صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 45 - در یاد کردن آدم و ذرّیّۀ وی و بلا و مشقّت کشیدن از شیطان و شرف انسان فرماید

بخش 45 - در یاد کردن آدم و ذرّیّۀ وی و بلا و مشقّت کشیدن از شیطان و شرف انسان فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

توئی آدم از ذات حق نموده

بسی گفته اناالحق هم شنوده

22

درون جنّت جان بودی ای دل

کرا بر گویمش اینزار مشکل

33

که تا چون بود احوالت در آنجا

دگر چون آمدی بیخویش اینجا

44

ز ابلیست بسی زحمت کشیدی

اگرچه جنّت و رضوان بدیدی

55

چو مردان راز با جان باز دیدند

بکلّی خود طمع ازنان بریدند

66

طمع از خوردن اینجا بُر که جانی

چرا چندین تو اندر بند نانی

77

طمع بُر تا شوی پاکیزه جوهر

ز حسن لذّت و شهوت تو بگذر

88

ز لذّات بهیمی کن حذر تو

مخور جز اندکی هم مختصر تو

99

ز لذّات بهیمی دور گردی

ز خورد و خواب چندین گر تو مردی

1010

مشو قانع که تو دُرّ لطیفی

نکو بنگر که بس ذات شریفی

1111

چرا در صورت خردی تو ای دوست

ببر در مغز تا کی بردری پوست

1212

تو خورد و خواب میدانی دگرنه

بخواهی مُرد اگر خواهی اگر نه

1313

ترا درگوش باید کرد این قول

که تا فارغ شوی از گند آن بول

1414

که دنیا سر بسر بولست دریاب

همه گفتش ابی قولست دریاب

1515

در این بولی تو اندر گلخن تن

تو در این تنگنا بگرفته مسکن

1616

مقام نور جوی و نور شو پاک

که در ظلمت کجا یابی تو افلاک

1717

شبی گر ابر باشد در سیاهی

در آن شب بین تو مر سّر الهی

1818

نه مه باشد نه خورشید منوّر

نباشد نور مه رخشنده اختر

1919

بجز تاریک شب چیزی نبینی

سزد گر خود تو آنشب بازبینی

2020

نباشد هیچ پیدا جز که ظلمت

بود ریزان دمادم عین رحمت

2121

تو باشی نور بسته پرده آنجا

که ظلمت نیز هم پیوسته اینجا

2222

تو آن دم دان که احوالت چه بودست

نمودت از همه حاصل ببود است

2323

دگر چون رفت ظلمت نور بینی

همه ظملت ز صورت دوربینی

2424

در آن دم خود بخود گر مرد رازی

که نور ظلمتی و پرده رازی

2525

شبی کز لطف او عالم چو شب بود

سر موئی نه طالب نی طلب بود

2626

عدم بود و صفاتش محو ظلمت

در آن تاریکهای عین قربت

2727

ز برق عشق پیدا شد حقیقت

طلبکاری ز اسرار شریعت

2828

ترا این سرّ بباید دیده اینجا

بکاری نایدت بشنیده اینجا

2929

در اینجا گر بُری ره کاردانی

چو دانستی عجب حیران بمانی

3030

تمامت انبیا اینجا بماندند

کتب بر هم نهادند و بخواندند

3131

که دانستند کین اسرار چونست

که این سر از خیال دل برونست

3232

در اینجاگاه خاموشی گزیدند

که جز خاموشی اینجاگه ندیدند

3333

همه محو است در تو گر بیابی

زمانی در بشو تا سرّ بیابی

3434

توئی اصل این ندانسته چه بودت

تو ره گم کردهٔ آخر چه بودت

3535

چو ره گم کردهٔ خود بازیابی

سزد گر خود در این معنی شتابی

3636

در این دنیا سر اینجا در میاور

برو وز هشت جنّت زود بگذر

3737

خلیفه زادهٔ آخر چه بودت

مجو اینجایگه میبود بودت

3838

خلیفه زاده و شاه جهانی

بمعنی برتر از هر دو جهانی

3939

تو هستی آدم اندر عین جنّت

کنون دریافتی اسرار قربت

4040

کمالت برتر آمد از ملایک

ز اوّل چیز کُل شئی هالک

4141

همه فانیست اینجا گر بدانی

نهادت قائمست اینجا تو دانی

4242

تو آن ذاتی که کردندت سجده

توئی از آفرینش عین زبده

4343

تو مغروری نمیدانی کئی تو

که اینجاگاه کلّی در چهٔ تو

4444

تو قدر خود نمیدانی که جانی

درون جان عیان اندر عیانی

4545

بهشت نیک خُلق اوست صورت

تو این معنی حقیقت دان ضرورت

4646

جهنّم مردم آزاریّ خود دان

در اینجا دائم آزاریّ خود دان

4747

برو نیکی کن از بدها بپرهیز

ز دام نفس اگر مردی تو بگریز

4848

ز جان بگذر در اینجاگاه از خود

که دیدی اندر اینجانیک یا بد

4949

بسی محنت کشیدستی ز صورت

که ابلیسست او اندر نفورت

5050

زهی ابلیس اینجا کاردانی

که در اینجا تو سّر کاردانی

5151

زهی آنکس که اینجا طوق لعنت

بگردن درفکند از دور قربت

5252

شده در عین قربت لعنتی شد

اگرچه عین لعنش لعنتی بُد

5353

بسی اسرار داند نیز ابلیس

دل پر مکر دارد ذات تلبیس

5454

ز اصل او که واصل بود اینجا

نمودش جمله حاصل بود اینجا

5555

در آن قربت زوصل یار جان داشت

نمود عشق سّر جان جان داشت

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

حدیث خوش دمی شیطان نگوید

همیشه جمله را آزار جوید

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 44 - در افعال شیطان و سخن گفتن ومکر او فرماید

اگلی نظم

حقیقت بشنو از اسرار او تو

چه اندیشی هم از کردار او تو

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 46 - در اسرار قربت شیطان فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور