صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 85 - در خطاب کردن شیخ توبه و تمثیل و حقیقت کل فرماید

بخش 85 - در خطاب کردن شیخ توبه و تمثیل و حقیقت کل فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چنین گفته‌ست شیخ مهنه آن پیر

که حق دیدم یقین چون روغن و شیر

22

چو روغن ناگهی پیدا نماید

نمود شیر آلایش نماید

33

جدا گردد مصفّا مانده روغن

حقیقت همچنین دان جان و هم تن

44

خورش شاید یقین و هر دو یک جا

ولی در اصل و فرع آید معمّا

55

نباشد دوغ، همچون روغن پاک

چنین آمد نمود آب در خاک

66

اگرچه اصل هر دو از یکی بود

درون شیر روغن بیشکی بود

77

یکی جان داری و جانان شوی تو

بهر جانب هزاران جان شوی تو

88

نظر کن ای ندیده جان جانان

که پیدائیّ تو سرّیست پنهان

99

بهر معنی که اندیشی در این راز

نخواهی یافت جز سررشتهٔ باز

1010

چراکین جان خود مغرور ماندی

چو عکس از شمس بیشک دورماندی

1111

اگرچه عکس و خورشید است با هم

کجا باشد حقیقت جان چو عالم

1212

نمود عالم اینجا پیش افتاد

که صورت دید و جان در پیش افتاد

1313

اگر دریابی این راز نهانی

تو این معنی حقیقت بازدانی

1414

نظر کن آفتاب و سایه بنگر

که پنهان می شود هر سایه در خور

1515

چنین خواهد بُدن در آخر کار

که درجان میشود پنهان به یکبار

1616

تن و جان اصل جانانست اینجا

از آن پیدا و پنهانست اینجا

1717

چو برفست این نمود اینجاکه برخواست

حقیقت برف در خورشید پیداست

1818

شود آبی عجایب خوب و روشن

چنین خواهد بدن اینجان و این تن

1919

تو حل خواهی شدن در آب معنی

اگر هستی یقین دریاب معنی

2020

تو در صورت چنین ماندی گرفتار

که همچون مرغ در دامی گرفتار

2121

تو مرغ لامکانی و قفس تن

بمانده اندر این زندان با من

2222

قفس چون درگشاید بر اجل هان

شوی اندر فضای عشق پرّان

2323

برون آئی و خوش آئی بپرواز

ببینی آنچه بُد گمکردهات باز

2424

اگر ره سوی مسکن باز دانی

حقیقت زین معانی راز دانی

2525

وگرمانی تو سرگردان در اینجا

بهرجانب شوی پرّان در اینجا

2626

بسوی آشیان ره یاب تحقیق

حقیقت این زمان بشتاب توفیق

2727

بیاب ای جان که ماندستی در این دام

طلب کن آشیان خود در این گام

2828

ترا چون آشیان دیدار یار است

چرا مانده تنت در زیر بار است

2929

چو خواهد بود اینت آخر کار

مباش اندر نهاد خود گرفتار

3030

قفس بشکن برون رو تو ز زندان

تو از دام بلا مرخویش برهان

3131

دریغا ماندهٔاندر قفس تو

در اینجاگه نداری هیچکس تو

3232

نداری دانه اینجاگاه هم آب

بماندستی حقیقت رفته در خواب

3333

شوی آگه چو تو بیرون خرامی

تو در آن ناتمامیّت تمامی

3434

سزد گر بازدانی مسکن خویش

یکی بینی حقیقت مأمنِ خویش

3535

همه پرواز تو اندر یکی است

یکی بنگر که این سرّ بیشکی است

3636

بنزدیک خدابینان صادق

که ازدام بلا چون مرغ عاشق

3737

برون جستند و در پرواز رفتند

بسوی آشیانه باز رفتند

3838

سرانجامت چنین خواهد بدن راز

که خواهی رفت سوی آشیان باز

3939

چو بیرون آمدی بی حیله ازدام

خوشی در مرغزار خلد بخرام

4040

سرانجامت چنین خواهد بُدن کار

کنون بشکن قفس اینجا بیکبار

4141

چو اندر سدرهٔ طوبی نشستی

زبند صورت دنیا برستی

4242

ترا باشد سراسر ملک عالم

یکی بینی تو اینجاگه دمادم

4343

یکی بینی تو چون صورت نباشد

در آن مسکن به جز نورت نباشد

4444

حقیقت آن جهان به زین جهانست

که اینجا عاریت آن رایگان است

4545

حقیقت آن جهان نوراست و راحت

در اینجادرد و رنج و عین زحمت

4646

حقیقت آن جهان دیدار یاراست

که اینجا غصّههای بیشمار است

4747

حقیقت آن جهان نور و صفایست

که اینجا حزن و خوفست و بلایست

4848

حقیقت آن جهان دید بهشتست

که اینجامسکن ابلیس زشتست

4949

حقیقت آن جهان دیدار باشد

همه دیدار حق اسرار باشد

5050

نه زین زندان بلا میبینی و رنج

در آنجا باز بینی گوهرو گنج

5151

چو زین زندان به جز خواری نیابی

سزد گر سوی آن بستان شتابی

5252

بهشت جاودان اینجاست دریاب

اگر مرد خدائی زود بشتاب

5353

همه جان عزیزان بهرِ این راز

گذر کردند ودیدند این بیان باز

5454

همه جان عزیزان سرّ بدیدند

برون رفتند و آنجاگه رسیدند

5555

همه جان عزیزان جان جانست

حقیقت آشکارا و نهانست

5656

همه جان عزیزان گشت دلدار

حقیقت شد همه آنجا پدیدار

5757

تو هم ای مانده و حیران و غمگین

پر از خوف آمدی تن خوارو مسکین

5858

نه چندین انبیا بهرِ تو اسرار

یقین گفتند از اعیان دلدار

5959

نشانت دادهاند اینجای ایشان

تو اینجا ماندهٔخوار و پریشان

6060

نشانت دادهاند در بینشانی

که تا باشد که رمزی بازدانی

6161

اگرچه بی نشانی است اینجا

همه رازِ نهانی است اینجا

6262

تو اینجا بی نشان شو همچو مردان

که بیشک بی نشان بینی تو جانان

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی پیری ز پیران گشت واصل

مر او را گشت کل مقصود حاصل

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 84 - در سؤال کردن مرید از حضرت شیخ که شیطان مرا زحمت می‌دهد و جواب دادن شیخ مرید را فرماید

اگلی نظم

چنین گفت است شبلی پیر عشاق

که گردیدم بسی در گرد آفاق

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 86 - حکایت کردن از شیخ شبلی در بی نشانی حسین منصور از عالم و در بی نشانی یافتن فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور