صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 56 - در خطاب کردن با دل در اعیان کل و گذرکردن از تقلید فرماید

بخش 56 - در خطاب کردن با دل در اعیان کل و گذرکردن از تقلید فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

دلا بگذر ز خود وندر فنا شو

عیان انبیا و اولیا شو

22

ز دیده گوی وز تقلید مگرو

دگر اسرار آدم نیز بشنو

33

توئی آدم بحوّا بازماندی

عجب در عزّت و در ناز ماندی

44

بحوّا گر بمانی باز اینجا

یقین چون او تو جان درباز اینجا

55

چو میدانی که خواهی رفت آخر

دمی مگذر تو از معنی ظاهر

66

ز حق یک دم مشو دور ای دل و جان

وگرنه از بهشتت زود جانان

77

کند بیرون بیک ره همچو ابلیس

بگو تا چند خواهی کرد تلبیس

88

چو بیرون گرکند اینجا بزاری

سزد گر این زمان شرمی بداری

99

بدان میگویمت تا گوش دل تو

گشائی این حجاب آب و گل تو

1010

نمودِ آدم و حوّا بخوانی

ز تفسیر عیان اسرار خوانی

1111

چوآدم آن چنان صورت عیان دید

ز شادی در میان یک دم بنازید

1212

چو حوّا دید پیش خود نشسته

در غمها بروی او ببسته

1313

که پیش و پس همه خیل فرشته

همه از فیض ربّانی سرشته

1414

ستاده جبرئیل و جمله حوران

همه در پیش آدم با قصوران

1515

خطابی کرد حق آنگه ابا او

که چون میبینی آدم گفت نیکو

1616

توئی دانا و رحمانی چگویم

در این میدان که سرگردان چو گویم

1717

صفات تست اینجا آشکاره

مرا اینجا رسد عین نظاره

1818

تو بینائی و راز جمله دانی

تو پیدا کردهٔ راز نهانی

1919

همه مانده عجایب اندر این حال

زبانم گشته اندر صنع تو لال

2020

تو آوردی در اینجا سرّ بیچون

نمیدانم که این احوال مر چون

2121

نه خوابست اینکه میبینم عیانی

و یا پندار این سرّ نهانی

2222

منم اندر بهشت لایزالت

شده اندر تجلّی جمالت

2323

ز وصفت واله و شیدا شدستم

ز جام عشق تو حیران و مستم

2424

ز صنعت عقل من حیران بماندست

خرد انگشت در دندان بماندست

2525

ز صنعت ماندهام در عین خوابی

که در پهلوی من یک آفتابی

2626

نشاندستی کنون این از کجا بود

که ما را اندر این پیدا لقا بود

2727

کجا بد اول و این از که آمد

که عقل و هوش آدم جمله بستد

2828

مرا برگوی تا خود این چه بود است

که صنع تو مرا پیدا نمودست

2929

تعالی اللّه زهی دیدار یکتا

که گردی اندر این جنّت هویدا

3030

تعالی اللّه زهی قدرت نمودی

در این صنعت چنین نمودی

3131

تعالی اللّه زهی انوار بیچون

که پیدا کردهٔ از کاف وز نون

3232

تعالی اللّه زهی نقاش مطلق

ترا باشد چنین راز اناالحق

3333

تعالی اللّه که آدم گشت حیران

جلالش را در اینجا وصف نتوان

3434

تعالی اللّه که آدم آفریدی

ورا در عین جنّت آوریدی

3535

نمودی این زمانش جوهر خویش

حجابم بر گرفتی جمله از پیش

3636

حجابم این زمان برداشتی باز

که دیدم من در این انجام و آغاز

3737

حجابم این زمان رفته بیکبار

که آمد راز جانانم پدیدار

3838

حجابم این زمان شد جملگی دور

که میبینم ورا نور علی نور

3939

حجابم دور شد از روی دلدار

چو دیدم گشتهام از جنگ بیزار

4040

حجابم دور شد تا راز دیدم

نمودش اندر اینجا باز دیدم

4141

حجابم دور شد تا روی یارم

حقیقت گشت اینجاگه شکارم

4242

حجابم دور شد میبینمش روی

نشسته این دمم جانان بپهلوی

4343

حجابم دور شد از عین جنّات

که میبینم کنون مستور ذرّات

4444

جمال یار رویاروی دیدم

نمود دوست در پهلوی دیدم

4545

جمال یار آنگاهی چنانم

ندانم تا که وصفش من چه خوانم

4646

جمال یار این حوران که باشند

به پیش رویت اینان خود که باشند

4747

جمال روی ما حور و قصورست

جمال جان آدم پر ز نورست

4848

جمال یار عین جاودانست

که این از پیش آدم رایگان است

4949

جمال یار و دیدار نکوئی

که وصفش مینگنجد از نکوئی

5050

جمال یار آنگه پرلقایست

که درد جان آدم را دوایست

5151

جمال یار میبینم کنونم

در این جنّات اندر رهنمونم

5252

جمال یار میبینم بشادی

مرا این عین جاویدان تو دادی

5353

جمال یار میبینم عیانی

توآوردی تو کردی و تو دانی

5454

جمال یار بی برقع پدیدست

ولی اندر لطافت ناپدیدست

5555

جمال یار روح جان فروزست

که در جنّات جانم رخ نمودست

5656

جمال یار دیدم رایگانی

تو گویائی در این شرح و معانی

5757

جمال یار بس زیبا و خوبست

ولی در ذات ستّار العیوبست

5858

نمودی این زمان از پردهٔ راز

مرا پیدا شده انجام و آغاز

5959

نمودی این زمان دیدار خویشت

عجب برداشتی ای جان زپیشت

6060

چو برقع برگرفتی ای دل و جان

ندارم طاقت خورشید رخشان

6161

ندارم طاقت خورشید رویت

از آن چون ذرّهام حیران ببویت

6262

ندارم طاقت عکس جمالت

اگرچه دیدهام عین وصالت

6363

وصالت رخ نمود اینجامرا بین

دل شیدای ما از جان ما بین

6464

وصالت میرباید جان آدم

که بنمودی چنین اعیان آدم

6565

وصالت میرباید جوهر جان

نمییارم که بینم رویت ای جان

6666

شدستآدم در این جنّات بیهوش

زبان اینجا نیارم کرد خاموش

6767

دل و جان واله و حیران چه گویم

در اینجا گاه ای جانان چه گویم

6868

توئی صانع درون جان آدم

تو هم حوّائی و جانان آدم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ز پهلوی چپ آدم عیان شد

نمود جزو و کل دیگر نهان شد

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 55 - در پیدا آوردن حوّا از پهلوی چپ آدم در نمودار سیر کل فرماید

اگلی نظم

خطاب آمد که آدم چندگوئی

درون بنموده رویم چند جوئی

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 57 - در مباح شدن حوّا بر آدم و عقد و نکاح بستن ایشان بصد بار صلواة فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور