صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 83 - در هاتف شب و آواز دادن و رهنمائی کردن مرد درویش را فرماید

بخش 83 - در هاتف شب و آواز دادن و رهنمائی کردن مرد درویش را فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

یکی هاتف مر او را داد آواز

که ای درویش خوش میسوز و میساز

22

بسوزان خویشتن درحضرتِ ما

که تا یابی عیان قربت ما

33

سما هرگز نداندراز ما او

ولیکن پرده است آغاز ما او

44

تو اینجاگه چنین حیران شده مست

کجا هرگز چنین آسان دهد دست

55

تو ما را دان و ما را بین و ماجوی

هر آن رازی که میداری بماگوی

66

که تا قرب ما بویی بیابی

که از مستی و حیرانی خرابی

77

سما حیران ما گردان و مستست

نمود ماست و اندر نیست هستست

88

ز عشق ما چنین گردان شده او

عجب تو از تو خود حیران شده او

99

وصال ما همی جوید دمادم

نمود فیض ما ریزد بعالم

1010

ز ما دارد چنین نور یقین او

نداند اوّلین و آخرین او

1111

ز ما دارد نمود عشق گلشن

نه همچون او زند او ما و هم من

1212

ز شوق ما چنین گردانست دائم

ولیکن ذات مادر اوست قائم

1313

نداند هیچ خاموشی است گردان

ز تاب نور ما پیوسته حیران

1414

تو زو میجوی ای مسکین وصالت

نمیدانی در اینجا هیچ حالت

1515

اباتست آنچه میجوئی از او باز

حجاب نور پیش خود برانداز

1616

حجاب او ترادر صورتت بین

از آنی دائما پیوسته غمگین

1717

حجابت اوست زو هستی طلبکار

توئی نقطه وِیَت مانند پرگار

1818

بسرگردانست دائم در نهادت

در این دنیا عجایب داد دادت

1919

طلبکار است او همچون تو مارا

تو زومیجوئی ای مسکین خدا را

2020

چو سرگردانست او مانند گوئی

در این معنی تو درویشان چگوئی

2121

چو سرگردانی و اینجا بدیدی

چرا با او تو در گفت و شنیدی

2222

چو سرگردانست او مانند دولاب

عجب تر از تو او ماندست غرقاب

2323

تو از وی چه طلب داری تو اوئی

که سرگردان چو او مانند گوئی

2424

ز خود جو آنچه گم کردی تو خود را

مکن آخر تو چندین شور و غوغا

2525

نظر کن در درون درویش بنگر

نمود ذات ما اینجا سراسر

2626

نظر کن در درون جان حقیقت

منه پایت برون تو از شریعت

2727

مرا بنگر که اندر جسم و جانم

ز دید صورتت اندر نهانم

2828

درون خویشتن را کن منوّر

ز من درویش مسکین هان بمگذر

2929

مرا کردی طلب اینک مرایاب

بآهسته مکن درخویش اشتاب

3030

مرا کردی طلب من جان تراام

ترا پیوسته من عین لقاام

3131

مرا کردی طلب بنگر برویم

که این دم با تو اندر گفتگویم

3232

مرا کردی طلب دیدار بنگر

درون تست هان دلدار بنگر

3333

مرا کردی طلب بنمودمت هان

گره اکنون بکل بگشودمت هان

3434

مرا کردی طلب اکنون به بینم

که من اندر درونت پیش بینم

3535

مرا کردی طلب پیوسته مستم

درون جان و دل پیوسته هستم

3636

نیم هستم ترا هستیم داخل

ترا مقصود شد درویش حاصل

3737

ترا مقصود هم کلّی برآرم

غم واندیشههای تو سرآرم

3838

ترا مقصود من درویش خسته

مشو دیگر در اینجا دل شکسته

3939

بجز من منگر و جز من مبین تو

همیشه باش در عین الیقین تو

4040

بجز من منگر و با من بگو راز

که من بنمایمت انجام و آغاز

4141

بجز من منگر اندر من چه یابی

که تا اینجا جمال من بیابی

4242

بجز ما منگر و ما را نظر کن

بجز من هیچ منگر تو سر و بن

4343

منم اندر تو و تو دید مائی

چرا درویش از ما تو جدائی

4444

جدا از ما مشو درویش دلدار

که ماهستیم اینجایت خریدار

4545

جدا از ما مشو در هیچ احوال

که ما دانیم راز تو همه حال

4646

درون تو بکل ما حاضرستیم

ز بینائی ترا در خاطرستیم

4747

یقین ما همه جز هیچ نبود

چو ما هستیم اکنون هیچ نبود

4848

مجو از هیچکس زنهار یاری

نمود ما کنون گر گوش داری

4949

منزّه آمدی درویش در کل

کشیدی از برایم رنج با ذل

5050

منت این دم دهم گنج نهانی

که امشب در برم صاحب قرانی

5151

ترا واصل کنم درجوهر خود

ترا فارغ کنم از نیک وز بد

5252

ترا واصل کنم درویش اینجا

برم اینجا حجاب از پیش اینجا

5353

لقای خود کنم روزی ترا من

برت یک ذرّه آرم هفت گلشن

5454

لقای خود نمایم تا ابدهان

مبین جز ماکنون در نیک و بد هان

5555

لقای ما نظر کن جمله آفاق

مرا در خود ببین درویش مشتاق

5656

لقای ما نظر کن در دل خود

کنون بگشای مسکین مشکل خود

5757

درونم در برون منگر مرا بین

مرا تو انتها و ابتدا بین

5858

چرا حیرانی خود مینبینی

که این دم در مکان عین الیقینی

5959

درونت روح نورم آمده کل

ترا بیرون برم از رنج وز ذل

6060

چو وصل من ترا اعیان شد اینجا

کنون پیدائیت پنهان شد اینجا

6161

مرا در جان نگر جانان منم راست

ز پنهانی مرا اندر تو پیداست

6262

منم هم آسمان و هم زمین یاب

مرا هم درمکین و در مکان یاب

6363

منم خورشید و ماه و چرخ و انجم

همه در ذات من درویش شد گم

6464

مبین اکنون به جز من جان جانم

که راز آشکارا و نهانم

6565

چنین واصل شو و از خود میندیش

بجز او جملگی بردار از پیش

6666

کسی پیدا نماید کو شود او

اگر کردی چنین دادیت نیکو

6767

ولی تا تو ز بالا راز جوئی

یقین میدان عیان و تو نه اوئی

6868

تو درماندی عجب در دید افلاک

میان نار و ریح و آبی وخاک

6969

همه از بهر تو اینجا عیانند

گهی پیدا شده گاهی نهانند

7070

هر آن کوکب که بر چرخ برینست

صد و دو بارمهتر از زمینست

7171

بباید سی هزاران سال از آغاز

که تا برجی بجای خود شود باز

7272

زمین در جنب این نُه طاق مینا

چو خشخاشی بود برروی دریا

7373

ببین تا تو از این خشخاش چندی

سزد گر بر به روی خود بخندی

7474

از این افلاک گردان می چه جوئی

بگو آخر که آخر چند گوئی

7575

ده و دو برج در وی هست اعداد

همه گردان شده مانندهٔ باد

7676

حمل خشکی ز حدداده ترا بیش

کند هر لحظهٔ اینجا بیندیش

7777

چو گاوی گشتهٔ اینجای بی عقل

از آن کاینجا سخن گفتی زهر نقل

7878

ترا جوزا از آن اینجا دورو شد

که ذات تو عجب در گفتگو شد

7979

چو خرچنگی در اینجا نه کز او راست

ترا از راستی کژ رفته پیداست

8080

اسد سهم و صلابت مینماید

همی خواهد کت اینجا در رُباید

8181

ز خوشه تو یکی گندم نبینی

که این دم زیر چرخ افتاده ببینی

8282

چو ازتو راستی ناید چو میزان

نداری راستی و گشته حیران

8383

ز نیش کژدمت هم دل شده ریش

از آن کاینجات آرد هر زمان نیش

8484

کمان بازوانت هیچ تیری

نزد سوی نشانه چون اسیری

8585

جهانی همچو بز در عین کهسار

فتاده از کمرها سرنگونسار

8686

چو دیوی این زمان در چه فتاده

نمیدانی عجب ناگه فتاده

8787

چو ماهی اوفتادستی در این دم

نمیدانی چه خواهد بد سرانجام

8888

نهٔ خورشید و گرهست این کمالت

چو درگردی پدید آید زوالت

8989

نهٔ ماه و اگر بدر منیری

چو پیش عقده افتادی بگیری

9090

زوالی هست هر چیزی در اینجا

که پنهان میشوند اینجا ز پیدا

9191

چنین درماندهٔ چون حلقه بر در

از این در گر تو هستی مرد مگذر

9292

از این درجوی کام خویش زنهار

که ناگاهت مراد آید پدیدار

9393

از این در جوی دائم کامرانی

که میبخشندت اسرار معانی

9494

از این درجوی بیشکی هستی دل

که تا ناگه رسی در مستی دل

9595

از این در جوی راز سر تحقیق

که تا بخشندت اینجاگاه توفیق

9696

از این در جوی وصل یار شیرین

که ناگاهی ز تلخی عین شیرین

9797

بیابی ناگهانی زو آنچه خواهی

نشین ایمن تو بر درگاه شاهی

9898

در این درگاه شو دائم مجاور

تو این معنی یقین میدار باور

9999

بر این در ناگهی کامت برآید

همت روزی شه اینجا رخ نماید

100100

شه اندر بارگاه تو نشسته

برون دل وصال شاه بسته

101101

بعزّ آنگاه بینی ناگهان شاه

زماهی اوفتی ناگاه بر ماه

102102

بکن خدمت بر این درگاه از دل

که تا بگشایدت اینراه مشکل

103103

بکن تو خدمت و فرمان شه بر

ز شاه آنگاه ای سالکت تو برخور

104104

بکن مر خدمت دل شاد میباش

نشین فارغ ز کل آزاد میباش

105105

بکن خدمت که خدمتکار هرگز

نماند نزد شه مسکین و عاجز

106106

بفرمان باش و فرمان ده پس آنگاه

چو بخشد دُرّ و جوهر مر ترا شاه

107107

بفرمان باش و فرمان ده بهرکس

ترا اندر میانه شاه مربس

108108

بفرمان باش دائم نزد جانان

که تا دشوار گردد پیشت آسان

109109

بفرمان باش گر فرمان گذاری

نیابد هر گدائی شهریاری

110110

چو فرمان نیست هرگز در دو عالم

اگر فرمان بری نبود ترا غم

111111

ز نافرمانی شیطان بیندیش

حجاب کبر را بردار از پیش

112112

ز نافرمانبران هم دور میباش

پس آنگه در میان نور میباش

113113

هر آنکو برد فرمان داد فرمان

کجا آن دوست دارد داد فرمان

114114

بفرمان خدا میکن سجودت

از این معنی بیابی بود بودت

115115

به از فرمان چه باشد با اینت فرمان

دوا زین باشد اینجا نزد جانان

116116

ترا از بهر فرمان آفریدند

بدین کارت بدنیا آوریدند

117117

چو هم فرمان و هم فرمانبر اینجا

نمود جمله گفتم باتو دانا

118118

اگر هستی چنین کز جانْ من و تو

در این معنی ببر فرمان من و تو

119119

حقیقت چیست پیش اندیش بودن

بر سلطان جان فرمانت بردن

120120

چگویم ای دل ار فرمان بری تو

در آن حضرت ره آسان بری تو

121121

رهت نزدیک و نفست سخت دورست

چو شیطان دائما او پر غرور است

122122

ترا تا نفس باشد در نهادت

کجا زین بستگی باشد گشادت

123123

ترا تا نفس اینجاگه زبون کرد

در اینجا گه دلت غرقاب خون کرد

124124

ترا تا نفس باشد آن نباشد

ترا تا نفس در فرمان نباشد

125125

ز نفس سگ همه آزار بینی

کجا هرگز دمی دلدار بینی

126126

ز نفست دائما جان در گداز است

ولیکن عشق اینجاکار ساز است

127127

گذر کن یک زمان زین نفس مدبر

سلامت نیست در این نفس کافر

128128

کجا آید سلیمانی از او هان

که کافر باشد و همراز شیطان

129129

چرا در نفس خود خوار و اسیری

وگرنه برتر از بدر منیری

130130

رها کن نفس فرمانش مبر هین

زمن کن گوش این یک نکته تلقین

131131

رها کن نفس همراه نفس باش

چو نفست رفت کل الله بس باش

132132

رها کن نفس تا سلطان شوی تو

وگرنه در صفت شیطان شوی تو

133133

رها کن نفس تا دلدار گردی

بکل شاید کز او بیزار گردی

134134

رها کن نفس تا اللّه باشی

دمادم از خدا آگاه باشی

135135

چو تو آگاه باشی رازدارت

کند با خویشتن ناگاه یارت

136136

ز نفست این همه تشویش و بیم است

وگرنه ذات او سهل و سلیم است

137137

تو دوری کن از اونزدیک حق باش

ز بهر آخرت تخمی همی پاش

138138

چو نفست کافراست او را مسلمان

کن اینجاگاه بر فرمان یزدان

139139

از این کافر مسلمانی نیاید

که از رهزن نگهبانی نیاید

140140

ترا تا نفس کافر در نهاد است

تصوّرهای تو مانند بادست

141141

ولی جهدی کن اینجا تا بفرمان

که تا او را کنی ناگه مسلمان

142142

نه سیّد گفت این کافر منش خَود

مسلمان کردم اینجا تا نشد بد

143143

بدی نیکو توان کردن بتدریج

که جدول هر زمان گردانیست برزیج

144144

بدی نیکو توان کردن ولیکن

نباید بود از این نفس ایمن

145145

از او ایمن مباش و باش حاضر

همیشه در خدا بگمار ناظر

146146

از او میخواه دائم حاجت اینجا

که تا بخشد ترا مر راحت اینجا

147147

از این شیطان در اینجاگه بپرهیز

تو همچون اولیا از هیچ مستیز

148148

اگر با تو کردی قوّت آغاز

تو قوت کن بنفس خود دلت باز

149149

ولیکن همچو او مجهل مشوهان

تو تسلیم و رضا آرش بفرمان

150150

وگر او قوّت ابلیس دارد

بسی در هر صفت تلبیس دارد

151151

تو هم از قوّت رحمان برآور

هزیمت دور از شیطان برآور

152152

هزیمت کن تو شیطان لعین را

که تادیگر نیاید او کمین را

153153

از این ملعون بکن پرهیز و خوش باش

مکن با او نشست و شاد دل باش

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مگر میکرد درویشی نگاهی

در این دریای پر دُرّ الهی

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 82 - در نگاه کردن درویش در کواکب و پاسخ دادن ایشان در اسرار نهانی و طلب کردن مقصود فرماید

اگلی نظم

یکی پیری ز پیران گشت واصل

مر او را گشت کل مقصود حاصل

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 84 - در سؤال کردن مرید از حضرت شیخ که شیطان مرا زحمت می‌دهد و جواب دادن شیخ مرید را فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور