صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 55 - در پیدا آوردن حوّا از پهلوی چپ آدم در نمودار سیر کل فرماید

بخش 55 - در پیدا آوردن حوّا از پهلوی چپ آدم در نمودار سیر کل فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

ز پهلوی چپ آدم عیان شد

نمود جزو و کل دیگر نهان شد

22

چو جبریل اندر آن بد در نظاره

یکی صورت دگر شد آشکاره

33

عجائب صورتی در دیگر اسرار

ز پهلوی چپش آمد پدیدار

44

یکی صورت که بد آنجمله معنی

که او را بود در جان سر تقوی

55

نمود انبیا و اولیا بود

که در جان او ذکی با ذکا بود

66

قدم تا سر همه نور الهی

در او پیدا همه سرّ الهی

77

دو چشم نرگسین مانند بادام

ولی در راه معنی او بده دام

88

سر و پایش پر از فیض و پر از نور

میان جزو و کل او گشته مشهور

99

ز دید جان جانان گشته پیدا

ورا اسمش نهاده باز حوّا

1010

هوا در گرد کویش ره نبرده

ز عزّت دردرون هفت پرده

1111

ز اوج عزت غم بی صفاتش

نمودار آمده در عین ذاتش

1212

صفاتش بی صفت در عالم دل

ولی صورت بمعنی گشته حاصل

1313

نبُد آب و نبُد خاک و نه آتش

نه باد تند الّا روح مهوش

1414

بحکمت ازدرون جان اشیاء

نموده کرد اینجا حق تعالی

1515

بحکمت از سوی پهلوی آدم

نموده در بهشتش عین آن دم

1616

عجائب گوهری بیرون افلاک

میان باد و آب و آتش و خاک

1717

ولی در عین هستی جان جان بود

که از دیدار آدم او نهان بود

1818

ز بود آدم آمد آشکاره

تمامت جزو و کل دروی نظاره

1919

همه کروّبیان عالم جان

نظر کردند او را راز پنهان

2020

ولی آدم چنان بُد در جلالش

که اینجا مینمود از دل خیالش

2121

چنان میدید بیهوشانه آدم

که جانان را از او پیدا شدی دم

2222

چنان چون آفتاب نور خورشید

که گم کردی حقیقت جمله جاوید

2323

ز بیهوشی چنان میدید در خویش

حجابش ناگهی برداشت از پیش

2424

حجاب اندر حجاب نور پیوست

بهوش آمد زمان و باز پیوست

2525

دگر آدم نظر کرد و چنان دید

سراسر نور حق اندر جنان دید

2626

حقیقت دید جان و دل نشسته

در غم را بر آدم ببسته

2727

حقیقت جان و دل آمد در آنجا

ز یکتا و دوئی گشته هویدا

2828

حقیقت دید حوّا را بر خود

که او بد در عیانش رهبر خود

2929

حقیقت دید حوّا آشکاره

ز صنع خود در او کردش نظاره

3030

حقیقت دید حوّا جان خود را

که پیدا کرد از پنهان خود را

3131

حقیقت دید حوّا را دل و جان

که از حق بود پیدا گشته پنهان

3232

حقیقت دید او را جوهر دل

نمود عشق او چون آب در گل

3333

حیات محض و روح روح آدم

نظر میکرد اندر او دمادم

3434

ولی حوّا ز سر تا پای بُد حور

اگرچه این بیانت هست مشهور

3535

ز حق دان راز حق را تو نه از من

که این رازت کنم اینجای روشن

3636

چو حوّا نیز آدم دید آنجا

ز نور حق شده آن هر دو پیدا

3737

دل هر دو جهان با مهر پیوست

چو ماهی کان زمان با مهر پیوست

3838

یکی باشد مه و خورشید حقّا

که هم از نور یکّی شد مصّفا

3939

شدند ایشان نمود چرخ و انجم

ولی از نور ایشان جملگی گم

4040

وگر خورشید و مه چون یک نماید

عیان خورشید کل بیشک نماید

4141

شود نور مه اندر نور خورشید

یکی باشد حقیقت عین جاوید

4242

وگر پیدا شود نور الهی

نمود عشق اینجا بی تباهی

4343

وگر مه آید از خورشید پیدا

نماید چون هلالی در مصفّا

4444

شود دور از برش تا نور گردد

بگرد چرخ او مشهور گردد

4545

نماید نور اندر قدر باشد

ده و دو بگذرد او بدر باشد

4646

چنین دان سرّ آدم بنگر ای جان

که میگویم ترا این راز پنهان

4747

بدش چون از قمر رو گشته مشتق

ز صدق دوست دار این راز صَدّق

4848

مه نو بود و خورشید حقیقی

که گردد در بهشت جا رفیقی

4949

وگر پیدا شود در نور انوار

حجاب یکدگر رفته بدیدار

5050

شود پیدا زهم خورشید و مه در

اگر مردی از این معنی بمگذر

5151

نمود عشق آدم دان تو خورشید

که این انجم از او باشند و ناهید

5252

نمودش کرده مه زو شد پدیدار

از این اسرار شو یک لحظه بیدار

5353

شو و اسرار من میبین دمادم

که رمزی هست این حوّا و آدم

5454

حقیقت حق رمز حق بگفتست

دُر اسرار با احمد بسفتست

5555

حقیقت حق تعالی جان جانست

که راز آدم حوّا نشانست

5656

حقیقت دان که دنیا درگذارست

بجز جانان همه ناپایدارست

5757

حقیقت دان که دنیا بوستانست

ولی آن سر در او میوه عیانست

5858

حقیقت دان که دنیا هست بردار

بگرد او مگرد ای دوست زنهار

5959

حقیقت دان که دنیا رهگذارست

در این ره اژدهائی بیشمارست

6060

حقیقت دان که دنیا هست آدم

نماید راز کل اینجا دمادم

6161

حقیقت دان که دنیا چون زنی هست

ترا بفریبد اینجا برده ازدست

6262

حقیقت دان که دنیا هست حوّا

از او بگذر که گردی زود رسوا

6363

حقیقت دان که دنیا چون بهشت هست

بچشم عاشقان اینجای زشتست

6464

حقیقت دان که دنیا هست ناری

خسیسی، مدبری، ناپایداری

6565

گذر کن زود و بگذر از طبیعت

بجانت شاد باش اندر طبیعت

6666

گذر کن روی او منگر دمی تو

اگر اینجا به معنی آدمی تو

6767

از این دنیا شوی بیرون چو آدم

مبین دنیا و حق بین تو دمادم

6868

در این جنّت که بیرون وی آید

حقیقت عین گردون وی آید

6969

بهشت صورتست اینجای دریاب

بسوی جنّت جانان تو بشتاب

7070

از او بگذر هوا را میبمان تو

که هستی در بهشت جاودان تو

7171

بهشت صورتست اینجای دنیا

بهشت جان طلب در عین عقبا

7272

توئی درمانده در دنیا بدانی

بدانی کاندمی اینجا تو فانی

7373

تو حوّا دیدهٔ و آدمی تو

تو از آن آمدی وآن دمی تو

7474

ز تو پیدا شده اینجای حوّا

هوا بگذارو شو در عین دریا

7575

طلب کردی هوا اندر طبیعت

نه بسپردی دمی گام حقیقت

7676

بمانده در هوائی و چگویم

دوای دردت ای نادان چه جویم

7777

تو تا باشی هوا را دوستداری

ابی مغزی و عین پوست داری

7878

تو این را دوست داری و هوائی

بمانده دور از عین خدائی

7979

هو ابگذار و یک دم بی هوا باش

چو مردان درجهان عین خدا باش

8080

هوا بگذار و بگذر از یبوست

رها کن صورت عین نحوست

8181

هوا بگذار تا گردی مصفّا

شوی مانندهٔ اوّل تو یکتا

8282

هوابگذارو میگویم یقین بین

درونت اولین وآخرین بین

8383

هوا بگذار ای آدم از آن دم

بزن دم چند از این حوّا و آدم

8484

دم جان گیر و بیرون جهان باش

حقیقت برتر از عین جنان باش

8585

زهی جاهل که دنیا دوستداری

نداری مغز، جمله پوست داری

8686

ز مغزی دور و قانع گشته با پوست

حقیقت دور ماندستی تو از دوست

8787

ز مغزی دور و بیدل گشتهٔ تو

میان خاک بر گل گشتهٔ تو

8888

ز مغزی دور و جانان را ندیدی

دریغا سرّ اعیان را ندیدی

8989

ز مغزی بیخود و تا چند لافی

زمانی کاسهٔ سردار صافی

9090

ز بی مغزی چرا ابله شدستی

مگر اوّل تو هم ابله بُدستی

9191

حقیقت مغز جو وز مغز مگذر

وز این اسرارهای نغز مگذر

9292

از این اسرارها کن مغز تازه

دگر افتی تو اندر عین کازه

9393

از این اسرار سرّ دوستان بین

جهان را سر بسر یک بوستان بین

9494

از این بستان به جز یک میوهٔ تر

طلب کن میوههای خوب و خوشتر

9595

کزان لذّات خوش یابی حقیقت

که افتاده طلب دارد طبیعت

9696

هر آن میوه که افتادست از بار

مخور از خاک ره ای دوست زنهار

9797

سقط باشد گذر کن زان مخور تو

طلب کن میوه را از شاخ تر تو

9898

چو تو زین بوستان لذت نیابی

یقین دان عین آن قربت نیابی

9999

از این بستان بخور لذات شیرین

ترش هرگز مخور ای مرد غمگین

100100

من این اسرار بهر آن بگفتم

که از پیر بزرگ این دم شنفتم

101101

سقط باشد در اینجا آنچه خامند

حکیمان میوههای خوش طعامند

102102

حکیمان میوهٔ نغزند و شیرین

که از آن است در این باغ تمکین

103103

حکیمان جان جانند گر بدانی

حکیمانی که دارند آن عیانی

104104

حکیمان گرچه بسیارند در دهر

کجا تریاک دانند کرد مر زهر

105105

حکیمی باید و پاکیزه جانی

که داند راز هر چیزی عیانی

106106

حکیمی نیست با جوهر درآئی

مثال رهبری یا رهنمائی

107107

حکیمی نیست تادردت نگوئی

ز بعد درد درمانت بجوئی

108108

حکیمی نیست تا دردم بگویم

برش در عشق من چاره بجویم

109109

حکیمی نیست بر مانند عطّار

که درمان میکند اینجا بیکبار

110110

ز حکمت کرد درمان جمله ذرّات

ز عین حکمت و قرآن و آیات

111111

ز حکمت جمله درمان کرد اینجا

حقیقت جان جانان کرد اینجا

112112

دوای درد خود عطّار کردست

همی آسان چنین کس را دهد دست

113113

ز حکمت ذات دارد کو حکیمست

که یسین سرّ قرآن از حکیمست

114114

دوای درد خود کردست اینجا

که دید انبیا دارد هویدا

115115

دوای درد خود او یافت جانان

حقیقت فاش کردست راز پنهان

116116

دوای درد او بُد عین صورت

بدش درمان پذیرفت از ضرورت

117117

حقیقت درد بود و با دوا باشد

عیان انتهایش انتها شد

118118

چو درد عشق بی درمان فتادست

حقیقت راز با جانان فتادست

119119

چو درد عشق در جان بود جانان

حقیقت درد شد اینجای درمان

120120

چو درد عشق درمان کرد عطّار

عیان مر جانش جانان کرد عطّار

121121

چو درد عشق نبود مر کسی را

مخوان کس کوست بیشک ناکسی را

122122

چو درد عشق داری هست درمان

ولی وقتی که گردد جان جانان

123123

ترا آزرد یا درمان برد زود

بیابی در میان دیدار معبود

124124

ز درد ار آگهی درمان طلب کن

ز جان گر آگهی جانان طلب کن

125125

ز درد ار آگهی درمانست دلدار

که درمانت کند هر دو بیکبار

126126

ز درد عشق جانها مبتلا شد

همه جانها در این عین بلا شد

127127

ز درد عشق اگر بوئی نیابی

دمادم سوی درد او شتابی

128128

مجو درمان اگر مردی در این درد

میان جان و دل بنشین دمی فرد

129129

چو آدم فردباشی همچو اوّل

وگرنه ناگهی گردی مبدّل

130130

میان جان تو داری عین درمان

دل خود از بلای درد برهان

131131

میان جان نظر کن سرّ بیچون

که گردانست در وی چرخ گردون

132132

میان جان نظر کن باز بین دل

حقیقت برگشا این راز مشکل

133133

زهی نادان که خود دانا شماری

ز شرم حق کجا می سر برآری

134134

زهی نادان که ماندی اندر اینجا

بسی دیدی همی آزار دنیا

135135

ندیدی هیچ جز اندوه و جزدرد

نرفتی یک زمان نزدیک یک مرد

136136

که تا راهی مگر بازت نماید

گره از کار بسته برگشاید

137137

تو در بازار دنیا بازماندی

از آن در شهوت و در آز ماندی

138138

تو در بازار دنیا مبتلائی

نمیدانی کنون کز که جدائی

139139

تو پنداری که در عین بهشتی

خدا یکباره از خاطر بهشتی

140140

تو پنداری که دنیا هست جنّت

از آن هر لحظه یابی رنج و محنت

141141

تو پنداری که در عین جنانی

از آن اینجا یقین چیزی ندانی

142142

تو پنداری که میآئی ز جائی

زهی پندار تو ناخوش بلائی

143143

تو پنداری که چیزی یافتی تو

حقیقت هیچ می نایافتی تو

144144

تو پنداری که پندارت غلط شد

از آن بود و در اینجا چون سقط شد

145145

تو پنداری که دنیا هست چیزی

بر عاقل نمیارزد پشیزی

146146

تو پنداری که اینجا باز مانی

که نادانی یقین در دهر فانی

147147

ز دانائی چنین پندار داری

که پیوسته دل افگار داری

148148

ز دانائی چنین در بند خویشی

از آن جان و دلت پیوسته ریشی

149149

ز دانائی بماندی این چنین خوار

که کردت قید اینجا دهر غدّار

150150

ز دانائی بماندی در جهنّم

بلای خویش میبینی دمادم

151151

ز دانائی بماندی زار و مسکین

گهی پرمهر و گاهی گشته پرکین

152152

ز دانائی بماندی در تک و تاز

برو وین حرف از گردن بینداز

153153

ز دانائی بمانده زار و مجروح

نمییابی در اینجا قوّت روح

154154

چگویم تا که درد تو شود به

اگر مرد رهی داد سخن ده

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ندا آمد درون جسم و جانش

ورا بنمود کل راز نهانش

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 54 - در معنی و هو معکم اینما کنتم و حقیقت کل فرماید

اگلی نظم

دلا بگذر ز خود وندر فنا شو

عیان انبیا و اولیا شو

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 56 - در خطاب کردن با دل در اعیان کل و گذرکردن از تقلید فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور