صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 84 - در سؤال کردن مرید از حضرت شیخ که شیطان مرا زحمت می‌دهد و جواب دادن شیخ مرید را فرماید

بخش 84 - در سؤال کردن مرید از حضرت شیخ که شیطان مرا زحمت می‌دهد و جواب دادن شیخ مرید را فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

یکی پیری ز پیران گشت واصل

مر او را گشت کل مقصود حاصل

22

چنان شد کز همه عالم نهان شد

درون خلوت دل جان جان شد

33

شب و روزش به جز طاعت نبُد کار

ز کل قانع شده بر روی دلدار

44

چنان واصل بُد اندر خانقه او

نهانی دیده بودش روی شه او

55

مریدان داشت بسیاری مر آن پیر

همه با عقل و عشق و رأی و تدبیر

66

ولیکن پیر مرد ناتوان بود

ز معنیّ حقیقت جاودان بود

77

بصورت بس ضعیف و معنی آباد

همه در پیش او بُد در صفت باد

88

مگر روزی مریدی رفت پیشش

بمعنی بُد مرید و بود خویشش

99

سلامی کرد نزدیکش بحالی

وز او کرد آن نفس آنجا سؤالی

1010

بگفت ای واصل عصر زمانه

مرا شیطان همی گیرد بهانه

1111

دمادم عین آزارم نماید

بر هر کس زبون خوارم نماید

1212

بر هر کس کند رسوا و خوارم

ز طعنش آن زمان طاقت ندارم

1313

ز بس زحمت که اینجا دادم ای پیر

نذارم باری اینجاگاه تدبیر

1414

دمادم خون من اینجا بریزد

بکین و بغض این جا می ستیزد

1515

مرا اینجایگه او منفعل کرد

دمادم پیش خلقانم خجل کرد

1616

اگر بسیارگویم شرح شیطان

که او با من چهاکردست از اینسان

1717

ملال آید ترا ای شیخ اکبر

مرا زین حادثات ای شیخ غمخور

1818

تو شیطان خودی آزار کردی

ابا خود دائما اندر نبردی

1919

ز خود میبینی اینجاگه بخواری

که عمر خود بضایع میگذاری

2020

ز خود دیدی بلا و رنج و محنت

که خود را میدهد پیوسته زحمت

2121

خود آمیزش تو کردستی کسان را

از آن آزار میبینی تو جان را

2222

تو آمیزش مکن با کس چو من شو

مبین کس خویش وخود هم خویشتن شو

2323

تو خود را باش آنگاهی خدابین

وگرنه در بر شیطان بلا بین

2424

ز شیطان بگذر و رحمان طلب کن

ز جانت در گذر جانان طلب کن

2525

ز نفس خویشتن شود دور و شونور

که تا در نزد حق باشی تو مشهور

2626

بلای تو ز نفس تست اینجا

که اینجا میکنی تو شور وغوغا

2727

بلا میآید از تو بر تو اینجا

که اینجا میکنی پیوسته سودا

2828

بلا میآید اینجا بر تو از تو

کجا باشد خوشی اکنون بر تو

2929

بلا از تست تو عین بلائی

که اینجامیکنی تو بیوفائی

3030

بلا از تست شیطان خود چه باشد

برِ تلبیس تو شیطان که باشد

3131

بلا از تست زوبینی زهی دوست

نداری هیچ مغزی و توئی پوست

3232

بلا ازتست نفس خود زبونی

از آن کز خانه رفتی در برونی

3333

بلا از تست میبینی ز شیطان

تو شیطانی و کافر نامسلمان

3434

مسلمان کرد اوّل تو زبودت

که شیطان نیست آخر می چه بودت

3535

مسلمان هست بسیاری بگفتار

مسلمانی همی باید بکردار

3636

مسلمانی چه باشد راستی دان

ز عین راستی تو رخ مگردان

3737

چرا از نفس میداری تو فریاد

مرا این معنی من میدار دریاد

3838

تو شیطان خودی و رهزن خود

فتادستی تو در فکر و فن خود

3939

تو شیطان خودی و می ندانی

که بَدها میکنی در دهر فانی

4040

تو آمیزش مکن با خلق زنهار

که مانی ناگهی زیشان گرفتار

4141

چرا چندین تو در بند خلایق

شدستی دور و ماندستی ز خالق

4242

خلایق جملگی جویای خویشند

در اینجاگاه سرگردان خویشند

4343

همه در بند افسوس و تو در جاه

شده مانند کفتار اندر این چاه

4444

همه همچون سگ مردار خوارند

از آن چندی فتاده زار و خوارند

4545

همه اینجایگه مانده اسیرند

که چون مردارناگاهی بمیرند

4646

همه اندر پی دنیای مردار

فتاده دور مانده هم ز دلدار

4747

چو کرکس جملگی در بند مردار

شده اندر نهاد خود گرفتار

4848

چو دنیا خانهٔ، شیطانست میدان

تو بیش از این وجود خود مرنجان

4949

مرنجان خود که بس چیز لطیفی

بجوهر برتر از اشیا شریفی

5050

توئی از اصل فرط جوهر یار

که ازوی آمدستی تو پدیدار

5151

نمیدانی که آوردت از آنجای

پس آنگاهی ز خود گم کردت اینجای

5252

چو گم کردی وی اندر عشقبازی

تو همچون لاشه خر تا چند تازی

5353

در این دنیاکه آزار است جمله

خدا زان خیر بیزار است جمله

5454

مثال خاکدان پر ز آتش

چرا بنشستی اندر وی چنین خوش

5555

خوشی با ناخوشی دنبال باشد

نبینی عاقبت چون حال باشد

5656

چو حال خویش میدانی در آخر

چرا خود رانمیدانی در آخر

5757

چو زیر خاک خواهد بدتراجا

چرا پردازی اینجاخانه و جا

5858

ازآن اینجا دل خود شاد کردی

که مال خانه را آباد کردی

5959

خوشی بنشستی اندر خانهٔ دیو

تو دیوانه شدی ای مرد کالیو

6060

بکن اینجا هر آنچیزی که خواهی

که اندر عاقبت چون مه بکاهی

6161

نمیبینی که مه هر ماه در بدر

شبی دارد در اینجا لیلةالقدر

6262

که میگیرد کمال اینجا ز خورشید

ولی در عاقبت چون نیست جاوید

6363

کمالش ناگهان نقصان پذیرد

چو پیش عقده میافتد بمیرد

6464

بدان کاندر پی نقصان کمالست

پس آنگاهی ز بعد آن زوالست

6565

در آخر چون کمال آید پدیدار

اگر مرد رهی میباش هشیار

6666

بهر کار اوّل و آخر تو بنگر

که هر چیزی بود دنیال آن شر

6767

ببین در راه حق خود را زمانی

که پر حسرت شدی اینجا جهانی

6868

ببین کین آفتاب مانده عاجز

نکرد از خواب چشمی گرم هرگز

6969

ببین مه را که چون اندر گداز است

گهی اندر نشیب و گه فراز است

7070

تو دنیا همچو مه دان سالک اینجا

که خواهی گشت آخر هالک اینجا

7171

هلاکت آخرت اینجا یقین دان

تو خود را اندر اینجا پیش بین دان

7272

دلت نوریست از انوار بیچون

فتاده اندر اینجاگه پر از خون

7373

دلت نوریست اینجاگاه رهبر

اگر مرد رهی اینجا تو رهبر

7474

دلت نوریست عین جاودانی

ولی جانست عین بی نشانی

7575

بسی اینجا سلوک خویش کرد است

هنوز اندر درون هفت پردهست

7676

اگرچه راه پر کرده است اینجا

نظر کرده بدش در عین ماوا

7777

رهی نادیده و بر سر دویده

میان خاک وخون ره طپیده

7878

عجایب مانده سر گردان چو پرگار

طلبکارست اینجاگاه مریار

7979

طلبکار است و میجوید نهانش

که تا جائی مگر یابی نشانش

8080

دل از هر سو که خواهد شد بناچار

بماندست او یقین در پنج و درچار

8181

دلا تا چند از هر سو دوانی

چرا احوال خود اینجا ندانی

8282

همه باتست این شرح و معانی

تو مانده اینچنین حیران بمانی

8383

همه با تست تو چیزی نداری

که سلطانی و بیشک شهریاری

8484

تو سلطانی وجودی اندر اینجا

حققت بود بودی اندر اینجا

8585

تو سلطانی و جمله چاکر تو

ولی جانست اینجا رهبر تو

8686

توئی سلطانی و سرّ لامکانی

بمعنی برتر از هفت آسمانی

8787

تو سلطانی و اینجا نیست جایت

طلب کن اندر اینجاگه سرایت

8888

که اینجا خانهٔ رنج است و حسرت

بس دیدی در اینجاگه تو محنت

8989

گذر کن زود تو بینی تو خانه

که افتادی میان صد بهانه

9090

چو داری خانهٔ نامی در اینجا

چرا اینجا چنین ماندی تو تنها

9191

تو با جان مرهمی کن تا توانی

که جان بنمایدت راه نهانی

9292

تو با جان مرهمی کن ای دل خوش

که تا بیرون شوی از عین آتش

9393

تو با جان مرهمی کن ای دل دوست

که بیرون آئی اینجاگاه از پوست

9494

تو با جان مرهمی کن تا شوی لا

رسی تو ناگهان در عین الّا

9595

تو با جان مرهمی کن تا شوی جان

که هم جانی و گردی عین جانان

9696

تو با جان مرهمی کن تا برِ یار

بجائی کان نگنجد هیچ دیّار

9797

تو باجان مرهمی پیوسته اینجا

حقیقت یک نفس پیوسته اینجا

9898

تو خودجانی و بی قلب اوفتادی

که اینجاگاه تو همراه بادی

9999

مده بر باد خود را یاد میدار

که ناگاهی شوی در نزد دلدار

100100

چو تو اندر ید اللّهی فتاده

سراسر هست اینجا برگشاده

101101

رهت نزدیک و تو دوری ز دلدار

کنون ای دل تو معذوری در اینکار

102102

دل ودلدار هر دو یک صفاتید

حقیقت ای محقق نور ذاتید

103103

تو هم سرگشتهٔ دل هستی ای جان

در این حسرت بسی خود را مرنجان

104104

چو همراه دل ودل همره تست

کنون اینجایگه او همره تست

105105

چو همراه دلی و او ترا شد

از اوّل نکتهٔ اعیان ترا بُد

106106

ره جانان بیکره در نوردید

در این ره هر دو با هم یار گردید

107107

چو در یک ذات اینجا هم صفاتید

ولیکن اندر اینجا بی صفاتید

108108

برانید این زمان خود را در آن ذات

رهائی را دهید اینجای در ذات

109109

یکی گردید اندر عالم کل

که تا رسته شوی در عین این ذل

110110

یکی گردید از عین دوتائی

که تا یابید اعیان خدائی

111111

یکی گردید اندر جوهر ذات

که دارید این زمان در عین آیات

112112

یکی گردید تا جانان ببینید

عاین خویشتن پنهان ببینید

113113

یکی گردید تا جانان شویدش

حقیقت عین آن حضرت بویدش

114114

یکی گردید در دید خدائی

که تا پیوسته گردید از جدایی

115115

یکی گردید کز اصل خدائید

که این دم در عیان وصل خدائید

116116

جهان جان شما را هست دیدار

همه جزوی و کل اینجاخریدار

117117

شما را بس شما اینجا نمانید

دوید اینجا و سرّ حق بدانید

118118

نه چندانست اینجا قصهٔ دل

که بتوان گفت اینجا غصّهٔ دل

119119

نه چندانست اینجا سرّ اسرار

که جان آید ز گفت من بدیدار

120120

نه چندانست اینجاگه معانی

که بتوان کردنم اینجا بیانی

121121

نه چندانست اینجا درد و تیمار

که بتوان ساخت الّا با رخ یار

122122

که ما را مرهم جان ودلست او

گشاینده رموز مشکلست او

123123

حقیقت او مرا هر لحظه جانی

دهد اینجایگه هم داستانی

124124

که بر دید این همه از دیدن اوست

نمیبینم یقین چیزی به جز دوست

125125

غم دنیا بسی خوردم حقیقت

بسی رفتم در این راه طبیعت

126126

بآخر بازدیدم سرّ جانان

شدم اندر نهاد ذات پنهان

127127

بسی در دین ودنیا راز راندم

کنون چون پیرگشتم بازماندم

128128

جوانان طعنهٔ خوش میزنندم

به طعنه در دل آتش میزنندم

129129

ولکین هست صبرم تا که ایشان

چو من بیچاره گردند و پریشان

130130

ز پیری سخت غمخوار و اسیرم

همی بینم که اکنون سخت پیرم

131131

تنم بی قوّتست و جان ضعیفست

ولیکن در مکانی دل شریفست

132132

بیکره غرق ذات اندر صفاتست

در دل اینجاگه عیان نور ذاتست

133133

دلم اینجا حقیقت یافت ناگاه

همه اندر شریعت یافت ناگاه

134134

شد اینجاگاه اندر آخر کار

اگرچه برکشید او رنج و تیمار

135135

در آخر در گشودش ناگهانی

بر او شد منکشف راز معانی

136136

در آخر گشت اینجا گاه واصل

شدش مقصود اینجاگاه حاصل

137137

در آخر باز دیدش روی دلدار

که پرتو نیست اندر کور دلدار

138138

بسی دردی که خوردست این دل من

نمیداند کسی این مشکل من

139139

بدرد این یافتم و ز پایداری

دمی اینجا ندارم من قراری

140140

ز بس اینجایگه سالک بُدم من

ز ناکامی عجب هالک بُدم من

141141

سلوک جمله اشیا کردم اینجا

ز پنهانیش پیدا کردم اینجا

142142

بسی گفتم من اندر عین افلاک

رها کردم نمود آب با خاک

143143

نشانی یافتم در بی نشانی

حقیقت یافتم گنج معانی

144144

یکی گنجی طلب میکردم از خویش

حجاب اینجا بسی برخاست از پیش

145145

ز ناگه دست سوی گنج بردم

ندیدم هیچ چندی رنج بردم

146146

چو مخفی بود گنج یار اینجا

چگویم نیستم گفتار اینجا

147147

بسی سوادی این تقویم پختم

هنوز از خام کاری نیم پختم

148148

بسی گفتیم و هم خواهیم گفتن

جواهرهای این معنی بسفتن

149149

مرا باید حقیقت هر معانی

که کردستم در اینجا جانفشانی

150150

بسی با رند درمیخانه گشتم

در آخر از همه بیگانه گشتم

151151

بسی اندر چله سی پاره خواندم

کتب آخر در این دریا فشاندم

152152

بسی کردم طلب اسرار جانان

بهر نوعی در این گفتار پنهان

153153

حقیقت دُر فشانی کردهام من

از آنجاگوی وحدت بردهام من

154154

که کردستم سلوک دوست اینجا

رها کردم حقیقت پوست اینجا

155155

چو مغز جان بدیدم از نهانی

مرا آن بود کل عین العیانی

156156

ز مغز جان حقیقت باز دیدم

همه اندر شریعت باز دیدم

157157

شریعت سرّ نمایم بود اینجا

شریعت درگشایم بود اینجا

158158

شریعت راز بنمودم حقیقت

همه من یافتم عین شریعت

159159

دلا اکنون چو دید یار داری

ز معنی منطق بسیار داری

160160

تو چندین این بیان آخر چه گوئی

همه از معنی ظاهر چگوئی

161161

چو باطن هست از ظاهر گذر کن

بسوی ذات کل آخر نظر کن

162162

چو اینجا هست روحانی ز ظلمت

گذرکن تا نیابی رنج و محنت

163163

اگر در عالم پر نور اُفتی

وز این دار فنا کل دورافتی

164164

چو درای ذات در افعال ماندی

چرا در گفتن هر قال ماندی

165165

مُوحّد باش و چون مردان ره شو

برافکن دید خود دیدار شه شو

166166

موحّد گرد و یکتائی طلب دار

که تا آگه شوی هر لحظه از یار

167167

تو آگاهی ولی آگه تر آئی

اگرچه نیکوئی نیکوتر آئی

168168

تو آگاهی زسرّ لامکانی

ولی بر هر صفت اسرار دانی

169169

تو آگاهدلی در صورت خود

بمانده بود اندر نیک و دربد

170170

کنون نیک و بدت یکسان شد اینجا

همه دشواریت آسان شد اینجا

171171

همه فضل تو در عین صفت بود

درونت پر ز درد و معرفت بود

172172

ز دریای دلت در جوهر ذات

شود اینجای همچون عین ذرّات

173173

همه آلایشت در عین دنیا

بشد شسته وجودت شد مصفّا

174174

وجود جان شد و جان گشت جانان

چو خورشیدی کنون در عشق تابان

175175

چو خورشیدی کنون نور جهانی

همی یابی عجایب در نهانی

176176

تو خورشیدی از آن ذرّات عالم

شدند اینجا برِ تو شاد و خرّم

177177

تو خورشیدی و صورت سایهٔ تست

ولیکن در میان همسایهٔ تست

178178

تو خورشیدی و هستت ماه انور

ز ذات خویش اینجاگاه غم خور

179179

تو خورشیدی درون سینه داری

ز نور جان جان دیرینه داری

180180

دلا اکنون تو خورشیدی در این تن

عجب گردانی از افلاک روشن

181181

منوّر شد جهانی و ز توپر نور

که اندر عالمی بیشک تو مشهور

182182

منوّر شد ز تو اجسام ذرّات

که هستی بیشکی تو نور آن ذات

183183

توئی نور و در این ظلمت فتادی

ولیکن عاقبت سر برگشادی

184184

سلوک جمله اشیاء کردهٔ تو

چرا مانده کنون در پردهٔ تو

185185

از این پرده نظر کن هم توئی تو

چرااکنون توئی اندر دوئی تو

186186

منت میدانم و تو نیز میخوان

که دارم من در اینجا سرّ یکسان

187187

تو همراهی ابا من هرکجائی

چرا اندر چنین دیدی بنائی

188188

عیانست اندر اینجا آنچه جستی

یقین است اینکه بر کام نخستی

189189

بمانده زود ازین پرده برون آی

همه ذرّات را تو رهنمون آی

190190

همه ذرّات حیران تو هستند

ز پیدائیت پنهان تو هستند

191191

چراچندین تو اندر بند صورت

شدستی این چنین پابند صورت

192192

ترا چون ذات هست اینجا عیانی

ترا اعیانست اسرارمعانی

193193

از این عالم ندیدی هیچ سودی

وزین آتش ندیدی جز که دودی

194194

زیانت سود کن ز آتش برون شو

تو اکنون گوش دار این پند بشنو

195195

یکی خواهی شد ای دل در بر من

سزد گر هم تو باشی غمخور من

196196

دل حق بین که حق داری تو درخویش

طلب کن در بر خود رهبر خویش

197197

دلا حق بین و وز حق میمشو دور

مشو چندین تو اندر خویش مغرور

198198

دلا حق بین که حق خواهی شدن تو

در آخر جزو و کل خواهی بدن تو

199199

دلا حق بین و اندر حق فنا گرد

که سرگردان نباشی اندر این درد

200200

دلا حق بین و از حق باش جان تو

چو دیدی این زمان راز نهان تو

201201

صفاتی این زمان و راز دیده

نمودخود در اینجا باز دیده

202202

چو دیدی باز مرانجام وآغاز

در آن حضرت نخواهی رفت تو باز

203203

تو شهباز جهان لامکانی

برون پروازِ کل اندر معانی

204204

تو شهبازی و شه راباز بین تو

که تا باشی بکل عین الیقین تو

205205

عجایب جوهری داری تو ای دل

زمانی بنگرت این رازمشکل

206206

عیان بین باز اکنون درنهانی

اگرچه تو دلی مانند جانی

207207

درون خود نظر کن حق یکی دان

تو خود حق را یین و بیشکی دان

208208

که هستی پس چرا حیران شدستی

یقین بنگر که کل جانان شدستی

209209

حقیقت حق عیانست ای دل اینجا

بمعنی برگشاید مشکل اینجا

210210

حقیقت حق عیانست ای دل راز

بیاب اینجا دَرِ انجام و آغاز

211211

حقیقت حق عیان و تو نهانی

چرا اسرار خود اینجا ندانی

212212

حقیقت حق عیانست و یقین اوست

ترادرمغز بگذر زود زین پوست

213213

حقیقت حق عیان و تو خدائی

مکن اکنون زبود حق جدائی

214214

حقیقت حق عیان بنگر ورا تو

که هستی در نهان ماورا تو

215215

یقین در عشق کل اینجا قدم زن

اناالحق با من اینجا دم بدم زن

216216

دمادم زن اناالحق با من اینجا

که گفتم راز کلّی روشن اینجا

217217

دمادم زن اناالحق همچو من تو

اناالحق بر همه آفاق زن تو

218218

دمادم زن اناالحق چو حقی هان

که پیدا شد ترا در عشق برهان

219219

دمادم زن اناالحق گر حقی دوست

اگرچه در عدم مستغرقی دوست

220220

دمادم زن اناالحق در نمودار

ز شوق دوست شو آونگ از دار

221221

دمادم زن اناالحق بر سر دار

که بنمودست اینجا یار رخسار

222222

دمادم زن اناالحق چون احد تو

بریز و بگذر ازدید خرد تو

223223

دمادم زن اناالحق چون شدی حق

شده فاش اندر اینجا راز مطلق

224224

دمادم زن اناالحق در همه راز

درون خود نگر انجام و آغاز

225225

دمادم زن اناالحق چون یکی یار

ترا بنماید اینجا لیس فی الدّار

226226

چو گشتی واصل از دیدار رویش

یکی بینی گرفته های و هویش

227227

چو گشتی واصل اندر حق نهانی

درون جملگی تو جانِ جانی

228228

چو گشتی واصل اندر حق دمادم

نمود سیر او بنگر بعالم

229229

چو گشتی واصل و جانت یکی شد

نمود هر دو عالم کل یکی شد

230230

چو گشتی واصل و آغاز دیدی

هم از انجام خود را بازدیدی

231231

چو گشتی واصل اندر کوی معشوق

نه بینی جز عیان روی معشوق

232232

چو گشتی واصل و دلدار یابی

پس آنگه خویشتن دلداریابی

233233

چو گشتی واصل اندر دار معنی

یکی بینی همه بازار معنی

234234

چو گشتی واصل اندر خودببین تو

نمود هر دو عالم در یقین تو

235235

چو گشتی واصل از اعیان جمله

تو باشی در نهان پنهان جمله

236236

چو گشتی واصل و بینی حقیقت

همه از بهر تو اندر طریقت

237237

چو گشتی واصل اینجا جمله یابی

تو باشی بیشکی گر این بیابی

238238

چو گشتی واصل و منصور گردی

ببینی جمله وَنْدر نور گردی

239239

ببینی جملگی اندر دل و جان

تو باشی در همه ذرّات پنهان

240240

ببینی لامکان اندر مکان گم

مکان لامکان در لامکان گم

241241

ببینی لا و الّا گرد ولا شو

ز دید جزو و کلّ کلّی فنا شو

242242

ز عین واصلان در یاب حق را

ببر از جزو و کل کلّی سبق را

243243

چو میدانی کز آن بودی که بودی

که بود خود در اینجاگه نمودی

244244

ز بود خود چرا غافل شدستی

که جانِ جانی اینجا درگذشتی

245245

نه جای تست اینجاگرچه جانی

بدان خودرا که کل کون و مکانی

246246

مکانت پاک نیست ای جوهر پاک

چرا اکنون قرارت هست در خاک

247247

اگر آن مسکن اوّل بیابی

تو بیخود سوی آن مسکن شتابی

248248

دراین مسکن همه درد است و اندوه

فروماندی بزیر بار این کوه

249249

تو زیر کوه اندوه وبلائی

وگرنه از همه آخر هبائی

250250

نخواهی یافت بی صورت در آن دم

اگرچه مینماید او دمادم

251251

نمییابی چه گویم گر بدانی

خدای آشکارا و نهانی

252252

اگر برگویم این اسرار دیگر

کس اینجا نیست با من یار دیگر

253253

همه غافل شده مانند حیوان

مرا این راز اینجاگه به نتوان

254254

که با هر کس نهم اندر میان من

که همدم نیستم اندر جهان من

255255

چو همدم نیستم هم با دم خویش

همی گویم بیانی زاندک و بیش

256256

چوهمدم نیستم خود یافتستم

از آن زینجای من بشتافتستم

257257

بسی جستم در اینجا صاحب درد

که باشد همچو من اندر میان فرد

258258

که تا با او بگویم سرّ احوال

نمود خویشتن در عین احوال

259259

ندیدم گرچه بسیاری بجستم

از آن اینجایگه فارغ نشستم

260260

که همدم جز دمم اینجا ندیدم

دم خود اندر اینجا برگزیدم

261261

دم خود یافتم سرّ نهانی

در او اسرار عشق لامکانی

262262

دم خود یافتم زاندم که دارم

در اینجا اوست کلّی غمگسارم

263263

دم خود یافتم جبّار بیچون

از آن این دم زدم من بیچه و چون

264264

دم خود یافتم سلطان آفاق

که این دم هست بیشک در جهان طاق

265265

دم خود یافتم اللّه را من

از آن اینجا شدم آگاه را من

266266

دم من زاندم بیچون یقینست

کز آن دم اوّلین و آخرین است

267267

دم من دارد آن دم اندر اینجا

که آن دم میندید است آدم اینجا

268268

دم من هست جان جمله جانها

که میگوید دمادم این بیانها

269269

دم من هست عین نفخ رحمان

که اینجا حق شناسد عین شیطان

270270

دم من جز یکی اینجاندید است

پدیدار است کل او ناپدید است

271271

دم من بین نمود بود آن پاک

که این دم محو کرده آب با خاک

272272

دم من سلطنت دارد بمعنی

که یک ره ترک کردست دین و دنیا

273273

ز دنیا درگذشت و یافته یار

نمیبیند در اینجا جز که دلدار

274274

ز دنیا درگذشت و لامکان دید

ز دید خود خداوند جهان دید

275275

ز دنیا درگذشت و آن جهان شد

بمعنی و بصورت جان جان شد

276276

ز دنیا درگذشت و گشت آزاد

نمود خویشتن را داد بر باد

277277

ز دنیا درگذشت و خود نظر کرد

همه ذرّات را از خود خبر کرد

278278

ز دنیا درگذشت و گفت اسرار

دمادم کرد در یک نوع تکرار

279279

ز دنیا درگذشت و یافت معنی

سپرده در یقین اسرار معنی

280280

ز دنیا درگذشت و جان جان شد

بیک ره خالق کون و مکان شد

281281

ز دنیا درگذشت و جان برانداخت

وجود خویتشن یکبار بگداخت

282282

ز دنیا درگذشت و در فنا دید

خدا خود را از آن عین بقا دید

283283

ز دنیا درگذشت در لاقدم زد

زمین و آسمان در عین هم زد

284284

یکی شد در فنا محو است دنیا

نماند اینجایگه جز عین عقبی

285285

ولیکن چون نمود عشق تکرار

همی آرد دمادم سرّ گفتار

286286

بگویم یکدمی مردم نمایم

در این دم دمبدم آن دم نمایم

287287

دمی دارم که بیرون جهانست

بکل پیدا ز خود اندر نهانست

288288

یکی دیدست از خود درگذشته

تمامت سالک آسا در نوشته

289289

یکی دیدست ودر یکی خدایست

میان جملگی عین لقایست

290290

یکی دیدست و در یکی کلامست

در این معنی خدای خاص و عام است

291291

یکی دیدست این گفتار بشنو

دمادم سرّ کل از یار بشنو

292292

یکی دیدست اینجا جز یکی نیست

حقیقت جز خدایم بیشکی نیست

293293

یکی دیدست و میگویم ز یک من

که در یکی خدا دیدم ز یک من

294294

یکی دیدست بنگر مرد اسرار

یکی دان این همه معنی وگفتار

295295

یکی دیدست او واصل نموده

ز یکی این همه حاصل نموده

296296

یکی دیدست و عاشق بر صفاتست

یکی اعیان نور قدس ذاتست

297297

یکی دیدست اینجا درخدائی

چگونه او کند اینجا جدائی

298298

یکی دیدست و اللّه و جلالست

زبان عارفان زو گنگ و لالست

299299

که بسیاری در این گویند هردم

ولی آن دم نمیبینند محرم

300300

از آن نامحرمی بیچاره اینجا

که این معنی نداری چاره اینجا

301301

از آن نامحرمی کاینجاندیدی

در این معنی زمانی نارسیدی

302302

از آن نامحرمی همچون جمادی

که اینجاگه نداری هیچ دادی

303303

از آن نامحرمی و مانده غافل

که این معنی نکردستی تو حاصل

304304

از آن نامحرمی کاین سرّ نداری

که در پای وصالش سر در آری

305305

از آن نامحرمی کین جایکی تو

نمیدانی و بیشک در شکی تو

306306

نه چندانست گفتار تو اینجا

میان دمدمه در عین غوغا

307307

که نتوانی که اینجا راز بینی

خدای خود در اینجا باز بینی

308308

از آن غافل شدی ای مانده حیران

که هر لحظه شوی اینجا دگرسان

309309

دگرسانی نه یکسان همچو منصور

که دریابی یقین اللّه را نور

310310

زمین و آسمان پر نور بنگر

نظر کن خویشتن منصور بنگر

311311

زمین و آسمان در تو پنهانست

ولی اینجا دلت درمانده حیرانست

312312

زمین و آسمان هم نور تو دارد

همه ذرّات منشور تو دارد

313313

زمین و آسمان دید تن تست

که اینجاگاه کلّی روشن تست

314314

زمین و آسمان هم در حجابند

اگر بگشایی اینجاگاه این بند

315315

زمین و آسمان اینجا برافتد

نمود جانت کلّی بر سر افتد

316316

زمین و آسمان اینجا شود گم

مثال قطرهٔ در عین قلزم

317317

زمین و آسمان اینجا نبینی

بجز یک جوهری پیدا نبینی

318318

زمین و آسمان گردد یکی دید

میان این چنین هرگز که بشنید

319319

زمین و آسمان کلّی خدایست

بمعنی ابتداو انتهایست

320320

زمین و آسمان عکس نمود است

دل و جان اندر اینجادر ربودست

321321

زمین و آسمان گردان زخود کرد

ز اصل افتاده بود و ذات کل فرد

322322

زمین و آسمان اینجا مبین تو

بجز حق گر حقی اینجا حقی تو

323323

زمین و آسمان او را نظر کن

اگر مردی دلت را با خبر کن

324324

چنان شو کاوّل اینجاگاه بودی

عیان بودی ولیکن خود نبودی

325325

نمیدیدی تو خود را جمله حق بود

از آن این راز میگویند معبود

326326

بیانست این معانی پیش عشاق

ولیکن هر کسی اینجایگه طاق

327327

نگردد تا نباشد جمله فانی

اگر این رازِ من جمله بدانی

328328

بجائی اوفتی ای مانده عاجز

که اینجا کس ندید آنجای هرگز

329329

بجائی اوفتی ای مرد بیخود

که یکسانست اینجا نیک با بد

330330

بجائی اوفتی کآنجای بُد لا

همه پیغمبران هستند یکتا

331331

بجائی اوفتی کآنجا زمانست

یقین میدان که بیرون جهانست

332332

بجائی اوفتی کانجا یقین است

حقیقت نی شک و نی کفر و دینست

333333

بجائی اوفتی در کلّ اسرار

که آنجا نیست این صورت پدیدار

334334

بجائی اوفتی ای مانده غافل

که آنجا جان یکی بینی ابا دل

335335

بجائی اوفتی کآنجا خدایست

ترا باشد حقیقت رهنمایست

336336

ز جمله فارغی در جملگی درج

دریغا گر بدانی خویشتن ارج

337337

ز جمله فارغ و یکتا تو باشی

ولیکن در بیان خود تو باشی

338338

ز جمله فارغ و در جمله باقی

تو باشی مِیْ تو باشی جمله ساقی

339339

ز جمله فارغ و دیدار بیچون

همه اندر تو و تو بیچه و چون

340340

ز جمله فارغ و دید تو باشد

همه در عین تقلید تو باشد

341341

ز جمله فارغ اینجا باش درویش

که آنجا بیحجابی بنگر از پیش

342342

ز جمله فارغ اینجا باش و بنگر

که اینجاگه توئی جبار اکبر

343343

ز جمله فارغ اینجا باش و دریاب

تو داری مال و جاه و جمله اسباب

344344

ز جمله فارغ اینجا باش و او شو

ز من دریاب و هم از من تو بشنو

345345

دمی بنگر تو این رمز و اشارات

نمودم عشق مردم در عبارات

346346

دمادم فهم کن سرّالهی

که میگویم ترا من بی کماهی

347347

دمادم فهم کن گر مرد هستی

نه همچون کافران بت میپرستی

348348

در اینجا دیروبت بیشک نسنجد

دل صاحب یقین اینجا نسنجد

349349

که این معنی نه تقلید است تحقیق

بود سرّ نهانی باب توفیق

350350

ببر آن گوی از میدان جانت

بدان اینجایگه راز نهانت

351351

چرا خون میخوری اندر دل خاک

نمییابی جمال صانع پاک

352352

چرا خون میخوری در خاک فانی

از آن می ره نبردی و ندانی

353353

ز دانائی صفات ذات بشنو

رموز کلّ معنی هان تو بگرو

354354

بر این گفتار من جان برفشان هان

بمعنی و بصورت بی نشان هان

355355

شود معنی و صورت بین یقین حق

ابا تو گفتم اکنون راز مطلق

356356

چو رازت من دمادم گفتم اینجا

حقیقت درّ معنی سفتم اینجا

357357

چو رازت مینهم اینجا ابر در

چرا اینجا بماندستی تو چون خر

358358

سر اندر صورتِ آخر بکرده

چو او اینجایگه مر کاه و خورده

359359

نه آخر خر چو راهی میرود باز

ندیده در یقین انجام و آغاز

360360

چنان رهبر بود مسکین و غمخَور

که گوئی دیده است آن راه دیگر

361361

بفعل خود رود آن خر در آن راه

بود بیچاره چون حیران و آگاه

362362

کند آن راه زیر بار از دل

که تا ناگه رسد در عین منزل

363363

چو در منزل رسد بی بار گردد

بمانده فارغ از هر بار گردد

364364

بِاِسْتَد ناگهی آزاد اینجا

که بیشک داده باشد داد آنجا

365365

تو هم دادی ده و میکش تو این بار

که ناگاهان رسی در منزل یار

366366

تو اندر منزلی، منزل ندیده

بجز این نقش آب و گل ندیده

367367

تو اندر منزلی و راه کرده

بمانده عاجز و بس غصّه خورده

368368

ندیدی منزل ای غافل در اینجا

که این دم ماندهٔ بیچاره تنها

369369

بهر شرحی که میگویم ندانی

همی ترسم چنین غافل بمانی

370370

ترا غفلت چنین آزاد کردست

میان آتشت دلشاد کردست

371371

که نادانستهٔ راحت ز چه باز

بماندستی تو غافل بی چنین راز

372372

ز من این راز بشنو بار دیگر

که میگویم ترا اسرار دیگر

373373

غبار صورتت بردار یکراه

که تا پیدا شود آنجای آن ماه

374374

غبار صورتت بردار از پیش

که تا معنی بیابی مرد درویش

375375

غبار صورتت چون رفت حق یاب

چرا چندین شدی مانند سیماب

376376

تو لرزان مانده اندر راه ترسان

زهر چیزی دل خود را مترسان

377377

اگر خود را نترسانی در این راز

ببینی ناگهان انجام و آغاز

378378

اگر خود رانترسانی زهر کس

رسی اندر خدا این ره ترا بس

379379

اگر خود رانترسانی در این سرّ

شود اسرار باطن جمله ظاهر

380380

اگرخود را نترسانی نترسی

عیان فاشست چندینی چه پرسی

381381

عیان دریاب چندین گفتگویم

یکی حرفست تا چندین چگویم

382382

حقیقت جز خداوند دگر نیست

که حق هستی بود چون بنگری نیست

383383

ز هست و نیست آگه شو در این راه

اگر هستی از این اسرار آگاه

384384

ز هست و نیست هر دو حق یقین است

که هست و نیست رازِ کفر و دینست

385385

کجا داند کسی این راز اینجا

که جانان را پدیدست باز اینجا

386386

ز جانان گرچه میگویند اسرار

چه گویم هست جانان ناپدیدار

387387

پدیدارست صورت با معانی

ولکین یار اندر بی نشانی

388388

رخت بنموده و تو اوندیده

ابا تو گفته و از تو شنیده

389389

تو نشنفتی که او میگویدت هان

دمادم هر صفت اینجای برهان

390390

دمادم باتو در گفت و شنیدست

ولکین او بکلّی ناپدیدست

391391

دمادم روی بنماید ز پرده

میان جملگی خود گم بکرده

392392

چنان خود گم بکردست او زاعزاز

که در یکی است کژ بینی مر او باز

393393

نمود او یکی و تو دو بینی

درون پرده با او همنشینی

394394

از آن اینجا دو میبین که صورت

ترا در پیش افتاده کدورت

395395

چو رنگ حسن و طبع آز داری

نمیدانی که چون جز راز داری

396396

ز مکر و فعل تلبیس آنگهی شاه

نماید روی در آیینه ناگاه

397397

ز صورت چون برون آئی بیکبار

ترا برخیزد از هر نقش پندار

398398

درون خانه بینی مر خداوند

گشاید آنگهی از تو چنین بند

399399

گره بگشاید و آنگه شود باز

زبان گفتِ این کوته شود باز

400400

بدانی اِرْجِعی گر مؤمنی تو

ز حق اینجایگه مینشنوی تو

401401

ندانی اِرْجِعی بشنو زمانی

که داری اندر اینجاگه نشانی

402402

ولیکن گوش صورت نشنود این

ولی چون من ابر این بگرود هین

403403

تراچون بازگشتت سوی یارست

چرا دلبستگی در کوی یار است

404404

ترا نی روی باشد اندر این کوی

مشو ای عاشق اینجا تو بهر سوی

405405

ترا اینجایگه یاراست حاصل

کز او ناگه شوی در عشق واصل

406406

بوقتی کز خودی آئی برون تو

نه چون دیوانهٔ اندر جنون تو

407407

شوی و می ندانی این چه رازست

اگرچه دیدهات اینجای باز است

408408

نمیبیند یقین اینجا رخ یار

دمامد گوشت اینجا پاسخ یار

409409

دمی گر غافل آید این نداند

چو حیوانان عجب حیران بماند

410410

درون را با برون کل آشنا نیست

در این ظلمت حقیقت روشنا نیست

411411

درونت روشنائی دارد اینجا

درونت می جدائی دارد اینجا

412412

ز خود دور افت تا کلّی شوی نور

وگرنه تو بظلمت افتی و دور

413413

چو دور افتی دمادم عین ظلمت

رسد آنگه بیابی عین قربت

414414

کنون چون حاصلست اینجا بدان تو

ز دید دید من این رایگان تو

415415

خدا با تست و تو در جستجوئی

در این معنی تو چون نادان چگوئی

416416

بسر گردان شده مانند گوئی

از این معنی چو نادانی چگوئی

417417

دگر ره میبری گفتار ما را

یقین یارت شود هم یار یارا

418418

یکی یاریست جمله دوست دارد

یکی مغز است و جمله پوست دارد

419419

حجاب یار عین پوست باشد

چو پرده رفت کلّی دوست باشد

420420

حجاب یار اینست گر بدانی

وگرنه چند از این اسرار خوانی

421421

حجاب یار اینجا صورت تست

اگر باشی چو مردان جهان چُست

422422

تو برداری حجاب و ترک گوئی

چو نیکو بنگری اکنون تو اوئی

423423

تو هستی او ولی صورت حجابست

ز صورت جمله اعداد و حسابست

424424

تو هستی او و او در تو نمودار

حجاب اکنون ز پیش خود تو بردار

425425

یقین درنیستی او را نظر کن

که جانست او و دل را تو خبر کن

426426

دلت را محو کن تا جان شود پاک

نماند این نمود آب با خاک

427427

پس آنگه جان یقین را محو گردان

رخ خود از همه اینجا بگردان

428428

خدا دان و خدا بین و خدا گرد

وگر غیرست زود از وی جداگرد

429429

خدا را بین و با او آشنا باش

چو با او همنشینی کم بقا باش

430430

خدا را بین و با او گو تو رازت

از او بشنو بیانها جمله بازت

431431

بگوید جملگی با جانْت با دل

وگر تو پی بری این راز مشکل

432432

وگر یک ذرّه مانی تو بخود باز

نبینی هیچ هم انجام و آغاز

433433

اگر یک ذرّه ماندستی بصورت

کجا باشد بنزدیکت حضورت

434434

حضورت در یکی اینجا نماید

نمودصورتت اینجا نماید

435435

حضورت آنگهی باشد در این راز

که بینی اوّلت اینجایگه باز

436436

حضورت آنگهی باشد چو عشّاق

که باشی همچو شمس اندر فلک طاق

437437

حضورت آنگهی باشد چو عاقل

که در اعیان نباشی هیچ غافل

438438

حضورت آنگهی باشد ز دیدار

که او آید ترا کلّی خریدار

439439

حضورت آنگهی باشد چو مردان

که بیرون آئی از صورت بدینسان

440440

شوی و در یکی آری قدم تو

یکی دانی وجودت با عدم تو

441441

وجودت با عدم یکسان نمائی

نه هر دم خود ز دیگرسان برآئی

442442

وجودت با عدم یکی کنی کل

رود آنگاه رنج و فکر و هم ذل

443443

وجودت با عدم یکسان نماید

پس آنگه باز خود را لا نماید

444444

وجودت با عدم کلّی شود حق

تو باشی آنگهی این رازمطلق

445445

وجودت با عدم اللّه گردد

کسی کین یافت زین آگاه گردد

446446

در آخر چون نظر دارد خدایست

درون جملگی او رهنمایست

447447

در آخر راز او بیند در اینجا

یکی اندر یکی بگزیند اینجا

448448

در آخرواصل جانان شود او

درون جملگی پنهان شود او

449449

در آخر راز دار شاه گردد

درون جانها اللّه گردد

450450

در آخر چون ببیند باشد او جان

یقین جانان بود دریاب اعیان

451451

بود اعیان همین گر راه بردی

رهت اینجا بسوی شاه بردی

452452

شه اینجاگه عیان و تو نهانی

ولی این راز اگر اینجا بدانی

453453

شه اینجا رخ چو بنمودست جمله

حقیقت مغز نیز و پوست جمله

454454

همه او هست و یکی گشته ظاهر

بهر کسوت کجا دانی تو این سرّ

455455

همه او هست ای بیچاره مانده

چنین حیران ودر نظاّره مانده

456456

همه او هست ای درمانده مسکین

تو خواهی ماند اندر عشق غمگین

457457

همه او هست غیری نیست اینجا

همه او هست دیری نیست اینجا

458458

درون کعبهٔ جان آی و کن سیر

نظر کن کعبه را افتاده در دیر

459459

درون کعبه آی ای سرّ ندیده

نمود کعبهٔ ظاهر ندیده

460460

چو داری کعبهٔ عشاق تحقیق

توئی در آفرینش طاق تحقیق

461461

چو داری کعبهٔ اسرار حاصل

چرا در خود نگردانی تو واصل

462462

چو داری کعبهٔ جانان یقین است

چه جای عقل و فهم و کفر و دین است

463463

تراچون کعبه حاصل شد در اینجا

حقیقت جانْت واصل شد در اینجا

464464

ترا چون کعبه جانانست او بین

گذر کن این زمان از کفر وز دین

465465

ترا این دین یقین باید که باشد

ز کفر عشق دین باید که باشد

466466

چو اینجاکفر و دین یکسان نمودست

ترا زین کف رو دین آخر چه سود است

467467

نمیگنجد در اینجا کفر و اسلام

کجا گنجد در اینجاننگ با نام

468468

نگنجد نام نیک اندر ره عشق

کسی باید که باشد آگه عشق

469469

اگر آگاه عشقی جمله حق بین

بجز حق دیگری را تو بمگزین

470470

بجز حق هرچه بینی بت بود آن

چوبت بشکست یابی گنج اعیان

471471

تراگنجی است اندر جان نهانی

چرا خود گنج خود اینجا ندانی

472472

ز گنجت رنج دیدی هر دمی باز

از آن اینجا ندیدی محرمی باز

473473

تواتمام نمود آن ندیدی

از آن اینجا بخاک و خون طپیدی

474474

بماندستی ز بهر دین گرفتار

حقیقت دین پرستی همچو کفّار

475475

نه این باشد نمود عشقبازی

که اینجا گه گرفتی عشقبازی

476476

نه بازی عشق جانان باختستی

نه همچون عاشقان جان باختستی

477477

تو رسم عاشقان هرگز ندانی

که درمانده بخود بس ناتوانی

478478

تو رسم عاشقان دریاب و جان ده

هزاران جان بیک دم رایگان ده

479479

تو یک جان داری و آن خود هبا شد

حقیقت او بداند کو بقا شد

480480

هزاران جان بیکدم عاشقانه

یکی باشد حقیقت جاودانه

481481

هر آن عاشق که او جانان نگردد

حقیقت شمس او رخشان نگردد

482482

هر آن عاشق که یک تن گشت صد جان

بداند این رموز عشق پنهان

483483

نشان بی نشان یاردیدم

نمود لیس فی الدّیار دیدم

484484

چو جانم بی نشان بُد در نشانم

حقیقت فاش شد راز نهانم

485485

ندانستم که همچون او شوم باز

نخواهد مانَدَم انجام و آغاز

486486

یکی خواهم شدن مانندهٔ دوست

که مغز بی نشانی بود در پوست

487487

چو یارم بی نشان بُدْ من بُدَمْ او

نظر کردم حقیقت من شدم او

488488

حقیقت راست گفت اینجای منصور

که اینجا میدمم در جمله من صور

489489

ولی این راز رامحرم بشاید

که دریابد چه صاحب عشق باید

490490

که این داند نه هر بد جنس جاهل

کسی باید که باشد دوست کامل

491491

که این سرّ باز داند آخر کار

بهرکس این نشاید گفت زنهار

492492

نه هرکس این سزاوار است دریاب

کجا باشد حقیقت تشنه سیراب

493493

نمود عشق جانان را از اینسان

بدانستند هم خلوت نشینان

494494

بر این امیّد جانها داده اینجا

که تا روزی مگر یابند آنجا

495495

کسی کین پی برد از عالم دل

حقیقت برگشاید راز مشکل

496496

بوقتی کز خودی بیرون شود او

ز دید چون و چه بیرون شود او

497497

اگر بیچون شوی در چه نمانی

حقیقت این معانی بازدانی

498498

نه هرکس صاحب اسرار گردد

کسی باید که او دلدار گردد

499499

که همچون مصطفی در سرّ اسرار

شود کلّی ز خود او ناپدیدار

500500

زند دم از نمود مَنْ رآنی

برو بیچاره کین مشکل ندانی

501501

رموز علم او بد در حقیقت

دم این دم او ز دست اندر حقیقت

502502

نرستی از طبیعت کی بدانی

نهایت تا زنی دم از رآنی

503503

بوقتی کو دم این زد یقین دید

که خود را اوّلین و آخرین دید

504504

نمودش بود اوّل نیز آخِر

حقیقت جان جان و صاحب سرّ

505505

بدو تادم زد و آن دم یقین یافت

خدادر خویشتن عین الیقین یافت

506506

چو او دم زد دَمِ جمله نهان کرد

حقیقت خویش را او جان جان کرد

507507

دم جمله نهان شد در دم او

اگر دم جوئی اینجاگه دم او

508508

زن آنگه کین حقیقت باز دانی

پس آگه راز معنی بازدانی

509509

توئیّ تو نماند حق شوی پاک

نهی بر فرق معنی تاج لولاک

510510

چو غوّاصی روی در بحر احمد(ص)

کنی اینجای محوت نیک و هر بد

511511

بیابی دُرّ معنی وصالش

ببخشد ناگهت اندر کمالش

512512

تو در دریای او چون غوطه خوردی

حقیقت دُرّ معنی را تو بردی

513513

ز بودِ او دمی این دم بزن تو

وگرنه از کجا مردی که زن تو

514514

تو همچون بی نمود او زنی دم

که او بُد در حقیقت هر دو عالم

515515

دوعالم آن زمان در پیش بینی

همه کون و مکان در خویش بینی

516516

یکی گرددترا ظاهر در آن دید

حقیقت اینست اینجا سرّ توحید

517517

تو مر توحید احمد یاب و حیدر

از ایشان گر خدا بینی تو مگذر

518518

خدابین باش همچون دید ایشان

که بینی در عیان توحید ایشان

519519

تراتوحید از ایشان روشن آید

که جانت همچو نوری روشن آید

520520

ولیکن این معانی سرّ ایشانست

میان واصلان این راز پنهانست

521521

چو پنهانست این دم در نهانت

کجا پیدا شود راز نهانت

522522

وز ایشان منکشف آمد چنین راز

اگر یابی از ایشان این یقین باز

523523

یقینِ ذاتِ ایشان بودِ جانست

بر عشّاق این عین العیانست

524524

برون آئی چو مغز از پوست اینجا

نبینی در یقین خوددوست اینجا

525525

برون آئی و در یکّی زنی دم

درون خویش یابی هر دو عالم

526526

برون آئی و یابی جانِ جانت

حقیقت اوست اینجاگه عیانت

527527

از این معنی ببر ای دوست گوئی

بزن از عشق کل تو های و هوئی

528528

نمیدانی که داری جوهر دوست

بنادانی بماندستی در این پوست

529529

اگر تو مغز جان خواهی رها کن

تو مرا این پوست کلّی خود جدا کن

530530

درونت دوست دار و پوست شیطان

حقیقت جان خود کن عین جانان

531531

چو جانان بی نشان آمد حقیقت

نه ره ماند و نه نفس و نه طبیعت

532532

بسی راهست لیکن هیچ ره نیست

بر عشّاق جز دیدار شه نیست

533533

خدا در بی نشانی باز بین باز

که اودارد نهان عین الیقین باز

534534

خدا را بین و از اشیا گذر کن

ز دید خویشتن در خود نظر کن

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی هاتف مر او را داد آواز

که ای درویش خوش میسوز و میساز

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 83 - در هاتف شب و آواز دادن و رهنمائی کردن مرد درویش را فرماید

اگلی نظم

چنین گفته‌ست شیخ مهنه آن پیر

که حق دیدم یقین چون روغن و شیر

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 85 - در خطاب کردن شیخ توبه و تمثیل و حقیقت کل فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور