشوق خود پنهان ببیند

7575

دل صادق در آندم یار جوید

عیان ذات در اسرار جوید

7676

دل صادق بداند کان چه حالست

دم نی عاشقان اینجا وصال است

7777

دل عشّاق آندم دم زند کل

نهاد خویش بر عالم زند کل

7878

دم عشّاق آندم عین هستی

بیابد بی نمود بت پرستی

7979

دل عشّاق در اسرار آید

عیان در دیدن دیدار آید

8080

دل عشّاق آندم گر بجوید

همه اسرار با دلدار گوید

8181

در آندم گر سماع بی سماعش

بر آید جان کنی اینجا وداعش

8282

اگر مرد رهی آندم که بیند

سزد گر جسم و جان اینجا نبیند

8383

در آندم رحم کن گر مرد راهی

بگوید بی عیان سرّ الهی

8484

در آندم جهد کن تا راز اوّل

بیابی چون کنی جسمت مبدّل

8585

در آندم جهد کن کز جان بر آئی

که چون بیجان شوی عین بقائی

8686

در آندم جهد کن تا راز گوئی

نباشی تو ابا حق بازگوئی

8787

در آندم جهد کن تا دل نباشد

حجاب نقش آب و گل نباشد

8888

در آندم جهد کن تا باز دانی

ابی خود جمله اسرار معانی

8989

در آندم جهد کن بیخویشتن تو

که پی بردی نمود جان و تن تو

9090

عیان بینی جمال اندر جلالش

رسی بیجان و دل اندر وصالش

9191

عیان بینی تو بی خود روی دلدار

شود اسرار مخفی بر تو اظهار

9292

عیان بینی درون خود بقایش

در آندم باز جو کلّ لقایش

9393

عیان بینی نمود جمله مردان

فلک همچون تو اندر رقص گردان

9494

در آندم چون فلک در رقص آئی

ترا پیدا شود عین خدائی

9595

فنا شو اندر آن دم در فنا تو

که تا یابی همه عین لقا تو

9696

فنا شو در خدا تو از دم نی

تو همچون او بخور یک دم از آن می

9797

از آن دم مست شو در حالت جان

که تا بینی رخ معشوق اعیان

9898

از آن می مست شو در بیخودی تو

که بیرون آئی از نیک و بدی تو

9999

از آن می مست شو اندر نمودار

حجاب مستیت از پیش بردار

100100

از آن می مست شو پس مست حق باش

دمادم همچو نی تومست حق باش

101101

از آن می مست شو مانند گوئی

بزن در عشق اینجا های و هوئی

102102

از آن می مست شو مانند افلاک

برافشان نور قدس خویشتن پاک

103103

از آن می مست شو جانان نظر کن

تمامت ذرّهها در خود خبر کن

104104

از آن می مست شو مانند حلّاج

وجود خود چو نی کن همچو آماج

105105

از آن می مست شو مانند منصور

چو نی در دم بجوش جان خود صور

106106

از آن می مست شو اعیان مطلق

مزن از بیخودی از حق اناالحق

107107

از آن می مست شو تو جان جانی

چرا در خویشتن اکنون نهانی

108108

از آن می مست شو اسرار بشناس

نمود نقش خود کن دید نقاش

109109

از آن می مست شو تا چند خود بین

توئی اکنون دمادم سرّ حق بین

110110

از آن می مست شو بنمای مطلق

تو چون منصور کل سرّ اناالحق

111111

چونی اندر میان جمع نالان

یقین دانند عیان صاحب وصالان

112112

که بیچونست ازگفتار او راست

که اسرار معانی نیست پیداست

113113

ز سرّ عشق دارد نی وصالی

که میدارد که مینالد ز حالی

114114

ز سرّ عشق نی نالان درآمد

ز بهر عاشقان او رهبر آمد

115115

ز سرّ عشق مردان راز گفتند

حقیقت هر یکی از راز گفتند

116116

از او هر یک بیانی کرد اینجا

که از بهر چه دارد شور و غوغا

117117

فغان نی ز اسرارست دردم

که میگوید ز عشق درد آندم

118118

فغان نی علی دانست یکبار

که او دانستش و بخشید اسرار

119119

فغاننی عیان میدان که حیدر

یقین دانسته همچون راز اکبر

120120

فغان نی همه از درد باشد

کسی داند که مردِ مرد باشد

121121

ز درد عشق مینالد ز اسرار

سماع جان کسی داند که از یار

122122

که چون او جان و دل سوراخ دارد

همیشه سوز و درد و آخ دارد

123123

اگر تو صاحب دردی فغان کن

وجود خویشتن اینجا نهان کن

124124

اگر تو صاحب دردی در این راز

حجاب آندم ز پیش خود برانداز

125125

اگر تو صاحب دردی در این بین

خدا را در نهادت خود یقین بین

126126

اگر تو صاحب دردی بهرحال

بجز حق میمبین خود هیچ احوال

127127

در آن ساعت که دل بیخویش گردد

نمود عشق جمله درنوردد

128128

یکی باشد سماع عشق در جان

که بنماید حقیقت روی جانان

129129

چونی باش ای ندیده جوهر راز

دم خود کرده در اسرار کل باز

130130

همه زان تو و تو در سماعی

بکرده جان و جسمت را وداعی

131131

همه مردان ره حق باز دیدند

سماع دوست در جان بازدیدند

132132

سماع دوست در جانست نه در نی

تو خوردستی از آن جام ازل می

133133

دم آدم چو در نی سالها کرد

بسی در هر صفت آوازها کرد

134134

دم آدم همه اسرار برگفت

هر آنچه دید بُد از یار برگفت

135135

دم آدم چو در نی شد نهانی

بگفت اسرار کلّی در معانی

136136

دم آدم تو داری و توئی نی

بهر رازی تو مینالی تو از وی

137137

دم رحمان توداری و مشودور

دمادم میدمد درجان تو صور

138138

زند سوراخ در بود وجودت

عیان کردست مر اسرار بودت

139139

ز چاه آمد برون ناله ز انوار

نمود این جایگه او بود دیدار

140140

ز چاه آمد برون تا سرّ بگوید

نمود راز خود اینجا بجوید

141141

همه اسرار جان دارد در اینجا

همه انوار جان دارد در اینجا

142142

از آنجا آمد اندر جاه دنیا

که تا گردد ز راز آگاه دنیا

143143

چو حق در جاه دنیا راز برگفت

یقین هم جاه دنیا راز بشنفت

144144

علی بودست اگر این سر بدانی

ز من بشنو تو اسرار معانی

145145

چو زین چاهت برآمد صورت بود

همی جوئی از آن اسرار معبود

146146

سر و پایت بیفکن تا که این راز

بدانی در زمان انجام و آغاز

147147

نهادت برگره افتاد در پیچ

درونت همچو نی خالیست در هیچ

148148

نهادت برگره کردند از آغاز

نمییابی تو راز اوّلین باز

149149

از آن جامی که جانها مست او شد

نبُد پیدا نمود هست او شد

150150

از آن جامی که خوردست عین منصور

که نامش بود کل تا نفخهٔ صور

151151

از آن جامی که اشیا یافت بوئی

بسرگردانست دائم همچو گوئی

152152

از آن جامی که خورشید جهانتاب

چشیدست و بسرگردانست از تاب

153153

از آن جامی که مه خوردست در ره

شود ازتاب او مر جوهر مه

154154

از آن جامی که آتش یافت خانه

از آن مستی همی سوزد زمانه

155155

از آن جامی که رطلی یافته باد

از او شد عالم ارواح آباد

156156

از آن جامی که یکدم خاک دیدست

از آن اسرار صنع پاک دیدست

157157

از آن جامی که در آب روانست

از آن از عشق او ازجان روانست

158158

از آن جامی که در کهسار افتاد

یکی قطره ز هستی زار افتاد

159159

وجودش پاره شد اندر غم یار

همی گردد شده ریزه ز تیمار

160160

مئی کان بحر خورد و میزند جوش

کجاهرگز تواند بود خاموش

161161

مئی کان جسم ناگه یافت بوئی

فتاد اندر درونش های و هوئی

162162

مئی کین دل از او یک قطره خوردست

ز بوی عشق در اندوه و دردست

163163

مئی کان جان بخورده درمعانی

همی گوید همی راز نهانی

164164

مئی کان سالکان اینجای خوردند

فتاده درره و وز خود بمُردند

165165

مئی کان عاشقان لاابالی

دمادم میخورند اینجا بحالی

166166

مئی کان چون خورند عشّاق اینجا

نواها میزنند آفاق اینجا

167167

مئی کان جسم جان یک قطره دریافت

سوی کون و مکان دزدیده بشتافت

168168

مئی کان خورد عطّار اندر اینجا

نماید لحظه لحظه سرّ یکتا

169169

درون او سماع یار دارد

دل از جمله جهان بیزار دارد

170170

نمیداند که خود آخر چه گفته است

که او دُرهای پر معنی بسفتست

171171

نماندش عقل و هوش و عین ادراک

برافکند است کلّی جسم و جان پاک

172172

ز زیر عشق در آفاق جانها

زند اوداستانها در بیانها

173173

دمادم میزند این زیر عشّاق

که او دارد عیان تدبیر عشاق

174174

دمادم میدمد ازنفخهٔ صور

اناالحق میزند مانند منصور

175175

اناالحق میزند در کلّ آفاق

میان جمله عشّاق است اوطاق

176176

نوای پردهٔ عشّاق دارد

عیان آیات فی الافاق دارد

177177

نوار پردهٔ عشّاق سازد

همه ذرّات در جان مینوازد

178178

ز زیر عشق دایم در خروش است

ز بحر لامکان اینجا بجوش است

179179

ز زیر عشق این دستان که بنواخت

سر عشّاق در عالم برافراخت

180180

ز زیر عشق عشّاق جهان او

همه در رقص کردستش جهان او

181181

چو زیر عشق هر دم مینوازد

ز سوزش جملهٔ عشّاق سازد

182182

چو زیر عشق او را دردم آید

از آن دم یادش اینجا زادم آید

183183

که آدم چون برون آمد ز جنّت

درونش پر خروش و عین قربت

184184

شب و روزش نبُد جز ناله و درد

بمانده در میان دهر او فرد

185185

سماع درد و زیر شوق جانش

همی زد در درون جان نهانش

186186

از آن دُردی که آدم یافت اینجا

کنون اندر درون افتاد ما را

187187

از آندردم دمادم من خروشان

بدیگ عشق اینجاگاه جوشان

188188

همه ذرّات من اندر سماعند

بکرده عقل جان اینجا وداعند

189189

برافکندند کلّی دل از این خاک

که اینجا بازدیدند صانع پاک

190190

برافکندند کلّی پرده از رخ

چو بشنیدند کل از یار پاسُخ

191191

برافکندند اینجا کلّ هستی

رها کردند بیشک بت پرستی

192192

برافکندند اینجا هستی خود

چو افتادند اندر مستی خود

193193

برافکندند آنچه بود پیدا

شدند از لامکان دید پیدا

194194

ز دیده دید حق را باز دیدند

نظر کردند و اندر حق رسیدند

195195

ز دیده دید جانان راز بنمود

مر انسان را نمودش باز بنمود

196196

همه ذرّات من درحق رسیدند

نمود جان جان از حق بدیدند

197197

همه ذرّات من جویای یارند

ورا دید نهان گویای یارند

198198

همه ذرّات من در ترجمانند

دمادم جمله در شرح و بیانند

199199

همه ذرّات من اندر فنا اند

بکلّی در عیان عین بقا اند

200200

همه ذرّات من نابود گشتند

سراسر جملگی معبود گشتند

201201

همه ذرّات من اندر نمودار

عیان بنموده در اینجای دیدار

202202

همه ذرّات من در شوق جانند

کنون افتاده اندر ذوق جانند

203203

همه ذرّات من در آشکاره

چو منصورند کلّی پاره پاره

204204

همه ذرّات من منصور گشتند

سراسر جملگی پر نور گشتند

205205

همه ذرّات من اندر اناالحق

فرو گفتند راز یار مطلق

206206

همه ذرّات من چون یاردیدند

زهر سوئی بسوی او رسیدند

207207

همه ذرّات من اینجا نهانند

ز دید یار خود اندر عیانند

208208

همه ذرّات من در اوّلین باز

بدیده جمله را از آخرین باز

209209

مرا چون وقت کشتن آمده باز

همی گوید حقیقت گو ز سرباز

210210

مرا چون وقت کشتن در رسیدست

که چشم جانم اینجا حق بدیداست

211211

همه ذرّات من گردان عشقند

از آن اینجای سرگردان عشقند

212212

که وصلم ناتمامی باشد اینجا

مرا ناپخته خامی باشد اینجا

213213

چو وقت کشتن آمد در وصالم

نمانده ذرّهٔ عین وِبالم

214214

چو وقت کشتن آمد جان جانان

شوم اینجا ز دید دوست پنهان

215215

مرا چون وقت کشتن پیش آمد

نمود عشقم اینجا بیش آمد

216216

مرا چون وقت کشتن زود دیدم

برافکندم همه معبود دیدم

217217

مرا چون وقت کشتن آمدست هان

نخواهم دید جز که جمله جانان

218218

مرا چون محو شد در دیدن دوست

یقینم شد که درگفتار کل اوست

219219

مرا خود جان چه باشد خود قبولست

که او اندر اصول دل نزول است

220220

دل و جان رفت جانانست تنها

که اینجا میکند او شور و غوغا

221221

دل و جان رفت جانان رخ نمودست

درون جان و دل گفت و شنودست

222222

دل و جان رفت تا بنمود دیدار

بجز جانان نمیبینم پدیدار

223223

دل و جان رفت و او میبینم و بس

بجز اونیست در عالم مراکس

224224

دل و جان رفت تا دیدار دیدم

نظر کردم بکلّی یار دیدم

225225

دل و جان رفت و سلطان گشت عطّار

نمود جانش جانان گشت عطّار

226226

دل و جان رفت جانان جان گرفتست

درون جسم و جان پنهان گرفتست

227227

دل و جان رفت جانانست تحقیق

مرا در داده اینجاگاه توفیق

228228

دل و جان رفت دید او را ز اوّل

ندارد زان بجان و دل معوّل

229229

دل و جان رفت و حق اسرار گفته‌ست

خود او در وصال او بسفتست

230230

دل و جان رفت شد جمله ابر باد

که تا شد عالم ارواح آباد

231231

نمود جمله عشّاقم من از جان

که در من کرده است او راز پنهان

232232

نمود جمله عشّاقم من از دل

که بگشودم در این جا راز مشکل

233233

نمود جمله عشّاق جهانم

که من کل آشکارا و نهانم

234234

نمود جمله عشّاقم در آفاق

که از من شور خواهند کرد عشّاق

235235

نمود جمله عشّاقم بمعنی

که دارم شرح عشق ونور تقوی

236236

نمود جمله عشّاقم نهانی

مرا شد منکشف جمله معانی

237237

نمود جمله عشّاقمخبردار

که چون منصور هستم من ابردار

238238

نمود جمله عشّاقم که دیدم

نمود یار آنگه سربریدم

239239

نمود جمله عشّاقم بکشتن

بخواهم یک دم از سردرگذشتن

240240

نمود جمله عشّاقم که در کل

کشیدستم چو آدم من بسی ذلّ

241241

نمود جمله عشّاقم چو آدم

که دارم جنّت جانان در این دم

242242

دم من دمدمه در عالم انداخت

وجود عاشقان چون شمع بگداخت

243243

دم من دمدمه دارد نهانی

که او دیدست کل عین العیانی

244244

دم من سالکان را کرد واصل

که دارد جملگی مقصود حاصل

245245

دم من وصل دارد ازنمودار

که اینجا میندارد هیچ پندار

246246

دم من عین ذاتِ لامکانست

حقیقت راست خواهی جان جانست

247247

دم من هست سلطان شریعت

از آن دم زد بکلّی از حقیقت

248248

دم من زان دم است اینجا بدیده

چو منصورم بکام دل رسیده

249249

دم من زان دم است و آدم آمد

که ما را راز از جان دم دم آمد

250250

دم من ذات دارد در صفاتست

یقین داند که او کلّی زذاتست

251251

دم من میزند اینجا اناالحق

نظر هم بین تو در تقوای مطلق

252252

دم من هو زند یا هو ندیده

نمود لابکل در هو بدیده

253253

دم من هو زند از ذات اعظم

دمادم خواند او آیات اعظم

254254

دم من هو زند کو دید هو است

ز عین ذات در اللّه هو است

255255

دم من هو زند اند رسموات

که دارد اندر اینجا نفخهٔ ذات

256256

دم من هو زند جز هو ندیدست

که اینجا گه زلا درهو رسیدست

257257

دم من هو زند در عشق جانان

نمود صورت اینجا کرده پنهان

258258

دم من هو زند کو واصل آمد

عیان ذات او را حاصل آمد

259259

دم من هو زند چونعاشقان او

که کل دیدست اینجا جان جان او

260260

منم واصل که کل دیدار دیدم

در اینجا من عیان یار دیدم

261261

من و یاریم و کل پیوسته با هم

دل وجانست و جان و دل در این دم

262262

بهشت روی جانان هست معنی

که معنی دارم اندر عین تقوی

263263

بهشت روی جانان در رخ ماست

که او اسرار گفت و پاسخ ماست

264264

در این دنیا مرا شادی از آنست

که ما را سرّ معنی جان جانست

265265

در این دنیا که دیدست جان جانان

که من دریافتم در خویش اعیان

266266

در این دنیا بسی زیندم زنندش

ولی مانند احمد کی بدندش

267267

در این دنیا نباشد چو محمّد(ص)

چو او منصور دائم هم مؤیّد

268268

در این دنیا جز او دیگر نباشد

چو او پیغامبر و رهبر نباشد

269269

خدا بود او ولی بر قدر هر کس

نمود اسرار خود از این سخن بس

270270

درون جان عطّارست تحقیق

که اودارد در اینجا راز توفیق

271271

درون جان عطّارست احمد

بکرده فارغ از نیکی و از بد

272272

درون جان عطّارست گویا

ولی عطّار را او هست جویا

273273

درونم اوست هم بیرونم از اوست

که او دیدم حقیقت مغز هر پوست

274274

از او میگویم و من او شدستم

عیان تحقیق ذات او بدستم

275275

از او میگویم اینجاگه از اویم

ز بهر دید او در گفتگویم

276276

مرا گفته‌ست اندر خواب دلدار

که خواهیمت بریدن سر بناچار

277277

سر و جانم فدای روی او باد

همیشه روی من در سوی او باد

278278

سر و جانم فدای خاک پایش

که اینجا من نمیبینم ورایش

279279

کسی کو بهتر از وی باشد اینجا

که او جانست پنهانی و پیدا

280280

چو صیت اوست در عالم گرفته

نمود ذات او همدم گرفته

281281

دم مردم از او صوری روانست

از اوهر جان یقین نور عیانست

282282

کسی کو میشناسد همچو عطّار

شود کل از وجود خویش بیزار

283283

کسی کو میشناسد دید حق اوست

که اندر آفرینش مرسبق اوست

284284

کس کو راست از جان خواستگارش

وِرا زینجا ببیند آشکارش

285285

کسی کو راست او از دل ببیند

نه اندر عین آب و گل ببیند

286286

کسی کو راست اینجاگه غلامش

درون جان کند اینجا پیامش

287287

نماید حق درون جان عیان او

که دارد اوّلین و آخرین او

288288

نماید حق که او تحقیق حق است

وجود پاک او با حق بپیوست

289289

کنون حقست اندر جزو و کل جان

که او راهست این اسرار اعیان

290290

محیط مرکز جانهاست احمد

که او را دردو عالم بُد مؤیّد

291291

درون جان حقیقت جان جانست

چگویم آشکارا و نهانست

292292

چو مر عطّار او را دید بشناخت

عیان جسم و جان پیشش برانداخت

293293

در آخر کرد اینجا واصلم اوست

همه مقصود کلّی حاصلم اوست

294294

بگفت احمد چو دیدم صاحب درد

که من بودم میان سالکان فرد

295295

بگفت اسرارها در گوش جانم

نمود اینجایگه عین العیانم

296296

عیان بنمود ما را در حقیقت

چو حق بسپردمش راه شریعت

297297

ره شرعش سپار و دم ازین زن

وجود خویش بر چرخ برین زن

298298

ره شرعش سپار و جان فنا ساز

نقاب از لعبت صورت برانداز

299299

ره شرعش سپار اندر نهانی

که او بنمایدت کلّ معانی

300300

ره شرعش سپار و حق یقین یاب

نمود او خدا عین الیقین یاب

301301

از او واصل شو و زو گوی دائم

که بود اوست اندر ذات قائم

302302

از او واصل شو وحاصل کن اعیان

ازو بشنو حقیقت نّص قرآن

303303

از او واصل شو و دم دم همی زن

کز او گرددهمه اسرار روشن

304304

از او واصل شو و زو گوی اسرار

در او شو ناگهی تو ناپدیدار

305305

چُه گوئی می ندانی آن معانی

وگر دانی از او حیران بمانی

306306

خدا و مصطفا هر دویکی است

بنزدیک محقق بیشکی است

307307

خدا و مصطفا درجان نهانند

مرا این جایگه شرح و بیانند

308308

خدا و مصطفا در جان بدیدم

چو مه در پیش اشیا ناپدیدم

309309

منت بگداخته از بهر ایشان

بجان دارم از ایشان ذوق ایشان

310310

یکی اندر حقیقت دیدهام یار

مرا برداشت اینجا عین پندار

311311

یکی اندر حقیقت یافتستم

از او بیخود بکل بشتافتستم

312312

یکی اندر حقیقت بین تو دلدار

که میگوید دمادم در سخن یار

313313

منم در جان و پنهان بود بودم

همه معبود بودم تا که بودم

314314

اگر مرد رهی کلّی فنائی

در آن دید فنا تو در بقائی

315315

لقای یار بی صورت بود هان

چرا هستی بدیده دید برهان

316316

دلا تاچند گوئی سرّ اسرار

چو جانت گشت کلّی عین دیدار

317317

نمود جمله مردان دیدی از خویش

حجاب صورتت چون رفت از پیش

318318

ز جنّت آمدی بیرون چو آدم

چرا اسرارها گوئی دمادم

319319

تو اینجاگه غریبی ای دل آزار

ولیکن هستی اندر عین دیدار

320320

تو اینجاگه در آخر راز دیدی

نمود یار خود را باز دیدی

321321

نمود یار داری در فنا باز

ترا مکشوف شد انجام و آغاز

322322

سرانجامت چنین افتاد دانی

که خواهی گشت در کُشتن تو فانی

323323

سرانجامت چنین افتاد از حق

که بیخود میزنی اینجا اناالحق

324324

اناالحق را ز الحق در دو حرفست

چنین معنی بشرع اینجا شگرفست

325325

تو الحق گوی تا رازت شود فاش

اناالحق خود بگوید نیز نقاش

326326

همو گفته‌ست در منصور اناالحق

تراگوید ابی سر کل اناالحق

327327

همان کو گفت بر منصور بادار

بگوید در نهاد تو بیکبار

328328

همان کو گفت در منصور انالحق

همان گوید حقیقت نی اناالحق

329329

همان کو گفت هم او بازگوید

در اینجاگه همه کل راز گوید

330330

همان کو گفت هم آنکس شنفتست

که او گفته‌ست اناالحق او شنفته‌ست

331331

همان کو گفت خود را کرد بردار

تو گر مردی از این معنیت بردار

332332

همان کو گفت اینجا سربرید او

جمال خویشتن بی سر بدید او

333333

همان کو گفت در یک دیده باشد

کسی باید که صاحب دیده باشد

334334

که تاداند یقین اینجا اناالحق

که جز حق مینگوید خود اناالحق

335335

اناالحق از نمود حق عیانست

که این در ذات او راز نهانست

336336

اناالحق آنکه برگوید ابی دید

نباید اندر اینجا روی او دید

337337

کسی باید که او کل دیده باشد

درون جز و کل گردیده باشد

338338

اناالحق گوید اندر عین هستی

خورد آن جام را کلّی ز مستی

339339

چو منصوری شود تا سرّ بداند

بجز وی هیچ چیزی مینداند

340340

چو منصوری شود اندر فنایش

ببیند عاقبت دید بقایش

341341

چو منصوری شود جوید اناالحق

سزد کز دید گوید او اناالحق

342342

چو منصوری شود در عین خواری

کند در پای دار او پایداری

343343

چو منصوری شود هستی آن ذات

بگوید راز کل از جملهٔ ذرّات

344344

چو منصوری شود اینجا عیانی

پذیرد او نشان بی نشانی

345345

نشان بی نشان گردد در این راز

که او بنماید اینجا راز حق باز

346346

ببازی نیست این گفت حقیقت

که تا نسپارد اینجاگه طریقت

347347

طریقت بسپر و دریاب الحق

چو در کلّی رسی حق گوی الحق

348348

کسانی کین طلب دارند اینجا

نیاید راست آن در عین غوغا

349349

کسی مَردَست اندر دید عشاق

که چون منصور گردد کل عیان طاق

350350

کسی مردست همچون او نمودار

که آوردند او را بر سر دار

351351

کسی مردست همچون او عیانی

که گردد او نشان در بی نشانی

352352

نشان اینجانگنجد بی نشان باش

حقیقت راز مردان جهان باش

353353

نشان صورت اینجاگه بیفکن

که گردد مر ترا این راز روشن

354354

نشان صورت اینجا محو گردان

که اوّل راز این باشد ز اعیان

355355

نشان صورت و معنی بر افکن

اگر مردی تو بی دعوی بیفکن

356356

نشان ذات کلّی بی نشان است

که عاشق در نهاد ذات فانی است

357357

اگر تو مرد ذاتی بی نشان شو

پس آنگاهی چو مردان جهان شو

358358

چو گردد بی نشان صورت در این راه

بباید اندر این جا دیدن شاه

359359

چو گردد بی نشان با بود باشد

یقین در دید حق معبود باشد

360360

چو گردد بی نشان دادار گردد

ز دید خویشتن بیزار گردد

361361

چو گردد بی نشان هستی پذیرد

وجود او بمیرد حق نمیرد

362362

بماند زندهٔ جاوید آنکس

که جز یکی نبیند در جهان کس

363363

بماند زندهٔ جاوید عاشق

که اندر بیخودی حق یافت صادق

364364

اگر زنده دلی هرگز نمیری

اگر هستی چنین حق بی نظیری

365365

اگر زنده دلی مرده مشو تو

چو یخ اینجای افسرده مشو تو

366366

چو عیسی زنده میر ای زنده دل تو

که تا اینجا نباشی آب و گل تو

367367

چو عیسی زنده میر از خویشتن پاک

برافکن همچو عیسی جان و دل پاک

368368

چو عیسی زنده میر و جان جان بین

تو روحاللّه شو عین العیان بین

369369

چو عیسی زنده میر ای زندهٔ پاک

که تا چون خر نمانی در گَو خاک

370370

چو عیسی زنده زنده میرو ذات حق بین

بجز حق خودمدان و خویش حق بین

371371

چو عیسی زنده دل باش و فنا گرد

چو رفتی از میان دید خداگرد

372372

چو عیسی زنده دل باش و یقین باش

نمود اوّلین و آخرین باش

373373

چو عیسی گر شوی از جسم و جان پاک

ببینی ذاتحق اندر عیان پاک

374374

چو عیسی گر شوی در حق مجرّد

شوی فارغ تو از هر نیک و هر بد

375375

چو عیسی گر شوی تو روح اللّه

زنی دم همچو او در قل هواللّه

376376

چو عیسی گر شوی نور علی نور

تو روح اللّه شوی تا نفخهٔ صور

377377

تو روح اللّه باشی همچو عیسی

شوی مانند او در ذات یکتا

378378

تو روح اللّه هستی و یقینی

ولیکن بود خود اینجا نبینی

379379

چو روح اللّه باش و روح بردار

که تا اللّه کل آید پدیدار

380380

چو روح اللّه باش اندر طریقت

حذر کن از پلیدیّ طبیعت

381381

خدای اوّلین و آخرین بین

چو روح اللّه باش و سرّ یقین بین

382382

چو روح اللّه دم زن از نمودار

که مرده زنده گردانی ز دلدار

383383

چو روح اللّه دم زن تا دم آئی

ترا پیدا شود دید خدائی

384384

چو روح اللّه شو جانبخش مرده

برافکن از نمود ذات پرده

385385

چو روح اللّه مرده زنده گردان

فلک را با ملک کل زنده گردان

386386

چو روح اللّه گر این راز دانی

حقیقت مرده جانبخشی که جانی

387387

تو جانانی اگر این دید یابی

بیان من نه از تقلید یابی

388388

تو جانانی ولی پنهان ذاتی

کنون افتاده در عین صفاتی

389389

تو روح اللّه را اینجا ندیدی

چه گر عمری در این عالم دویدی

390390

تو داری آنچه گم کردی بجو باز

که تا یابی یقین اینجا بجو باز

391391

تو عیسی در درون داری حقیقت

ولیکن باز ماندی در طبیعت

392392

طبیعت دور کن تا جان شوی تو

حقیقت در صفت جانان شوی تو

393393

چو عیسی صورت و معنی برافکن

که تا گردی حقیقت جان روشن

394394

چو عیسی صورت و جان را یکی کن

چو روح اللّه در اعیان یکی کن

395395

نداری تاب آن کین سر بدانی

نیابی باز اسرار نهانی

396396

توئی افتاده چون عیسی گرفتار

بدست ناکسان مردم آزار

397397

توئی افتاده چون عیسی همه روح

نه سر تا پای تو یکتا همه روح

398398

تو روحی جسم را کلّی رهاکن

عنایت را چو عیسی ابتدا کن

399399

چو جان گردی اگر جانان شوی تو

بدین گفتار از جان بگروی تو

400400

تو جان گردی چو عیسی روح اللّه

شوی گر جان جان بینی تو ناگاه

401401

ولی اینجا بلا یابی ز اوّل

شوی اینجایگه ناگه مبدّل

402402

بلابین و بلاکش اندر اینجای

که تا گردی چو عیسی عین آلای

403403

بلاکش همچو او گر پایداری

که چون عیسی کنون در پای داری

404404

که بُد کز جان بلا اینجا ندیدست

که بُد کاینجا لقا پنهان ندیدست

405405

بلا را با لقا پیوسته میدار

کسی کامد بلای او خریدار

406406

هر آنکو در بلا پائی ندارد

میان آن بلا شکری گذارد

407407

بود او را همیشه عاقبت خیر

اگر در کعبه باشد او اگر دیر

408408

بنزد جان جان هر دو یکی است

بلا را خیر در حق بیشکی است

409409

بلا نفس است شیطان نفس بنگر

چو شیطانست نفس ای نیک منظر

410410

چو از نفست بلایت میرسد بیش

از اوئی دائما مسکین و دلریش

411411

ز نفست این همه اینجا بلایست

از اینجانت بماند ابتلایست

412412

بلای نفس دیدن جمله مردان

اگرمردی ز نفست رخ بگردان

413413

بلای نفس بیشک دید آدم

از آن مجروح شد بی عین مرهم

414414

بلای نفس دید آنکس که ابلیس

بَرِ او ساخته یک لحظه تلبیس

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

نفس با من همی گوید نهانی

که چون افتاد آدم را عیانی

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 67 - در اسرارِ نفس مردم و نمود عشق بهر نوع فرماید

اگلی نظم

از آن تلبیس چون شیطان نهان شد

عجب آدم بماند و ناتوان شد

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 69 - در مکر کردن شیطان آدم را در خوردن گندم و ناپدید شدن شیطان و گندم خوردن حضرت آدم علیه السّلام و الصلاة فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور