صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 86 - حکایت کردن از شیخ شبلی در بی نشانی حسین منصور از عالم و در بی نشانی یافتن فرماید

بخش 86 - حکایت کردن از شیخ شبلی در بی نشانی حسین منصور از عالم و در بی نشانی یافتن فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

چنین گفت است شبلی پیر عشاق

که گردیدم بسی در گرد آفاق

2

سلوکم بیحد و اندازه کردم

که تا من مغز جان را تازه کردم

3

نشان میجستم اندر عالم جان

که تا بوئی برم از راز پنهان

4

نشان میجستمو چون بنگریدم

یقین جز بی نشانی می ندیدم

5

همه در بی نشانی یافتم من

که اینجا بی نشانی بود روشن

6

تمامت بی نشان خواهیم گشتن

کسی باشد که این خواهد نگشتن

7

نهان شو سوی مردان در دل و جان

که تا یابی همه اسرار پنهان

8

چو فانی گردی و باقی شوی تو

همه ذرّات را ساقی شوی تو

9

ببین جام جم اندر خود یقین باز

یده یک ذرّه از ذرّات ز آغاز

10

تو زانجام ارْدمی ز آنجا بنوشی

عیان جملگی باشی خموشی

11

کن اینجا همچو مردان جام درکش

برافکن چار و پنج اینجا تو با شش

12

همه کن محو ای بود فنا تو

که بنمودی یقین راز بقا تو

13

همه کن محو در دیدار جانان

که این باشد یقین اسرار جانان

14

همه کن محو خود باش و اناالحق

زن و برگوی بر کل راز مطلق

15

اناالحق گوی وز جان کن گذر باز

حجاب اوّل و آخر برانداز

16

اناالحق گوی چون دیدی یقینت

مبین گرمرد عشقی کفر و دینت

17

اناالحق گوی و سلطان شو بعالم

یقین بشناس اندر خود دمادم

18

یقین بشناس چون منصور اینجا

که از ظلمت شوی پر نور اینجا

19

یقین بشناس و در جانان نگر تو

دمادم میدهم اینجا خبر تو

20

خبر اندر نمود جسم و جانست

ولیکن بی خبر این سر ندانست

21

نداند بیخبر اسرارِ توحید

که او میننگرد جز عین تقلید

22

نداند بیخبر سرّ خدائی

که ماندست او همیشه در جدائی

23

نداند بیخبر اسرار بیچون

که ماند است او همیشه در چه و چون

24

نداند بیخبر اسرار عشّاق

اگر او فی المثل گردد در آفاق

25

نداند بیخبر راز نهانی

که تا اینجا نگردد عین فانی

26

نداند بیخبر توحید اللّه

که چون کافر بود پیوسته گمراه

27

اگر یابی خبر اینجا حقیقت

قدم بسپار اینجا در شریعت

28

خدا گردی بمعنی و بصورت

ز پیشت دور گردد هر کدورت

29

خدا گردی و یابی جُمله در خَود

شوی فارغ یقین از نیک و هر بد

30

خدا گردی و بودت در نهانی

زنددائم اناالحق جاودانی

31

خدا گردی تو اندر جوهر ذات

تمامت بندگی دارند ذرّات

32

خدا گردی و جمله بنده باشد

ز نورت سر بسر تابنده باشد

33

خدا گردی تو در دید خدائی

دهی مر جملگی را روشنائی

34

خدا گردی بکل منصور باشی

چو حق در جملگی مشهور باشی

35

خدا گردی و باشی ناپدیدار

ولی در جملگی آئی پدیدار

36

خدا گردی و باشی جاودانه

نگیرد هیچکس اینجا بهانه

37

خدا گردی تو اندر جمله اشیاء

ز پنهانی شوی در جمله پیدا

38

خدا گردی بصورت هم بمعنی

تو باشی بیشکی دنیا و عقبی

39

خدا گردی و بود خویش یابی

همه اینجایگه درویش یابی

40

چگویم این بیان هر کس نداند

ولیکن این محقق باز داند

41

چگویم اندر این معنی بیچون

که این معنی فتادم بی چه و چون

42

چگویم ذات مخفی گشتم اینجا

ز پنهانی شدم در دوست پیدا

43

چگویم هر صفت در معرفت من

چوهستم این زمان کُل بی صفت من

44

صفاتم بی صفت آمد پدیدار

حقیقت معرفت گردم نمودار

45

ز عین معرفت عطّار مستست

حقیقت نیست شد در جمهل هستست

46

دم وحدت مراتحقیق باشد

کزان سر مر مرا توفیق باشد

47

شدستم بیدل و جان در دل و جان

حقیقت جان ودل گشتست جانان

48

یقینم این زمان من جوهر یار

پدید آورده و خود ناپدیدار

49

نمودم مینماید سرّ توحید

گذر کردستم از تشبیه و تقلید

50

حقایق منکشف آرم دمادم

عیان سرّ جانان همچو خاتم

51

حقایق دارم از اسرار اینجا

که پیدا کردهام من یار اینجا

52

صفاتم ذات شد بیچون من حق

که اینجا مینمایم سرّ مطلق

53

صفاتم در همه کون و مکان است

که جانم این زمان کل جان جانست

54

دل و جانم همه جانان گرفتست

ز پیدائی همه پنهان گرفتست

55

چنان واصل شدم در جوهر یار

که از پیدائی من ناپدیدار

56

حقیقت واصلی چون خود ندیدم

که اینجا در همه من ناپدیدم

57

حقیقت واصلم در جوهر ذات

که اینجا میشناسم جمله ذرّات

58

ز من پیدا ز من پنهان شده باز

ز من جان و ز من جانان شده باز

59

ز من آمد ظهور این عالم جان

که من بودم در اوّل آدم جان

60

همه در مَن من اندر خود شده خَود

نمایم نیک و هرگز نیستم بد

61

همه من دارم از اصل نمودم

که من باشم یقنی و جمله بودم

62

دمامد رخش دارم زیر رانم

بهرجائی که میخواهم برانم

63

بحالم همه بحالم ایستاده

منم سالک منم واصل فتاده

64

چنین اسرار اینجا کس نگفتست

که حق هم گفته و هم خود شنفتست

65

چنین اسرار بود عاشقانست

ببر گوئی که معنی کامرانست

66

خراباتی شو از عین خرابی

که این معنی بیک لحظه بیابی

67

خراباتی شو و خود مست گردان

حقیقت نیست شو خود هست گردان

68

رهائی یافت زنده تا نماید

عیان قوّت و حظّی فزاید

69

چو هر دو نقطه خواهد بود در اصل

ز فرقت میرسد زیشان ابا اصل

70

یقین در اصل خود نیکو ببینی

بدانی این اگر صاحب یقینی

71

که اصل جان تو با صورت اینجا

نمیبُد اصل چون شیر مصفّا

72

چو جفتش کرد با هم در نمودار

ز اصل آمد یقین فرعی بدیدار

73

نمود اصل وفرع اینجا یکی بود

که بیشک در دوئی این روی بنمود

74

به آخر جایگه یک مسکن آمد

نمود جان حقیقت در تن آمد

75

یکی دان جان و صورت آخر کار

که همچون او کند آخر در اسرار

76

چو جانت زندهٔ اصل است بینش

نمود جسم آمد آفرینش

77

نه هر دو جوهر ذاتند هر یک

ولیکن بهتر آمد پیش آن یک

78

چو جانت بهتر آمد در نمودار

حقیقت گشت صورت ناپدیدار

79

چو اصل اینجایگه مر زنده باشد

که از اعیان کل بگزیده باشد

80

حقیقت هر دو حق بُد ازنهانی

ولیکن جان برش رازِ نهانی

81

چو اینجا جوهر جان نور ذاتست

فتاده در نمودار صفاتست

82

صفاتت روشن و جانت عیانست

ولی آن زنده گه اینجا نهانست

83

نهانش زان بُد اینجا تا بدانند

همه ذرّات از او حیران بمانند

84

ز اصلت جسم و جان بود خدایست

مدان کین هر دو بر فرع خدایست

85

چو اصلند این یکی ازدید اللّه

یقین دان خویشتن توحید اللّه

86

تو زان اصلی که وصل عاشقانست

نمودش بیشکی کون و مکانست

87

تو زان اصلی که بود جملگی اوست

حقیقت اوست مغز و مر توئی پوست

88

تو زان اصلی اگر خود باز دانی

بدان کاینجا حقیقت جان جانی

89

ترا این اصل اینجا وصل بنمود

حقیقت بود تو از اصل بنمود

90

توئی اصل تمامت آفرینش

که پیدا شد بتو اسرار بینش

91

توئی اصل خداوندی در اینجا

که ماندستی و در بندی در اینجا

92

توئی اصل از نمود نفخهٔ ذات

که خدمتکارتست این جمله ذرّات

93

توئی اصل حقیقت در طریقت

که پیدا آمدستی در شریعت

94

خدائی داری و اینجا ندیدی

از آن مخفی نمانده ناپدیدی

95

خدائی داری و عین نمودار

بتو شد آشکارا جمله اسرار

96

همه اسرارتست و تو چنین مست

بمانده زار و حیرانی و پابست

97

شده در عین این دنیا چنینی

کجا اسرار خود اینجا ببینی

98

تو در اسرار جان راهی نداری

بهرزه عمر در غم میگذاری

99

غم تو جملگی از بهر دنیاست

کجا میل تو اندر سوی عقبی است

100

اگر عقبی ترا روئی نماید

نمود جانت اینجا در رُباید

101

چو آخر جایت اندر سوی عقبی است

چرا میلت چنین در سوی دنیاست

102

چو آخر جان تو اینجاست تحقیق

طمع بُر تا بیابی عزّ و توفیق

103

ترا اینجا حقیقت گفتگویست

تنت گردان در این میدان چو گویست

104

در اینجا گوی چرخت ذرّه باشد

نمود جانت اینجا قطره باشد

105

حقیقت بگذر از صورت بصورت

که چیزی مینیابد بی ضرورت

106

چو صورت فانی آمد اندر این راه

چو مردان باش از توحید آگاه

107

دمی این دم مزن بی سرّ توحید

نظر میکن تو اندر دیدهٔ دید

108

طلب میکن که روزی برگشاید

تر این راز اینجاگه نماید

109

چو بگشاید درت ناگاه اینجا

شوی یکبارگی آگاه اینجا

110

چو بگشاید درت در سرّ اسرار

وجود خویش بینی ناپدیدار

111

چو بگشاید درت درعین توحید

نگنجد هیچ اینجا گاه تقلید

112

چو بگشاید درت در اندرون آی

نمود خویشتن اینجای بنمای

113

چو بگشاید درت مانند منصور

شوی در جزو و کل نور علی نور

114

چو بگشاید درت از اصل آغاز

ببینی مسکن جان عاقبت باز

115

چو بگشاید درت کلّی خدا گرد

ز بود جسم و جان کلّی جداگرد

116

چو بگشاید درت حق بین تو درخویش

نمود پردهها بردار از پیش

117

تو اندر پرده اکنون ماندهٔ باز

چو واصل آمدی پرده برانداز

118

در این پرده نهان مانند خورشید

طلب کن نور ذات اینجا تو جاوید

119

ز نور ذات برخوردار میباش

ز پرده دائما بیزار میباش

120

چو خواهی تو که اینجا پرده بازی

رها کن این زمان این پرده بازی

121

فناباش و فنابگزین تو اینجا

حقیقت در فنا بودست یکتا

122

نمود تو ز جمله گرچه پیداست

نمودت از فنا اینجا هویداست

123

یقین بشناس حق اندر فنایت

که آمد مرفنا عین بقایت

124

فنا آمد بقای جمله مردان

فنا را دان حقیقت جان جانان

125

همه اینجا فنا خواهیم بودن

همه در عین کل خواهیم بودن

126

فنا شو در صفات و نور حق باش

حقیقت در عیان منصور حق باش

127

فنا شو همچو مردان اندر این سرّ

برافکن این زمان اسرار ظاهر

128

اگرچه ظاهرت اوّل فنا بود

حقیقت آن زمان عین خدا بود

129

نمود ظاهر آمد اندر اینجا

دگر باطن شود از این مسمّا

130

چوباطن گرددت اینجا حقیقت

یکی باشد نمودار شریعت

131

بدانی آن زمان کاینجا چه بوداست

که ازتو جملگی گفت و شنوداست

132

همه قائم بتوست و تو نهٔ خَود

کنون بشنو زمن ای مرد بِخَرد

133

نهان شو همچو مردان اندر این راه

که تا گردی عیان قل هو اللّه

134

نهان شو همچو مردان در صفاتت

نگه کن آنگهی در دید ذاتت

135

خراباتی شو و جامی تو درکش

برون آ این زمان از آب و آتش

136

خراباتی شو و و بر باد ده نار

ز بودِ کفرِ جان بر بند زنّار

137

خراباتی شو و شوری برانگیز

حقیقت آب را بر خاک تن ریز

138

خراباتی شو و اسرار بشنو

دمادم در یکی تکرار بشنو

139

خراباتی شو و جانان طلب کن

نمود او یقین از جان طلب کن

140

خراباتی شو و درکش سه تا جام

نمود خود نگه کن در سرانجام

141

خراباتی شو و رند جهان شو

دو روزی خود نمای عاشقان شو

142

خراباتی شو و رسوا شو اینجا

ز بودِ بودِ خود شیدا شو اینجا

143

خراباتی شو و رُخها سیه کن

دمادم عشقبازی در کنه کن

144

خراباتی شو و شو ننگ عالم

بخود زن جمله خاک و سنگ عالم

145

خراباتی شو و آتش برافروز

نمود جسم خود اینجا تو میسوز

146

خراباتی شو اینجا در خرابات

رها کن مسجد و زهد و مناجات

147

خراباتی شو و در کل فنا گرد

تو با مردان حقیقت آشناگرد

148

خراباتی شو و خود را تو بردار

کن اینجاگاه سرّ خود نگهدار

149

اگر خواهی که اینجا رازگوئی

نمود دوست اینجا بازگوئی

150

جز این معنی که من گویم مگو حق

چو منصور اندر اینجا زن اناالحق

151

اناالحق زن مبین خود را به جز یار

میندیش اندر اینجاگه ز اغیار

152

اناالحق زن جهان جاودان شو

ز دید خویش بی نام و نشان شو

153

اناالحق زن تو اندر عالم دل

بجمله بر گُشا این راز مشکل

154

اناالحق زن تو چون فرعون پنهان

که او هم دیده بُد تحقیق جانان

155

اناالحق زن تو همچون من رآنی

حقیقت بازدان اینجا که آنی

156

اناالحق زن تو چون موسی نهان شو

ز دیدخویش بی نام ونشان شو

157

اناالحق زن تو مانند شجر زود

یقین موسای جان را ده خبر زود

158

اناالحق زن تو چون منصور بردار

که اینجاگاه باشی تو نمودار

159

اناالحق زن تو و فارغ یقین باش

عیان بود عشق و کفر و دین باش

160

یقین درکافری زنّار معنی

ببند و زود از او بردار معنی

161

یقین در کافری اسرار برگوی

که سرگردان شدی در ذات چون گوی

162

یقین در کافری اینجا قدم زن

نمود جمله اشیا بر عدم زن

163

یقین در کافری برگو اناالحق

نه باطل باش الّا جملگی حق

164

یقین حق مبین جز حق میندیش

بجز حق جملگی بردار از پیش

165

یقین حق بین و نور جاودانی

نشان بین خویش را عین نشانی

166

خدا را دان اگر صاحب صفاتی

اناالحق زن که کلّی عین ذاتی

167

در اینجاشو تو واصل پیش مردان

بلای عشق یابی رخ مگردان

168

زناکامی اگر صاحب یقینی

بلای عشق و رسوائی گزینی

169

برسوائی دراندازی تو خود را

شوی فارغ بکل ازنیک و بد را

170

برسوائی قدم زن هر دمی تو

مبین اینجایگه نامحرمی تو

171

همه محرم شناس اندر جفایت

وزایشان کش نمودار بلایت

172

یکی دان جملگی راتو در آزار

نهادخویشتن راتو میازار

173

یکی دان جملگی مر جوهر خویش

نمودار دوئی بردار از پیش

174

یکی دان جملگی را در نظر تو

مباش اینجا حقیقت بیخبر تو

175

یکی دان جملگی رادر صفاتت

ولیکن خویشتن بین نور ذاتت

176

یکی دان جملگی را در حقیقت

که تو آوردهای شان در طبیعت

177

یکی دان جملگی را و یکی بین

همه در خویشتن تو مر یکی بین

178

یکی دان جملگی از جوهر ذات

که پیداشان تو کردستی ز ذرّات

179

بگو اینجا حقیقت آشکاره

اناالحق گر کنندت پاره پاره

180

بگو اینجا بری جمله حقایق

مپرس از فعل و گفتار دقایق

181

بگو اینجا حقیقت لااله است

که او داری میان جان پناهست

182

برو گر هست اینجا خود نهٔ تو

بگو تا کیست اینجاگه توئی تو

183

توئی اصل و توئی اینجایگه فرع

توئی اصل حقیقت نیز هم فرع

184

توئی اصل و تمامت هرچه دیدی

حقیقت زان نمود دید دیدی

185

چو گفتی راز خود در نزد جمله

کند در فعل پنهان جمله جمله

186

مپرس و شاد باش از جمله آزاد

همه مانند خاکی ده تو بر باد

187

در اینجا رازگوی و باز جایت

شو و بین ابتدا و انتهایت

188

در اینجا سیرزن اسرار خود تو

که راندستی قلم بر نیک و بد تو

189

در اینجا سیرزن در هستی خویش

حقیقت خویش بین در هستی خویش

190

در اینجا سیرزن اسرار جمله

که تو داری توئی اسرار جمله

191

در اینجا سیرزن باشد نمودار

که آوردی تو از خودشان پدیدار

192

در اینجا سیرزن احوال عالم

که پیدا گشته شد هم از تو آدم

193

در اینجا سیرزن ذات فعالت

ز ماضی دان تو مستقبل ز حالت

194

خبر یاب ارچه جمله عاقلانند

بگو اسرار خود تا جمله دانند

195

بگو اسرار خود چون گفته باشی

حقیقت دُرّ معنی سُفته باشی

196

تو خودگوئی وز خود هم بجوئی

که خود بشنیده باشی خود بگوئی

197

تو خودگوئی کسی دیگر نباشد

حقیقت جمله خیر و شر نباشد

198

تو خود گوئی ز خود حق دیده باشی

عیان خویشتن بگزیده باشی

199

بلا از خویش بین و ز غیر منگر

که اینجا غیر نیست و سیر منگر

200

بلا از خویش بین و تن فروده

اگر تو عاشقی کل داد او ده

201

بلا از خویش بین صورت رها کن

از این آلودگی خود با صفا کن

202

بلا از خویش بین اندر سوی دار

شو و خود کن ز اسرارت نمودار

203

بلا از خویش بین و جان برافشان

که تاجانت شود دیدار جانان

204

بلا از خویش بین کاینجا لقایست

لقای دوست در عین بلایست

205

بلا از خویش بین ای واصل یار

که این باشد حقیقت حاصل یار

206

بلا از خویش بین از دید صورت

چنین افتاد در اوّل ضرورت

207

چنین خواهد بدن در آخر کار

که ویرانی پذیرد نقش پرگار

208

چنین باشد چنین خواهد بدن کار

که ویران گردد این جمله بیکبار

209

چنین خواهد بُدن در سرّ اوّل

که این صورت شود آخر مبدّل

210

چنین خواهد بدن گر راز دانی

سزد کین جمله معنی بازدانی

211

نخواهد ماند جزدلدار تحقیق

نمیبینیم به جز او سرّ توفیق

212

اگر مرد رهی اینجا بلاکش

بلا مانند جمله انبیاکش

213

اگر جمله بلای دید ایشان

کشی اینجایگه توحید ایشان

214

ترا پیدا شود مانند منصور

یکی گردد حقیقت جاودان نور

215

تو باشی در همه چیزی نمودار

کز این سانست سرّ عشق تکرار دمادم در

216

یکی میآید ای دوست

طلب کن مغز و بگذر زود از پوست

217

دمادم در یکی میگویمت من

دوای درد و دل میجویمت من

218

دواکن خویشتن را زین نمودار

که باشد آخر کارت دوا یار

219

طبیعت درد جان دلدار باشد

شفای جانِ تو هم یار باشد

220

دوای درد جان چبود بلایش

بلا دیدند مردان بس لقایش

221

شد ایشان را همی روشن حقیقت

که بسپردند کلّی در شریعت

222

دل و جان سوی یار و یار گشتند

تمامت صاحب اسرار گشتند

223

تو ترک جان کن و جانان یقین بین

ز کفر و عقل و عشق و سرّ و دین بین

224

که اینجا جملگی بند حجابست

ولیکن شرع در عین حسابست

225

تو ترک جان کن و دلدار دریاب

در اینجاگه حقیقت یار دریاب

226

تو ترک جان کن و جانان ببین کل

نمود عشق او آسان ببین کل

227

تو ترک جان کن اینجا همچو منصور

اناالحق گوی از نزدیک وز دور

228

تو نزدیکی ولی از خویش دوری

حقیقت ظلمت و در عین نوری

229

ترا چندان در این ره پیش بینی

نیامد تانمود جان ببینی

230

ترا چندان در اینجاگفت و گویست

که دل گردان شده مانند گویست

231

ترا چندان در این ره باز ماندست

که جانت پر ز حرص و آز ماندست

232

ترا چندین در این ره کفر و دین است

کجا دید ترا عین الیقین است

233

ترا چندین در این ره گفتم ای جان

که بیش از پیش مر خود را مرنجان

234

بلاها میکشی از نفس مردار

گرفته آینه دل جمله زنگار

235

بلاها میکشی از خوی بد تو

بدوزخ باز مانی تا ابد تو

236

اگر این نفس اینجاگه بسوزی

بمانده غافل اندر خود هنوزی

237

اگر این نفس بر تو چیره گردد

نمود عشق اینجا تیره گردد

238

بیابی آنچه که گم کردهٔ تست

چه دانی تا چه اندر پردهٔ تست

239

بنادانی گرفتار اندر اینجا

حقیقت خویش آزاری در اینجا

240

بنادانی ندیدی یار خود تو

فتادستی چنین در نیک و بد تو

241

بنادانی چنین مغرور ماندی

تو از دیدار جانان دور ماندی

242

بنادانی بشد بر باد ناگاه

بشد عمر و ندیدستی رخ شاه

243

بنادانی بسی کردی جهولی

در این دنیای دون در کل فضولی

244

بنادانی گرفتار آمدت جان

بماندی مبتلا در بند و زندان

245

بنادانی ز دانائی خبر تو

نداری و فتادستی بسر تو

246

به نادانی رهی آنجا ببردی

میان آب حیوان تشنه مردی

247

بنادانی لب آب حیاتی

نمیدانی و مانده در مماتی

248

بنادانی چو داری آب حیوان

چرا غافل شدی مانند حیوان

249

بنادانی چرا در ظلمت تن

نمیابی حقیقت آب روشن

250

تو داری آب حیوان اندر این دل

گشاده گشته بر تو راز مشکل

251

تو داری چشمهٔ حیوان بَرِ خود

حقیقت گردی اینجا رهبر خود

252

چرا غافل شدی ای خضر دریاب

که اینجا آب حیوانست خور آب

253

در این ظلمت تو ای خضر حقیقی

که با الیاس جانت هم رفیقی

254

ببین هان چشمهٔ معنی بخور آب

دمی الیاس را از عشق دریاب

255

تو داری باطن سرّ معانی

بخور آب و بده او را عیانی

256

چو هر دو در صفت دارند معنی

نمود عالم عشقست تقوی

257

شما را هر دو دیدار است باقی

که در ظلمت شما را دوست ساقی

258

بود ای جان دمی معنیّ اسرار

شود این لحظه تو پندم نگهدار

259

چو علم کل ترا کل متّصف شد

تنت باجان و جانان منتصف شد

260

تو خوردی آب حیوان اندر اینجا

نَمیری تا ابد پنهان در اینجا

261

ز جسم عالمی بر آفرینش

تو داری در نهان عین الیقینش

262

یقین داری که بود حق تو دیدی

ز علم اینجا بکام دل رسیدی

263

ز علم اینجا زدی دم در یکی تو

خدا را یافتی خود بیشکی تو

264

ز علم اینجا زدی دم همچو حلّاج

ندادی بر سرت از دست شد تاج

265

ز علم اینجا زدی دم همچو او تو

ندیدی هیچ بد الّا نکوتو

266

در این دم عالم معنی تو داری

حقیقت دنیا و عقبی تو داری

267

در این دم آندمِ اوّل ز جانت

دمادم روح میآرد عیانت

268

در این دم ایندمِ عین الیقین است

که اوّل بود دیدی آخر این است

269

در این تن جوهری داری نگهدار

بر عاشق تو میکن آن نگهدار

270

در این دم نیست کلّی نفخهٔ صور

که اینجا میدهی نزدیکی ودور

271

مشو چون این دمت اللّه بخشید

ترااز خود دلِ آگاه بخشید

272

ترا بخشایش و اسرار آنجاست

حقیقت دریکی تکرار آنجاست

273

تراملک است و مال و جاه دایم

که داری ذات هستی نور قائم

274

بذات حق شدی اکنون مبرّا

رموز عشق بگشادی هویدا

275

ز ذاتی و صفاتت هست غافل

صفات وفعل تو هم گشت واصل

276

صفات و فعل تو ذات قدیمند

از آن اینجایگه بی خوف و بیمند

277

صفات و فعل تو دیدارجانست

ز چشم آفرینش آن نهانست

278

صفات و فعل تو اندر اناالحق

ز دید اینجای گشتند راز مطلق

279

صفات و فعل تو دیدار آمد

حقیقت جملگی انوار آمد

280

صفات و فعل تو اللّه خواهد

شدند تحقیق میچیزی نکاهد

281

صفات و فعل تو خدا شدن نور

محیط جملهٔ اشیا و مشهور

282

صفات و فعل تو گردان نور است

از آن واصل شده اندر حضور است

283

صفات و فعل تو آمد منزّه

که کرده است اندر این معنیّ تو ره

284

صفات و فعل تو پرده چو برداشت

بدید اسرار و آنگه دیده برداشت

285

حقیقت عشق تو اینجا صفاتت

صفاتت محو شد اعیان ذاتت

286

صفات نور دارد در نمودار

کسی باید که یابد این نمودار

287

صفاتت برتر از دیدار دیدم

حقیقت جملگی اسرار دیدم

288

صفاتت ذات و ذاتت جان و دل شد

دل عشاق دیدت دید دل شد

289

تمامت مشکلات اینجا یقین است

کسی داند که از تو پیش بین است

290

ز تو پیدا، ز تو پنهان تمامت

همه از جان و دل گشته غلامت

291

غلامت شد در اینجا هر چه پیداست

ز تو آمد شد آخر نیز یکتا است

292

بتو در آخر و اوّل بدیدن

همه از تو بذات تو رسیدن

293

بتو زنده است جسم و جان عشاق

که ذات تست اندر جانها طاق

294

بهر معنی که گویم بهتر از آن

دگر میآئی ای اسرار پنهان

295

مکن پنهان نمودت آشکارا

کن اینجا و مکن ضایع تو ما را

296

مکن پنهان که فاشت این نمودت

بر عطّار بیشک بود بودت

297

مکن پنهان ورا در آخر کار

که تااینجا شوی کلّی پدیدار

298

تو پیدا کردی او را در بر خویش

توئی تحقیق او را رهبر خویش

299

نهان خواهیش کردن آخر کار

که تا اینجا شوی کلّی پدیدار

300

تو میدانی مراد جانم ای جان

که از تو یافتم اسرار پنهان

301

تو میدانی امید جان چه دارم

که آونگم کنی در عین دارم

302

تو بردارم کنی اینجا چو مشهور

تو گردانی مرا در جمله منصور

303

ز تو گریانم و وز تو شده من

بدیدار یقین از تو شده من

304

تو بنمودی مرا اسرار توحید

ز خود کردی مرا اینجای جاوید

305

ز دیدارت چنان حیران و مستم

که جامت اوفتاد اینجا زدستم

306

ز دیدارت همه دیدار دارم

که هر لحظه بسی اسرار دارم

307

ز دیدارت چنان مدهوشم ای جان

که بیخود مینویسم راز پنهان

308

ز دیدارت پدید اینجا بکاغذ

برم یکسانست اینجا نیک با بد

309

تو دارم در جهان و کس ندارم

که عمری سوی دیدت میگذارم

310

تو دارم هیچ اینجا نیست جانا

ز دید تو همه یکّی است جانا

311

یکی دیدم ترا بیمثل و مانند

که یکتا مر ترا هر لحظه خوانند

312

یکی دیدم که بی همتائی اینجا

منزّه در همه یکتائی اینجا

313

یکی دیدم صفات ذات اول

که جان دانست اینجا راز مشکل

314

یکی دیدم صفات لامکانت

که کردستی ز خود عین العیانت

315

یکی دیدم که ازتو گشت ظاهر

همه در تو تو اندر جمله قادر

316

یکی دیدم که بیچونی و بی چه

در این معنی چه داری جملگی چه

317

تو سلطانی و جمله بندگانند

بجز تو هیچ اگرچه می‌ندانند

318

ز یکتائی ترا بشناختستم

ز تو در تو تمامت باختستم

319

ز یکتائی ترا دیدم حقیقت

سپردم من ترا اینجا طریقت

320

ز یکی دیدمت اندر یکیام

ز تو قائم شده من بیشکیام

321

ز یکی دیدمت اینجا نمودت

درون خویشتن من بود بودت

322

ز یکی دیدمت اینجا نهانی

زدم دم بیشکی از تو معانی

323

مرا شد منکشف از اهل ذاتت

که بشنفتم بسی دید صفاتت

324

گمانم بود اوّل بی یقین من

بدم غافل ز راز اوّلین من

325

گمانم بُد یقین شد آخر کار

چو در جانم شدی اینجا پدیدار

326

گمانم بُد ولی تحقیق دیدم

ز بخت اینجا بکام دل رسیدم

327

گمانم رفت واصل کردیم کل

همه امّید حاصل کردیم کل

328

گمانم رفت اینجا در یقینم

تو هستی اوّلین و آخرینم

329

گمانم رفت ای جان خود نمودی

گره از کارم اینجا برگشودی

330

گمانم رفت دیدم رویت ای جان

گذرکردم کنون درکویت ای جان

331

درونِ خانهٔ تو تاختم من

نمود خویشتن در باختم من

332

زهی حسن تو نور روی خورشید

که در وی محو گشته سایه جاوید

333

زهی حسن تو نور جمله آفاق

فتاده لون او و خویشتن طاق

334

زهی حسن تو مغز جان عشّاق

نواها بر زده بر کلّ آفاق

335

زهی حسن تو داده ماه را نور

که در آفاق او دیدیم مشهور

336

زهی نور تجلّی در دل و جان

فکنده عاشقان بیجان بسا جان

337

زهی نورت یقینِ جان و دل شد

از آن این مشکلاتِ جمله حل شد

338

که نورت روشنست و چشم تاریک

فتاده در برت چون موی باریک

339

ز نورت پرتوی بر جانم افتاد

رموز جملگی اینجای بگشاد

340

ز نورت پرتوی در وادی جان

فتاد و یافت بس موسیّ عمران

341

ترا اندر تجلّی آشکاره

اگرچه کوه تن شد پاره پاره

342

ز نورت جز نمودی نیست جانا

چگویم چونکه سودی نیست جانا

343

بهر رازی که میگویم ترا من

برِ آفاق در اسرارِ روشن

344

همی ترسم که پنهانم کنی تو

در آخر عهد جانم بشکنی تو

345

نمودار الستم فاش گردان

مرا ای جان و دل ضایع مگردان

346

نمودار الستم آنچه گفتی

که خود گفتی وهم مر خود شنفتی

347

یقین دانم تو من چیزی ندانم

تو پیوستی و گفتی حق آنم

348

کمالت در دل و جان یافته‌ستم

چو برق اندر رهت بشتافته‌ستم

349

کمالت در خود ای جانم یقین شد

که دید اوّلین و آخرین شد

350

کمالت در دل و جانم پدید است

ولی صورت ز چشمم ناپدیداست

351

کمالت در دل و جانم عیانست

نموددیدت ازجمله نهانست

352

کمالت یافتم نقصان شدستم

صور یکبارگی پنهان شدستم

353

کمالت یافتم ای جوهر ذات

بتو پنهان شدم اینجا ز ذرّات

354

کمالت یافتم بیچون چرائی

از آن کاینجا چگونه در لقائی

355

کمالت یافتم من ناتوانم

که در دیدارتو کلّی نهانم

356

کمالت یافتم بی مثل و مانند

ز صورت هر کسی اینجا ندانند

357

کمالت در وصال جان نهانی

چگویم پیش از این اکنون تو دانی

358

کمال تو تو میدانی یقین بس

که هستی اوّلین و آخرین بس

359

کمال نقد میدانی که چونست

که ازمعنی و از صورت برونست

360

کمال تو تو میدانی که هستی

درون جان ودل کلّی نشستی

361

که داند وصف کرد اینجای در خود

که یکسانست اینجا نیک با بد

362

که داند وصفت ای جانها بتو شاد

که از تو شد جهان جانم آزاد

363

که داند تا چه چیزی وز کجائی

همی دانم که در عین لقائی

364

که داند وصفت اینجا کردن ای جان

که پیدائی حقیقت مانده پنهان

365

که داند راه بردن نیز سویت

همه سرگشته اندر خاک کویت

366

که داند شرح وصفت در بیان گفت

که بتواند بیان هر زبان گفت

367

که بتواند صفاتت وصف کردن

کجا جان سوی ذاتت راه بردن

368

ندانم هم تو دانی اوّل کار

در آخر کردهٔ خود را پدیدار

369

در آخر روی خود اینجا نمودی

نبودی فاش اکنون فاش بودی

370

در آخر ذات پاکت باز دیدم

ز نور ذات تو اینجا رسیدم

371

در آخر واصلم خواهی تو کردن

که بنهادستمت ای دوست گردن

372

قبولش کن که دیدستت نهانی

دم تو زد دمادم در معانی

373

قبولش کن مران از حضرت خود

ببخشش اندر اینجا قربت خود

374

قبولش کن که زار و ناتوانست

فتاده خوار و رسوای جهانست

375

قبولش کن که دیدار تو دید است

کنون در دید دیدت ناپدیدست

376

قبولش کن در آخر ای همه تو

که در آخر تو داری سر همه تو

377

حجاب آخر مرا بردار از پیش

که هستم جان و دل اینجایگه ریش

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چنین گفته‌ست شیخ مهنه آن پیر

که حق دیدم یقین چون روغن و شیر

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 85 - در خطاب کردن شیخ توبه و تمثیل و حقیقت کل فرماید

اگلی نظم

شبی میگفت اکّافی همین راز

که یارب این حجاب آخر برانداز

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 87 - مناجات کردن شیخ اکّافی در حضرت آفریدگار عزّ شانه و آمرزش خواستن او از حق

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور