صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 88 - در جواب دادن اکّافی قدّس سره هاتف غیب و اسرارهای نهانی یافتن فرماید

بخش 88 - در جواب دادن اکّافی قدّس سره هاتف غیب و اسرارهای نهانی یافتن فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

یکی هاتف مر او را داد آواز

که اکّافی نکو گفتی ز آغاز

22

کریمیم و رحیم و بردباریم

کجا مر بندگان ضایع گذاریم

33

چو ما داریم حکم لایزالی

هر آنچه اندیشه میدارند حالی

44

بدانیم آن همه از پیش اینجا

که هستیم بیشکی دانا و بینا

55

نظر داریم ما در جان جمله

که مائیم این زمان پنهان جمله

66

نهان و آشکارا جمله مائیم

که دید خویش جمله مینمائیم

77

نظر داریم بر نیکیّ هر کس

که شاهی در دو عالم مر مرا بس

88

ز عدلم ظلم نبود گر بدانید

که میدانم که جمله ناتوانید

99

نکردم ظلم هرگز کی کنم من

چگونه عهد ایشان بشکنم من

1010

همه اندر ازل چون ذرّه بودند

نه چون این دم بخودشان غرّه بودند

1111

همی دانستم اسرار تمامت

نمود دادن و مرگ قیامت

1212

همه احوالشان نزدم یقین است

که ذاتم اوّلین و آخرین است

1313

در آندم کز الست خویش گفتم

عیان خویششان از پیش گفتم

1414

نه صورت بُد نه جان جز جوهر من

که بُد در ذاتشان انوار روشن

1515

الست و ربّکم گفتم همهشان

دُرِ اسرار من سفتم همهشان

1616

نمودمشان لقای خود در آن دم

یقینشان مینمایم هم دمادم

1717

همه قالو ابلی گفتند با ما

که امر ما بجا آرند اینجا

1818

چو حکم ما همه از پیش رفته است

تمامت راز ما از پیش گفته‌ست

1919

هر آنکو امر من نارد بجایم

مر او را بیشکی ذاتم نمایم

2020

در این قرآن سرش روزی کنم من

عیانش جمله پیروزی کنم من

2121

در این قرآن سرش بخشم تمامت

رهانم من ولی از هول قیامت

2222

سوی جنّت برم بنمایمش دید

که تا ما را یکی بیند ز توحید

2323

نمود ذات خود او را نمایم

که من با جملگی مر آشنایم

2424

ولی باید که رمزم کار دارند

نمود خویش در اسرار دارند

2525

کسانی کاندر آن دم راز دیدند

همان دم اندر این دم باز دیدند

2626

طلب کردند ما را اندر اینجا

یکی بینند معانی با مسمّا

2727

هر آنکو طالب ما بُد در اوّل

نگردانیم ما او را معطّل

2828

هر آنکو طالب ما بد مرا یافت

بوقتی کاندر این دیدار بشتافت

2929

هر آنکو طالب ما گشت از جان

نمائیمش در آخر راز پنهان

3030

هر آنکو طالب ما بود از اول

کنیمش مشکلات اینجایگه حل

3131

هر آنکو طالب ما بود مادید

مرا هم ابتداو انتها دید

3232

کنم واصل مر او را آخر کار

یکی گردانمش هم نقطه پرگار

3333

کنم واصل مر او را ناگهانی

ببخشم این جهان و آن جهانی

3434

کنم واصل من از دیدار خویشم

که من از جملگی اینجای بیشم

3535

کنم واصل هم اینجاگه ولیکن

نباید بود آخر ازمن ایمن

3636

که من دانم که راز جمله چونست

که دائم هم برون و هم درونست

3737

کسانی را که دیدم راز ایشان

که بد باشد ز شان اینجا پریشان

3838

کنم اینجا سزاشان من دهم پاک

بگردانم همه در خون و در خاک

3939

ز ظالم داد مظلومان ستانم

که من با دوستداران دوستانم

4040

قصاص جملگی اینجا برانم

که راز جملگی من نیک دانم

4141

اگر اینجا بدیها کرده باشند

بمانده دائم اندر پرده باشند

4242

عقوبتشان کنم در دوزخ ستان

که تا گویند دم دم آخ ایشان

4343

ببخشم عاقبت او را بتحقیق

دهم او را هدایت من ز توفیق

4444

سوی جنّت برم او را بتحقیق

ببختش در رسانم من بتحقیق

4545

سوی جنّت برم او را بصد ناز

بتختش برنشانم من باعزاز

4646

کسی کو بد کند مانندهٔ خون

کنم خوارش در آخر بی چه و چون

4747

نمود او را کُشم من چند بارش

دراندازم نهان در سوی دارش

4848

بسوزانم ورا اینجا بزاری

نمایم مرد را بسیار خواری

4949

دگر خواهم ببخشم آخر کار

چنین رفته است حکم ما بیکبار

5050

ولی احوال دزدان اینچنین است

مرا راز همه عین الیقین است

5151

بدی را هم بدیشان آورم پیش

ز نیکی نیکی آرم دیدن پیش

5252

کنم روزی کسی کو نیک باشد

که قول من دروغ اینجا نباشد

5353

همه در نّص قرآن بازگفتم

یقین من جملگی در راز گفتم

5454

نمود جمله در قرآن نمودم

که تا دانی که من غافل نبودم

5555

زهر کس راز جمله دیدهام من

ولیکن انبیا بگزیدهام من

5656

کسی کو بر ره ایشان رود پاک

نماند در حجاب صورت خاک

5757

سلوک انبیا اینجا کند او

همه عهد الستم نشکند او

5858

بجای از دیر آن رازی که گفتم

نه آخر گوید اینجا نه شنفتم

5959

بهانه نیست ما را آخرالامر

مرا باید بجا آوردنت امر

6060

چنین است این نمود راز اینجا

حقیقت باز گفتم راز اینجا

6161

هر آنکو کرد امرم بیشکی ردّ

کنم با او بدی و من کنم رد

6262

مر او را شیخ دین اکّافی ما

توئی خود بیشکی کل صافی ما

6363

نمود ما تو دیدستی حقیقت

سپردی نزد ما راه شریعت

6464

توئی محبوب ما در سرّ معراج

که بر فرقت نهادستیم ما تاج

6565

توئی محبوب ما در وصل اول

که خود را مینکردستی معطّل

6666

براه شرع احمد داد دادی

از آن بر فرق تاجی بر نهادی

6767

منت اندر ازل بخشیدهام من

در اینجا خرقهات پوشیدهام من

6868

منت اندر ازل دلدار بودم

ترا هر جایگه من یار بودم

6969

منت دادم در اینجا کامرانی

حقیقت سرّ اسرار معانی

7070

منت اندر ازل کردم نمودار

ببخشیدم ترا معنیّ اسرار

7171

نمود ما بجا آوردهٔ تو

نه همچون دیگران در پردهٔ تو

7272

کنونت پرده اینجابرگرفتم

نه همچون دیگرانت بر گرفتم

7373

ترا بنمودهام اینجا نهانی

نمود خویشتن تا باز دانی

7474

که مائیم اندر اینجا دید دیدت

بهر مجلس یقین گفت و شنیدت

7575

همه اسرار کاینجا گفتهٔ تو

ز ما گفتی ز ما بشنفتهٔ تو

7676

حقیقت در دل و جانت منم من

که بنمودم ترا اسرار روشن

7777

ره شرع محمّد چون سپردی

حقیقت گوی از میدان تو بردی

7878

تو بردی گوی از میدان معنی

که داری سرّ شرع و راز تقوی

7979

تو بردی گوی وحدت نزد عشاق

توئی مشهور اندر کلّ آفاق

8080

تو راز ما نهان کردی و گفتی

حقیقت جملگی با ما نگفتی

8181

تو داری ملک و معنی اندر اینجا

توئی امروز اندر عشق یکتا

8282

هر آنکو ما نظر داریم بروی

دهیم از خمّ وحدت مر ورا می

8383

کنیمش مست همچون تو نهانی

که تا او دم زند اندر معانی

8484

دم معنی ترا بخشیدم از خَود

که تا بنمودی اینجانیک با بَد

8585

همه در راه ما بنمودهٔ راه

همه از سرّ ما گردی تو آگاه

8686

همه با ما تو داری آشنائی

ز تاریکی بدادی روشنائی

8787

دمی دادم در اینجا داد معنی

از آن گشتی بکل آزاد معنی

8888

تمامت مر ترا از جان مریدند

که همچون تو دگر عالم ندیدند

8989

نباشد چون تو دیگر در خراسان

که دشوار تمامت کردی آسان

9090

نباشد چون تو دیگر پاک یاری

که بیند چون تو دیگر شاه یاری

9191

نباشد چون تو دیگر صاحبِ درد

که افتادی میان عالمان فرد

9292

نباشد چون تو دیگر صاحبِ اصل

که داری در نمود ما یقین وصل

9393

نباشد چون تو دیگر واصل اندر ایّام

که بردی گوی معنی نیز و هم نام

9494

نباشد چون تو دیگر صاحب درد

که بردی گوی معنی تو در این درد

9595

براه شرع و تقوی پاکبازی

که اندر دید ما صاحب نیازی

9696

براه شرع و تقوی بردهٔ گوی

یقین از عالمان اندر سخن گوی

9797

منت دادم منت گفتم کلامم

در این اسرار بشنو تو پیامم

9898

پیامم بشنو و کل یاد میدار

ابا خود باش و ما را یاد میدار

9999

پیامم بشنو ای اکّافی دین

توئی مانند آدم صافی دین

100100

توئی صافی ز تقوی و بمعنی

گذشته از سر مُردار دنیی

101101

توئی صافی ز ظاهر هم ز باطن

که کردستی هزیمت از شرّ جن

102102

توئی صافی درون و هم برونی

نه همچون دیگران اینجا زبونی

103103

توئی اسراردانِ ما ز قرآن

که مثلت نیست اندر نّص و برهان

104104

توئی اسراردان ما و مائی

که این دم در عیان ما لقائی

105105

کسی که همچو تودادیمش اینجا

نمود علم و حکمت گشت دانا

106106

در آن سر جملگی را خواستگاریم

در آخر جملهشان حاجت برآیم

107107

در آن ساعت که ما دانیم اینجا

رهائی جمله را دانیم اینجا

108108

بدادن هر کسی بر قدر وسعت

نباشد هر کسی در عین قربت

109109

کسانی کاندر اوّل ذات ما را

ولیکن هست این معنی لقا را

110110

طلب کردن ز قومی دیدن ما

که تا گردند اینجاگاه یکتا

111111

نمودم دید خود دیدار ایشان

که من دانستهام اسرار ایشان

112112

ز من من را طلب کردند تحقیق

بدادم جملگی را عزّ و توفیق

113113

بما دیدند اینجا دیدن ما

که ما بودیم و ما باشیم یکتا

114114

نهان ما عیان آمد از ایشان

که ایشان گه بدند اینجا پریشان

115115

ابا ما خوش بدند و بر بلائی

حقیقت نوش کرده هر جفائی

116116

ره درد است راهِ ما نیازی

نداند این بیان هر کس ببازی

117117

ره درد است راه ما کسی را

که بتواند بریدن بی سر و پا

118118

مرا با صاحبانِ درد راز است

گهی راهم نشیب و گه فراز است

119119

کسی کو راهِ ما دیدست اینجا

نه بر تقلید بشنیدست اینجا

120120

کنم آگاه هر کس را که خواهم

برانم آنچه آنجا مینخواهم

121121

کنم آگاه از خود مرد مؤمن

که من دانم حقیقت مرد مؤمن

122122

نه درد مؤمنان آگاه هستم

که من دیدارم و کل شاه هستم

123123

در اینجا هر که باشد صاحب درد

کنم در ذات خود او را یقین فرد

124124

در اینجا هر که باشد صاحب اسرار

کنم او را نمود خود نمودار

125125

در اینجا هر که باشد در بلایم

نمایم عاقبت او را بلایم

126126

در اینجا هر که باشد مر خوشی او

نمایم دمبدم مر ناخوشی او

127127

در اینجا هر که ما را باز بیند

ز من هم عزّت و اعزاز بیند

128128

در اینجا هر که رازم گوش دارد

مثال انبیاء کل هوش دارد

129129

من او را صاحب قربت کنم باز

نمایم مر ورا انجام و آغاز

130130

لقا بنمایم اینجاگه بدو من

مثال آفتاب از چرخ روشن

131131

لقا بنمایم و دیدار بیند

مرا در جزو و کل اسرار بیند

132132

مر او را جاودانی نور بخشم

ز دید خویشتن منشور بخشم

133133

دهم او را بهشت جاودانی

که تا بیند لقایم جاودانی

134134

کنون ای خواجهٔ اکّافی ما

یقین بشناس و کل بنگر تو ما را

135135

مبین جز من که جز من هر چه بینی

یقین میدان که نی صاحب یقینی

136136

چو بر منبر روی منگر به جز من

که میگویم ترا اسرار روشن

137137

منم حاضر ترا از شیب و بالا

نمودم لاالهم دان تووالا

138138

منم حاضر منم ناظر بسویت

منم در حالت در های و هویت

139139

منم اینجا ترا جویان ز اسرار

همی گویم دمادم سرّ اسرار

140140

درون جانت اینجاهم برونم

حقیقت من تراکل رهنمونم

141141

بجزمن هیچ اینجاگه مبین غیر

که یکسانست پیشم کعبه و دیر

142142

چنین بُد با تو ما را عشقبازی

مدان زنهار ما را عشقبازی

143143

چنین بُد با تو ما را دوستداری

که دانستم که ما را دوستداری

144144

چنین بُد با تو ما را راز پنهان

که برگوئی تو ما را راز پنهان

145145

چنین بُد با تو ما را خوش فتاده

ببین این رازها چه خوش فتاده

146146

چنین بُد با تو ما را راز اوّل

که گفتم اندر اینجا راز اوّل

147147

چنین بُد با تو ما را راز تحقیق

که بخشیدیمت اینجا راز توفیق

148148

بگو با اهل مجلس هر زمانی

از این معنی حقیقت راستانی

149149

بگو با اهل مجلس راز ما را

نمای اینجایگه سرباز ما را

150150

بگو با اهل مجلس جمله مائیم

که خود را این چنین ما مینمائیم

151151

درون جانشان آگاه هستیم

که ما در جانتان سرّ الستیم

152152

بجای آرید اکنون امر ما را

که تا شادان شوید امروز و فردا

153153

بجا آرید آنچه اینجا بگفتم

که ما گفتیم و هم خود من شنفتم

154154

درون جملگی دانیم سرّتان

که بر رفعت برافرازیم سَرتان

155155

کنون در امر ما پائی بدارید

نمود امر ما را پایدارید

156156

که در آخر شما را من رهائی

دهم از دوزخ و عین جدائی

157157

دهمتان جنّت و حور و قصورم

بهشت جاودان ودید حورم

158158

دهمتان جاودانی دیدن خَود

کنمتان فارغ از هر نیک و هر بد

159159

بجا آرید ما را عین طاعت

در اینجاگه بقدر استطاعت

160160

بجا آرید فرمان اندر اینجا

که از بهر شما کردیم پیدا

161161

ببینید این زمان اینجای ماوا

که تا هر جمله را آریم پیدا

162162

ز بهر خود شما را آفریدیم

ز جمله آفرینش برگزیدیم

163163

ز بهر خود شما را عزّت و ناز

ببخشیدم حقیقت من دهم باز

164164

مکافاتی که اینجا جمله کردند

اگر کردند نیکی گوی بردند

165165

کسی کاسایشی اینجا رسانید

تن خود از عذاب ما رهانید

166166

کسی کاینجا نکوئی کرد از آغاز

عوض او رادهم اینجا لقا باز

167167

همه نیکی کنید و نیک بینید

بصدر جنّتم نیکو نشینید

168168

همه نیکی کنید امروز اینجا

که تا باشید کل پیروز فردا

169169

همه نیکی کنید و وز بدی دور

شوند اینجایگه کردن پر از نور

170170

حقیقت هر که ما را دید بشناخت

بجز نیکی نکرد و نیک پرداخت

171171

سرای آخرت بردار و خوش باش

تو تخم نیکنامی در جهان پاش

172172

تو تخم نیکنامی در بر افشان

که میداند خدا اینجا یقین دان

173173

رموزی بود این معنی حقیقت

که گفت اینجای آن پیر طریقت

174174

ز وحدت این معانی گفت اینجا

دُرِ اسرار کلّی سفت اینجا

175175

ز وحدت کرد مر اینجا نمودار

نداند این بیان جز صاحب اسرار

176176

ز وحدت کرد اینجاگه بیانی

حقیقت مؤمنان را شد نشانی

177177

هر آنکو رازدار کردگار است

در اینجا دائما او بردبار است

178178

هر آنکو کرد نیکی دید شاهی

در اینجاگاه از فرّ الهی

179179

بجز نیکی مکن با خلق زنهار

که نیکی بینی از دیدار جبّار

180180

بجز نیکی مکن تا نیکیت پیش

درآید این معانیها بیندیش

181181

رموز شرع را خوش یاد میدار

بیان عاشقان از یاد مگذار

182182

کسی کو برد رنجی برد گنجی

نیابی گنج تو نابرده رنجی

183183

تمامت اهل ما چو رنج دیدند

حقیقت اندر آخر گنج دیدند

184184

تمامت اهل دل خواری کشیدند

که در آخر بکام دل رسیدند

185185

تمامت اهل دل در آخر کار

بدیدند اندر اینجا روی دلدار

186186

تمامت اهل دل گشتند واصل

ز عین شرعشان مقصود حاصل

187187

شد اینجا در حقیقت حق بدیدند

یقین هم ناپدید و هم پدیدند

188188

یقین سر چو دید اینجای منصور

از آن زد دم اناالحق دم که مشهور

189189

شد اندر آفرینش دمدمه او

از آن افکند اینجا زمزمه او

190190

دم مردان مزن چون سرندانی

وگرنه در میان حیران بمانی

191191

دم مردان مزن اینجا تو زنهار

که تا آید نمود کل پدیدار

192192

دم مردان مزن تادم بیابی

چراچندین دمادم میشتابی

193193

دم مردان در آن دم زن که ناگاه

نماید رویت اینجا بی حجب شاه

194194

دم مردان در آندم زن حقیقت

که میبسپرده باشی تو شریعت

195195

دم مردان درآندم زن که بیخویش

حجاب جملگی برداری از پیش

196196

دم مردان در آندم زن نهانی

که نی صورت بماند نی معانی

197197

دم مردان در آندم زن که اینجا

نمودت سر بسر گردد هویدا

198198

دم مردان در آن دم زن یقین تو

که بینی اوّلین و آخرین تو

199199

دم مردان در آندم زن ز اعیان

که بنماید جمالت جان جانان

200200

چو بنماید جمالت ناگهان یار

وجودت سر بسر بین ناپدیدار

201201

چو بنماید جمالت ناگهان دوست

حقیقت مغز گردد جملگی پوست

202202

چو بنماید جمالت یار اینجا

نبینی بیشکی اغیار اینجا

203203

چو بنماید جمالت ذات گردی

ز بود خویشتن آزاد گردی

204204

چو بنماید جمالت سرّ عشاق

ببینی و تو باشی در جهان طاق

205205

چو بنماید جمالت شاد گردی

ز بود خویشتن آزاد گردی

206206

جمال یار پنهانی نماید

ترا از بود خود کلّی رباید

207207

جمال یار پنهان نیست پیداست

ولیکن چون ببیند دل که شیداست

208208

ندارد این بیان تا باز بیند

نمود خویش آنگه راز بیند

209209

دلم حیران شد از اسرار گفتن

از آن کاینجا ز دید یار گفتن

210210

بسی گفته‌ست و شیدا شد در آخر

اناالحق میزند رسوا شد آخر

211211

همه مردان راهش منع کردند

همه ذرّات با او در نبردند

212212

که این اسرار کردی آشکاره

به یک ساعت کنندت پاره پاره

213213

نمیترسد زمانی کوست شیدا

ولیکن دمبدم در دید آن را

214214

بهوش آمد مصفّا گردد از نار

نمیبیند یقین جز دیدن یار

215215

بهوش آمد نمود جان به بیند

بجز جان هیچ و جز جانان نبیند

216216

ولیکن جان مر او را پایدار است

که دل در پایداری پایدار است

217217

دل و جان هر دو دیدار خدایند

نه پنداری ز یکدیگر جدایند

218218

دل و جان هر دو دیدارند اینجا

ولیکن ناپدیدارند اینجا

219219

یقین بشناس کاینجا دوست پیداست

حقیقت مغز جان در پوست پیداست

220220

یقین بشناس اینجا خویشتن تو

نمود روی اندر جان و تن تو

221221

مبین جز او که او بنمود رویت

درونِ جانِ تو در گفتگویت

222222

همه گفت تو او باشد چو بینی

ولیکن او عیان اینجا نبینی

223223

همه دیدار او اینجاست بنگر

درون جان و دل یکتاست بنگر

224224

فروغش کاینات اینجای دارد

ولیکن کس خبر اینجا ندارد

225225

تمامت دیدهها در دیده دارد

که بینائی یقین در دیده دارد

226226

کسی داند که او اینجا چگونست

که بیرونش یکی با اندرونست

227227

کسی داند که جانان دیده باشد

که سر تا پای خود او دیده باشد

228228

اگر دیده شوی این دیده باشی

وگرنه کی تو صاحب دیده باشی

229229

تو صاحب دیده شو در دیده بنگر

جمال جاودان در دیده بنگر

230230

تو صاحب دیده شو در دیدن یار

درون دیده او را بین و بگمار

231231

اگر صاحبدلی اینجانظر باز

نظر تا روی او بینی نظر باز

232232

اگر صاحبدلی جز او مبین تو

درون دیده در عین الیقین تو

233233

اگر صاحبدلی دل را نگهدار

که تا یابی در اینجا زود دلدار

234234

چو دلدارت نظر دارد نظر کن

دلت ازدیدن رویش خبر کن

235235

خبر کن دل که دلدارست آنجا

درون جان شده تحقیق یکتا

236236

خبر کن دل که جان درتو پدیدست

ولیکن جان ابر گفت و شنیدست

237237

خبر کن دل حقیقت جان شود دل

یقین بیند عیان جانها شود دل

238238

دلت جانست و جان یکتا و دل دوست

یقین پیدا و پنهان جمله خود اوست

239239

دلت جانست و جان دل گشت آنجا

چرا داری تو خود سرگشته اینجا

240240

دلت جانست و جان دل گشت ناگاه

اگر یابی تو اینجا دیدن شاه

241241

دلت جانست و جان و دل یکی بین

رخ جانان در این دو بیشکی بین

242242

دلت جانست و جان و دل صفاتند

حقیقت هر دو اینجانور ذاتند

243243

دلت جانست و جان ودل نمودار

یکی در ذات داند صاحب اسرار

244244

که چون جان دل شود جانان بگیرد

نمود هر دوشان آسان بگیرد

245245

محمد(ص) چون دل و جان را یکی دید

خدا را در دل و جان بیشکی دید

246246

دل و جانش یکی شد در حقیقت

ورا شد فاش در عین طبیعت

247247

دل و جانش یکی بُد در دو عالم

از آن میگفت او سرّ دمادم

248248

دل و جانش یکی گشت و خدا دید

از آن او ابتداو انتها دید

249249

دل و جانش یکی شد تا حقیقت

ورا شد فاش در عین شریعت

250250

دل و جانش نمود کن فکان بود

حقیقت او یقین خود جان جان بود

251251

دل و جانش نمود کائناتست

یقین میدان که او دیدار ذاتست

252252

دل و جانش چو در یکی لقا یافت

از آن اینجایگه عین بقا یافت

253253

دل و جانش چو در یکی قدم زد

ورای چرخ اعظم او قدم زد

254254

دل و جانش چو در یکی بیان کرد

درونِ جانِ من شرح و بیان کرد

255255

دل و جانش چو در حق گشت واصل

همه مقصود ما را کرد حاصل

256256

دل و جانش همه دلدار دارد

کسی داند که دل بیدار دارد

257257

دل و جانش نمودِ عاشقانست

مرا از جان و دل شرح و بیانست

258258

دل و جانش چودید اینجا یقین باز

حقیقت یافت اینجا اولین باز

259259

دل و جانش همه اسرار برگفت

همه از دیدن دلدار برگفت

260260

دل و جانش را تحقیق بنمود

بیک دم جان من اینجای بربود

261261

دل و جانش یقین منصور بشناخت

دل و جان نزد او یکباره درباخت

262262

دل و جانش چو دید اینجا یقین حق

زد از دیدار جانان او اناالحق

263263

دل و جانش نمود او نمودار

از آن شد ناگهی منصور بردار

264264

دل و جانش هر آنکو میشناسد

دو عالم خصم باشد کی هراسد

265265

دل و جانش یقین عطّار دارد

از اینسان نافهٔ اسرار دارد

266266

دل و جانم فدای خاک پایش

که در جان و دلم زینجا صفایش

267267

بجان بنمود اینجاگه نهانی

کز او دارم همه راز معانی

268268

دلم جان گشت و جان ودل حقیقت

چو دیدم مرورا راز شریعت

269269

دلم جان گشت جان دل در لقایش

چو دیدم ناگهی دید بقایش

270270

دلم جان گشت جان دل در بر او

ایا سالک کنون ره بر سوی او

271271

درون جمله جانها مصطفی بود

که او اینجایگه عین لقا بود

272272

ندانست این بیان جز مرد صدّیق

نداند این رموز اینجا چو زندیق

273273

کسی باید که او اینجا بداند

که جان و دل بروی او فشاند

274274

کسی باید که او را بیند اینجا

که باشد از نمود عشق اینجا

275275

کسی باید که صافی ذات باشد

نمود جملهٔ ذرّات باشد

276276

کسی باید که در یکی نمودش

ببیند مر ورا اینجا سجودش

277277

کنون چون آدم ار این سر بدانی

شود فاشت همه سرّ معانی

278278

معانی مصطفی دان ای برادر

ز شرع مصطفی امروز بر خور

279279

که شرع مصطفی دیدت نماید

یقین اینجایگه رازت نماید

280280

محمد واصل هر دو جهانست

بصورت برتر از کون و مکانست

281281

محمد(ص) واصل آید اندر اینجا

مر او را حاصل آمد اندر اینجا

282282

حقیقت جان جان بشناخت تحقیق

که او را بود این اسرار توفیق

283283

مر او را داده بُد یزدان بیچون

در اوّل تا بآخر بی چه و چون

284284

جمالش بود مکتوبات جمله

از آن بُد سرّ مصنوعات جمله

285285

چو مکتوبات عین او را عیان شد

در اینجاگاه او جان جهان شد

286286

جهان جمله جانها بود احمد

که پیدا کرد اینجا نیک از بد

287287

جهان جمله جانها بُد یقین او

که بیشک بود در عین الیقین او

288288

از او شو واصل و تحقیق او یاب

همی گویم یقین توفیق او یاب

289289

از او شو واصل ای سالک در اعیان

که او دارد حقیقت سرّ جانان

290290

ندانم چون محمد(ص) صاحب راز

که او دیدم حقیقت عین اعزاز

291291

ندانم چون محمد(ص) پیشوائی

کز او دیدم یقین عین لقائی

292292

ندانم چون محمد واصلی من

کز او دیدم حقیقت حاصلی من

293293

ندانم چون محمد دید اللّه

نمود من رآنی کرد آن شاه

294294

ندانم چون محمد دید جانان

که در جانست چون خورشید تابان

295295

درون جان برونم اوست اینجا

که بیشک جان جانان اوست اینجا

296296

مرا بنمود رخ در خواب و بیدار

شدم دیدم وجودم ناپدیدار

297297

همه اوبود چون دیدم یقین او

حقیقت اوّلین و آخرین او

298298

همه او بود او گفته‌ست اسرار

نداند این بیان جز مرد دیندار

299299

محمد(ص) دید در خود حق نهانی

از آن او دید او صاحب قرانی

300300

محمد(ص) دید راز قل هو الله

بطونش با ظهور اندر هو اللّه

301301

یکی شد مینگفت اینجای بر کس

بوقتی این بیان برگفت خود بس

302302

حقیقت دم زد و گفت از معانی

بریاران حقیقت من رآنی

303303

چو حق بود او بصورت هم بمعنی

ببرد این گوی در دنیا و عقبی

304304

یقین بشناس اگر صاحب یقینی

سزد گر جز محمّد کس نبینی

305305

مبین جز مصطفی گر مرد راهی

از او یابی حقیقت پادشاهی

306306

مبین جز مصطفی ای دل در اینجا

کز او شد این یقین حاصل در اینجا

307307

مبین جز مصطفی چیزی تو ای جان

که دیدست او در اینجاگاه جانان

308308

مبین جز مصطفی در هر دو عالم

کز اودیدی حقایقها دمادم

309309

مبین جز مصطفی اکنون خبردار

که او باشد ترا معنی خبردار

310310

مبین جز مصطفی گر راز دانی

که بیشک او کند عین العیانی

311311

من از وی واصلم اینجا یقین است

که او در هر دو عالم پیش بین است

312312

یقین دل چو از وی گشت حاصل

مرا اینجایگه او کرد واصل

313313

بجز احمد مدان ای سالکِ جان

که برگوید ترا اسرار پنهان

314314

تو ای عطّار دیدی روی احمد

از آن گشتی تو منصور و مؤیّد

315315

دم کل زن در اینجاگاه از او

که داری در میان جان تو مینو

316316

دم کل زن حقیقت باز دیدی

ز احمد تو بکام دل رسیدی

317317

ز یکی مگذر اینجا ویکی باش

حقیت راز جانان بیشکی باش

318318

چنین معنی که اینجا یافتی تو

عجب اسرار کل دریافتی تو

319319

نداری صورتی لیکن معانی

همی گوید دمادم در نهانی

320320

دم منصور اینجا زد دمِ تو

یقین دیگر است اینجا غم تو

321321

دو عالم در تو حیرانست اینجا

که کردستی نمود حق هویدا

322322

دو عالم در تو حیران و ملایک

همی گویند در معنی ملایک

323323

دو عالم در تو حیران و نظاره

تو کردستی ز جمله مر کناره

324324

بجز جانان نمیبینی یقین تو

از آنی اندر اینجا پیش بین تو

325325

چنانی پیش بین در آخر کار

که پرده برفکندسی بیکبار

326326

چنانی پیش بین در دید مردان

تو کردی فاش مر توحید جانان

327327

چنانی پیش بین در اصل مانده

که حیرانی عجب دروصل مانده

328328

چنانی پیش بین و دم زده تو

که کام عشق هستی بستده تو

329329

چنانی پیش بین و راز دیده

که دلداری در اینجا باز دیده

330330

چنانی پیش بین اندر یکی تو

که حق میبینی اینجا بیشکی تو

331331

چنانی پیش بین و حق عیانت

که در یکی است این جمله بیانت

332332

چنان واصل شوی اینجا یقین باز

که دیدی رازهای ما یقین باز

333333

چنان واصل شوی در حق بیکبار

که یکسانست پیشت نقش پرگار

334334

چنان واصل شدی مانند منصور

که در آفاق خواهی گشت مشهور

335335

تو مشهوری و آگاهی بعالم

که اینجا میزنی دم در یکی دم

336336

از آن دم یافتی سرّ اناالحق

نه باطل میزنی این دم ابر حق

337337

زنی زیرا که بیچونی یقین یار

یکی میبینی اینجا جمله اغیار

338338

ندیدی غیر جمله دیدهٔ تست

که میدانی که بیشک دیدهٔ تست

339339

ندیدی غیر جمله یار دیدی

حقیقت در وصال کل رسیدی

340340

ندیدی غیر حق دیدی بر خویش

محمد(ص) دیدهٔ تو رهبر خویش

341341

ندیدی غیر دید مصطفی تو

از آنی در میانه با صفا تو

342342

وصال جاودانی یافتی تو

که سوی مصطفی بشتافتی تو

343343

وصال از اوست هر کس کاین نداند

یقین میدان که جز حق بین نداند

344344

زهی سرور، زهی مهتر، زهی جان

توئی بیشک مرا هم جان و جانان

345345

مرا بنمودهٔ اسرار تحقیق

ز تو دریافتم دلدار تحقیق

346346

اگرچه کس نمیداند که چونم

تو میدانی که هستی رهنمونم

347347

کسی کو رهنمونش می تو هستی

بلندی یابد او از سوی پستی

348348

دوائی دردهای جان عشاق

توئی بیشک رسول اللّه در آفاق

349349

دوای درد من کردی حقیقت

نمیگردم زمانی از شریعت

350350

ره شرع تو بسپردم یقین من

که تا کردی در اینجا پیش بین من

351351

کسی کز شرع پاکت روی برتافت

نمود عشق تو اینجا کجا یافت

352352

ره شرعت وصال جاودانیست

خوشا آنکس که اندر شرع تو زیست

353353

ره شرع تو آن عاشق که بسپرد

حقیقت در دو عالم گوی او برد

354354

ره شرع تو آنکو دیده باشد

یقین دانم که صاحب دیده باشد

355355

ره شرع تودیده انبیااند

حقیقت این سپرده اولیااند

356356

بجزشرع تو در جانم نگنجید

که اندر او جمال جاودان دید

357357

ز شرعت گشتم اینجاگاه واصل

همه مقصودهایم گشت حاصل

358358

ز شرعت این زمانم یافته راز

شدستم در یکی انجام و آغاز

359359

ز شرعت رخ نگردانم یکی دم

که به زین من ندیدم در دو عالم

360360

ز شرعت همچو دریا گشت جانم

دمادم جوهر و در میفشانم

361361

ز شرعت سالکان جان میفشانند

حکیمان نیز هم حیران بمانند

362362

توئی اینجا حکیم درد عشاق

توئی اندر میان انبیا طاق

363363

توئی دیده دمادم روی جانان

فکنده دمدمه در کوی جانان

364364

توئی بیشک جمال یار دیده

ز عزت سوی ذات کل رسیده

365365

مهین جملهٔ اینجا یقین تو

که دیدستی خدا عین الیقین تو

366366

مهین انبیاء و اولیائی

نمیدانم دگر کلّی خدائی

367367

دلادرمدح او جان میفشانی

کز او داری همه راز معانی

368368

اگر تو مدح او گوئی همه عمر

کجا در راه او پوئی همه عمر

369369

اگر صد سال مدحش گفته باشی

ز صد جوهر یکی ناسُفته باشی

370370

چگوئی مدح او مدحش خدا گفت

که نام اوست با نام خدا جُفت

371371

علیه افضل الصلوات میگوی

وجود او حقیقت ذات میگوی

372372

ترا این بس بود در هر دوعالم

که میگوئی حقیقت این دمادم

373373

ز توحیدش نظر کن این زمان باز

که دیدستی جمال جاودان باز

374374

سوی حضرت شدی بیشک تو ساکن

ز هر تشویشها گشتی تو ایمن

375375

ترا چون حق نمود اینجا رخ خود

دمادم دادت اینجا پاسخ خود

376376

کنون شو شاد در اسرار معنی

که هستی مرد برخوردار معنی

377377

جهانِ جان تو داری این زمان کل

یقین هستی بمعنی جان جان کل

378378

ترا بنمود اینجا ذات خود او

بکرده فارغت ازنیک و بد او

379379

دم این سر تو داری کس ندارد

یقین جانان تو داری کس ندارد

380380

همه دارند بقدر خویش جانان

ولی این راز افتادست پنهان

381381

میانِ اهلِ دل چون فاش گشتی

یقینِ نقش وهم نقّاش گشتی

382382

از این مستی که داری در دل و جان

ز بهر راز هستی گوهر افشان

383383

زهی گوهرفشانی که تو داری

زهی راز معانی که تو داری

384384

از اینسان کس ندارد هیچ اسرار

که داری این زمان زین شیوه گفتار

385385

همه ذرّات از گفتارت ای جان

یقین هستند اندر هست پنهان

386386

چه گویم ای دل رفته ز پیشم

که این دم من ندارم هیچ پیشم

387387

دلا آخر کجائی باز پس آی

وگر آمد گره زین عشق بگشا

388388

دمادم عقل پیر اینجا بتدبیر

مرا آنجاکشد بیشک بزنجیر

389389

جهانم میکند اینجای دربند

که ماندستم ز دستش سخت دربند

390390

چنانم خوار میگرداند اینجا

که خواهد کردنم یکباره شیدا

391391

گهی اندر گمان گاهی یقین است

گهی افتاده گاهی پیش بین است

392392

گهی اندر خراباتست ساکن

گهی اندر مناجاتست ایمن

393393

گهی اندر نمود زهد افتد

گهی یکبارگی پرده برافتد

394394

دمادم مینماید هر صفت او

گهی در کفر و گه درمعرفت او

395395

گهی در دین و گه کفر است کارش

چنین افتاد اینجا کار و بارش

396396

ز دست دل شدم افگار اینجا

فروماندم شدم یکبار اینجا

397397

یقین از جان جان دارم حقیقت

که سودا میدهد هر دم طبیعت

398398

خور و خفت میکنم در سوی صورت

پدیداریم بیشک در کدورت

399399

چو دیگر باز میگردم سوی جان

حقیقت روی بنمایند جانان

400400

از این پس سوی صورت مینیایم

که رنج خود ز صورت مینمایم

401401

از این صورت به جز سودا ندیدم

حقیقت جز دل غوغاندیدم

402402

از این صورت چنان خوار و اسیرم

که جانانست بیشک دستگیرم

403403

از این صورت بلا دیدم دمادم

نگشتم زو زمانی شاد و خرّم

404404

از این صورت ندیدم هیچ راحت

بجز رنج وبلا و حزن و محنت

405405

از این صورت همه مردان عالم

بلا دیدند اینجاگه دمادم

406406

از این صورت نه اوّل آدم اینجا

بلا و رنج دید او دم دم اینجا

407407

بجز معنی ندارم راحت خویش

که معنی مینماید قربتم بیش

408408

بجز معنی نخواهم اندر اینجا

که معنی کرد جان جانم اینجا

409409

چو معنی متّصل با ذات افتاد

رموز عشق اینجاگاه بگشاد

410410

چو معنی پیشوای عاشقانست

حقیقت درگشای سالکانست

411411

یقین از دید معنی میتوان یافت

که بی معنی نشاید جان جان یافت

412412

یقین معنی است اسرار دل و جان

که از صورت شدست اینجای پنهان

413413

چو معنی همچو جانان بی نشانست

ولی صورت در اینجا با نشانست

414414

ز معنی و ز صورت بازگفتند

بسی تقلید با هم باز گفتند

415415

کسانی کاندر این صورت بمانند

نمود عشق و معنی کی بدانند

416416

نمود عشق و معنی بی نشانی است

بَرِ عشاق این راز نهانی است

417417

نمود عشق صورت سالکانند

که ایشان راز نیکِ هر دو دانند

418418

نمود عشق صورت یافت منصور

ز صورت گشت او یکبارگی دور

419419

بمعنی زد اناالحق اندر اینجا

ولی صورت شدش اینجا بمعنی

420420

تنش جان کرد و جان در تن نهانی

بگفت آنگاه او راز نهانی

421421

تنش جان کرد و جان در تن بقا شد

به یک ره صورت اندر جان فنا شد

422422

تنش جان کرد اندر دیده دلدار

به یک ره هر دو گشته ناپدیدار

423423

تن و جان هردو محو یار گشتند

حقیقت درنهان دلدار گشتند

424424

تن و جان هردو روی دوست دیدند

تن و جان روی جانان بازدیدند

425425

تن و جان هر دو یکی گشت در ذات

فقالوا ربّنا ربّ السّموات

426426

مر ایشانرا یکی دیدار بنمود

نمود هر دوشان کل ذات بنمود

427427

شدند ایشان بیک ره جوهر کل

برستند از جفای و رنج وز ذلّ

428428

دم دلدار چون یکی عیان شد

تن و جان بیشکی در حق نهان شد

429429

نهان شد جان و تن اندر برِ یار

نمود عشق جانان شد پدیدار

430430

نهان شد جان و تن جان با عیانست

ولی این راز هر کس میندانست

431431

چو منصور آنچنان شد در حقیقت

برفتش ازمیان دید شریعت

432432

طبیعت محو شد آنجا بیکبار

نمود عشق جانان شد پدیدار

433433

نبُد منصور حق دیدار بنمود

درون و هم برون اسرار بنمود

434434

اناالحق زد همی جمله شنودند

کسانی کاندر این واقف نبودند

435435

مر او رامنع کردند از شریعت

نمیدیدند اسرار حقیقت

436436

چنان مغرور بودند اندر اینجا

که او رادر جنون دیدند و سودا

437437

مر او را میندانستند تحقیق

که حق میگفت اناالحق بهر توفیق

438438

که ایشان را کند واقف ز اسرار

چنان بودند در صورت گرفتار

439439

نمیدیدند راز حق درونش

همی گفتند کافتادش جنونش

440440

جنونست آنچه او میگوید از خود

نه نیکست این بیان و هست این بد

441441

جنونست اندر اینجا در دماغش

درون دل فرو مانده چراغش

442442

جنونست اوفتاده در سر او

بَد است این حال و اکنون نیست نیکو

443443

بیانش سخت بد افتاد اینجا

مر او را هست بیشک رنج وسودا

444444

دماغش او خلل کرد است از جهل

شد اکنون او در اینجا خوار و نااهل

445445

نگوید هیچکس او کو چنین گفت

یقین دانیم کو نِی از یقین گفت

446446

چنین علمی که او را بود اینجا

جنونش ناگهی بر بود زینجا

447447

جنونش ناگهی از ره بیفکند

بسر او رادرون چه بیفکند

448448

جنونش در دل و جان زور کردست

دو چشم ظاهرش راکور کردست

449449

جنونش بیخبر کردست در خویش

شده دیوانه و لایعقل از خویش

450450

بباید ره گرفتن تا دوائی

کنیم او را که باز آید صفائی

451451

دل او را از این سودای علّت

که افتادست اندر رنج و محنت

452452

از این سودا مر او را وارهانیم

که ما احوال این شه نیک دانیم

453453

همی گفتند از این شیوه سخنها

همی دانست منصور آن بیانها

454454

حقیقت بایزید او را چو بشناخت

حجاب از پیش روی خود برانداخت

455455

جمال بی نشان را یافت منصور

که سر تا پای او پاره شده نور

456456

چنانش عاشق و سرمست کل یافت

نظر میکرد و او را هستِ کل یافت

457457

حقیقت دید او را فرّ اللّه

که پیدا گشته بود آنجای آن شاه

458458

حقیقت یافت با او آشنائی

که دیدش بیشکی سرّ خدائی

459459

حقیقت چون نظر میکرد او دید

نمیزد دم ز سبحانی و توحید

460460

حقیقت دید او را لامکانی

که دم میزد در آن راز نهانی

461461

حقیقت دید او را آشنا یافت

عیانش دید دید مصطفی یافت

462462

حقیقت یافت او را صاحب اسرار

بخود میگفت ما را هست دلدار

463463

یقین دلدار این دیدست در خویش

حجاب اینجایگه برداشت از پیش

464464

یقین خویش آنجا مینماید

دل و جان عزیزان میرُباید

465465

یقین او واصل است و آمده کل

که بیرون مان کند از رنج وز ذلّ

466466

یقین اوواصل است اندر نهانی

حقیقت حق او اندر نهانی

467467

اناالحق میزند اندر دل او

گشادست اندر اینجا مشکل او

468468

اناالحق میزند در جان او حق

مر این باشد حقیقت راز مطلق

469469

از او اصل شوم اینجا مگر من

از او یابم در اینجاگه خبر من

470470

از او واصل شوم بیشک من اینجا

که برگوید مرا سر روشن اینجا

471471

از او واصل شوی کین راز جانست

خداوند زمین و آسمانست

472472

درون جان او گویا شده یار

ولیکن ازتمامت ناپدیدار

473473

درون جان او میگوید این سر

ببینم مر ورا صورت بظاهر

474474

بطون اوست جانان رخ نموده

بیک ره صورت او در ربوده

475475

اناالحق گوی صورت در میان نیست

که این گفتار او جز جان جان نیست

476476

حقیقت جان جانانست این مرد

درونش در اناالحق هست او فرد

477477

حقیقت جان جان گوید درونش

که او بودست اینجا رهنمونش

478478

یقین بشناختم اکنون ورا باز

من این اسرار میگویم کرا باز

479479

کنم پنهان و با شبلی بگویم

درون جان و دل با خود بگویم

480480

که خواهندم بکردن بر ملامت

گرفتست این زمان بیشک قیامت

481481

عوام الناس نادان و خرانند

جز او اسرار او بیشک ندانند

482482

کجا داند کسی معنی این مرد

که هست او اندر اینجا صاحب درد

483483

هر آنکو صاحب دردست داند

که او این صورت حرف از که خواند

484484

هرآنکو صاحب دردست دیدست

که بیشک حق در او گفت و شنید است

485485

مر این اسرار او را منکشف شد

نمود او بجانان متّصف شد

486486

یکی میبیند این منصور اینجا

سراسر در عیان نور اینجا

487487

یکی میبیند آن از جان شده پاک

حقیقت محو کرده آب با خاک

488488

یکی میبیند و اندر یکی است

یقین دارد حقیقت بیشکی است

489489

یکی دیدست در توحید اینجا

گذرکرد است ازتقلید اینجا

490490

یکی دیدست کلّی بی نشان است

ز دید خویش بی نام و نشان است

491491

یکی دیدست و یکرنگ است اینجا

یقین بی نام و بی ننگ است اینجا

492492

یکی دیدست صورت ناپدید است

حقیقت این زمان در دید دیدست

493493

یکی دیدست بیشک جمله را دوست

شدست اینجای مغزش جملگی پوست

494494

یکی دیدست و در یکی قدم زد

وجود بود خود جمله عدم زد

495495

یکی دیدست و دم زد در یکی او

فدا گشتست اینجا بیشکی او

496496

یکی دیدست و سلطان گشت دایم

ز ذات کل شدست اینجای قائم

497497

چو او یارست گفتارش خدایست

حقیقت این زمان عین لقایست

498498

کنون تحقیق میدانم که یار است

ولیکن چون کنم چون بیشمار است

499499

عوام الناس در غوغا فتادند

بیک ره سوی او سرها نهادند

500500

نمیدانم کنون تا چون کنم من

که این غوغای تن بیرون کنم من

501501

درون خانقه باید ببُردن

بدست این مریدانش سپردن

502502

عوام از هر طرف آواره سازم

پس آنگه درد خود را چاره سازم

503503

بسوی خانقه بردش نهان او

بکنجی در نشاندش جان جان او

504504

مریدان بانگ زد با خلق بسیار

از اینجاگاه گشتند جمله آوار

505505

سوی منصور شد در خانقه او

زمانی در نشستش پیش شه او

506506

چنان منصور بد از شوق دلدار

اناالحق گوی اندر ذوق دلدار

507507

که از هر دو جهان او بیخبر بود

که یارش جملگی اندر نظر بود

508508

بجز جانان اباکس مینپرداخت

بیک ره ازنظر برقع برانداخت

509509

اناالحق میزد اندر بایزید او

دمادم میشد اینجا ناپدید او

510510

دگر پیدا نمیشد در بر دوست

یکی بُد مغز او تحقیق با پوست

511511

یقین چون بایزید آنجا چنان دید

مر او را در میان راز نهان دید

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

شبی میگفت اکّافی همین راز

که یارب این حجاب آخر برانداز

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 87 - مناجات کردن شیخ اکّافی در حضرت آفریدگار عزّ شانه و آمرزش خواستن او از حق

اگلی نظم

زبان بگشاد و گفت ای راز مطلق

ابر حق میزنی اینجا اناالحق

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 89 - در التماس کردن فناء کل حضرت سلطان العارفین از شیخ حسین منصور قدّس اللّه روحهما فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور