صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 26 - در صورت جان دادن و جانان دیدن فرماید

بخش 26 - در صورت جان دادن و جانان دیدن فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بده جان گر خبر داری در این تو

زمانی بازدان عین الیقین تو

22

بده جان از سر شوق و ارادت

که تا یابی عیان اندر سعادت

33

بده جان و ببین گم کرده را باز

درون پرده در انجام و آغاز

44

چو حل خواهی شدن درآب دنیا

چرا باشی چنین غرقاب دنیا

55

چو حل خواهی شد بشتاب در خود

نظر کن در شریعت نیک یا بد

66

چو حل خواهی شدن فانی بباشی

سزد گر تخم نیکی را بپاشی

77

بپاش این تخم تا آنگه دهد بر

طلب کن سر که تا باشدت رهبر

88

چو دنیا میگذاری عاقبت باز

طلب آید در اینجا عاقبت باز

99

طلب کن عاقبت در خویشتن تو

تو منگر در نمود جان و تن تو

1010

ز روباه طبیعت دور شو دور

نباشی غرقه ای درویش مغرور

1111

زهی مانده چنین مغرور غافل

چه خواهی کرد اینجاگاه حاصل

1212

زهی مانده اسیر اندر تن خود

ندانی این بیان از نیک و از بد

1313

تنت در چار میخ جاهلی باز

دلت در عین جهل و کاهلی باز

1414

در این محنت سرا در محنتی چون

فتادی ور نخواهی رفت بیرون

1515

ز جان دادن شود دشوار آسان

وگرنه جای ترس است و هراسان

1616

اگر با خوف اگر بی خوف باشی

همی در عاقبت حیران بباشی

1717

همه دنیا بیک جو زر نیرزد

چه یک جو بلکه نیم ارزن نیرزد

1818

همه دنیا نیرزد قطرهٔ آب

اگر تو مرد راهی زود بشتاب

1919

همه دنیانیرزد یک پشیزی

نظر کن زانکه اینجا بس عزیزی

2020

همه دنیا نیرزد پیش دانا

که یک برگ حقیقت پیش بینا

2121

همه دنیا نیرزد حبهٔ خاک

گذر کن زود از او ای مؤمن پاک

2222

همه دنیا سرشت دوست با پای

در اینجا تو نظر کن جای تا جای

2323

همه دنیا درون پر اشک و خونست

وفا جستن ز اشک و خون جنونست

2424

همه دنیا نظر کن خاک آدم

که میخفتند اندر او دمادم

2525

همه دنیا گرفته موج خون بین

ولی خود را تو از موجش برون بین

2626

همه روی زمین برگ گیاهست

درون دلها پر از دردست و آهست

2727

همه روی زمین فرسنگ فرسنگ

تن سیمین و گیسوی سیه رنگ

2828

همه کوه و بیابان گام تا گام

قد چون سرو بین و چشم بادام

2929

همه دریا ببین خون عزیزان

که اندر کانها شد لعل ریزان

3030

دل و جان خون من چون جان گرفتست

درون جان من جانان گرفتست

3131

ز دنیا هیچ عاقل شاد نبود

دل دانا در او آزاد نبود

3232

ز دنیا کی شود شادان دل تو

از او کی برگشاید مشکل تو

3333

ز دنیا درگذر وانگاه عقبی

نظر کن بر چه اینجا ز دنیا

3434

قدم بیرون نه از چاه بلا تو

بگو تا چند باشی مبتلا تو

3535

قدم بیرون نه از این چاه و رستی

که بیخود عاقبت در آب جستی

3636

چو در جوشی بمانی همچنین تو

که تا پخته شوی اندر یقین تو

3737

درون دل کجا باشد به جز جان

که چون پخته شوی در دید جانان

3838

درون جان و دل دلدار بنگر

عجائب خویشتن بردار بنگر

3939

درون جان و دل بنگر یقین باز

چرا ماندی تو کاهل این چنین باز

4040

ندیده خویشتن دزدیده بنگر

که بیشت بس بود برده که رهبر

4141

جهانی خلق بودند و برفتند

بدرد و غصّه زیر خاک خفتند

4242

ز چندانی کسی آگه نگشتند

که چون پیدا شدند و چون گذشتند

4343

اگرچه جمله در پنداشت بودند

چنان کو جمله را میداشت بودند

4444

نه جان دارد خبر از جان که جان کیست

نه تن را آگهی از تن که آن کیست

4545

نه گوش آگاه از بشنیدن خود

نه دیده با خبر از دیدن خود

4646

نه آگاهی از این گشتن فلک را

نه جنّ و انس و شیطان وملک را

4747

فرو رفتند بسیاری در این کوی

بسی دیگر رسیدند از دگر سوی

4848

نه آن کو میرود زین راز آگاه

نه آن کآمد خبردارد از این راه

4949

چنان گم کردهاند سر رشته راز

که سر موئی نیاید هیچکس باز

5050

بباید داشت گردن زیر فرمان

که جز صبر و خموشی نیست درمان

5151

که دارد زهره در وادی تسلیم

که با وی بگذارند بر لب از بیم

5252

بمعنی مویها بشکافم من

طریق آخر خموشی یافتم من

5353

همه جز خامشی راهی نداریم

که یک تن زَهرهٔ آهی نداریم

5454

چو خاموشیست بس خاموش گردی

ز دید یار ما مدهوش گردیم

5555

چو چشمه تا به کی در جوش باشیم

چو دریا این زمان خاموش باشیم

5656

ز خاموشی رسی در وحدت کلّ

برون آئی تو از پندار و هم ذلّ

5757

ز خاموشی شوی مانند دریا

چو چشمه میمکن چندین تو غوغا

5858

ز خاموشی همه مردان عالم

نمودندم نهان سرّ دمادم

5959

ز خاموشی شوی واصل در اسرار

ببینی در میانه عین دیدار

6060

دلا خاموش اولیتر که مستی

رها کن جسم تا کی بت پرستی

6161

بت طبع و هوا بشکن بیک دم

برون جه زین چنین گرداب معظم

6262

تو در گرداب دنیا غرقه ماندی

دریغا کشتی از اینجا نراندی

6363

میان موج دریا چون گذشتی

برست از خوف بیشک نیز کشتی

6464

چو کشتی آیدت اندر کناره

کنی سیر و سلوک خود نظاره

6565

در این دریا بسی سرّ عجیبست

ولی نفس تو بس چیزی غریبست

6666

همه دریا صدف دارد سراسر

ولیکن مختلف را نیز بنگر

6767

در این دریا بسی کشتی براندم

بآخر رخت در دریا فشاندم

6868

در این دریا عجایب بیشمارست

ولیکن عین دریا بی کنارست

6969

کنار بحر کشتی بین و ره کن

نهنگان طبیعت را تبه کن

7070

کناری جوی هم در دید کشتی

برآن بنگر که آنگه چون گذشتی

7171

چو بگذشتی از آن دریای پرخون

بگویم عاقبت چون آی بیرون

7272

تو در دریائی و افتاده بیخود

درون کشتی صورت ز هر بد

7373

شدی فارغ که در دریا نهنگست

چگویم چون بجای هوش منگست

7474

شدی فارغ تو ای ملّاح رهبر

کجائی کشتی از دریا به در بر

7575

در این دریا که پر از موج خونست

دل دانا از این دریا برونست

7676

دل دانا در این دریا نماند

چو عاقل عین ناپروا نماند

7777

دل دانا نداند راز تحقیق

مگر وقتی که یابد دُرّ توفیق

7878

چو زین دریا بیابد سرّ اسرار

نماید سرّ حق با ذرّه اظهار

7979

در این دریای پر درّ الهی

اسیرانند از مه تا بماهی

8080

در این دریا یکی جوهر پدید است

که سرّ آن ز نادان ناپدید است

8181

در این دریا که من دیدم حقیقت

فرو شوید همه عین طبیعت

8282

در این دریا کز او عالم گرفتست

همه موجش دمادم در گرفتست

8383

در این دریا مرا شد آرزوئی

که در قعرش زنم من های و هوئی

8484

در این کشتی صورت ماندهام من

بسی در بحر کشتی راندهام من

8585

در این دریا که خورشیدست قطره

شکر بگذارد اینجا نافه طرّه

8686

در این دریا که بگرفتست این موج

کجا این دُرّ ببینی تو در این اوج

8787

اگر میدانی اینجا آشنائی

بکن از بهر خود اینجا شنائی

8888

بیاب این درّ معنی در عیانت

صدف کن در درون خود نهانت

8989

صدف بشکن جواهر را برون آر

نمای آنگاه و خود را بی جنون آر

9090

تو در بحر فنائی جوهری جوی

که جوهر کس کجا دیدست در جوی

9191

تو در بحر فنائی چون شوی کل

ز الاّ اللّه در الّا شوی کل

9292

تو در بحری ولی گشتی در این موج

گهی اندر هبوط و گاه در اوج

9393

تو در حیرت فروماندی بگرداب

که افتی ناگهان اینجای غرقاب

9494

چو آب از سر گذشت و غرقه گردی

کجا اینجایگه مرد نبردی

9595

در این دریا شناها بی شمارست

چرا کین دید دریا بی کنارست

9696

در این دریا اسیرانند بیخویش

همه اینجا فقیرانند بیخویش

9797

درون بحر در جوشست چون دیگ

درونش خردهٔ سنگ است و هم ریگ

9898

درون بحر پردُرّست و گوهر

ولی میبایدش اینجای رهبر

9999

اگر کشتی خرابی آورد زود

بگو تاکت وطن اینجا کجا بود

100100

در این بحر عمیق افتادهٔ تو

سراندر سوی چین بنهادهٔ تو

101101

همی پرسم که بی خود غرقه گردی

از این دریا نشاید شد به مردی

102102

چو تسلیم آئی و بردی طمع تو

ز جمله گردی اینجا مستمع تو

103103

بود کاینجا خلاصت باز بینی

که این دم مانده بی عین الیقینی

104104

بسا کِشتی که موجش در ربود است

تو گوئی هرگز آن کشتی نبود است

105105

بسا کِشتی که راندند و برفتند

ره چین و ختا در بر گرفتند

106106

بسا کِشتی که پر سیم و زر آمد

از آنها یک سفینه بر درآمد

107107

بسا کِشتی که در این بحر اسرار

شده غرقه یکی نامد پدیدار

108108

بسا کشتی که در دریا فتاداست

از آنجا تختهٔ عمر اوفتاداست

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

دلا زین چاه آخر چند اشتاب

کنی چون عاقبت گشتی تو غرقاب

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 25 - در صفت دل فرماید

اگلی نظم

چنین دارم من از آن پیر خود یاد

کز این معنی او شد جان من شاد

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 27 - در حکایت پدر و پسر و در کشتی نشستن و مقالات ایشان با یکدیگر فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور