صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 52 - در صفت جان و اثبات توحید کل فرماید

بخش 52 - در صفت جان و اثبات توحید کل فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

چو آدم در بهشت جان نظر کرد

نمود خویشتن زیر و زبر کرد

2

بهشت و حور را میدید و رضوان

طلب میکرد بود بود جانان

3

بهشتش پیش همچون ارزنی بود

بر صورت مثال گلشنی بود

4

نمیگنجید او در عین جنّات

طلب میکرد اینجا دیدن ذات

5

نمود اوّلش در دیده مانده

که گردستی بده بر گل فشانده

6

لقا پیوسته بد تا دید صورت

نمیگنجید اندر وی کدورت

7

کدورت رفته بود و عین ارواح

ورا رخ باز بنموده در اشباح

8

چنان آدم ز ذاتش بی نشان بود

که کلّی در بهشت جاودان بود

9

همه دیدار بود و عین فانی

چگویم تا که این معنی بدانی

10

همه دیدار بود و حق یقین بود

که آدم اولین و آخرین بود

11

همه دیدار بود و عین رحمت

بقا اندر بقاءُ عین قربت

12

خوشا آن دم که آدم یافت اینجا

ز دید دید شه در خویش یکتا

13

خوشا آن دم که آدم در نگنجد

جهان موئی در آن لحظه نسنجد

14

خوشا آن دم که دم فانی نماند

بجز اعیان ربّانی نماند

15

خوشا آن دم که بنماید لقایش

نموداری کند کلّ بقایش

16

خوشا آن دم که فانی گردد آفاق

بهشت یار باشد در جهان طاق

17

یکی باشد دوئی برخیزد از پیش

شود ذرّات ابی روحش ابی خویش

18

یکی باشد جمال بی نشانی

بود آن دم عیان جاودانی

19

یکی باشد خدائی باز بینی

چو آدم زینت و اعزاز بینی

20

یکی باشد حجاب تن نماند

در آن دیدار ما و من نماند

21

یکی باشد نمودت تا نمودار

نمود صورت هم نقطه پرگار

22

یکی باشد بهشت و ناربینی

نمود دوست بی اغیار بینی

23

عیان بینی جمال یار و جنّت

چو آدم اوفتی در عین قربت

24

عیان بینی همه نور حضورش

بهشت جاودان حور و قصورش

25

بتو جاوید باشد جملگی دان

بجان دریاب از من سرّ پنهان

26

بتو جاوید من بینم سراسر

چگویم چون نداری این تو باور

27

بتو جاوید باشد تا بدانی

همی گویم ترا راز نهانی

28

بتو جاوید تو کلّی فنائی

درون جنّت و عین بقائی

29

زهی بشناخته خود را به بیچون

فتاده اندر این افعال بیچون

30

بدوزخ گشته قانع چون شیاطین

برو بگشای چشم دل تو خود بین

31

چو خود را مینبینی کیستی تو

در این معنی بگو تا چیستی تو

32

صفتهایت صفتهای خدائی است

نمودت همچو آدم ابتدائی است

33

صفات حق تو داری در صفاتت

بخواهی بُرد ره در سوی ذاتت

34

صفات او ترا موجود آمد

نمود تو عیان معبود آمد

35

توئی آیینه سّر الهی

نمودتست هر چیزی که خواهی

36

بخواه از خویشتن تا باز بینی

بخلوتگاه با جانان نشینی

37

چو جانان در درون داری بخلوت

چرا یکدم نیابی عین قربت

38

چو جانان در درون داری ندیدی

اگرچه سّر اسرارم شنیدی

39

تو جانان شو که جانان مر ترایست

در این دیدار تو اینجا به پیوست

40

ترا جانان نموده رخ در اینجا

نمیبینی درونت عین یکتا

41

همه در تو نموده رخ بیکبار

تو هستی نقطهٔ دیدار جبّار

42

بهشت جاودانی و قصوری

نکو بنگر که در دیدار حوری

43

توداری اوّلین و آخرین دوست

توئی اینجایگه هم مغز هم پوست

44

نظر کن اوّلین و آخرینش

توئی اینجا فتاده از یقینش

45

چوآدم باش در عین لقا تو

درون جنّتی بنگر بقاتو

46

چو آدم باش بگشا در بهشتش

که او خاک تنت اینجا سرشتش

47

چو آدم باش اینجا آشکاره

که بهر تست حوران را نظاره

48

چو آدم باش در جنّات و در ذات

ز خاطر در گذر زین جمله ذرّات

49

مبین خود تا بهشت آید پدیدار

عیان بنمایدت دلدار رخسار

50

مبین خود تا خدا بینی حقیقت

نماند هیچ از اجسام طبیعت

51

مبین خود تا بمانی جاودانی

که بی خویش است عین جاودانی

52

مبین خود تا حیاتی یابی ازنو

مر این اسرار ربّانی تو بشنو

53

مبین خود تا بمانی در عیان نور

بتو پیدا شود نور علی نور

54

مبین خود تا شوی واصل در آیات

یکی گردی عیان تو جوهر ذات

55

که آدم جوهر ذاتست بیشک

نمود تو ز خود در عین یک یک

56

تمامت آدمند و در بهشتند

ولی حق را ز دید خود بهشتند

57

نمیدانند ذرّات دو عالم

که یک چیز است اینجا عین آدم

58

نمیدانند در خود اوفتاده

سراندر راه بی خویشی نهاده

59

نمیدانند در عین طبیعت

فتاده دور گشته از حقیقت

60

نمیدانند سرّ دوست اینجا

فرو مانده همه در پوست اینجا

61

نمیدانند سرّ جان و جانان

چنین مانده تمامت زار و حیران

62

نمیدانند ایشان خود چه چیزند

که ایشان جوهر ذات عزیزند

63

نمیدانند از آن غافل بماندند

عجایب نیز بیحاصل بماندند

64

نمیدانند و اندر ره فتادند

ز ناگاهی درون چه فتادند

65

نمیدانند چون بیخویش هستند

از آن پیوسته کل دلریش هستند

66

نمیدانند نادانند جمله

که این معنی نمیدانند جمله

67

که حق بشناس او خود چیست اینجا

خوشا آنکس که با او زیست اینجا

68

چو حق را میندانی خود که باشی

سزد گر در جهان هرگز نباشی

69

تو قدر خود نمیدانی که چونی

که هستی در درون و در برونی

70

نمود اوّلش در دیده مانده

اگرچه دست بد بر گل فشانده

71

ز خود بگذشته بد او راز دریافت

عیان انجام از آغاز دریافت

72

تجلّی جلالش آن چنان کرد

که ناپیدائیش عین عیان کرد

73

تجلّی دید و نور حق عیان دید

نمود خویشتن راز نهان دید

74

چو آدم یافت خود را باز در بر

درون جان بدید او یار و رهبر

75

شد او واصل که حاصل دید دلدار

در این معنی زمانی هوش و دل دار

76

عیان واصلان زین منکشف بین

نمود عشق در خود متّصف بین

77

چنانش مست کرد اندر تجلّی

که در خود دید آدم سرّ اولی

78

نظر میکرد جمله خویشتن دید

اگرچه خویشتن بیخویشتن دید

79

ز نور علّم الاسما درون یافت

خدا را هم درون وهم برون یافت

80

خدا بشناخت آدم در درون او

اگرچه سیر میکرد از برون او

81

برون بگذاشت و سرّ اندرون دید

چوحق در اندرون او رهنمون دید

82

ز شوقش در همه جنّت نگنجید

جهان پیشش بیک حبّه نسنجید

83

جمال جاودانی دید بیشک

همه در خویش دید و خویش در یک

84

یکی بد اوّلش در آخر کار

بگرد خویش گردان دید پرگار

85

بگرد خویشتن کون و مکان دید

ولی خود برتر از کون و مکان دید

86

بگرد حق ستاده دید حوران

نمود خویشتن دید از قصوران

87

چوآدم در عیان اسرار کل یافت

خدا را هم درون و هم برون یافت

88

چو عرش و فرش و کرسی دید و جنّت

نثار نور دید از عین قربت

89

تمامت انبیا در خویشتن یافت

نمود اولیا هم تن به تن یافت

90

زمین و آسمان گردان خود دید

همه ذرات سرگردان خود دید

91

ملایک دید گردش ایستاده

همه دیده سوی آدم نهاده

92

طبقها پر ز نور اندر کف دست

گرفته جمله و اندر هستیش مست

93

نشسته آدم اندر نقش کل دید

بدید او را ز جانش خوش بنازید

94

دمی در خلوت معنی درآمد

غم و اندوه او جمله سرآمد

95

بجز جانان نمیگنجید پیشش

کجا گنجید اینجا کفر و کیشش

96

ز روح و راحت محبوب خوش دید

که جانان دم به دم دیدار خود دید

97

چنان بد آدم از ذوق وصال آن

که پیشش بود گوئی مر خیال آن

98

خیالی بود پیشش لیک بیخویش

حجاب جسم و جان برخاست از پیش

99

یکی میدید و مست جاودان شد

در اینجا بی زمین و بی زمان شد

100

زمین و بی زمان شد در یکی گم

که از دم بود اندر عین قلزم

101

فنا را در بقا دید و فنا شد

در آن عین فنا کلّی بقا شد

102

بقای جاودانی در فنا دید

نظر بگشاد و خود را در بقا دید

103

تو ذاتی در صفات اینجای موجود

بتو پیدا شده دیدار معبود

104

بتو پیداست اینجا هرچه دیدی

دریغا چون جمال خود ندیدی

105

ندانستی تو خود را من چگویم

که درمان ترا اینجا بجویم

106

ندانستی تو خود را این زمان یاب

از این معنی بهشت جاودان یاب

107

ندانستی تو خود را تا ببینی

که در راز نهان عین الیقینی

108

ندانستی تو خود را جوهر اصل

که دریابی تو از دلدار خود وصل

109

بتو پیداست دیدار خداوند

نمییابی تو اسرار خداوند

110

بتو پیداست جسم و جان حقیقت

مرو بیخود چنین اندر طبیعت

111

بتو پیداست هم در تو نهانست

که ذات تو همه دیدی جهان است

112

توئی بنموده رخ ازکاف و ز نون

درونِ جان گرفتستی و بیرون

113

تو بنمودی رخ و اعزاز دیدی

وجود خود بهم تو باز دیدی

114

تو بنمودی حقیقت عین هستی

عیان خود ساختی و خود شکستی

115

تو خود بنمودی و خود راز دیدی

وجود خود تو با هم باز دیدی

116

تو خود بنمودی و خود دیدی اینجا

بخود گفتی و خود بشنیدی اینجا

117

تو خود بنمودی وغوغا فکندی

همه در عین این سودا فکندی

118

تو خود بنمودی و خود در ربودی

تو بودی آدم اینجا بود بودی

119

تو خود دیدی جمال خویش از خود

نهادی در شریعت نیک با بد

120

تو اصل کلّی و جزوی در اینجا

حقیقت جانی و عضوی در اینجا

121

تو اصل کلّی و اینجا فتادی

ز چار ارکان و پنج حس در نهادی

122

تو اصل اصل کل بود وجودی

ز بودی تا بدانی کی نبودی

123

تو اصل کلّی و دانائی ای جان

تو دانی سرّ پیدائی و پنهان

124

ز اصل کل تو داری در صفاتت

ز فعل اینجا نمودی کائناتت

125

ز اصل کل بدیدی خویشتن تو

که بنمودی عجائب جان و تن تو

126

ز اصل کل تو داری تا بدانی

رموز علم مر صاحب قرانی

127

ندانی قدر خود ای جزو کل تو

بصورت درنمودی رنج و ذل تو

128

تو داری جمله تو در خود بماندی

ز عین معرفت چیزی نخواندی

129

ز علم کل کنون بوئی نبردی

تو در میدان خود گوئی نبردی

130

بزن گوئی در این میدان افلاک

که داری جان جان در مرکز خاک

131

بزن گوئی که این میدان تو داری

برخش معنوی جولان تو داری

132

بزن گوئی که شاهی در حقیقت

گذر کن تا ز میدان حقیقت

133

بزن گوئی که شادان دل شوی تو

اگر این راز جانان بشنوی تو

134

بزن گوئی کنون چون حکم داری

که بر ملک وجودت شهریاری

135

بزن گوئی که داری هر دو عالم

در این میدان جنّت همچو آدم

136

بزن گوئی تو بر مانند عطار

که خواهی گشت ناگه ناپدیدار

137

بزن گوئی در این میدان معنی

بکن بر رخش دل جولان معنی

138

بزن گوئی کزین گوی فلک تو

بخواهی رفت ناگاهی به تک تو

139

بزن گوئی و چون گوئی روان شو

از این عالم بسوی آن جهان شو

140

بزن گوئی و چون گوئی در این خاک

بشو غلطان توخوش بر روی افلاک

141

بزن گوئی تو ای شاه حقیقت

گِرو بر تو زمیدان طریقت

142

بزن گوئی تو در میدان وحدت

گذر کن از نمود عین کثرت

143

بزن گوئی و آنگاهی فنا شو

عیان ابتدا و انتها شو

144

بزن گوئی چو تو دلدار داری

کنون خوشخوش دل بیدارداری

145

بزن گوئی که اکنون کامرانی

در این میدان سزد گر کامرانی

146

بزن گوئی و کام دل ببین تو

دمادم با خدا شو همنشین تو

147

بزن گوئی که ناگه گوی بردی

نظر اینجا مکن آخر نه خوردی

148

بزن گوئی که بروی مینماید

حذر کن زین ترا کاندر رباید

149

چو میدان داری و جولان ترا به

میان جان یقین جانان ترا به

150

در این میدان ببین خود را تو ای شاه

که گوی چرخ داری در میان ماه

151

چوگوی چرخ گردان تو باشد

در این میدان ببین گردان تو باشد

152

چو گوی چرخ داری نیز گردان

توئی شاه حقیقت کن تو جولان

153

زهی معنی که هر دم رخ نماید

در این میدان عجب گوئی بیاید

154

زهی معنی که روشن میکند جان

دمادم میکند اینجای جولان

155

بمعنی گوی وحدت برد عطار

که میدان دارد و شاهی و اسرار

156

بمعنی گوی چرخش هست گردان

که او دارد نمود جمله مردان

157

بمعنی گوی برد از جمله دلدار

که او شاهست اندر کل اسرار

158

بمعنی گوی دل گردان نمودست

که گوی چرخ سرگردان نمودست

159

ندارد مثل در اسرار گفتن

کسی کو داند این اسرار سفتن

160

خراباتی شو و عین خرابی

که از عین خرابی این بیانی

161

خراباتی شو و تو آدمی باش

در آن عین خرابی شاه میباش

162

خراباتی شو و سجّاده بفکن

خم پر درد آنگاهی تو بشکن

163

خراباتی شو و تسبیح با دلق

بسوزان دردمی اندر بر خلق

164

خراباتی شو و از نام بگذر

پس آنگه نام وننگ خویش بنگر

165

خراباتی شو و جام دمادم

فرو کش نه جهان نی عین آدم

166

خراباتی شو و دُردی بهر جام

فروکش تا چه باشد مر سرانجام

167

خراباتی شو اندر عین هستی

شکن بتهای نفس خودپرستی

168

خراباتی شو ای یار دل افروز

مراین طاعات عشق از من تو آموز

169

خراباتی شو اندر کوی عالم

که جز هستی نباشد عین آدم

170

خراباتی شو وکلّی برافکن

گذر کن هم ز ما و هم ز تو من

171

خراباتی شو و دلدار خود بین

مشو نزدیک هم در عشق خود بین

172

خراباتی شو و کامی از او یاب

دگر ره از کفش جامی ازو یاب

173

ستان جامی که جام جم چه باشد

برِ آن، هر دو عالم مرچه باشد

174

ستان آن جام و فارغ از جهان شو

زمانی نیز بین و بیزمان شو

175

ستان آن جام ودرکش رایگانی

گذر کن هم ز صورت هم معانی

176

ستان آن جام و دربود فنا شو

عیان عین معبود لقا شو

177

ستان آن جام از هستی اللّه

دمی زن همچو مردان از هواللّه

178

چو آن میدرکشی نابود گردی

درون جزو و کل معبود گردی

179

چو آن میدرکشی جان جهانی

ولی گر قدر خود آن دم بدانی

180

چو آن میدرکشی درلاشوی تو

نمود عشق الّا اللّه شوی تو

181

چو آن میدرکشی از جام وحدت

کجا بینی تو مر دیدار کثرت

182

چوآن میدرکشی بینی یقین تو

که خاک پاک را عین الیقین تو

183

چو آن میدرکشی خمخانه بشکن

نمود عقل این دیوانه بشکن

184

چو آن میدرکشی عشّاق یابی

همه کون و مکان عین خدائی

185

شود ز آن می ترا مقصود حاصل

شوی چون واصلان اینجای واصل

186

شود زان می ترا اسرارها فاش

حقیقت نقش گردد عین نقاش

187

شود زان می ترا کون و مکان پیش

چو خر دل دانهٔ این سرّ بیندیش

188

شود زان می دو عالم همچو ارزن

قدم بربوده ونابوده برزن

189

نمیبینم کسی بر های و هوئی

کزین میدان برد ناگاه گوئی

190

همه ترسان و شاه استاده اینجا

نهاده چشم اندر کوی شیدا

191

شده لرزان ز بیم شاه جمله

نمییارند کرد اینجای جمله

192

کسی باید که گستاخی نماید

که گوی شاه از میدان رباید

193

که باشد در حقیقت هم بر شاه

ز سرّ شاه مر او باشد آگاه

194

در این میدان یکی گوی فکنداست

عجائب های و هوئی در فکنداست

195

در این میدان نیارد برد کس گوی

اگر داری عیان اللّه بس گوی

196

که برخوردار شاه از گوی باشد

نداند هرکه این پرگوی باشد

197

نبردی هیچ گوئی ای دریغا

بمانده ماه شادی زیر میغا

198

ببردی گوی اینجا تا بدانی

نظر کردی در این گوی معانی

199

تو سرگردان چو گوئی ای دل و جان

ندانم تا چه گوئی ای دل و جان

200

مترس از شاه و گستاخی کن آخر

بباطن باش و بگذر تو ز ظاهر

201

که شاه این کوی در میدان فکندست

فلک از ترس او چوگان فکندست

202

چو گوئی شو در این ره همچو مردان

که خدمتکار تست این گوی گردان

203

چو گوئی باش گر بتوانی این را

ببینی خویشتن عین الیقین را

204

چو گوئی بی سر و بی پا همی گرد

چو مردان اندر این میدان پردرد

205

چو گوئی پیش شه تسلیم او باش

براه شرع ترس و بیم او باش

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

تو ذاتی در صفات آدم نموده

از آن دم خویشتن این دم نموده

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 51 - در اثبات ذات و دل گوید

اگلی نظم

دریغا ره نمیدانی چه گوئی

که سرگردان شده مانند گوئی

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 53 - در صفت ره یافتن و می عشق خوردن و جانان دیدن به تحقیق گوید

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور