صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 88 - در جواب دادن اکّافی قدّس سره هاتف غیب و اسرارهای نهانی یافتن فرماید

بخش 88 - در جواب دادن اکّافی قدّس سره هاتف غیب و اسرارهای نهانی یافتن فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

یکی هاتف مر او را داد آواز

که اکّافی نکو گفتی ز آغاز

2

کریمیم و رحیم و بردباریم

کجا مر بندگان ضایع گذاریم

3

چو ما داریم حکم لایزالی

هر آنچه اندیشه میدارند حالی

4

بدانیم آن همه از پیش اینجا

که هستیم بیشکی دانا و بینا

5

نظر داریم ما در جان جمله

که مائیم این زمان پنهان جمله

6

نهان و آشکارا جمله مائیم

که دید خویش جمله مینمائیم

7

نظر داریم بر نیکیّ هر کس

که شاهی در دو عالم مر مرا بس

8

ز عدلم ظلم نبود گر بدانید

که میدانم که جمله ناتوانید

9

نکردم ظلم هرگز کی کنم من

چگونه عهد ایشان بشکنم من

10

همه اندر ازل چون ذرّه بودند

نه چون این دم بخودشان غرّه بودند

11

همی دانستم اسرار تمامت

نمود دادن و مرگ قیامت

12

همه احوالشان نزدم یقین است

که ذاتم اوّلین و آخرین است

13

در آندم کز الست خویش گفتم

عیان خویششان از پیش گفتم

14

نه صورت بُد نه جان جز جوهر من

که بُد در ذاتشان انوار روشن

15

الست و ربّکم گفتم همهشان

دُرِ اسرار من سفتم همهشان

16

نمودمشان لقای خود در آن دم

یقینشان مینمایم هم دمادم

17

همه قالو ابلی گفتند با ما

که امر ما بجا آرند اینجا

18

چو حکم ما همه از پیش رفته است

تمامت راز ما از پیش گفته‌ست

19

هر آنکو امر من نارد بجایم

مر او را بیشکی ذاتم نمایم

20

در این قرآن سرش روزی کنم من

عیانش جمله پیروزی کنم من

21

در این قرآن سرش بخشم تمامت

رهانم من ولی از هول قیامت

22

سوی جنّت برم بنمایمش دید

که تا ما را یکی بیند ز توحید

23

نمود ذات خود او را نمایم

که من با جملگی مر آشنایم

24

ولی باید که رمزم کار دارند

نمود خویش در اسرار دارند

25

کسانی کاندر آن دم راز دیدند

همان دم اندر این دم باز دیدند

26

طلب کردند ما را اندر اینجا

یکی بینند معانی با مسمّا

27

هر آنکو طالب ما بُد در اوّل

نگردانیم ما او را معطّل

28

هر آنکو طالب ما بد مرا یافت

بوقتی کاندر این دیدار بشتافت

29

هر آنکو طالب ما گشت از جان

نمائیمش در آخر راز پنهان

30

هر آنکو طالب ما بود از اول

کنیمش مشکلات اینجایگه حل

31

هر آنکو طالب ما بود مادید

مرا هم ابتداو انتها دید

32

کنم واصل مر او را آخر کار

یکی گردانمش هم نقطه پرگار

33

کنم واصل مر او را ناگهانی

ببخشم این جهان و آن جهانی

34

کنم واصل من از دیدار خویشم

که من از جملگی اینجای بیشم

35

کنم واصل هم اینجاگه ولیکن

نباید بود آخر ازمن ایمن

36

که من دانم که راز جمله چونست

که دائم هم برون و هم درونست

37

کسانی را که دیدم راز ایشان

که بد باشد ز شان اینجا پریشان

38

کنم اینجا سزاشان من دهم پاک

بگردانم همه در خون و در خاک

39

ز ظالم داد مظلومان ستانم

که من با دوستداران دوستانم

40

قصاص جملگی اینجا برانم

که راز جملگی من نیک دانم

41

اگر اینجا بدیها کرده باشند

بمانده دائم اندر پرده باشند

42

عقوبتشان کنم در دوزخ ستان

که تا گویند دم دم آخ ایشان

43

ببخشم عاقبت او را بتحقیق

دهم او را هدایت من ز توفیق

44

سوی جنّت برم او را بتحقیق

ببختش در رسانم من بتحقیق

45

سوی جنّت برم او را بصد ناز

بتختش برنشانم من باعزاز

46

کسی کو بد کند مانندهٔ خون

کنم خوارش در آخر بی چه و چون

47

نمود او را کُشم من چند بارش

دراندازم نهان در سوی دارش

48

بسوزانم ورا اینجا بزاری

نمایم مرد را بسیار خواری

49

دگر خواهم ببخشم آخر کار

چنین رفته است حکم ما بیکبار

50

ولی احوال دزدان اینچنین است

مرا راز همه عین الیقین است

51

بدی را هم بدیشان آورم پیش

ز نیکی نیکی آرم دیدن پیش

52

کنم روزی کسی کو نیک باشد

که قول من دروغ اینجا نباشد

53

همه در نّص قرآن بازگفتم

یقین من جملگی در راز گفتم

54

نمود جمله در قرآن نمودم

که تا دانی که من غافل نبودم

55

زهر کس راز جمله دیدهام من

ولیکن انبیا بگزیدهام من

56

کسی کو بر ره ایشان رود پاک

نماند در حجاب صورت خاک

57

سلوک انبیا اینجا کند او

همه عهد الستم نشکند او

58

بجای از دیر آن رازی که گفتم

نه آخر گوید اینجا نه شنفتم

59

بهانه نیست ما را آخرالامر

مرا باید بجا آوردنت امر

60

چنین است این نمود راز اینجا

حقیقت باز گفتم راز اینجا

61

هر آنکو کرد امرم بیشکی ردّ

کنم با او بدی و من کنم رد

62

مر او را شیخ دین اکّافی ما

توئی خود بیشکی کل صافی ما

63

نمود ما تو دیدستی حقیقت

سپردی نزد ما راه شریعت

64

توئی محبوب ما در سرّ معراج

که بر فرقت نهادستیم ما تاج

65

توئی محبوب ما در وصل اول

که خود را مینکردستی معطّل

66

براه شرع احمد داد دادی

از آن بر فرق تاجی بر نهادی

67

منت اندر ازل بخشیدهام من

در اینجا خرقهات پوشیدهام من

68

منت اندر ازل دلدار بودم

ترا هر جایگه من یار بودم

69

منت دادم در اینجا کامرانی

حقیقت سرّ اسرار معانی

70

منت اندر ازل کردم نمودار

ببخشیدم ترا معنیّ اسرار

71

نمود ما بجا آوردهٔ تو

نه همچون دیگران در پردهٔ تو

72

کنونت پرده اینجابرگرفتم

نه همچون دیگرانت بر گرفتم

73

ترا بنمودهام اینجا نهانی

نمود خویشتن تا باز دانی

74

که مائیم اندر اینجا دید دیدت

بهر مجلس یقین گفت و شنیدت

75

همه اسرار کاینجا گفتهٔ تو

ز ما گفتی ز ما بشنفتهٔ تو

76

حقیقت در دل و جانت منم من

که بنمودم ترا اسرار روشن

77

ره شرع محمّد چون سپردی

حقیقت گوی از میدان تو بردی

78

تو بردی گوی از میدان معنی

که داری سرّ شرع و راز تقوی

79

تو بردی گوی وحدت نزد عشاق

توئی مشهور اندر کلّ آفاق

80

تو راز ما نهان کردی و گفتی

حقیقت جملگی با ما نگفتی

81

تو داری ملک و معنی اندر اینجا

توئی امروز اندر عشق یکتا

82

هر آنکو ما نظر داریم بروی

دهیم از خمّ وحدت مر ورا می

83

کنیمش مست همچون تو نهانی

که تا او دم زند اندر معانی

84

دم معنی ترا بخشیدم از خَود

که تا بنمودی اینجانیک با بَد

85

همه در راه ما بنمودهٔ راه

همه از سرّ ما گردی تو آگاه

86

همه با ما تو داری آشنائی

ز تاریکی بدادی روشنائی

87

دمی دادم در اینجا داد معنی

از آن گشتی بکل آزاد معنی

88

تمامت مر ترا از جان مریدند

که همچون تو دگر عالم ندیدند

89

نباشد چون تو دیگر در خراسان

که دشوار تمامت کردی آسان

90

نباشد چون تو دیگر پاک یاری

که بیند چون تو دیگر شاه یاری

91

نباشد چون تو دیگر صاحبِ درد

که افتادی میان عالمان فرد

92

نباشد چون تو دیگر صاحبِ اصل

که داری در نمود ما یقین وصل

93

نباشد چون تو دیگر واصل اندر ایّام

که بردی گوی معنی نیز و هم نام

94

نباشد چون تو دیگر صاحب درد

که بردی گوی معنی تو در این درد

95

براه شرع و تقوی پاکبازی

که اندر دید ما صاحب نیازی

96

براه شرع و تقوی بردهٔ گوی

یقین از عالمان اندر سخن گوی

97

منت دادم منت گفتم کلامم

در این اسرار بشنو تو پیامم

98

پیامم بشنو و کل یاد میدار

ابا خود باش و ما را یاد میدار

99

پیامم بشنو ای اکّافی دین

توئی مانند آدم صافی دین

100

توئی صافی ز تقوی و بمعنی

گذشته از سر مُردار دنیی

101

توئی صافی ز ظاهر هم ز باطن

که کردستی هزیمت از شرّ جن

102

توئی صافی درون و هم برونی

نه همچون دیگران اینجا زبونی

103

توئی اسراردانِ ما ز قرآن

که مثلت نیست اندر نّص و برهان

104

توئی اسراردان ما و مائی

که این دم در عیان ما لقائی

105

کسی که همچو تودادیمش اینجا

نمود علم و حکمت گشت دانا

106

در آن سر جملگی را خواستگاریم

در آخر جملهشان حاجت برآیم

107

در آن ساعت که ما دانیم اینجا

رهائی جمله را دانیم اینجا

108

بدادن هر کسی بر قدر وسعت

نباشد هر کسی در عین قربت

109

کسانی کاندر اوّل ذات ما را

ولیکن هست این معنی لقا را

110

طلب کردن ز قومی دیدن ما

که تا گردند اینجاگاه یکتا

111

نمودم دید خود دیدار ایشان

که من دانستهام اسرار ایشان

112

ز من من را طلب کردند تحقیق

بدادم جملگی را عزّ و توفیق

113

بما دیدند اینجا دیدن ما

که ما بودیم و ما باشیم یکتا

114

نهان ما عیان آمد از ایشان

که ایشان گه بدند اینجا پریشان

115

ابا ما خوش بدند و بر بلائی

حقیقت نوش کرده هر جفائی

116

ره درد است راهِ ما نیازی

نداند این بیان هر کس ببازی

117

ره درد است راه ما کسی را

که بتواند بریدن بی سر و پا

118

مرا با صاحبانِ درد راز است

گهی راهم نشیب و گه فراز است

119

کسی کو راهِ ما دیدست اینجا

نه بر تقلید بشنیدست اینجا

120

کنم آگاه هر کس را که خواهم

برانم آنچه آنجا مینخواهم

121

کنم آگاه از خود مرد مؤمن

که من دانم حقیقت مرد مؤمن

122

نه درد مؤمنان آگاه هستم

که من دیدارم و کل شاه هستم

123

در اینجا هر که باشد صاحب درد

کنم در ذات خود او را یقین فرد

124

در اینجا هر که باشد صاحب اسرار

کنم او را نمود خود نمودار

125

در اینجا هر که باشد در بلایم

نمایم عاقبت او را بلایم

126

در اینجا هر که باشد مر خوشی او

نمایم دمبدم مر ناخوشی او

127

در اینجا هر که ما را باز بیند

ز من هم عزّت و اعزاز بیند

128

در اینجا هر که رازم گوش دارد

مثال انبیاء کل هوش دارد

129

من او را صاحب قربت کنم باز

نمایم مر ورا انجام و آغاز

130

لقا بنمایم اینجاگه بدو من

مثال آفتاب از چرخ روشن

131

لقا بنمایم و دیدار بیند

مرا در جزو و کل اسرار بیند

132

مر او را جاودانی نور بخشم

ز دید خویشتن منشور بخشم

133

دهم او را بهشت جاودانی

که تا بیند لقایم جاودانی

134

کنون ای خواجهٔ اکّافی ما

یقین بشناس و کل بنگر تو ما را

135

مبین جز من که جز من هر چه بینی

یقین میدان که نی صاحب یقینی

136

چو بر منبر روی منگر به جز من

که میگویم ترا اسرار روشن

137

منم حاضر ترا از شیب و بالا

نمودم لاالهم دان تووالا

138

منم حاضر منم ناظر بسویت

منم در حالت در های و هویت

139

منم اینجا ترا جویان ز اسرار

همی گویم دمادم سرّ اسرار

140

درون جانت اینجاهم برونم

حقیقت من تراکل رهنمونم

141

بجزمن هیچ اینجاگه مبین غیر

که یکسانست پیشم کعبه و دیر

142

چنین بُد با تو ما را عشقبازی

مدان زنهار ما را عشقبازی

143

چنین بُد با تو ما را دوستداری

که دانستم که ما را دوستداری

144

چنین بُد با تو ما را راز پنهان

که برگوئی تو ما را راز پنهان

145

چنین بُد با تو ما را خوش فتاده

ببین این رازها چه خوش فتاده

146

چنین بُد با تو ما را راز اوّل

که گفتم اندر اینجا راز اوّل

147

چنین بُد با تو ما را راز تحقیق

که بخشیدیمت اینجا راز توفیق

148

بگو با اهل مجلس هر زمانی

از این معنی حقیقت راستانی

149

بگو با اهل مجلس راز ما را

نمای اینجایگه سرباز ما را

150

بگو با اهل مجلس جمله مائیم

که خود را این چنین ما مینمائیم

151

درون جانشان آگاه هستیم

که ما در جانتان سرّ الستیم

152

بجای آرید اکنون امر ما را

که تا شادان شوید امروز و فردا

153

بجا آرید آنچه اینجا بگفتم

که ما گفتیم و هم خود من شنفتم

154

درون جملگی دانیم سرّتان

که بر رفعت برافرازیم سَرتان

155

کنون در امر ما پائی بدارید

نمود امر ما را پایدارید

156

که در آخر شما را من رهائی

دهم از دوزخ و عین جدائی

157

دهمتان جنّت و حور و قصورم

بهشت جاودان ودید حورم

158

دهمتان جاودانی دیدن خَود

کنمتان فارغ از هر نیک و هر بد

159

بجا آرید ما را عین طاعت

در اینجاگه بقدر استطاعت

160

بجا آرید فرمان اندر اینجا

که از بهر شما کردیم پیدا

161

ببینید این زمان اینجای ماوا

که تا هر جمله را آریم پیدا

162

ز بهر خود شما را آفریدیم

ز جمله آفرینش برگزیدیم

163

ز بهر خود شما را عزّت و ناز

ببخشیدم حقیقت من دهم باز

164

مکافاتی که اینجا جمله کردند

اگر کردند نیکی گوی بردند

165

کسی کاسایشی اینجا رسانید

تن خود از عذاب ما رهانید

166

کسی کاینجا نکوئی کرد از آغاز

عوض او رادهم اینجا لقا باز

167

همه نیکی کنید و نیک بینید

بصدر جنّتم نیکو نشینید

168

همه نیکی کنید امروز اینجا

که تا باشید کل پیروز فردا

169

همه نیکی کنید و وز بدی دور

شوند اینجایگه کردن پر از نور

170

حقیقت هر که ما را دید بشناخت

بجز نیکی نکرد و نیک پرداخت

171

سرای آخرت بردار و خوش باش

تو تخم نیکنامی در جهان پاش

172

تو تخم نیکنامی در بر افشان

که میداند خدا اینجا یقین دان

173

رموزی بود این معنی حقیقت

که گفت اینجای آن پیر طریقت

174

ز وحدت این معانی گفت اینجا

دُرِ اسرار کلّی سفت اینجا

175

ز وحدت کرد مر اینجا نمودار

نداند این بیان جز صاحب اسرار

176

ز وحدت کرد اینجاگه بیانی

حقیقت مؤمنان را شد نشانی

177

هر آنکو رازدار کردگار است

در اینجا دائما او بردبار است

178

هر آنکو کرد نیکی دید شاهی

در اینجاگاه از فرّ الهی

179

بجز نیکی مکن با خلق زنهار

که نیکی بینی از دیدار جبّار

180

بجز نیکی مکن تا نیکیت پیش

درآید این معانیها بیندیش

181

رموز شرع را خوش یاد میدار

بیان عاشقان از یاد مگذار

182

کسی کو برد رنجی برد گنجی

نیابی گنج تو نابرده رنجی

183

تمامت اهل ما چو رنج دیدند

حقیقت اندر آخر گنج دیدند

184

تمامت اهل دل خواری کشیدند

که در آخر بکام دل رسیدند

185

تمامت اهل دل در آخر کار

بدیدند اندر اینجا روی دلدار

186

تمامت اهل دل گشتند واصل

ز عین شرعشان مقصود حاصل

187

شد اینجا در حقیقت حق بدیدند

یقین هم ناپدید و هم پدیدند

188

یقین سر چو دید اینجای منصور

از آن زد دم اناالحق دم که مشهور

189

شد اندر آفرینش دمدمه او

از آن افکند اینجا زمزمه او

190

دم مردان مزن چون سرندانی

وگرنه در میان حیران بمانی

191

دم مردان مزن اینجا تو زنهار

که تا آید نمود کل پدیدار

192

دم مردان مزن تادم بیابی

چراچندین دمادم میشتابی

193

دم مردان در آن دم زن که ناگاه

نماید رویت اینجا بی حجب شاه

194

دم مردان در آندم زن حقیقت

که میبسپرده باشی تو شریعت

195

دم مردان درآندم زن که بیخویش

حجاب جملگی برداری از پیش

196

دم مردان در آندم زن نهانی

که نی صورت بماند نی معانی

197

دم مردان در آندم زن که اینجا

نمودت سر بسر گردد هویدا

198

دم مردان در آن دم زن یقین تو

که بینی اوّلین و آخرین تو

199

دم مردان در آندم زن ز اعیان

که بنماید جمالت جان جانان

200

چو بنماید جمالت ناگهان یار

وجودت سر بسر بین ناپدیدار

201

چو بنماید جمالت ناگهان دوست

حقیقت مغز گردد جملگی پوست

202

چو بنماید جمالت یار اینجا

نبینی بیشکی اغیار اینجا

203

چو بنماید جمالت ذات گردی

ز بود خویشتن آزاد گردی

204

چو بنماید جمالت سرّ عشاق

ببینی و تو باشی در جهان طاق

205

چو بنماید جمالت شاد گردی

ز بود خویشتن آزاد گردی

206

جمال یار پنهانی نماید

ترا از بود خود کلّی رباید

207

جمال یار پنهان نیست پیداست

ولیکن چون ببیند دل که شیداست

208

ندارد این بیان تا باز بیند

نمود خویش آنگه راز بیند

209

دلم حیران شد از اسرار گفتن

از آن کاینجا ز دید یار گفتن

210

بسی گفته‌ست و شیدا شد در آخر

اناالحق میزند رسوا شد آخر

211

همه مردان راهش منع کردند

همه ذرّات با او در نبردند

212

که این اسرار کردی آشکاره

به یک ساعت کنندت پاره پاره

213

نمیترسد زمانی کوست شیدا

ولیکن دمبدم در دید آن را

214

بهوش آمد مصفّا گردد از نار

نمیبیند یقین جز دیدن یار

215

بهوش آمد نمود جان به بیند

بجز جان هیچ و جز جانان نبیند

216

ولیکن جان مر او را پایدار است

که دل در پایداری پایدار است

217

دل و جان هر دو دیدار خدایند

نه پنداری ز یکدیگر جدایند

218

دل و جان هر دو دیدارند اینجا

ولیکن ناپدیدارند اینجا

219

یقین بشناس کاینجا دوست پیداست

حقیقت مغز جان در پوست پیداست

220

یقین بشناس اینجا خویشتن تو

نمود روی اندر جان و تن تو

221

مبین جز او که او بنمود رویت

درونِ جانِ تو در گفتگویت

222

همه گفت تو او باشد چو بینی

ولیکن او عیان اینجا نبینی

223

همه دیدار او اینجاست بنگر

درون جان و دل یکتاست بنگر

224

فروغش کاینات اینجای دارد

ولیکن کس خبر اینجا ندارد

225

تمامت دیدهها در دیده دارد

که بینائی یقین در دیده دارد

226

کسی داند که او اینجا چگونست

که بیرونش یکی با اندرونست

227

کسی داند که جانان دیده باشد

که سر تا پای خود او دیده باشد

228

اگر دیده شوی این دیده باشی

وگرنه کی تو صاحب دیده باشی

229

تو صاحب دیده شو در دیده بنگر

جمال جاودان در دیده بنگر

230

تو صاحب دیده شو در دیدن یار

درون دیده او را بین و بگمار

231

اگر صاحبدلی اینجانظر باز

نظر تا روی او بینی نظر باز

232

اگر صاحبدلی جز او مبین تو

درون دیده در عین الیقین تو

233

اگر صاحبدلی دل را نگهدار

که تا یابی در اینجا زود دلدار

234

چو دلدارت نظر دارد نظر کن

دلت ازدیدن رویش خبر کن

235

خبر کن دل که دلدارست آنجا

درون جان شده تحقیق یکتا

236

خبر کن دل که جان درتو پدیدست

ولیکن جان ابر گفت و شنیدست

237

خبر کن دل حقیقت جان شود دل

یقین بیند عیان جانها شود دل

238

دلت جانست و جان یکتا و دل دوست

یقین پیدا و پنهان جمله خود اوست

239

دلت جانست و جان دل گشت آنجا

چرا داری تو خود سرگشته اینجا

240

دلت جانست و جان دل گشت ناگاه

اگر یابی تو اینجا دیدن شاه

241

دلت جانست و جان و دل یکی بین

رخ جانان در این دو بیشکی بین

242

دلت جانست و جان و دل صفاتند

حقیقت هر دو اینجانور ذاتند

243

دلت جانست و جان ودل نمودار

یکی در ذات داند صاحب اسرار

244

که چون جان دل شود جانان بگیرد

نمود هر دوشان آسان بگیرد

245

محمد(ص) چون دل و جان را یکی دید

خدا را در دل و جان بیشکی دید

246

دل و جانش یکی شد در حقیقت

ورا شد فاش در عین طبیعت

247

دل و جانش یکی بُد در دو عالم

از آن میگفت او سرّ دمادم

248

دل و جانش یکی گشت و خدا دید

از آن او ابتداو انتها دید

249

دل و جانش یکی شد تا حقیقت

ورا شد فاش در عین شریعت

250

دل و جانش نمود کن فکان بود

حقیقت او یقین خود جان جان بود

251

دل و جانش نمود کائناتست

یقین میدان که او دیدار ذاتست

252

دل و جانش چو در یکی لقا یافت

از آن اینجایگه عین بقا یافت

253

دل و جانش چو در یکی قدم زد

ورای چرخ اعظم او قدم زد

254

دل و جانش چو در یکی بیان کرد

درونِ جانِ من شرح و بیان کرد

255

دل و جانش چو در حق گشت واصل

همه مقصود ما را کرد حاصل

256

دل و جانش همه دلدار دارد

کسی داند که دل بیدار دارد

257

دل و جانش نمودِ عاشقانست

مرا از جان و دل شرح و بیانست

258

دل و جانش چودید اینجا یقین باز

حقیقت یافت اینجا اولین باز

259

دل و جانش همه اسرار برگفت

همه از دیدن دلدار برگفت

260

دل و جانش را تحقیق بنمود

بیک دم جان من اینجای بربود

261

دل و جانش یقین منصور بشناخت

دل و جان نزد او یکباره درباخت

262

دل و جانش چو دید اینجا یقین حق

زد از دیدار جانان او اناالحق

263

دل و جانش نمود او نمودار

از آن شد ناگهی منصور بردار

264

دل و جانش هر آنکو میشناسد

دو عالم خصم باشد کی هراسد

265

دل و جانش یقین عطّار دارد

از اینسان نافهٔ اسرار دارد

266

دل و جانم فدای خاک پایش

که در جان و دلم زینجا صفایش

267

بجان بنمود اینجاگه نهانی

کز او دارم همه راز معانی

268

دلم جان گشت و جان ودل حقیقت

چو دیدم مرورا راز شریعت

269

دلم جان گشت جان دل در لقایش

چو دیدم ناگهی دید بقایش

270

دلم جان گشت جان دل در بر او

ایا سالک کنون ره بر سوی او

271

درون جمله جانها مصطفی بود

که او اینجایگه عین لقا بود

272

ندانست این بیان جز مرد صدّیق

نداند این رموز اینجا چو زندیق

273

کسی باید که او اینجا بداند

که جان و دل بروی او فشاند

274

کسی باید که او را بیند اینجا

که باشد از نمود عشق اینجا

275

کسی باید که صافی ذات باشد

نمود جملهٔ ذرّات باشد

276

کسی باید که در یکی نمودش

ببیند مر ورا اینجا سجودش

277

کنون چون آدم ار این سر بدانی

شود فاشت همه سرّ معانی

278

معانی مصطفی دان ای برادر

ز شرع مصطفی امروز بر خور

279

که شرع مصطفی دیدت نماید

یقین اینجایگه رازت نماید

280

محمد واصل هر دو جهانست

بصورت برتر از کون و مکانست

281

محمد(ص) واصل آید اندر اینجا

مر او را حاصل آمد اندر اینجا

282

حقیقت جان جان بشناخت تحقیق

که او را بود این اسرار توفیق

283

مر او را داده بُد یزدان بیچون

در اوّل تا بآخر بی چه و چون

284

جمالش بود مکتوبات جمله

از آن بُد سرّ مصنوعات جمله

285

چو مکتوبات عین او را عیان شد

در اینجاگاه او جان جهان شد

286

جهان جمله جانها بود احمد

که پیدا کرد اینجا نیک از بد

287

جهان جمله جانها بُد یقین او

که بیشک بود در عین الیقین او

288

از او شو واصل و تحقیق او یاب

همی گویم یقین توفیق او یاب

289

از او شو واصل ای سالک در اعیان

که او دارد حقیقت سرّ جانان

290

ندانم چون محمد(ص) صاحب راز

که او دیدم حقیقت عین اعزاز

291

ندانم چون محمد(ص) پیشوائی

کز او دیدم یقین عین لقائی

292

ندانم چون محمد واصلی من

کز او دیدم حقیقت حاصلی من

293

ندانم چون محمد دید اللّه

نمود من رآنی کرد آن شاه

294

ندانم چون محمد دید جانان

که در جانست چون خورشید تابان

295

درون جان برونم اوست اینجا

که بیشک جان جانان اوست اینجا

296

مرا بنمود رخ در خواب و بیدار

شدم دیدم وجودم ناپدیدار

297

همه اوبود چون دیدم یقین او

حقیقت اوّلین و آخرین او

298

همه او بود او گفته‌ست اسرار

نداند این بیان جز مرد دیندار

299

محمد(ص) دید در خود حق نهانی

از آن او دید او صاحب قرانی

300

محمد(ص) دید راز قل هو الله

بطونش با ظهور اندر هو اللّه

301

یکی شد مینگفت اینجای بر کس

بوقتی این بیان برگفت خود بس

302

حقیقت دم زد و گفت از معانی

بریاران حقیقت من رآنی

303

چو حق بود او بصورت هم بمعنی

ببرد این گوی در دنیا و عقبی

304

یقین بشناس اگر صاحب یقینی

سزد گر جز محمّد کس نبینی

305

مبین جز مصطفی گر مرد راهی

از او یابی حقیقت پادشاهی

306

مبین جز مصطفی ای دل در اینجا

کز او شد این یقین حاصل در اینجا

307

مبین جز مصطفی چیزی تو ای جان

که دیدست او در اینجاگاه جانان

308

مبین جز مصطفی در هر دو عالم

کز اودیدی حقایقها دمادم

309

مبین جز مصطفی اکنون خبردار

که او باشد ترا معنی خبردار

310

مبین جز مصطفی گر راز دانی

که بیشک او کند عین العیانی

311

من از وی واصلم اینجا یقین است

که او در هر دو عالم پیش بین است

312

یقین دل چو از وی گشت حاصل

مرا اینجایگه او کرد واصل

313

بجز احمد مدان ای سالکِ جان

که برگوید ترا اسرار پنهان

314

تو ای عطّار دیدی روی احمد

از آن گشتی تو منصور و مؤیّد

315

دم کل زن در اینجاگاه از او

که داری در میان جان تو مینو

316

دم کل زن حقیقت باز دیدی

ز احمد تو بکام دل رسیدی

317

ز یکی مگذر اینجا ویکی باش

حقیت راز جانان بیشکی باش

318

چنین معنی که اینجا یافتی تو

عجب اسرار کل دریافتی تو

319

نداری صورتی لیکن معانی

همی گوید دمادم در نهانی

320

دم منصور اینجا زد دمِ تو

یقین دیگر است اینجا غم تو

321

دو عالم در تو حیرانست اینجا

که کردستی نمود حق هویدا

322

دو عالم در تو حیران و ملایک

همی گویند در معنی ملایک

323

دو عالم در تو حیران و نظاره

تو کردستی ز جمله مر کناره

324

بجز جانان نمیبینی یقین تو

از آنی اندر اینجا پیش بین تو

325

چنانی پیش بین در آخر کار

که پرده برفکندسی بیکبار

326

چنانی پیش بین در دید مردان

تو کردی فاش مر توحید جانان

327

چنانی پیش بین در اصل مانده

که حیرانی عجب دروصل مانده

328

چنانی پیش بین و دم زده تو

که کام عشق هستی بستده تو

329

چنانی پیش بین و راز دیده

که دلداری در اینجا باز دیده

330

چنانی پیش بین اندر یکی تو

که حق میبینی اینجا بیشکی تو

331

چنانی پیش بین و حق عیانت

که در یکی است این جمله بیانت

332

چنان واصل شوی اینجا یقین باز

که دیدی رازهای ما یقین باز

333

چنان واصل شوی در حق بیکبار

که یکسانست پیشت نقش پرگار

334

چنان واصل شدی مانند منصور

که در آفاق خواهی گشت مشهور

335

تو مشهوری و آگاهی بعالم

که اینجا میزنی دم در یکی دم

336

از آن دم یافتی سرّ اناالحق

نه باطل میزنی این دم ابر حق

337

زنی زیرا که بیچونی یقین یار

یکی میبینی اینجا جمله اغیار

338

ندیدی غیر جمله دیدهٔ تست

که میدانی که بیشک دیدهٔ تست

339

ندیدی غیر جمله یار دیدی

حقیقت در وصال کل رسیدی

340

ندیدی غیر حق دیدی بر خویش

محمد(ص) دیدهٔ تو رهبر خویش

341

ندیدی غیر دید مصطفی تو

از آنی در میانه با صفا تو

342

وصال جاودانی یافتی تو

که سوی مصطفی بشتافتی تو

343

وصال از اوست هر کس کاین نداند

یقین میدان که جز حق بین نداند

344

زهی سرور، زهی مهتر، زهی جان

توئی بیشک مرا هم جان و جانان

345

مرا بنمودهٔ اسرار تحقیق

ز تو دریافتم دلدار تحقیق

346

اگرچه کس نمیداند که چونم

تو میدانی که هستی رهنمونم

347

کسی کو رهنمونش می تو هستی

بلندی یابد او از سوی پستی

348

دوائی دردهای جان عشاق

توئی بیشک رسول اللّه در آفاق

349

دوای درد من کردی حقیقت

نمیگردم زمانی از شریعت

350

ره شرع تو بسپردم یقین من

که تا کردی در اینجا پیش بین من

351

کسی کز شرع پاکت روی برتافت

نمود عشق تو اینجا کجا یافت

352

ره شرعت وصال جاودانیست

خوشا آنکس که اندر شرع تو زیست

353

ره شرع تو آن عاشق که بسپرد

حقیقت در دو عالم گوی او برد

354

ره شرع تو آنکو دیده باشد

یقین دانم که صاحب دیده باشد

355

ره شرع تودیده انبیااند

حقیقت این سپرده اولیااند

356

بجزشرع تو در جانم نگنجید

که اندر او جمال جاودان دید

357

ز شرعت گشتم اینجاگاه واصل

همه مقصودهایم گشت حاصل

358

ز شرعت این زمانم یافته راز

شدستم در یکی انجام و آغاز

359

ز شرعت رخ نگردانم یکی دم

که به زین من ندیدم در دو عالم

360

ز شرعت همچو دریا گشت جانم

دمادم جوهر و در میفشانم

361

ز شرعت سالکان جان میفشانند

حکیمان نیز هم حیران بمانند

362

توئی اینجا حکیم درد عشاق

توئی اندر میان انبیا طاق

363

توئی دیده دمادم روی جانان

فکنده دمدمه در کوی جانان

364

توئی بیشک جمال یار دیده

ز عزت سوی ذات کل رسیده

365

مهین جملهٔ اینجا یقین تو

که دیدستی خدا عین الیقین تو

366

مهین انبیاء و اولیائی

نمیدانم دگر کلّی خدائی

367

دلادرمدح او جان میفشانی

کز او داری همه راز معانی

368

اگر تو مدح او گوئی همه عمر

کجا در راه او پوئی همه عمر

369

اگر صد سال مدحش گفته باشی

ز صد جوهر یکی ناسُفته باشی

370

چگوئی مدح او مدحش خدا گفت

که نام اوست با نام خدا جُفت

371

علیه افضل الصلوات میگوی

وجود او حقیقت ذات میگوی

372

ترا این بس بود در هر دوعالم

که میگوئی حقیقت این دمادم

373

ز توحیدش نظر کن این زمان باز

که دیدستی جمال جاودان باز

374

سوی حضرت شدی بیشک تو ساکن

ز هر تشویشها گشتی تو ایمن

375

ترا چون حق نمود اینجا رخ خود

دمادم دادت اینجا پاسخ خود

376

کنون شو شاد در اسرار معنی

که هستی مرد برخوردار معنی

377

جهانِ جان تو داری این زمان کل

یقین هستی بمعنی جان جان کل

378

ترا بنمود اینجا ذات خود او

بکرده فارغت ازنیک و بد او

379

دم این سر تو داری کس ندارد

یقین جانان تو داری کس ندارد

380

همه دارند بقدر خویش جانان

ولی این راز افتادست پنهان

381

میانِ اهلِ دل چون فاش گشتی

یقینِ نقش وهم نقّاش گشتی

382

از این مستی که داری در دل و جان

ز بهر راز هستی گوهر افشان

383

زهی گوهرفشانی که تو داری

زهی راز معانی که تو داری

384

از اینسان کس ندارد هیچ اسرار

که داری این زمان زین شیوه گفتار

385

همه ذرّات از گفتارت ای جان

یقین هستند اندر هست پنهان

386

چه گویم ای دل رفته ز پیشم

که این دم من ندارم هیچ پیشم

387

دلا آخر کجائی باز پس آی

وگر آمد گره زین عشق بگشا

388

دمادم عقل پیر اینجا بتدبیر

مرا آنجاکشد بیشک بزنجیر

389

جهانم میکند اینجای دربند

که ماندستم ز دستش سخت دربند

390

چنانم خوار میگرداند اینجا

که خواهد کردنم یکباره شیدا

391

گهی اندر گمان گاهی یقین است

گهی افتاده گاهی پیش بین است

392

گهی اندر خراباتست ساکن

گهی اندر مناجاتست ایمن

393

گهی اندر نمود زهد افتد

گهی یکبارگی پرده برافتد

394

دمادم مینماید هر صفت او

گهی در کفر و گه درمعرفت او

395

گهی در دین و گه کفر است کارش

چنین افتاد اینجا کار و بارش

396

ز دست دل شدم افگار اینجا

فروماندم شدم یکبار اینجا

397

یقین از جان جان دارم حقیقت

که سودا میدهد هر دم طبیعت

398

خور و خفت میکنم در سوی صورت

پدیداریم بیشک در کدورت

399

چو دیگر باز میگردم سوی جان

حقیقت روی بنمایند جانان

400

از این پس سوی صورت مینیایم

که رنج خود ز صورت مینمایم

401

از این صورت به جز سودا ندیدم

حقیقت جز دل غوغاندیدم

402

از این صورت چنان خوار و اسیرم

که جانانست بیشک دستگیرم

403

از این صورت بلا دیدم دمادم

نگشتم زو زمانی شاد و خرّم

404

از این صورت ندیدم هیچ راحت

بجز رنج وبلا و حزن و محنت

405

از این صورت همه مردان عالم

بلا دیدند اینجاگه دمادم

406

از این صورت نه اوّل آدم اینجا

بلا و رنج دید او دم دم اینجا

407

بجز معنی ندارم راحت خویش

که معنی مینماید قربتم بیش

408

بجز معنی نخواهم اندر اینجا

که معنی کرد جان جانم اینجا

409

چو معنی متّصل با ذات افتاد

رموز عشق اینجاگاه بگشاد

410

چو معنی پیشوای عاشقانست

حقیقت درگشای سالکانست

411

یقین از دید معنی میتوان یافت

که بی معنی نشاید جان جان یافت

412

یقین معنی است اسرار دل و جان

که از صورت شدست اینجای پنهان

413

چو معنی همچو جانان بی نشانست

ولی صورت در اینجا با نشانست

414

ز معنی و ز صورت بازگفتند

بسی تقلید با هم باز گفتند

415

کسانی کاندر این صورت بمانند

نمود عشق و معنی کی بدانند

416

نمود عشق و معنی بی نشانی است

بَرِ عشاق این راز نهانی است

417

نمود عشق صورت سالکانند

که ایشان راز نیکِ هر دو دانند

418

نمود عشق صورت یافت منصور

ز صورت گشت او یکبارگی دور

419

بمعنی زد اناالحق اندر اینجا

ولی صورت شدش اینجا بمعنی

420

تنش جان کرد و جان در تن نهانی

بگفت آنگاه او راز نهانی

421

تنش جان کرد و جان در تن بقا شد

به یک ره صورت اندر جان فنا شد

422

تنش جان کرد اندر دیده دلدار

به یک ره هر دو گشته ناپدیدار

423

تن و جان هردو محو یار گشتند

حقیقت درنهان دلدار گشتند

424

تن و جان هردو روی دوست دیدند

تن و جان روی جانان بازدیدند

425

تن و جان هر دو یکی گشت در ذات

فقالوا ربّنا ربّ السّموات

426

مر ایشانرا یکی دیدار بنمود

نمود هر دوشان کل ذات بنمود

427

شدند ایشان بیک ره جوهر کل

برستند از جفای و رنج وز ذلّ

428

دم دلدار چون یکی عیان شد

تن و جان بیشکی در حق نهان شد

429

نهان شد جان و تن اندر برِ یار

نمود عشق جانان شد پدیدار

430

نهان شد جان و تن جان با عیانست

ولی این راز هر کس میندانست

431

چو منصور آنچنان شد در حقیقت

برفتش ازمیان دید شریعت

432

طبیعت محو شد آنجا بیکبار

نمود عشق جانان شد پدیدار

433

نبُد منصور حق دیدار بنمود

درون و هم برون اسرار بنمود

434

اناالحق زد همی جمله شنودند

کسانی کاندر این واقف نبودند

435

مر او رامنع کردند از شریعت

نمیدیدند اسرار حقیقت

436

چنان مغرور بودند اندر اینجا

که او رادر جنون دیدند و سودا

437

مر او را میندانستند تحقیق

که حق میگفت اناالحق بهر توفیق

438

که ایشان را کند واقف ز اسرار

چنان بودند در صورت گرفتار

439

نمیدیدند راز حق درونش

همی گفتند کافتادش جنونش

440

جنونست آنچه او میگوید از خود

نه نیکست این بیان و هست این بد

441

جنونست اندر اینجا در دماغش

درون دل فرو مانده چراغش

442

جنونست اوفتاده در سر او

بَد است این حال و اکنون نیست نیکو

443

بیانش سخت بد افتاد اینجا

مر او را هست بیشک رنج وسودا

444

دماغش او خلل کرد است از جهل

شد اکنون او در اینجا خوار و نااهل

445

نگوید هیچکس او کو چنین گفت

یقین دانیم کو نِی از یقین گفت

446

چنین علمی که او را بود اینجا

جنونش ناگهی بر بود زینجا

447

جنونش ناگهی از ره بیفکند

بسر او رادرون چه بیفکند

448

جنونش در دل و جان زور کردست

دو چشم ظاهرش راکور کردست

449

جنونش بیخبر کردست در خویش

شده دیوانه و لایعقل از خویش

450

بباید ره گرفتن تا دوائی

کنیم او را که باز آید صفائی

451

دل او را از این سودای علّت

که افتادست اندر رنج و محنت

452

از این سودا مر او را وارهانیم

که ما احوال این شه نیک دانیم

453

همی گفتند از این شیوه سخنها

همی دانست منصور آن بیانها

454

حقیقت بایزید او را چو بشناخت

حجاب از پیش روی خود برانداخت

455

جمال بی نشان را یافت منصور

که سر تا پای او پاره شده نور

456

چنانش عاشق و سرمست کل یافت

نظر میکرد و او را هستِ کل یافت

457

حقیقت دید او را فرّ اللّه

که پیدا گشته بود آنجای آن شاه

458

حقیقت یافت با او آشنائی

که دیدش بیشکی سرّ خدائی

459

حقیقت چون نظر میکرد او دید

نمیزد دم ز سبحانی و توحید

460

حقیقت دید او را لامکانی

که دم میزد در آن راز نهانی

461

حقیقت دید او را آشنا یافت

عیانش دید دید مصطفی یافت

462

حقیقت یافت او را صاحب اسرار

بخود میگفت ما را هست دلدار

463

یقین دلدار این دیدست در خویش

حجاب اینجایگه برداشت از پیش

464

یقین خویش آنجا مینماید

دل و جان عزیزان میرُباید

465

یقین او واصل است و آمده کل

که بیرون مان کند از رنج وز ذلّ

466

یقین اوواصل است اندر نهانی

حقیقت حق او اندر نهانی

467

اناالحق میزند اندر دل او

گشادست اندر اینجا مشکل او

468

اناالحق میزند در جان او حق

مر این باشد حقیقت راز مطلق

469

از او اصل شوم اینجا مگر من

از او یابم در اینجاگه خبر من

470

از او واصل شوم بیشک من اینجا

که برگوید مرا سر روشن اینجا

471

از او واصل شوی کین راز جانست

خداوند زمین و آسمانست

472

درون جان او گویا شده یار

ولیکن ازتمامت ناپدیدار

473

درون جان او میگوید این سر

ببینم مر ورا صورت بظاهر

474

بطون اوست جانان رخ نموده

بیک ره صورت او در ربوده

475

اناالحق گوی صورت در میان نیست

که این گفتار او جز جان جان نیست

476

حقیقت جان جانانست این مرد

درونش در اناالحق هست او فرد

477

حقیقت جان جان گوید درونش

که او بودست اینجا رهنمونش

478

یقین بشناختم اکنون ورا باز

من این اسرار میگویم کرا باز

479

کنم پنهان و با شبلی بگویم

درون جان و دل با خود بگویم

480

که خواهندم بکردن بر ملامت

گرفتست این زمان بیشک قیامت

481

عوام الناس نادان و خرانند

جز او اسرار او بیشک ندانند

482

کجا داند کسی معنی این مرد

که هست او اندر اینجا صاحب درد

483

هر آنکو صاحب دردست داند

که او این صورت حرف از که خواند

484

هرآنکو صاحب دردست دیدست

که بیشک حق در او گفت و شنید است

485

مر این اسرار او را منکشف شد

نمود او بجانان متّصف شد

486

یکی میبیند این منصور اینجا

سراسر در عیان نور اینجا

487

یکی میبیند آن از جان شده پاک

حقیقت محو کرده آب با خاک

488

یکی میبیند و اندر یکی است

یقین دارد حقیقت بیشکی است

489

یکی دیدست در توحید اینجا

گذرکرد است ازتقلید اینجا

490

یکی دیدست کلّی بی نشان است

ز دید خویش بی نام و نشان است

491

یکی دیدست و یکرنگ است اینجا

یقین بی نام و بی ننگ است اینجا

492

یکی دیدست صورت ناپدید است

حقیقت این زمان در دید دیدست

493

یکی دیدست بیشک جمله را دوست

شدست اینجای مغزش جملگی پوست

494

یکی دیدست و در یکی قدم زد

وجود بود خود جمله عدم زد

495

یکی دیدست و دم زد در یکی او

فدا گشتست اینجا بیشکی او

496

یکی دیدست و سلطان گشت دایم

ز ذات کل شدست اینجای قائم

497

چو او یارست گفتارش خدایست

حقیقت این زمان عین لقایست

498

کنون تحقیق میدانم که یار است

ولیکن چون کنم چون بیشمار است

499

عوام الناس در غوغا فتادند

بیک ره سوی او سرها نهادند

500

نمیدانم کنون تا چون کنم من

که این غوغای تن بیرون کنم من

501

درون خانقه باید ببُردن

بدست این مریدانش سپردن

502

عوام از هر طرف آواره سازم

پس آنگه درد خود را چاره سازم

503

بسوی خانقه بردش نهان او

بکنجی در نشاندش جان جان او

504

مریدان بانگ زد با خلق بسیار

از اینجاگاه گشتند جمله آوار

505

سوی منصور شد در خانقه او

زمانی در نشستش پیش شه او

506

چنان منصور بد از شوق دلدار

اناالحق گوی اندر ذوق دلدار

507

که از هر دو جهان او بیخبر بود

که یارش جملگی اندر نظر بود

508

بجز جانان اباکس مینپرداخت

بیک ره ازنظر برقع برانداخت

509

اناالحق میزد اندر بایزید او

دمادم میشد اینجا ناپدید او

510

دگر پیدا نمیشد در بر دوست

یکی بُد مغز او تحقیق با پوست

511

یقین چون بایزید آنجا چنان دید

مر او را در میان راز نهان دید

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

شبی میگفت اکّافی همین راز

که یارب این حجاب آخر برانداز

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 87 - مناجات کردن شیخ اکّافی در حضرت آفریدگار عزّ شانه و آمرزش خواستن او از حق

اگلی نظم

زبان بگشاد و گفت ای راز مطلق

ابر حق میزنی اینجا اناالحق

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 89 - در التماس کردن فناء کل حضرت سلطان العارفین از شیخ حسین منصور قدّس اللّه روحهما فرماید

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور