صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 44 - در افعال شیطان و سخن گفتن ومکر او فرماید

بخش 44 - در افعال شیطان و سخن گفتن ومکر او فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

حدیث خوش دمی شیطان نگوید

همیشه جمله را آزار جوید

22

چه گوید هرچه گوید ناصوابست

همه کارش در اینجا خورد و خوابست

33

بجز خمر و زنا کاری ندارد

که او زین ذات خود عاری ندارد

44

ره فسق و فجورت او نمودست

که عین آتش او پر ز دود است

55

همیشه هست کارش بی نمازی

چو آتش دارد اینجا سرفرازی

66

تکبّر دارد وسواس و فحّاش

بود مغزش تهی مانند خفّاش

77

چو آتش ذات او دارد ندیدی

میان آتشت خوش آرمیدی

88

بسوزد آتش اینجا هرچه بیند

کسی هرگز در این آتش نشیند

99

میان آتشی خوابت ببرده

بمانی در درون هفت پرده

1010

ترا آتش درون پرده دریافت

بسوزانید اینجا هرچه دریافت

1111

تو درخوابی چرا اینجا نداری

که آتش سوخت اینجایت بخواری

1212

زخمر حرص و شهوت زار و مستی

چنین چون کافران بت پرستی

1313

چو شیطان کافر است و بت پرستست

ز خمرو حرص جانش زار و مستست

1414

ترا هر لحظه بفریبد بصد لون

برد بیرون ترا ناگاه از کون

1515

بصد ره می ترا اینجا دواند

ولی چون در دل آید باز ماند

1616

درون پردهٔ دل ره ندارد

از آن اینجا دل آگه ندارد

1717

ز خود بینی ره خود میسپارد

از آن عمری بضایع میگذارد

1818

ز خود بینی میان آتش افتاد

نهاد و بود او بس ناخوش افتاد

1919

ز خود بینی او اسرار آدم

در اینجا ماند اندر نیش ارقم

2020

ز خود بینی غرورش هست اینجا

کجا گردد بذات حق هویدا

2121

ز خود بینی برون در بماندست

چوآبی عین در آذر بماندست

2222

ز خود بینی شده مفلق ز حق او

وگرچه برده بود از کل سبق او

2323

ز خود بینی که کرد او دور شد باز

ستد او را ز جای عزّت و ناز

2424

ز خود بینی بسر افتاد در چاه

نمیدانست او افتاد ناگاه

2525

ز خود بینی دون چه بماندست

چو عکسی بر سر اینره بماندست

2626

از اول بود در عزّت و ناز

میان جزو و کل بودی سرافراز

2727

سرافرازی او برتر ز جان بود

بدست او همه کون و مکان بود

2828

بدست او بُد اینجاهشت جنّت

ولیکن بیخبر از طوق لعنت

2929

که چون بر لوح لعنت دید اینجا

نمیدانست این تا آن شد او را

3030

ز طوق لعنت اینجا بیخبر بود

که استاد ملایک سر بسر بود

3131

هم او را بود در عین حقیقت

ولیکن بیخبر بود از طبیعت

3232

چه نوری بود روحانی و ناری

سزد گر این معانی پایداری

3333

چو نور و نار باهم متصّل شد

نهاد صورت اندر آب و گل شد

3434

چه گویم شرح آن چون میدهد دست

ولیکن چون بگویم نکته بامست

3535

رسم اندر سلوک و شرح گویم

که این دم در عجب مانند گویم

3636

چو در اوّل چنان اسرار حق دید

خود از جمله ببرده او سبق دید

3737

چو لوح آنجا بخواند ودید لعنت

نیندیشید کو را بود قربت

3838

بخود اندیشه کرد آیا که باشد

که او را این سزا اینجا بباشد

3939

مگر جبریل باشد یا که دیگر

نمیدانست سرّ ربّ داور

4040

مکن اندیشهٔ بد نیک بیندیش

بکس مپسند چو نپسندی تو بر خویش

4141

دگر ره گفت این سرّیست اعظم

مگر باشد کسی اینجا بعالم

4242

مرا خود این نباشد هست مطلق

که نیکی داده است اینجا مرا حق

4343

چو نیکم داد هرگز او کند بد

چنین میگفت آن بیچاره با خود

4444

ز سّر حق کس آگاهی ندارد

کسی دیگر کجا این سر بخارد

4545

که نالی و اگرنه کار رفتست

همه نقشی از این پرگار رفتست

4646

قضا بنوشته بد اینجا یکایک

بیاید بر سر جمله یکایک

4747

تو از پیش قضا چون میگریزی

که با حق این زمان برمیستیزی

4848

قضای حق همه بر سر نوشته است

عزیزاندر همه طینت سرشتست

4949

قضای نیک و بد کل از خدایست

ولیکن قول ما بر انبیایست

5050

براه انبیا رو از بدی دور

بشو ای جان که مانی غرقه در نور

5151

رضا ده بر قضا گر حق شناسی

مکن اینجای جانا ناسپاسی

5252

ز فعل بد تو کاری کن ز هر کار

تو این هر بیت را یک یک بکار آر

5353

بفعل بد مرو نیکی گزین تو

بجز نیکوئی اینجاگه مبین تو

5454

بفعل بد نظر اینجا مکن هان

دل خود را ز دست دیو برهان

5555

چرا مغرور دیوی رفته از دست

اگر بر خود بگیری جای آن هست

5656

ترا شیطان ببرد از ره ندانی

که همچون او تو در لعنت بمانی

5757

بکس اندیشهٔ کژّی مکن تو

برو استاد خود کن این سخن تو

5858

بد از خود بین و نیکی هم زخود بین

درون جان و دل دید اَحَدبین

5959

منی را دور ساز و من مگو تو

منی را کم شمر نیم من بجو تو

6060

تو خود را خفته دان و بلکه کمتر

که تا اینجا نمانی تو در آذر

6161

منی شیطان سزد تو آدمی هان

از آن ای آدمی تو آدمی هان

6262

تو برتر ز آدمی گر گوئی اسرار

تو داری نور حق اینجا مکن خوار

6363

بترس از حق بقدر خود دمی زن

که هرگز مینباشد مرد چون زن

6464

ولی فعل بد و باطل پدید است

ز عین حق عیان دل ندیدست

6565

بترس ازدوست هرگز مینیندیش

وگرنه از منی گردی تو دلریش

6666

منی شیطان بگفت و در منی شد

بگردن طوق لعنت صدمنی شد

6767

منی دیوست تو فرزند آدم

چرا مانندهٔ دیوی دمادم

6868

منی دورت کند از عین هستی

ترا اندازد اندر بت پرستی

6969

منی دورت کند از خانهٔ دل

شود اینجایگه بیگانهٔ دل

7070

منی دورت کند از سرّ مردان

ازین معنی دلت آگاه گردان

7171

منی دورت کند از سِرّ اسرار

کند از ناگهانت عشق بردار

7272

منی دورت فکند از هر دو عالم

شدی دور از همه سّر دمادم

7373

منی دورت فکند از خانهٔ انس

فروماندی میان نور جان قدس

7474

طبیعت رهزنت شد در وجودت

طبیعت کی کند اینجای سودت

7575

طبیعت میکند مر سجده اینجا

که او دیو است دائم خوار و رسوا

7676

طبیعت رهزنست و راه گم کرد

از آن آدم فتاد اینجای در درد

7777

طبیعت نزد آدم گشت گندم

که آدم میکند اینجایگه گم

7878

طبیعت عین شیطانست دریاب

از این معنی مکن تو نیز اشتاب

7979

طبیعت راه دارد در صفت او

زند دستان تو در معرفت او

8080

بپرهیز از طبیعت در خدا شو

ز بود فعل بد اینجا جدا شو

8181

بپرهیز از طبیعت گر تو رازی

مدان اسرار من اینجا ببازی

8282

ببازی نیست اسرار شریعت

بپرهیز از پلیدیّ طبیعت

8383

ببازی نیست اسرار خداوند

که با شیطان بگیری خویش و پیوند

8484

تو بازی میکنی ای دوست بازی

که با اسبان تازی لاشه تازی

8585

تو بازی دان که کار کودکانست

کناری گیر کاینجا خوف جانست

8686

ببازی نیست اسرار دو عالم

که تا بازی شماری سّر آدم

8787

همه ذرّات در بازی فتادند

از آن در راه کلّی سر نهادند

8888

چو ذرّه باش اینجا پای کوبان

ز عشق دوست خود جان تو خندان

8989

ز ابلیس و ز ابلیسان بیندیش

همان زنهار اندر گفت و در کیش

9090

بجز جانان مجوی و هرچه دیدی

نداد آن کز خوشی خوش آرمیدی

9191

چو حق باشد نگنجد مگر و تلبیس

رها کن مکر را اینجا به ابلیس

9292

جهان بر نام حق اِستاد قائم

نماند مکر شیطان نیز دائم

9393

چو باشد مکر شیطان مکر اللّه

نظر کن تا شوی زین راز آگاه

9494

ز دست نفس و شیطان کن کناره

مکن در فعل او هرگز نظاره

9595

ز آدم دم زن ای آدم بچه دم

که این دم جز تو آدم نیست آدم

9696

ز آدم دم زنی وز دید آن دم

که بنماید ترا رخساره دم دم

9797

دم توحید آدم جوید اینجا

حکایت باز کن تا گوید اینجا

9898

در ایندم ماندهٔ از حق توغافل

نهاده نام خود اینجای عاقل

9999

در این دم در فنا و در بقائی

یقین میدان که در عین لقائی

100100

تو درعین بقائی و بهشتی

چو آدم تو بهشت جان بهشتی بهشتت

101101

بهشتت حاصلست ای آدم جان

ز دوری دور مانده از تو شیطان

102102

ندارد نزد تو ابلیس راهی

گرفته در درختت او پناهی

103103

امید بسته کآید او به جنّت

برحمت اوفتد از عین لعنت

104104

ز عین لعنت آید تا بر تو

بگندم خوردن آید رهبر تو

105105

کند تا از بهشت جاودان دور

تراگرداندت در خویش مغرور

106106

تو در جنّت حذر کن شاد بنشین

ز ابلیس صور آزاد بنشین

107107

مجو هم صحبتی با او تو بشنو

باین نصّ کلام حق تو بگرو

108108

مخور گندم بدان کین سرّ تمامست

مرا سرّ با خواص آمد نه عامست

109109

خواص اینجا نماید این نمودار

کسی کز عشق باشد راز دلدار

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

همه رسوائی عالم از او دان

بقول حق ازو رویت بگردان

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 43 - در روی گردانیدن از شیطان و فرمان ناکردن او فرماید

اگلی نظم

توئی آدم از ذات حق نموده

بسی گفته اناالحق هم شنوده

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 45 - در یاد کردن آدم و ذرّیّۀ وی و بلا و مشقّت کشیدن از شیطان و شرف انسان فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور