صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 27 - در حکایت پدر و پسر و در کشتی نشستن و مقالات ایشان با یکدیگر فرماید

بخش 27 - در حکایت پدر و پسر و در کشتی نشستن و مقالات ایشان با یکدیگر فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چنین دارم من از آن پیر خود یاد

کز این معنی او شد جان من شاد

22

که وقتی در ره چین بود مردی

که در دریا سفر بسیار کردی

33

قضای حق بُد آن پیر پُر اسرار

مر او را یک پسر چون ماه انوار

44

بخوبی همچو خورشیدِ منوّر

بزیبائی چو ماهی بود دلبر

55

دو چشمش همچو نرگس مست و شهلا

قدش چون سرو رعنا روش زیبا

66

بغایت در لطافت دل ربودی

که چون او در همه عالم نبودی

77

بزیبائی او دیگر نیاید

چو او دیگر جهان دون نزاید

88

قضا را با پدر عزم سفر کرد

که همچون باب بود او صاحب درد

99

ز تقوی او بمعنی پاکرو بود

بمعنی و بصورت حیّ معبود

1010

مر او را آفریده با سعادت

مر او را داده بودش عزّ و قربت

1111

بغایت آن پسر فرمانبرِ دوست

هر آن کو این چنین کردست نیکوست

1212

ز حسّ خویش برخوردار از خود

نمیدانست جز حق نیک یا بد

1313

چو در نزدیکی دریا رسیدند

نظر کردند و دریا را بدیدند

1414

پدرگرچه سفر کرده بسی بود

پسر در صورت و معنی کسی بود

1515

تمامت تاجران آنجا بماندند

ز بهر خویش در غوغا بماندند

1616

شده آنجای سرگردان تمامت

گرفته در برِ دریا قیامت

1717

نبُد کس را فراغ و هیچکس سود

که تا واقف شوند آنجا درس بود

1818

ز ملّاحان یکی آواز در داد

که آیید این زمان کامد عجب باد

1919

که خواهد رفت کشتی تا ممانید

شتابی آورید از کار و آئید

2020

همه بیخود میان بحر و کشتی

همه جستند چون موشان دشتی

2121

ز خوف و ترس دریا میشدندش

بهر جانب همی پنهان شدندش

2222

پدر نیز و پسر آنجای رفتند

درونِ کشتیِ غوغای رفتند

2323

چوکار جملگیشان راست آمد

پسر را از پدر دلخواست آمد

2424

که ای بابا در این دریا چه بینی

در این خوف و بلا چون مینشینی

2525

برو تا باز گردیم این زمان ما

شویمش شاد دل سوی دکان ما

2626

که خوف آمد در این دریا فرا بین

نمود عقل ما را رهنما بین

2727

کجاعاقل در این کشتی نشیند

که عاقل نیز آن دریا نبیند

2828

برو تا بازگردیم از چنین جای

شویم ما فارغ اندر جای و مأوایی

2929

که الهامی مرا آمد در این دم

که بی سرّی نباشد کار عالم

3030

همی گفتند و میشد کشتی از جا

درونِ بحر پر از شور و غوغا

3131

پدر گفت ای پسر طفلی مکن تو

بگو تا چند گوئی این سخن تو

3232

بگو تا چند گویی اندر این درد

که هم طاقت نیارد نیز هم مرد

3333

من از بهر تماشا آمدستم

میان شور و غوغا آمدستم

3434

پسر گفت ای پدر چون مال داری

چرا عمرت بضایع میگذاری

3535

که این قومند مانند تو غافل

بصد پاره چو تو هستند غافل

3636

کسی کاین سیم و زر دارد فراوان

چرا بر خون خود گردد شتابان

3737

در این کشتی نهد بیعقل این مال

بماند پایمال ازکلّ احوال

3838

چه جای خوف باشد او چگونه

چو کشتی گردد اینجا باژگونه

3939

شود غرقه بیک لحظه در اینجا

نباشد ذرّهٔ اینجا هویدا

4040

پدر گفت ای پسر گفتن چه چیز است

بزرگی جهان مال عزیز است

4141

یکی را سود ده آید پدیدار

در این دریا ز بعد رنج بسیار

4242

بودسود و زبان رفته از پیش

شود اندک ترش از مشتری بیش

4343

همه از بهر زر حیران شدستند

ز بهر مال سرگردان شدستند

4444

چو بعد از مدّتی با خوف دریا

ببیند سود بسیاری ز کالا

4545

همه از بهر سود خود بکارند

در اینجا خواجگان بیشمارند

4646

همه با نعمت و زرها تمامند

ز بهر این به دنیا نیکنامند

4747

پسر گفت ای پدر اکنون تو دانی

چو ایشان کی بیابی نیکنامی

4848

طلب کن نیکنامی بقا تو

چرا در بحر باشی در فنا تو

4949

چو ایشان طالبانند از زر و سیم

فتاده این چنین در خوف و در بیم

5050

ز بهر این جهان ایشان بکارند

ز بهر آخرت تخمی نکارند

5151

مرا کردی تو سرگردان چو ایشان

شدستم ای پدر خوار و پریشان

5252

ندارم راه تا بیرون روم من

پدر گفت ای پسر اکنون تو تن زن

5353

نبایست آمدن چون آمدی تو

سزد گر قول بابا بشنوی تو

5454

دل از جان خود اکنون زود برگیر

مر این پند پدر از جان تو بپذیر

5555

که دنیا جای کس هرگز نباشد

وجود جمله زو عاجز نباشد

5656

که از بهر تفرّج سالها من

بسی دانسته ام احوالها من

5757

در این دریا پسر بسیار رفتم

در این کشتی به شب بسیار خفتم

5858

تماشای فراوان دیده ام من

ز درد خویش صاحب دیده ام من

5959

ز جمله فردم و جوهر تو دارم

بجز دیدار تو چیزی ندارم

6060

تو دارم در همه عالم تو دارم

که بی رویت دمی طاقت نیارم

6161

بجز تو من ندارم هیچ مالی

که چون ایشان نمایم پایمالی

6262

ز بهر دیدن تو پایمالم

چو توهستی نخواهم هیچ مالم

6363

کنون دارم ترا از هر دو عالم

بتو شادانم اینجاگاه و خرّم

6464

همه بر مال و سیم و زر چنین زار

شده غرقه فتاده اندر این بار

6565

من از بهر تو ای دلدار و ای جان

سوی دریا شدم دریاب و میدان

6666

که بابا جز تو چیزی میندارد

ولی اینجا نمود جمله دارد

6767

من اندر بحر میبینم جمالت

درون بحر میبینم جلالت

6868

همه از تو بمن پیدا نمود است

ز تو دارم که این دریا نمودست

6969

پدر بی روی تو عالم نخواهم

بجز دیدار تو این دم نخواهم

7070

من اندر عشق رویت بیقرارم

که از سودای تو حیران و زارم

7171

ز مادر دورت افکندم بر خویش

ترا دانم بعالم دلبر خویش

7272

چرا از باب خود می بازگردی

کنون شاید که صاحب رازگردی

7373

سفر کن ای پسر مشتاب از من

نمود جزو کل دریاب از من

7474

چو هر دو باهمیم و نی جدائیم

ز دید یکدگر ما پادشائیم

7575

نهد گر جان بابا در دل و جان

در این بحر حقیقت رازها دان

7676

سفرکن جان بابا تا توانی

نظر میدار ایّام جوانی

7777

سفر کن جان بابا سوی دریا

ولی اینجای باش از عشق شیدا

7878

سفر کن با پدر چندی دگر تو

که همچون من شوی جان پدر تو

7979

که جوهر اندر این دریاست بی مر

بدست افتد بسی اندر سفر در

8080

ولی در خانه می چیزی نیابی

اگرچه چند هر سویی شتابی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بده جان گر خبر داری در این تو

زمانی بازدان عین الیقین تو

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 26 - در صورت جان دادن و جانان دیدن فرماید

اگلی نظم

پسر گفت ای پدر گفتی حقیقت

کجا گنجد حقیقت در طریقت

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 28 - سخن گفتن پسر با پدر در عین دریای طریقت و اعیان بهرنوع

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور