صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 31 - پسر در اعیان حقیقت کل گوید

بخش 31 - پسر در اعیان حقیقت کل گوید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

منم دریای لاهوتی اسرّار

که در دریا شوم من ناپدیدار

22

منم دریای علم وحکمت حق

که خواهم گفت اینجا راز مطلق

33

منم دریای دید جمله مردان

که از بهر من است این چرخ گردان

44

منم دریای بیچون و چگونه

که کردم جمله کشتی باژگونه

55

منم دریای علم و بحر تنزیل

که صورت را کنم اینجای تبدیل

66

در این دریا منم بابا الهی

گواهی میدهندم مرغ و ماهی

77

در ین دریا منم اللّه بنگر

نمود دید الا اللّه بنگر

88

منم بابا نمود دید اللّه

در این دریا منم عین هواللّه

99

منم منصور وبنمایم ترا دید

که میگوئی ابا من عین تقلید

1010

پدر در بحر افکندیم خود را

کنون بنگر مگو تو نیک و بد را

1111

منم اینجا خدای هر دو عالم

درون بحر من سرّ دمادم

1212

نمایم ای پدر در عین هستی

نخواهم همچو من در بت پرستی

1313

منم بابا در این بحر هدایت

ولیکن این زمان عین عنایت

1414

منم این دم ز وصل خود عنایت

کنم تحقیق بابا در پناهت

1515

همه در من، من اندر جملگی گم

شدستم همچو قطره بحر قلزم

1616

منم بابا در اینجا عین توحید

مگو با من دگر از راه تقلید

1717

همه خلقان کشتی مانده در وی

در آن دریا و آن مستی و آن می

1818

که بُودِ او از آن کشتی برون بود

حقیقت آفرینش رهنمون بود

1919

همه دریا شده مستغرق او

اگر تو واقفی این راز برگو

2020

مدان این راحکایت جز معانی

سزد گر این حکایت خود بخوانی

2121

بپا برخواست آن قطب سرافراز

که او را بود کلّی عزّت و ناز

2222

نمود واصلان بودست منصور

کجا همچون که او باشی تو مشهور

2323

چنین گفت ای پدر اکنون وداعست

مرا زین دیدن دریا صداعست

2424

وداعت کردم و خواهم شدن زود

ز بهر شرع از من باش خشنود

2525

که ما را سرّ اسرارست اینجا

نمود من بسی کارست اینجا

2626

اگرچه در کتابم می تو کردی

ز حد شرع بر من سعی بردی

2727

شدم من حافظ قرآن و اسرار

نمود خود از آن دیدم سزاوار

2828

بسی اسرار دانستم پدر من

کجا یابم ز ذات خود خبر من

2929

دهم با تو نشانی این زمان شاد

که اسرار من اندر ملک بغداد

3030

شود پیدا زبعد شصت و یکسال

مرا اینست اینجاگاه احوال

3131

کنون بر قدر سرّی میگشایم

ولی دیدار با تو مینمایم

3232

خدا بخشیده ما را هر دو عالم

که من دارم عیان عین آدم

3333

خدا بخشید وهم از حق شود راست

بحکمت باز دید من بیاراست

3434

ولیکن جرعهٔ خوردیم اینجا

که از مستی من حیرانست دریا

3535

همه هستی دریاهای عالم

کجا گنجد که پیش ماست شبنم

3636

مرا زان خمّ می جامی بدادند

مرا از کان کُل کامی بدادند

3737

ز جام عشق دل رفت وشدم جان

ز پیدائی خود هستیم پنهان

3838

خدا را عین جزو و کل بدیدم

در این دریا بدید حق رسیدم

3939

در این دریا ببردم عین تحقیق

که جوهر یافتم از عین توفیق

4040

پدر دریای وحدت جز یکی نیست

محقق را در این معنی شکی نیست

4141

نخواندی سورة طلاه سراسر

ز موسی دار این معنی تو باور

4242

درختی دید آن شب موسی از دور

ز صد ساله ره آنجا کُه پُر از نور

4343

بیک جذبه بشد آن نیکبخت او

ز قربت تا سوی نور درخت او

4444

همی زد آن درخت انّی انااللّه

که واصل بود ای بابا در این راه

4545

از آنی در انااللّه بود پر نور

که حق کردست این آیات مشهور

4646

درختی این چنین گوید انااللّه

که گردد از نمود شاه آگاه

4747

درختی این چنین واصل ببودست

که او را این شرف حاصل ببودست

4848

درختی این چنین قربت بیابد

که در دیدار این وحدت بیابد

4949

درختی این چنین گفته‌ست این راز

بکرده پرده از اسرار کل باز

5050

درختی این چنین مشهور بنمود

که موسی را عیان نور بنمود

5151

درختی این چنین در منزلاتست

که گفتارش گشود مشکلاتست

5252

درختی این چنین اسرار گفته‌ست

روا باشد اگرچه در نهفتست

5353

درختی یافتست این قربت دوست

که میداند که بود بودش از اوست

5454

درختی یافتست اینجانمودار

که میگوید نمود سرّ اسرار

5555

رواست انّی انااللّه گفتن او

که پنهان نیست گوهر سفتن او

5656

رواست انّی انااللّه از درختی

ز وصل اینجا نگوید نیکبختی

5757

رواست انّی انااللّه گر بگوئی

بوقتی کز خودی خود نکوئی

5858

چو حق دیدم پدر در عین تحقیق

حقیقت حق شدم از سر توفیق

5959

چو حق بودم من و واصل ببودم

نمود ذات او حاصل نمودم

6060

چو حق دیدم فنای خود گزیدم

که در عین بقای کل رسیدم

6161

چو حق دیدم شدم با حق در آنجاست

گواه مننمود حق ز دریاست

6262

منم حق ای پدر بنموده رویم

ز شوق خویشتن در گفتگویم

6363

منم حق هیچ باطل نیست ذاتم

ببین اکنون تو اعیان صفاتم

6464

منم حق لیک تا وقتم درآید

نمودم سوی وصل کل درآید

6565

ز حق در حق حقیقت من بگویم

اناالحق در میان مطلق بگویم

6666

اناالحق گویم اندر ملک بغداد

ز عین عالم و معنی وهم داد

6767

اناالحق گویم اینجا نیز من هم

نهم بر ریش و بر درد تو مرهم

6868

اناالحق گویم و در حق شوم گم

مثال قطرهٔ در عین قلزم

6969

اناالحق گویم و خواهم شدن من

حقیقت کل خدا خواهم بُدن من

7070

اناالحق گویم و در حق نمودم

تو حق بین ای پدر گفت و شنودم

7171

اناالحق گویم از دریای وحدت

فرو نوشم کنون در عین قربت

7272

خدا با ماست با ما هیچکس نیست

نمود عشق جز اللّه بس نیست

7373

خدا با ماست کن در ما نظر باز

حجاب از پیش خود بابا برانداز

7474

خدا با ماست بابا این زمان بین

مرا در عین حق در آسمان بین

7575

خدا با ماست جز من کس نبیند

کسی باید که همچون من ببیند

7676

خدا با ماست در دریا و کشتی

پدر اکنون نظر کن تا چه کشتی

7777

خدا با ماست و اندر گفتگویست

هزاران سر در این دریا چو گویست

7878

در این دریا منم اللّه مطلق

زده دم همچو مردان از اناالحق

7979

اناالحق میزنم بابا و گفتم

جواب خود زحق کلّی شنفتم

8080

اناالحق میزنم در عین دریا

نخواهیدم دگر دیدن در اینجا

8181

اناالحق میزنم بر جوهر بحر

که کردستم حقیقت لطف را قهر

8282

اناالحق میزنم و اندر بیانم

چو دریا من ابا نام و نشانم

8383

اناالحق میزنم چون جمله دیدم

اگر بینی مرا هم ناپدیدم

8484

اناالحق حق ز دست ای باب دریاب

در این دریا چو کشتی عین غرقاب

8585

در این کشتیِ تن دریا نظر کن

پس آنگه این تن شیدا نظر کن

8686

در این کشتی تویی جان و دل من

که بنمودستی این آب و گل من

8787

در این کشتی بماندی و بمانی

که از رمزم پدر موئی ندانی

8888

حقیقت گر تو خواهی آمدن بین

مرا بنگر کنون و کل مرا بین

8989

بیا تا همسفر باشیم با هم

چو من شو تا شوی در عشق محرم

9090

بیا تا بگذریم از عین دریا

ز دریای دگر گردیم یکتا

9191

در آن دریا که این دریا از آنست

که این یک قطره زان عین العیانست

9292

در آن دریا قدم زن با من ای باب

نمود عشق من اینجا تو دریاب

9393

در آن دریا قدم زن تا شوی گل

رهی یکبارگی از رنج وز ذل

9494

در آن دریا قدم زن تا الهی

شوی بیشک یکی در ماه و ماهی

9595

در آن دریا قدم زن در قدم تو

اگر داری نمود دم بدم تو

9696

در آن دریا قدم زن تا شوی یار

پدر یکی شهر اینجای بسیار

9797

در آن دریا ترا یکی نمایند

ترا عین نمود کل فزایند

9898

در آن دریا نبینی دید کشتی

بوقتی کز صور اندر گذشتی

9999

در آن دریا منم حق الیقینم

نمود اوّلین و آخرینم

100100

در آن دریا یکی دیدم سراسر

نهاده جان و دل او را برابر

101101

در آن دریا شدم بیخود ابا خود

نمیگنجد در آن دریا چرا بد

102102

در آن دریا همی یکسان نمودم

از آن دریا من این برهان نمودم

103103

در آن دریا نمودندم همه راز

بدیدم اندر او انجام و آغاز

104104

در آن دریا همه جانست و جانان

نمودش عین پیدایست و پنهان

105105

در آن دریا حقیقت نور دیدم

نظر کردم به کل معبود دیدم

106106

در آن دریا نمیگنجد سر و پای

کجا باشد در آنجا بود دنیای

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

پسر گفت ای پدر قول حدیثت

ترا بر من چنین دامی خبیثست

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 30 - پسر در راز معنی و در نوع حقیقت کل گوید

اگلی نظم

در این دریا همه ترسست و بیمست

عذاب صورت و عین الجحیم است

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 32 - پسر در قطع علایق این جهان فانی گوید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور