صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 51 - در اثبات ذات و دل گوید

بخش 51 - در اثبات ذات و دل گوید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

تو ذاتی در صفات آدم نموده

از آن دم خویشتن این دم نموده

22

تو ذاتی در صفات آدم چرائی

که حق مطلقی ز آن دم خدائی

33

خدائی لیک بر صورت نمودار

خدائی این حجاب از پیش بردار

44

تو جانانی کنون در جان هویدا

بصورت آدمی مخفی تو اعلا

55

بلند و پست با هم یار بودند

ز ذات پاک اندر کار بودند

66

تو زیشان آمدی اینجا حقیقت

فتادستی در این عین طبیعت

77

توئی آدم از آن دم یاد آور

زمانی از خداوندی تو مگذر

88

تو نشناسی بهر معنی که گویم

از این بس بیخبر تا چند گویم

99

تو نشناسی بخود حق را یقین هان

نمود عشق را از واصلین دان

1010

اگر واصل شوی هستی تو آدم

ببینی سّر عشق حق دمادم

1111

اگر آدم توئی ز آن دم دمی زن

کز آن دم این وجود تست روشن

1212

اگر آدم توئی آندم ترا هست

نمود عشق در عالم ترا هست

1313

بدان اینجا بقای جاودانیست

نمود عشق بی نام و نشانیست

1414

ز بی نقشی نیابی سّر جانان

بوقتی کز خودی گردی تو پنهان

1515

تو پنهان باش تا پیدا نمائی

ز عین لایقین الّا نمائی

1616

تو پنهان باش اینجا در نظاره

که بینی جان جانت آشکاره

1717

تو پنهان گرد و پنهان باش از خود

ببین خود را نه نیکی بین و نه بد

1818

تو پنهان باش با حق بیشکی تو

نماید بود بودت در یکی تو

1919

ز آدم نسلی و از تو عیانی

شود پیدای بر سّری معانی

2020

ز هستی آدم اینجاگه ندیدی

عیان آدم اینجاگه ندیدی

2121

دم آدم دم تست این بدان هان

بجز جانان مبین تو سّر برهان

2222

ز آدم این دم است و آندم اینجاست

وجود نیستی بین آدم اینجاست

2323

چوآدم هست دردم دم فنایست

فنا بنگر که آن دید بقایست

2424

چوآدم این جهان از دور میدید

وجود خویشتن پرنور میدید

2525

چونور قدس حق پیرامنش بود

مثال طوق اندر گردنش بود

2626

چو طوق نور باشد عین رحمت

بود صد باره به از طوق لعنت

2727

نمود عشق کل بود از نمودار

جهان جان بد اندر عین اسرار

2828

همه دنیا وجود خویشتن دید

عیان یار اندر جان و تن دید

2929

نظر میکرد جمله خویش میدید

عیان راز را از پیش میدید

3030

چنان آدم بد اندر جزو و کل نور

که میپنداشت خود را مانده از دور

3131

حجاب صورتش پیوسته در دل

بمانده پای شوقش اندر این گل

3232

بمانده بود اندر نهایت

عیان گشته در او عین سعادت

3333

نظر میکرد خود رادید در گِل

نمیدانست چیزی مانده در دل

3434

چو حق او را همی تعلیم جان داد

ز پیدائی ورا راز نهان داد

3535

همه اسمای کل حق کرد تعلیم

مر او را چون چنان میدید تسلیم

3636

چو آدم باز دانست آن همه راز

بخود میدید آنجا عزّت و ناز

3737

سوی دنیا نظر کرد و برون شد

مر او را جبرئیلش رهنمون شد

3838

سوی جنّت شد آنجا گاه نادان

در اینجا بُد جمال جان جانان

3939

چو آدم در سوی جنّت رسیدش

نمود عین جنّت باز دیدش

4040

اگرچه دیده بد از پیش جنّت

نمیدانست او از عین قربت

4141

نمیدانست جنّت بود دیده

ولی درصورتی بُد عین دیده

4242

نمیدید آن جمال بی نشانی

که صورت داشت اول در معانی

4343

بدیده بُد بهشت و جمله افلاک

ولیکن داشت ترکیب او در این خاک

4444

چو طفلی گر ببیند بوستانی

در آنجاگه بود خوش دلستانی

4545

جمال دلستان و بوستانش

نماید همچو نقشی درجهانش

4646

همی بیند ولی چون گشت بالغ

بماند او زان همه اسرار فارغ

4747

چو بالغ گردد او آن باز یابد

سوی آن باغ و آن بستان شتابد

4848

بنشناسد جز آن جای و حوالی

بر نادان بود این سّر محالی

4949

برنادان مگو اسرار زنهار

که گوهر باشد اندر خاک پندار

5050

تو جوهر سوی خاک ره مینداز

چو جوهر باشد اندر زینت و ناز

5151

چو آدم یافت خود را در بهشت او

نمود خویش از خاطر بهشت او

5252

چنان مستغرق سّر ازل بود

که بودش در نمود آن بدل بود

5353

جمال بی نشانی دید خود را

شده مستغرق سرّ ابد را

5454

ز جنّت هر که میگوید نشانی

در این معنی بباید کاردانی

5555

در این معنی بسی گفتند اسرار

همه نقشی بود در عین پندار

5656

در این معنی کسان بسیار گویند

همه از جنّت و دیدار گویند

5757

نه آنست آنچه بشنیدی ز گفتار

زهی نادان چو میدانی و اسرار

5858

ترا این راز مشکل مینماید

که جسمت نقش آب و گل نماید

5959

ز آب و گل نبینی جز بهانه

عیانی جوی اینجا جاودانه

6060

بهشت نقد جو از نسیه بگذر

که هستی این زمان از خویش بر در

6161

درون جنّتی ای آدم جان

تو داری این زمان مر عالم جان

6262

بهشت نقد و تو جویای اوئی

بنطق حق عیان گویای اوئی

6363

درون جنّتی شادان و فارغ

ز طفلی گشته اینجائی تو بالغ

6464

بقول ناکسان راهت گم آمد

ترا اینجانهادت قلزم آمد

6565

درون جنّت و حوران سراسر

ببین تو ای کمر بسته تو بنگر

6666

ایا مسکین سرگردان غمخوار

ز جنّت فارغی و این چنین خوار

6767

ندیدی آنچه اینجا دیدنی بود

که گوشت مر سخن بسیار بشنود

6868

ندیدی آنچه میبایست بتحقیق

ترا دیدست بر وی گوی توفیق

6969

چنین بهر خودی در خورد و در خواب

بهشت جاودان از خویش دریاب

7070

بهشت نقد داری در جهنّم

خوشی خوش میروی از جان و دمادم

7171

سوی جنّت دمی هرگز نرفتی

میان این جهنّم خوش بخفتی

7272

ز جنّت فارغی اندر طبیعت

میان دوزخی تو در شریعت

7373

عزازیلی و آدم را که زیده

بده او را نکردستی تو سجده

7474

سجود آدم اینجاگه نکردی

از آن تو اَندُه بسیار خوردی

7575

سجود آدم اینجا در یقین کن

تو سرّ اوّلین و آخرین کن

7676

بدان ای جان من تو از حقیقت

میامیز اندر اینجا با طبیعت

7777

طبیعت دوزخیست بسیار سوزان

بسی اینجا ببین تو دلفروزان

7878

یقین چون طاعت و جایت بهشتست

ولی لعنت همه از خود بهشتست

7979

سوی جنّت شتابان شو دمادم

سجود عشق کن اینجای آدم

8080

تو آدم سجده کن تا جان نمائی

ز جانان کن سوی عین خدائی

8181

تو آدم سجده کن هر دم بتحقیق

دریغا چون نمییابی تو توفیق

8282

توئی تحقیق آدم این دم ازتست

دم جانت حقیقت آن در تست

8383

ز آدم این زمان دوری گرفتی

از آن پیوسته معذوری گرفتی

8484

از آدم باز دان اسرار جنّات

که حق گفت‌ست اندر عین آیات

8585

بهر شرحی که میگویم کلام است

ترا بینی در این معنی تمامست

8686

چرا در راه جان بی ننگ ونامی

توئی پخته مکن اینجای خامی

8787

تو پخته باش و فارغ از همه باش

حقیقت هم شبان و هم رمه باش

8888

بجز دلدار اینجاگه مجو تو

بجز شرح و کلام او مگو تو

8989

بجز دلدار چیزی منگر ای جان

اگر چیزیست بیشک جان جانان

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

صفات و ذات با هم خلوتی ساخت

نمود آدم از خود کل بپرداخت

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 50 - در معنی ان اللّه خلق ادم فی صورت الرّحمان فرماید

اگلی نظم

چو آدم در بهشت جان نظر کرد

نمود خویشتن زیر و زبر کرد

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 52 - در صفت جان و اثبات توحید کل فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور