صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 84 - در سؤال کردن مرید از حضرت شیخ که شیطان مرا زحمت می‌دهد و جواب دادن شیخ مرید را فرماید

بخش 84 - در سؤال کردن مرید از حضرت شیخ که شیطان مرا زحمت می‌دهد و جواب دادن شیخ مرید را فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

یکی پیری ز پیران گشت واصل

مر او را گشت کل مقصود حاصل

2

چنان شد کز همه عالم نهان شد

درون خلوت دل جان جان شد

3

شب و روزش به جز طاعت نبُد کار

ز کل قانع شده بر روی دلدار

4

چنان واصل بُد اندر خانقه او

نهانی دیده بودش روی شه او

5

مریدان داشت بسیاری مر آن پیر

همه با عقل و عشق و رأی و تدبیر

6

ولیکن پیر مرد ناتوان بود

ز معنیّ حقیقت جاودان بود

7

بصورت بس ضعیف و معنی آباد

همه در پیش او بُد در صفت باد

8

مگر روزی مریدی رفت پیشش

بمعنی بُد مرید و بود خویشش

9

سلامی کرد نزدیکش بحالی

وز او کرد آن نفس آنجا سؤالی

10

بگفت ای واصل عصر زمانه

مرا شیطان همی گیرد بهانه

11

دمادم عین آزارم نماید

بر هر کس زبون خوارم نماید

12

بر هر کس کند رسوا و خوارم

ز طعنش آن زمان طاقت ندارم

13

ز بس زحمت که اینجا دادم ای پیر

نذارم باری اینجاگاه تدبیر

14

دمادم خون من اینجا بریزد

بکین و بغض این جا می ستیزد

15

مرا اینجایگه او منفعل کرد

دمادم پیش خلقانم خجل کرد

16

اگر بسیارگویم شرح شیطان

که او با من چهاکردست از اینسان

17

ملال آید ترا ای شیخ اکبر

مرا زین حادثات ای شیخ غمخور

18

تو شیطان خودی آزار کردی

ابا خود دائما اندر نبردی

19

ز خود میبینی اینجاگه بخواری

که عمر خود بضایع میگذاری

20

ز خود دیدی بلا و رنج و محنت

که خود را میدهد پیوسته زحمت

21

خود آمیزش تو کردستی کسان را

از آن آزار میبینی تو جان را

22

تو آمیزش مکن با کس چو من شو

مبین کس خویش وخود هم خویشتن شو

23

تو خود را باش آنگاهی خدابین

وگرنه در بر شیطان بلا بین

24

ز شیطان بگذر و رحمان طلب کن

ز جانت در گذر جانان طلب کن

25

ز نفس خویشتن شود دور و شونور

که تا در نزد حق باشی تو مشهور

26

بلای تو ز نفس تست اینجا

که اینجا میکنی تو شور وغوغا

27

بلا میآید از تو بر تو اینجا

که اینجا میکنی پیوسته سودا

28

بلا میآید اینجا بر تو از تو

کجا باشد خوشی اکنون بر تو

29

بلا از تست تو عین بلائی

که اینجامیکنی تو بیوفائی

30

بلا از تست شیطان خود چه باشد

برِ تلبیس تو شیطان که باشد

31

بلا از تست زوبینی زهی دوست

نداری هیچ مغزی و توئی پوست

32

بلا ازتست نفس خود زبونی

از آن کز خانه رفتی در برونی

33

بلا از تست میبینی ز شیطان

تو شیطانی و کافر نامسلمان

34

مسلمان کرد اوّل تو زبودت

که شیطان نیست آخر می چه بودت

35

مسلمان هست بسیاری بگفتار

مسلمانی همی باید بکردار

36

مسلمانی چه باشد راستی دان

ز عین راستی تو رخ مگردان

37

چرا از نفس میداری تو فریاد

مرا این معنی من میدار دریاد

38

تو شیطان خودی و رهزن خود

فتادستی تو در فکر و فن خود

39

تو شیطان خودی و می ندانی

که بَدها میکنی در دهر فانی

40

تو آمیزش مکن با خلق زنهار

که مانی ناگهی زیشان گرفتار

41

چرا چندین تو در بند خلایق

شدستی دور و ماندستی ز خالق

42

خلایق جملگی جویای خویشند

در اینجاگاه سرگردان خویشند

43

همه در بند افسوس و تو در جاه

شده مانند کفتار اندر این چاه

44

همه همچون سگ مردار خوارند

از آن چندی فتاده زار و خوارند

45

همه اینجایگه مانده اسیرند

که چون مردارناگاهی بمیرند

46

همه اندر پی دنیای مردار

فتاده دور مانده هم ز دلدار

47

چو کرکس جملگی در بند مردار

شده اندر نهاد خود گرفتار

48

چو دنیا خانهٔ، شیطانست میدان

تو بیش از این وجود خود مرنجان

49

مرنجان خود که بس چیز لطیفی

بجوهر برتر از اشیا شریفی

50

توئی از اصل فرط جوهر یار

که ازوی آمدستی تو پدیدار

51

نمیدانی که آوردت از آنجای

پس آنگاهی ز خود گم کردت اینجای

52

چو گم کردی وی اندر عشقبازی

تو همچون لاشه خر تا چند تازی

53

در این دنیاکه آزار است جمله

خدا زان خیر بیزار است جمله

54

مثال خاکدان پر ز آتش

چرا بنشستی اندر وی چنین خوش

55

خوشی با ناخوشی دنبال باشد

نبینی عاقبت چون حال باشد

56

چو حال خویش میدانی در آخر

چرا خود رانمیدانی در آخر

57

چو زیر خاک خواهد بدتراجا

چرا پردازی اینجاخانه و جا

58

ازآن اینجا دل خود شاد کردی

که مال خانه را آباد کردی

59

خوشی بنشستی اندر خانهٔ دیو

تو دیوانه شدی ای مرد کالیو

60

بکن اینجا هر آنچیزی که خواهی

که اندر عاقبت چون مه بکاهی

61

نمیبینی که مه هر ماه در بدر

شبی دارد در اینجا لیلةالقدر

62

که میگیرد کمال اینجا ز خورشید

ولی در عاقبت چون نیست جاوید

63

کمالش ناگهان نقصان پذیرد

چو پیش عقده میافتد بمیرد

64

بدان کاندر پی نقصان کمالست

پس آنگاهی ز بعد آن زوالست

65

در آخر چون کمال آید پدیدار

اگر مرد رهی میباش هشیار

66

بهر کار اوّل و آخر تو بنگر

که هر چیزی بود دنیال آن شر

67

ببین در راه حق خود را زمانی

که پر حسرت شدی اینجا جهانی

68

ببین کین آفتاب مانده عاجز

نکرد از خواب چشمی گرم هرگز

69

ببین مه را که چون اندر گداز است

گهی اندر نشیب و گه فراز است

70

تو دنیا همچو مه دان سالک اینجا

که خواهی گشت آخر هالک اینجا

71

هلاکت آخرت اینجا یقین دان

تو خود را اندر اینجا پیش بین دان

72

دلت نوریست از انوار بیچون

فتاده اندر اینجاگه پر از خون

73

دلت نوریست اینجاگاه رهبر

اگر مرد رهی اینجا تو رهبر

74

دلت نوریست عین جاودانی

ولی جانست عین بی نشانی

75

بسی اینجا سلوک خویش کرد است

هنوز اندر درون هفت پردهست

76

اگرچه راه پر کرده است اینجا

نظر کرده بدش در عین ماوا

77

رهی نادیده و بر سر دویده

میان خاک وخون ره طپیده

78

عجایب مانده سر گردان چو پرگار

طلبکارست اینجاگاه مریار

79

طلبکار است و میجوید نهانش

که تا جائی مگر یابی نشانش

80

دل از هر سو که خواهد شد بناچار

بماندست او یقین در پنج و درچار

81

دلا تا چند از هر سو دوانی

چرا احوال خود اینجا ندانی

82

همه باتست این شرح و معانی

تو مانده اینچنین حیران بمانی

83

همه با تست تو چیزی نداری

که سلطانی و بیشک شهریاری

84

تو سلطانی وجودی اندر اینجا

حققت بود بودی اندر اینجا

85

تو سلطانی و جمله چاکر تو

ولی جانست اینجا رهبر تو

86

توئی سلطانی و سرّ لامکانی

بمعنی برتر از هفت آسمانی

87

تو سلطانی و اینجا نیست جایت

طلب کن اندر اینجاگه سرایت

88

که اینجا خانهٔ رنج است و حسرت

بس دیدی در اینجاگه تو محنت

89

گذر کن زود تو بینی تو خانه

که افتادی میان صد بهانه

90

چو داری خانهٔ نامی در اینجا

چرا اینجا چنین ماندی تو تنها

91

تو با جان مرهمی کن تا توانی

که جان بنمایدت راه نهانی

92

تو با جان مرهمی کن ای دل خوش

که تا بیرون شوی از عین آتش

93

تو با جان مرهمی کن ای دل دوست

که بیرون آئی اینجاگاه از پوست

94

تو با جان مرهمی کن تا شوی لا

رسی تو ناگهان در عین الّا

95

تو با جان مرهمی کن تا شوی جان

که هم جانی و گردی عین جانان

96

تو با جان مرهمی کن تا برِ یار

بجائی کان نگنجد هیچ دیّار

97

تو باجان مرهمی پیوسته اینجا

حقیقت یک نفس پیوسته اینجا

98

تو خودجانی و بی قلب اوفتادی

که اینجاگاه تو همراه بادی

99

مده بر باد خود را یاد میدار

که ناگاهی شوی در نزد دلدار

100

چو تو اندر ید اللّهی فتاده

سراسر هست اینجا برگشاده

101

رهت نزدیک و تو دوری ز دلدار

کنون ای دل تو معذوری در اینکار

102

دل ودلدار هر دو یک صفاتید

حقیقت ای محقق نور ذاتید

103

تو هم سرگشتهٔ دل هستی ای جان

در این حسرت بسی خود را مرنجان

104

چو همراه دل ودل همره تست

کنون اینجایگه او همره تست

105

چو همراه دلی و او ترا شد

از اوّل نکتهٔ اعیان ترا بُد

106

ره جانان بیکره در نوردید

در این ره هر دو با هم یار گردید

107

چو در یک ذات اینجا هم صفاتید

ولیکن اندر اینجا بی صفاتید

108

برانید این زمان خود را در آن ذات

رهائی را دهید اینجای در ذات

109

یکی گردید اندر عالم کل

که تا رسته شوی در عین این ذل

110

یکی گردید از عین دوتائی

که تا یابید اعیان خدائی

111

یکی گردید اندر جوهر ذات

که دارید این زمان در عین آیات

112

یکی گردید تا جانان ببینید

عاین خویشتن پنهان ببینید

113

یکی گردید تا جانان شویدش

حقیقت عین آن حضرت بویدش

114

یکی گردید در دید خدائی

که تا پیوسته گردید از جدایی

115

یکی گردید کز اصل خدائید

که این دم در عیان وصل خدائید

116

جهان جان شما را هست دیدار

همه جزوی و کل اینجاخریدار

117

شما را بس شما اینجا نمانید

دوید اینجا و سرّ حق بدانید

118

نه چندانست اینجا قصهٔ دل

که بتوان گفت اینجا غصّهٔ دل

119

نه چندانست اینجا سرّ اسرار

که جان آید ز گفت من بدیدار

120

نه چندانست اینجاگه معانی

که بتوان کردنم اینجا بیانی

121

نه چندانست اینجا درد و تیمار

که بتوان ساخت الّا با رخ یار

122

که ما را مرهم جان ودلست او

گشاینده رموز مشکلست او

123

حقیقت او مرا هر لحظه جانی

دهد اینجایگه هم داستانی

124

که بر دید این همه از دیدن اوست

نمیبینم یقین چیزی به جز دوست

125

غم دنیا بسی خوردم حقیقت

بسی رفتم در این راه طبیعت

126

بآخر بازدیدم سرّ جانان

شدم اندر نهاد ذات پنهان

127

بسی در دین ودنیا راز راندم

کنون چون پیرگشتم بازماندم

128

جوانان طعنهٔ خوش میزنندم

به طعنه در دل آتش میزنندم

129

ولکین هست صبرم تا که ایشان

چو من بیچاره گردند و پریشان

130

ز پیری سخت غمخوار و اسیرم

همی بینم که اکنون سخت پیرم

131

تنم بی قوّتست و جان ضعیفست

ولیکن در مکانی دل شریفست

132

بیکره غرق ذات اندر صفاتست

در دل اینجاگه عیان نور ذاتست

133

دلم اینجا حقیقت یافت ناگاه

همه اندر شریعت یافت ناگاه

134

شد اینجاگاه اندر آخر کار

اگرچه برکشید او رنج و تیمار

135

در آخر در گشودش ناگهانی

بر او شد منکشف راز معانی

136

در آخر گشت اینجا گاه واصل

شدش مقصود اینجاگاه حاصل

137

در آخر باز دیدش روی دلدار

که پرتو نیست اندر کور دلدار

138

بسی دردی که خوردست این دل من

نمیداند کسی این مشکل من

139

بدرد این یافتم و ز پایداری

دمی اینجا ندارم من قراری

140

ز بس اینجایگه سالک بُدم من

ز ناکامی عجب هالک بُدم من

141

سلوک جمله اشیا کردم اینجا

ز پنهانیش پیدا کردم اینجا

142

بسی گفتم من اندر عین افلاک

رها کردم نمود آب با خاک

143

نشانی یافتم در بی نشانی

حقیقت یافتم گنج معانی

144

یکی گنجی طلب میکردم از خویش

حجاب اینجا بسی برخاست از پیش

145

ز ناگه دست سوی گنج بردم

ندیدم هیچ چندی رنج بردم

146

چو مخفی بود گنج یار اینجا

چگویم نیستم گفتار اینجا

147

بسی سوادی این تقویم پختم

هنوز از خام کاری نیم پختم

148

بسی گفتیم و هم خواهیم گفتن

جواهرهای این معنی بسفتن

149

مرا باید حقیقت هر معانی

که کردستم در اینجا جانفشانی

150

بسی با رند درمیخانه گشتم

در آخر از همه بیگانه گشتم

151

بسی اندر چله سی پاره خواندم

کتب آخر در این دریا فشاندم

152

بسی کردم طلب اسرار جانان

بهر نوعی در این گفتار پنهان

153

حقیقت دُر فشانی کردهام من

از آنجاگوی وحدت بردهام من

154

که کردستم سلوک دوست اینجا

رها کردم حقیقت پوست اینجا

155

چو مغز جان بدیدم از نهانی

مرا آن بود کل عین العیانی

156

ز مغز جان حقیقت باز دیدم

همه اندر شریعت باز دیدم

157

شریعت سرّ نمایم بود اینجا

شریعت درگشایم بود اینجا

158

شریعت راز بنمودم حقیقت

همه من یافتم عین شریعت

159

دلا اکنون چو دید یار داری

ز معنی منطق بسیار داری

160

تو چندین این بیان آخر چه گوئی

همه از معنی ظاهر چگوئی

161

چو باطن هست از ظاهر گذر کن

بسوی ذات کل آخر نظر کن

162

چو اینجا هست روحانی ز ظلمت

گذرکن تا نیابی رنج و محنت

163

اگر در عالم پر نور اُفتی

وز این دار فنا کل دورافتی

164

چو درای ذات در افعال ماندی

چرا در گفتن هر قال ماندی

165

مُوحّد باش و چون مردان ره شو

برافکن دید خود دیدار شه شو

166

موحّد گرد و یکتائی طلب دار

که تا آگه شوی هر لحظه از یار

167

تو آگاهی ولی آگه تر آئی

اگرچه نیکوئی نیکوتر آئی

168

تو آگاهی زسرّ لامکانی

ولی بر هر صفت اسرار دانی

169

تو آگاهدلی در صورت خود

بمانده بود اندر نیک و دربد

170

کنون نیک و بدت یکسان شد اینجا

همه دشواریت آسان شد اینجا

171

همه فضل تو در عین صفت بود

درونت پر ز درد و معرفت بود

172

ز دریای دلت در جوهر ذات

شود اینجای همچون عین ذرّات

173

همه آلایشت در عین دنیا

بشد شسته وجودت شد مصفّا

174

وجود جان شد و جان گشت جانان

چو خورشیدی کنون در عشق تابان

175

چو خورشیدی کنون نور جهانی

همی یابی عجایب در نهانی

176

تو خورشیدی از آن ذرّات عالم

شدند اینجا برِ تو شاد و خرّم

177

تو خورشیدی و صورت سایهٔ تست

ولیکن در میان همسایهٔ تست

178

تو خورشیدی و هستت ماه انور

ز ذات خویش اینجاگاه غم خور

179

تو خورشیدی درون سینه داری

ز نور جان جان دیرینه داری

180

دلا اکنون تو خورشیدی در این تن

عجب گردانی از افلاک روشن

181

منوّر شد جهانی و ز توپر نور

که اندر عالمی بیشک تو مشهور

182

منوّر شد ز تو اجسام ذرّات

که هستی بیشکی تو نور آن ذات

183

توئی نور و در این ظلمت فتادی

ولیکن عاقبت سر برگشادی

184

سلوک جمله اشیاء کردهٔ تو

چرا مانده کنون در پردهٔ تو

185

از این پرده نظر کن هم توئی تو

چرااکنون توئی اندر دوئی تو

186

منت میدانم و تو نیز میخوان

که دارم من در اینجا سرّ یکسان

187

تو همراهی ابا من هرکجائی

چرا اندر چنین دیدی بنائی

188

عیانست اندر اینجا آنچه جستی

یقین است اینکه بر کام نخستی

189

بمانده زود ازین پرده برون آی

همه ذرّات را تو رهنمون آی

190

همه ذرّات حیران تو هستند

ز پیدائیت پنهان تو هستند

191

چراچندین تو اندر بند صورت

شدستی این چنین پابند صورت

192

ترا چون ذات هست اینجا عیانی

ترا اعیانست اسرارمعانی

193

از این عالم ندیدی هیچ سودی

وزین آتش ندیدی جز که دودی

194

زیانت سود کن ز آتش برون شو

تو اکنون گوش دار این پند بشنو

195

یکی خواهی شد ای دل در بر من

سزد گر هم تو باشی غمخور من

196

دل حق بین که حق داری تو درخویش

طلب کن در بر خود رهبر خویش

197

دلا حق بین و وز حق میمشو دور

مشو چندین تو اندر خویش مغرور

198

دلا حق بین که حق خواهی شدن تو

در آخر جزو و کل خواهی بدن تو

199

دلا حق بین و اندر حق فنا گرد

که سرگردان نباشی اندر این درد

200

دلا حق بین و از حق باش جان تو

چو دیدی این زمان راز نهان تو

201

صفاتی این زمان و راز دیده

نمودخود در اینجا باز دیده

202

چو دیدی باز مرانجام وآغاز

در آن حضرت نخواهی رفت تو باز

203

تو شهباز جهان لامکانی

برون پروازِ کل اندر معانی

204

تو شهبازی و شه راباز بین تو

که تا باشی بکل عین الیقین تو

205

عجایب جوهری داری تو ای دل

زمانی بنگرت این رازمشکل

206

عیان بین باز اکنون درنهانی

اگرچه تو دلی مانند جانی

207

درون خود نظر کن حق یکی دان

تو خود حق را یین و بیشکی دان

208

که هستی پس چرا حیران شدستی

یقین بنگر که کل جانان شدستی

209

حقیقت حق عیانست ای دل اینجا

بمعنی برگشاید مشکل اینجا

210

حقیقت حق عیانست ای دل راز

بیاب اینجا دَرِ انجام و آغاز

211

حقیقت حق عیان و تو نهانی

چرا اسرار خود اینجا ندانی

212

حقیقت حق عیانست و یقین اوست

ترادرمغز بگذر زود زین پوست

213

حقیقت حق عیان و تو خدائی

مکن اکنون زبود حق جدائی

214

حقیقت حق عیان بنگر ورا تو

که هستی در نهان ماورا تو

215

یقین در عشق کل اینجا قدم زن

اناالحق با من اینجا دم بدم زن

216

دمادم زن اناالحق با من اینجا

که گفتم راز کلّی روشن اینجا

217

دمادم زن اناالحق همچو من تو

اناالحق بر همه آفاق زن تو

218

دمادم زن اناالحق چو حقی هان

که پیدا شد ترا در عشق برهان

219

دمادم زن اناالحق گر حقی دوست

اگرچه در عدم مستغرقی دوست

220

دمادم زن اناالحق در نمودار

ز شوق دوست شو آونگ از دار

221

دمادم زن اناالحق بر سر دار

که بنمودست اینجا یار رخسار

222

دمادم زن اناالحق چون احد تو

بریز و بگذر ازدید خرد تو

223

دمادم زن اناالحق چون شدی حق

شده فاش اندر اینجا راز مطلق

224

دمادم زن اناالحق در همه راز

درون خود نگر انجام و آغاز

225

دمادم زن اناالحق چون یکی یار

ترا بنماید اینجا لیس فی الدّار

226

چو گشتی واصل از دیدار رویش

یکی بینی گرفته های و هویش

227

چو گشتی واصل اندر حق نهانی

درون جملگی تو جانِ جانی

228

چو گشتی واصل اندر حق دمادم

نمود سیر او بنگر بعالم

229

چو گشتی واصل و جانت یکی شد

نمود هر دو عالم کل یکی شد

230

چو گشتی واصل و آغاز دیدی

هم از انجام خود را بازدیدی

231

چو گشتی واصل اندر کوی معشوق

نه بینی جز عیان روی معشوق

232

چو گشتی واصل و دلدار یابی

پس آنگه خویشتن دلداریابی

233

چو گشتی واصل اندر دار معنی

یکی بینی همه بازار معنی

234

چو گشتی واصل اندر خودببین تو

نمود هر دو عالم در یقین تو

235

چو گشتی واصل از اعیان جمله

تو باشی در نهان پنهان جمله

236

چو گشتی واصل و بینی حقیقت

همه از بهر تو اندر طریقت

237

چو گشتی واصل اینجا جمله یابی

تو باشی بیشکی گر این بیابی

238

چو گشتی واصل و منصور گردی

ببینی جمله وَنْدر نور گردی

239

ببینی جملگی اندر دل و جان

تو باشی در همه ذرّات پنهان

240

ببینی لامکان اندر مکان گم

مکان لامکان در لامکان گم

241

ببینی لا و الّا گرد ولا شو

ز دید جزو و کلّ کلّی فنا شو

242

ز عین واصلان در یاب حق را

ببر از جزو و کل کلّی سبق را

243

چو میدانی کز آن بودی که بودی

که بود خود در اینجاگه نمودی

244

ز بود خود چرا غافل شدستی

که جانِ جانی اینجا درگذشتی

245

نه جای تست اینجاگرچه جانی

بدان خودرا که کل کون و مکانی

246

مکانت پاک نیست ای جوهر پاک

چرا اکنون قرارت هست در خاک

247

اگر آن مسکن اوّل بیابی

تو بیخود سوی آن مسکن شتابی

248

دراین مسکن همه درد است و اندوه

فروماندی بزیر بار این کوه

249

تو زیر کوه اندوه وبلائی

وگرنه از همه آخر هبائی

250

نخواهی یافت بی صورت در آن دم

اگرچه مینماید او دمادم

251

نمییابی چه گویم گر بدانی

خدای آشکارا و نهانی

252

اگر برگویم این اسرار دیگر

کس اینجا نیست با من یار دیگر

253

همه غافل شده مانند حیوان

مرا این راز اینجاگه به نتوان

254

که با هر کس نهم اندر میان من

که همدم نیستم اندر جهان من

255

چو همدم نیستم هم با دم خویش

همی گویم بیانی زاندک و بیش

256

چوهمدم نیستم خود یافتستم

از آن زینجای من بشتافتستم

257

بسی جستم در اینجا صاحب درد

که باشد همچو من اندر میان فرد

258

که تا با او بگویم سرّ احوال

نمود خویشتن در عین احوال

259

ندیدم گرچه بسیاری بجستم

از آن اینجایگه فارغ نشستم

260

که همدم جز دمم اینجا ندیدم

دم خود اندر اینجا برگزیدم

261

دم خود یافتم سرّ نهانی

در او اسرار عشق لامکانی

262

دم خود یافتم زاندم که دارم

در اینجا اوست کلّی غمگسارم

263

دم خود یافتم جبّار بیچون

از آن این دم زدم من بیچه و چون

264

دم خود یافتم سلطان آفاق

که این دم هست بیشک در جهان طاق

265

دم خود یافتم اللّه را من

از آن اینجا شدم آگاه را من

266

دم من زاندم بیچون یقینست

کز آن دم اوّلین و آخرین است

267

دم من دارد آن دم اندر اینجا

که آن دم میندید است آدم اینجا

268

دم من هست جان جمله جانها

که میگوید دمادم این بیانها

269

دم من هست عین نفخ رحمان

که اینجا حق شناسد عین شیطان

270

دم من جز یکی اینجاندید است

پدیدار است کل او ناپدید است

271

دم من بین نمود بود آن پاک

که این دم محو کرده آب با خاک

272

دم من سلطنت دارد بمعنی

که یک ره ترک کردست دین و دنیا

273

ز دنیا درگذشت و یافته یار

نمیبیند در اینجا جز که دلدار

274

ز دنیا درگذشت و لامکان دید

ز دید خود خداوند جهان دید

275

ز دنیا درگذشت و آن جهان شد

بمعنی و بصورت جان جان شد

276

ز دنیا درگذشت و گشت آزاد

نمود خویشتن را داد بر باد

277

ز دنیا درگذشت و خود نظر کرد

همه ذرّات را از خود خبر کرد

278

ز دنیا درگذشت و گفت اسرار

دمادم کرد در یک نوع تکرار

279

ز دنیا درگذشت و یافت معنی

سپرده در یقین اسرار معنی

280

ز دنیا درگذشت و جان جان شد

بیک ره خالق کون و مکان شد

281

ز دنیا درگذشت و جان برانداخت

وجود خویتشن یکبار بگداخت

282

ز دنیا درگذشت و در فنا دید

خدا خود را از آن عین بقا دید

283

ز دنیا درگذشت در لاقدم زد

زمین و آسمان در عین هم زد

284

یکی شد در فنا محو است دنیا

نماند اینجایگه جز عین عقبی

285

ولیکن چون نمود عشق تکرار

همی آرد دمادم سرّ گفتار

286

بگویم یکدمی مردم نمایم

در این دم دمبدم آن دم نمایم

287

دمی دارم که بیرون جهانست

بکل پیدا ز خود اندر نهانست

288

یکی دیدست از خود درگذشته

تمامت سالک آسا در نوشته

289

یکی دیدست ودر یکی خدایست

میان جملگی عین لقایست

290

یکی دیدست و در یکی کلامست

در این معنی خدای خاص و عام است

291

یکی دیدست این گفتار بشنو

دمادم سرّ کل از یار بشنو

292

یکی دیدست اینجا جز یکی نیست

حقیقت جز خدایم بیشکی نیست

293

یکی دیدست و میگویم ز یک من

که در یکی خدا دیدم ز یک من

294

یکی دیدست بنگر مرد اسرار

یکی دان این همه معنی وگفتار

295

یکی دیدست او واصل نموده

ز یکی این همه حاصل نموده

296

یکی دیدست و عاشق بر صفاتست

یکی اعیان نور قدس ذاتست

297

یکی دیدست اینجا درخدائی

چگونه او کند اینجا جدائی

298

یکی دیدست و اللّه و جلالست

زبان عارفان زو گنگ و لالست

299

که بسیاری در این گویند هردم

ولی آن دم نمیبینند محرم

300

از آن نامحرمی بیچاره اینجا

که این معنی نداری چاره اینجا

301

از آن نامحرمی کاینجاندیدی

در این معنی زمانی نارسیدی

302

از آن نامحرمی همچون جمادی

که اینجاگه نداری هیچ دادی

303

از آن نامحرمی و مانده غافل

که این معنی نکردستی تو حاصل

304

از آن نامحرمی کاین سرّ نداری

که در پای وصالش سر در آری

305

از آن نامحرمی کین جایکی تو

نمیدانی و بیشک در شکی تو

306

نه چندانست گفتار تو اینجا

میان دمدمه در عین غوغا

307

که نتوانی که اینجا راز بینی

خدای خود در اینجا باز بینی

308

از آن غافل شدی ای مانده حیران

که هر لحظه شوی اینجا دگرسان

309

دگرسانی نه یکسان همچو منصور

که دریابی یقین اللّه را نور

310

زمین و آسمان پر نور بنگر

نظر کن خویشتن منصور بنگر

311

زمین و آسمان در تو پنهانست

ولی اینجا دلت درمانده حیرانست

312

زمین و آسمان هم نور تو دارد

همه ذرّات منشور تو دارد

313

زمین و آسمان دید تن تست

که اینجاگاه کلّی روشن تست

314

زمین و آسمان هم در حجابند

اگر بگشایی اینجاگاه این بند

315

زمین و آسمان اینجا برافتد

نمود جانت کلّی بر سر افتد

316

زمین و آسمان اینجا شود گم

مثال قطرهٔ در عین قلزم

317

زمین و آسمان اینجا نبینی

بجز یک جوهری پیدا نبینی

318

زمین و آسمان گردد یکی دید

میان این چنین هرگز که بشنید

319

زمین و آسمان کلّی خدایست

بمعنی ابتداو انتهایست

320

زمین و آسمان عکس نمود است

دل و جان اندر اینجادر ربودست

321

زمین و آسمان گردان زخود کرد

ز اصل افتاده بود و ذات کل فرد

322

زمین و آسمان اینجا مبین تو

بجز حق گر حقی اینجا حقی تو

323

زمین و آسمان او را نظر کن

اگر مردی دلت را با خبر کن

324

چنان شو کاوّل اینجاگاه بودی

عیان بودی ولیکن خود نبودی

325

نمیدیدی تو خود را جمله حق بود

از آن این راز میگویند معبود

326

بیانست این معانی پیش عشاق

ولیکن هر کسی اینجایگه طاق

327

نگردد تا نباشد جمله فانی

اگر این رازِ من جمله بدانی

328

بجائی اوفتی ای مانده عاجز

که اینجا کس ندید آنجای هرگز

329

بجائی اوفتی ای مرد بیخود

که یکسانست اینجا نیک با بد

330

بجائی اوفتی کآنجای بُد لا

همه پیغمبران هستند یکتا

331

بجائی اوفتی کآنجا زمانست

یقین میدان که بیرون جهانست

332

بجائی اوفتی کانجا یقین است

حقیقت نی شک و نی کفر و دینست

333

بجائی اوفتی در کلّ اسرار

که آنجا نیست این صورت پدیدار

334

بجائی اوفتی ای مانده غافل

که آنجا جان یکی بینی ابا دل

335

بجائی اوفتی کآنجا خدایست

ترا باشد حقیقت رهنمایست

336

ز جمله فارغی در جملگی درج

دریغا گر بدانی خویشتن ارج

337

ز جمله فارغ و یکتا تو باشی

ولیکن در بیان خود تو باشی

338

ز جمله فارغ و در جمله باقی

تو باشی مِیْ تو باشی جمله ساقی

339

ز جمله فارغ و دیدار بیچون

همه اندر تو و تو بیچه و چون

340

ز جمله فارغ و دید تو باشد

همه در عین تقلید تو باشد

341

ز جمله فارغ اینجا باش درویش

که آنجا بیحجابی بنگر از پیش

342

ز جمله فارغ اینجا باش و بنگر

که اینجاگه توئی جبار اکبر

343

ز جمله فارغ اینجا باش و دریاب

تو داری مال و جاه و جمله اسباب

344

ز جمله فارغ اینجا باش و او شو

ز من دریاب و هم از من تو بشنو

345

دمی بنگر تو این رمز و اشارات

نمودم عشق مردم در عبارات

346

دمادم فهم کن سرّالهی

که میگویم ترا من بی کماهی

347

دمادم فهم کن گر مرد هستی

نه همچون کافران بت میپرستی

348

در اینجا دیروبت بیشک نسنجد

دل صاحب یقین اینجا نسنجد

349

که این معنی نه تقلید است تحقیق

بود سرّ نهانی باب توفیق

350

ببر آن گوی از میدان جانت

بدان اینجایگه راز نهانت

351

چرا خون میخوری اندر دل خاک

نمییابی جمال صانع پاک

352

چرا خون میخوری در خاک فانی

از آن می ره نبردی و ندانی

353

ز دانائی صفات ذات بشنو

رموز کلّ معنی هان تو بگرو

354

بر این گفتار من جان برفشان هان

بمعنی و بصورت بی نشان هان

355

شود معنی و صورت بین یقین حق

ابا تو گفتم اکنون راز مطلق

356

چو رازت من دمادم گفتم اینجا

حقیقت درّ معنی سفتم اینجا

357

چو رازت مینهم اینجا ابر در

چرا اینجا بماندستی تو چون خر

358

سر اندر صورتِ آخر بکرده

چو او اینجایگه مر کاه و خورده

359

نه آخر خر چو راهی میرود باز

ندیده در یقین انجام و آغاز

360

چنان رهبر بود مسکین و غمخَور

که گوئی دیده است آن راه دیگر

361

بفعل خود رود آن خر در آن راه

بود بیچاره چون حیران و آگاه

362

کند آن راه زیر بار از دل

که تا ناگه رسد در عین منزل

363

چو در منزل رسد بی بار گردد

بمانده فارغ از هر بار گردد

364

بِاِسْتَد ناگهی آزاد اینجا

که بیشک داده باشد داد آنجا

365

تو هم دادی ده و میکش تو این بار

که ناگاهان رسی در منزل یار

366

تو اندر منزلی، منزل ندیده

بجز این نقش آب و گل ندیده

367

تو اندر منزلی و راه کرده

بمانده عاجز و بس غصّه خورده

368

ندیدی منزل ای غافل در اینجا

که این دم ماندهٔ بیچاره تنها

369

بهر شرحی که میگویم ندانی

همی ترسم چنین غافل بمانی

370

ترا غفلت چنین آزاد کردست

میان آتشت دلشاد کردست

371

که نادانستهٔ راحت ز چه باز

بماندستی تو غافل بی چنین راز

372

ز من این راز بشنو بار دیگر

که میگویم ترا اسرار دیگر

373

غبار صورتت بردار یکراه

که تا پیدا شود آنجای آن ماه

374

غبار صورتت بردار از پیش

که تا معنی بیابی مرد درویش

375

غبار صورتت چون رفت حق یاب

چرا چندین شدی مانند سیماب

376

تو لرزان مانده اندر راه ترسان

زهر چیزی دل خود را مترسان

377

اگر خود را نترسانی در این راز

ببینی ناگهان انجام و آغاز

378

اگر خود رانترسانی زهر کس

رسی اندر خدا این ره ترا بس

379

اگر خود رانترسانی در این سرّ

شود اسرار باطن جمله ظاهر

380

اگرخود را نترسانی نترسی

عیان فاشست چندینی چه پرسی

381

عیان دریاب چندین گفتگویم

یکی حرفست تا چندین چگویم

382

حقیقت جز خداوند دگر نیست

که حق هستی بود چون بنگری نیست

383

ز هست و نیست آگه شو در این راه

اگر هستی از این اسرار آگاه

384

ز هست و نیست هر دو حق یقین است

که هست و نیست رازِ کفر و دینست

385

کجا داند کسی این راز اینجا

که جانان را پدیدست باز اینجا

386

ز جانان گرچه میگویند اسرار

چه گویم هست جانان ناپدیدار

387

پدیدارست صورت با معانی

ولکین یار اندر بی نشانی

388

رخت بنموده و تو اوندیده

ابا تو گفته و از تو شنیده

389

تو نشنفتی که او میگویدت هان

دمادم هر صفت اینجای برهان

390

دمادم باتو در گفت و شنیدست

ولکین او بکلّی ناپدیدست

391

دمادم روی بنماید ز پرده

میان جملگی خود گم بکرده

392

چنان خود گم بکردست او زاعزاز

که در یکی است کژ بینی مر او باز

393

نمود او یکی و تو دو بینی

درون پرده با او همنشینی

394

از آن اینجا دو میبین که صورت

ترا در پیش افتاده کدورت

395

چو رنگ حسن و طبع آز داری

نمیدانی که چون جز راز داری

396

ز مکر و فعل تلبیس آنگهی شاه

نماید روی در آیینه ناگاه

397

ز صورت چون برون آئی بیکبار

ترا برخیزد از هر نقش پندار

398

درون خانه بینی مر خداوند

گشاید آنگهی از تو چنین بند

399

گره بگشاید و آنگه شود باز

زبان گفتِ این کوته شود باز

400

بدانی اِرْجِعی گر مؤمنی تو

ز حق اینجایگه مینشنوی تو

401

ندانی اِرْجِعی بشنو زمانی

که داری اندر اینجاگه نشانی

402

ولیکن گوش صورت نشنود این

ولی چون من ابر این بگرود هین

403

تراچون بازگشتت سوی یارست

چرا دلبستگی در کوی یار است

404

ترا نی روی باشد اندر این کوی

مشو ای عاشق اینجا تو بهر سوی

405

ترا اینجایگه یاراست حاصل

کز او ناگه شوی در عشق واصل

406

بوقتی کز خودی آئی برون تو

نه چون دیوانهٔ اندر جنون تو

407

شوی و می ندانی این چه رازست

اگرچه دیدهات اینجای باز است

408

نمیبیند یقین اینجا رخ یار

دمامد گوشت اینجا پاسخ یار

409

دمی گر غافل آید این نداند

چو حیوانان عجب حیران بماند

410

درون را با برون کل آشنا نیست

در این ظلمت حقیقت روشنا نیست

411

درونت روشنائی دارد اینجا

درونت می جدائی دارد اینجا

412

ز خود دور افت تا کلّی شوی نور

وگرنه تو بظلمت افتی و دور

413

چو دور افتی دمادم عین ظلمت

رسد آنگه بیابی عین قربت

414

کنون چون حاصلست اینجا بدان تو

ز دید دید من این رایگان تو

415

خدا با تست و تو در جستجوئی

در این معنی تو چون نادان چگوئی

416

بسر گردان شده مانند گوئی

از این معنی چو نادانی چگوئی

417

دگر ره میبری گفتار ما را

یقین یارت شود هم یار یارا

418

یکی یاریست جمله دوست دارد

یکی مغز است و جمله پوست دارد

419

حجاب یار عین پوست باشد

چو پرده رفت کلّی دوست باشد

420

حجاب یار اینست گر بدانی

وگرنه چند از این اسرار خوانی

421

حجاب یار اینجا صورت تست

اگر باشی چو مردان جهان چُست

422

تو برداری حجاب و ترک گوئی

چو نیکو بنگری اکنون تو اوئی

423

تو هستی او ولی صورت حجابست

ز صورت جمله اعداد و حسابست

424

تو هستی او و او در تو نمودار

حجاب اکنون ز پیش خود تو بردار

425

یقین درنیستی او را نظر کن

که جانست او و دل را تو خبر کن

426

دلت را محو کن تا جان شود پاک

نماند این نمود آب با خاک

427

پس آنگه جان یقین را محو گردان

رخ خود از همه اینجا بگردان

428

خدا دان و خدا بین و خدا گرد

وگر غیرست زود از وی جداگرد

429

خدا را بین و با او آشنا باش

چو با او همنشینی کم بقا باش

430

خدا را بین و با او گو تو رازت

از او بشنو بیانها جمله بازت

431

بگوید جملگی با جانْت با دل

وگر تو پی بری این راز مشکل

432

وگر یک ذرّه مانی تو بخود باز

نبینی هیچ هم انجام و آغاز

433

اگر یک ذرّه ماندستی بصورت

کجا باشد بنزدیکت حضورت

434

حضورت در یکی اینجا نماید

نمودصورتت اینجا نماید

435

حضورت آنگهی باشد در این راز

که بینی اوّلت اینجایگه باز

436

حضورت آنگهی باشد چو عشّاق

که باشی همچو شمس اندر فلک طاق

437

حضورت آنگهی باشد چو عاقل

که در اعیان نباشی هیچ غافل

438

حضورت آنگهی باشد ز دیدار

که او آید ترا کلّی خریدار

439

حضورت آنگهی باشد چو مردان

که بیرون آئی از صورت بدینسان

440

شوی و در یکی آری قدم تو

یکی دانی وجودت با عدم تو

441

وجودت با عدم یکسان نمائی

نه هر دم خود ز دیگرسان برآئی

442

وجودت با عدم یکی کنی کل

رود آنگاه رنج و فکر و هم ذل

443

وجودت با عدم یکسان نماید

پس آنگه باز خود را لا نماید

444

وجودت با عدم کلّی شود حق

تو باشی آنگهی این رازمطلق

445

وجودت با عدم اللّه گردد

کسی کین یافت زین آگاه گردد

446

در آخر چون نظر دارد خدایست

درون جملگی او رهنمایست

447

در آخر راز او بیند در اینجا

یکی اندر یکی بگزیند اینجا

448

در آخرواصل جانان شود او

درون جملگی پنهان شود او

449

در آخر راز دار شاه گردد

درون جانها اللّه گردد

450

در آخر چون ببیند باشد او جان

یقین جانان بود دریاب اعیان

451

بود اعیان همین گر راه بردی

رهت اینجا بسوی شاه بردی

452

شه اینجاگه عیان و تو نهانی

ولی این راز اگر اینجا بدانی

453

شه اینجا رخ چو بنمودست جمله

حقیقت مغز نیز و پوست جمله

454

همه او هست و یکی گشته ظاهر

بهر کسوت کجا دانی تو این سرّ

455

همه او هست ای بیچاره مانده

چنین حیران ودر نظاّره مانده

456

همه او هست ای درمانده مسکین

تو خواهی ماند اندر عشق غمگین

457

همه او هست غیری نیست اینجا

همه او هست دیری نیست اینجا

458

درون کعبهٔ جان آی و کن سیر

نظر کن کعبه را افتاده در دیر

459

درون کعبه آی ای سرّ ندیده

نمود کعبهٔ ظاهر ندیده

460

چو داری کعبهٔ عشاق تحقیق

توئی در آفرینش طاق تحقیق

461

چو داری کعبهٔ اسرار حاصل

چرا در خود نگردانی تو واصل

462

چو داری کعبهٔ جانان یقین است

چه جای عقل و فهم و کفر و دین است

463

تراچون کعبه حاصل شد در اینجا

حقیقت جانْت واصل شد در اینجا

464

ترا چون کعبه جانانست او بین

گذر کن این زمان از کفر وز دین

465

ترا این دین یقین باید که باشد

ز کفر عشق دین باید که باشد

466

چو اینجاکفر و دین یکسان نمودست

ترا زین کف رو دین آخر چه سود است

467

نمیگنجد در اینجا کفر و اسلام

کجا گنجد در اینجاننگ با نام

468

نگنجد نام نیک اندر ره عشق

کسی باید که باشد آگه عشق

469

اگر آگاه عشقی جمله حق بین

بجز حق دیگری را تو بمگزین

470

بجز حق هرچه بینی بت بود آن

چوبت بشکست یابی گنج اعیان

471

تراگنجی است اندر جان نهانی

چرا خود گنج خود اینجا ندانی

472

ز گنجت رنج دیدی هر دمی باز

از آن اینجا ندیدی محرمی باز

473

تواتمام نمود آن ندیدی

از آن اینجا بخاک و خون طپیدی

474

بماندستی ز بهر دین گرفتار

حقیقت دین پرستی همچو کفّار

475

نه این باشد نمود عشقبازی

که اینجا گه گرفتی عشقبازی

476

نه بازی عشق جانان باختستی

نه همچون عاشقان جان باختستی

477

تو رسم عاشقان هرگز ندانی

که درمانده بخود بس ناتوانی

478

تو رسم عاشقان دریاب و جان ده

هزاران جان بیک دم رایگان ده

479

تو یک جان داری و آن خود هبا شد

حقیقت او بداند کو بقا شد

480

هزاران جان بیکدم عاشقانه

یکی باشد حقیقت جاودانه

481

هر آن عاشق که او جانان نگردد

حقیقت شمس او رخشان نگردد

482

هر آن عاشق که یک تن گشت صد جان

بداند این رموز عشق پنهان

483

نشان بی نشان یاردیدم

نمود لیس فی الدّیار دیدم

484

چو جانم بی نشان بُد در نشانم

حقیقت فاش شد راز نهانم

485

ندانستم که همچون او شوم باز

نخواهد مانَدَم انجام و آغاز

486

یکی خواهم شدن مانندهٔ دوست

که مغز بی نشانی بود در پوست

487

چو یارم بی نشان بُدْ من بُدَمْ او

نظر کردم حقیقت من شدم او

488

حقیقت راست گفت اینجای منصور

که اینجا میدمم در جمله من صور

489

ولی این راز رامحرم بشاید

که دریابد چه صاحب عشق باید

490

که این داند نه هر بد جنس جاهل

کسی باید که باشد دوست کامل

491

که این سرّ باز داند آخر کار

بهرکس این نشاید گفت زنهار

492

نه هرکس این سزاوار است دریاب

کجا باشد حقیقت تشنه سیراب

493

نمود عشق جانان را از اینسان

بدانستند هم خلوت نشینان

494

بر این امیّد جانها داده اینجا

که تا روزی مگر یابند آنجا

495

کسی کین پی برد از عالم دل

حقیقت برگشاید راز مشکل

496

بوقتی کز خودی بیرون شود او

ز دید چون و چه بیرون شود او

497

اگر بیچون شوی در چه نمانی

حقیقت این معانی بازدانی

498

نه هرکس صاحب اسرار گردد

کسی باید که او دلدار گردد

499

که همچون مصطفی در سرّ اسرار

شود کلّی ز خود او ناپدیدار

500

زند دم از نمود مَنْ رآنی

برو بیچاره کین مشکل ندانی

501

رموز علم او بد در حقیقت

دم این دم او ز دست اندر حقیقت

502

نرستی از طبیعت کی بدانی

نهایت تا زنی دم از رآنی

503

بوقتی کو دم این زد یقین دید

که خود را اوّلین و آخرین دید

504

نمودش بود اوّل نیز آخِر

حقیقت جان جان و صاحب سرّ

505

بدو تادم زد و آن دم یقین یافت

خدادر خویشتن عین الیقین یافت

506

چو او دم زد دَمِ جمله نهان کرد

حقیقت خویش را او جان جان کرد

507

دم جمله نهان شد در دم او

اگر دم جوئی اینجاگه دم او

508

زن آنگه کین حقیقت باز دانی

پس آگه راز معنی بازدانی

509

توئیّ تو نماند حق شوی پاک

نهی بر فرق معنی تاج لولاک

510

چو غوّاصی روی در بحر احمد(ص)

کنی اینجای محوت نیک و هر بد

511

بیابی دُرّ معنی وصالش

ببخشد ناگهت اندر کمالش

512

تو در دریای او چون غوطه خوردی

حقیقت دُرّ معنی را تو بردی

513

ز بودِ او دمی این دم بزن تو

وگرنه از کجا مردی که زن تو

514

تو همچون بی نمود او زنی دم

که او بُد در حقیقت هر دو عالم

515

دوعالم آن زمان در پیش بینی

همه کون و مکان در خویش بینی

516

یکی گرددترا ظاهر در آن دید

حقیقت اینست اینجا سرّ توحید

517

تو مر توحید احمد یاب و حیدر

از ایشان گر خدا بینی تو مگذر

518

خدابین باش همچون دید ایشان

که بینی در عیان توحید ایشان

519

تراتوحید از ایشان روشن آید

که جانت همچو نوری روشن آید

520

ولیکن این معانی سرّ ایشانست

میان واصلان این راز پنهانست

521

چو پنهانست این دم در نهانت

کجا پیدا شود راز نهانت

522

وز ایشان منکشف آمد چنین راز

اگر یابی از ایشان این یقین باز

523

یقینِ ذاتِ ایشان بودِ جانست

بر عشّاق این عین العیانست

524

برون آئی چو مغز از پوست اینجا

نبینی در یقین خوددوست اینجا

525

برون آئی و در یکّی زنی دم

درون خویش یابی هر دو عالم

526

برون آئی و یابی جانِ جانت

حقیقت اوست اینجاگه عیانت

527

از این معنی ببر ای دوست گوئی

بزن از عشق کل تو های و هوئی

528

نمیدانی که داری جوهر دوست

بنادانی بماندستی در این پوست

529

اگر تو مغز جان خواهی رها کن

تو مرا این پوست کلّی خود جدا کن

530

درونت دوست دار و پوست شیطان

حقیقت جان خود کن عین جانان

531

چو جانان بی نشان آمد حقیقت

نه ره ماند و نه نفس و نه طبیعت

532

بسی راهست لیکن هیچ ره نیست

بر عشّاق جز دیدار شه نیست

533

خدا در بی نشانی باز بین باز

که اودارد نهان عین الیقین باز

534

خدا را بین و از اشیا گذر کن

ز دید خویشتن در خود نظر کن

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی هاتف مر او را داد آواز

که ای درویش خوش میسوز و میساز

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 83 - در هاتف شب و آواز دادن و رهنمائی کردن مرد درویش را فرماید

اگلی نظم

چنین گفته‌ست شیخ مهنه آن پیر

که حق دیدم یقین چون روغن و شیر

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 85 - در خطاب کردن شیخ توبه و تمثیل و حقیقت کل فرماید

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور