صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 53 - در صفت ره یافتن و می عشق خوردن و جانان دیدن به تحقیق گوید

بخش 53 - در صفت ره یافتن و می عشق خوردن و جانان دیدن به تحقیق گوید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

دریغا ره نمیدانی چه گوئی

که سرگردان شده مانند گوئی

22

در این میدان چو گوئی در تک و تاز

شدی اکنون و مر چوگان بینداز

33

در این میدان چو گوئی مینبردی

کجا صافی خوری مانند دُردی

44

خرابات فنا کن اختیارت

تو با میدان و گوی اکنون چه کارت

55

خرابات فنا از بهر مردانست

که این چرخ فلک زانروی گردانست

66

خراباتی شو و اندر خرابات

بوقت صبحدم میکن مناجات

77

خراباتی شو و رطل گران کش

دمادم جام وحدت رایگان کش

88

خراباتی شو این جام کن نوش

اگر مردی در اینجا باش خاموش

99

خراباتی شو و اندر پیش دلدار

ز نام و ننگ خود بگذر به یکبار

1010

شود زان می ترا فانی وجودت

نظر کن آنگهی مر بود بودت

1111

خدا دریاب و از خود شو تو فانی

اگر این سرّ معنی باز دانی

1212

مئی کان عاشقان خوردند اینجا

وزان میگوی کل بردند اینجا

1313

مئی کان عاشقان صادق بنوشند

همه باید کز آن سرّ کم خروشند

1414

مئی کان عاشقان خوردند و رفتند

حقیقت راز معنی فاش گفتند

1515

مئی کان عاشقان لاابالش

کشیدند آنگهی عین وصالش

1616

در آن می وصل اینجا باز دیدند

ز بود او بکام دل رسیدند

1717

در آن می جملهٔ ذرّات مستند

از آن در جود حق با نیست هستند

1818

در آن می هر که او پائی بدارد

یقین دانم که او تحقیق دارد

1919

در آن می راز بیند همچو مردان

حقیقت نزد اولاشیء شود جان

2020

در آن می جان کجا گنجد زمانی

که آن دم نیست اینجا کل مکانی

2121

در آن می هستی جاوید باشد

ترا از ذرّهٔ خورشید باشد

2222

در آن می در یکی بینی تو خود را

نگنجد هیچگونه نیک و بد را

2323

در آن می گر یکی بینی حقیقت

طریقت با حقیقت در شریعت

2424

در آن می در خدا بینی حقیقت

نمیگنجد دگر اینجا دقیقت

2525

در آن می جمله مردان فاش گشتند

ز نقش اندر جهان نقاش گشتند

2626

در آن می واصلی شان منکشف شد

نمود اوّل آخر متّصف شد

2727

در آن می شان حقیقت گشت واصل

شدند اندر خرابی جمله حاصل

2828

در آن می شان عیان عشق بایار

حجاب از پیششان برخواست یکبار

2929

در آن می شان تمامت گشت روشن

رها کردند آنگه عین گلخن

3030

در آن می شان فنا آمد پدیدار

نگه کردند و دیدیند جمله عطّار

3131

در آن می گر نبودی هستی من

کجا پیدا شدی این هستی من

3232

در آن می یافتم هستی دو جهان

ز جامی یافتم مستی جانان

3333

نمیدانستم و غافل بمانده

در این عین جهان بیدل بمانده

3434

نمیدانستم وهم باز دیدم

نمود عشق کلّی راز دیدم

3535

نمیدانستم ودانستم اکنون

که یارم در درون ماندست بیرون

3636

بدو پیدا شدم از هستی او

نمود سرّ کل از هستی او

3737

بدو پیدا شدم و زوی بگفتم

در اسرار را نیکو بسفتم

3838

بدو پیدا شدم وز اوست پنهان

از او دارم نمود و اوست جانان

3939

بدو پیدا شدم در جوهر راز

حجاب هفت پرده کردهام باز

4040

بدو پیدا شدم از بود و نابود

مرا اندر میان مقصود او بود

4141

بدو پیدا شدم او واصلم کرد

عیان خویش اینجا حاصلم کرد

4242

بدو پیدا شدم بنمود ما را

عیان ابتدا با انتها را

4343

بدو پیدا شدم دیدار او بین

نمود عشقم و گفتار او بین

4444

بدو پیدا شدم بنمود باقی

مرا درجام کل او بود ساقی

4545

بدو دیدم هم او را بی حجابی

بجز یکی نمیبینم حسابی

4646

بدو دیدم جمال طلعت او

هم او بد نور قدس و خلعت او

4747

مرا بخشید در گفتار اسرار

دمادم گفت در جانم که عطّار

4848

یقین در پیش دارد جز مراتو

مبین در ابتدا و انتها تو

4949

مرا بین در دل و جان تا توانی

منت دادم همه سرّ معانی

5050

منت دادم همه اسرار عشاق

بتو ختمست کل انوار عشاق

5151

منت دادم چنین تشریف در پوش

زمانی هم مشو ز اینجای خاموش

5252

چو بلبل باش اندر گلستانم

نواها میزن اندر بوستانم

5353

بصد دستان همی زن مر نوا تو

چو داری این زمان عشق لقا تو

5454

نوای پردهٔ عشاق می ساز

درون پردهام می سوز و می ساز

5555

بهر دستان که میخواهی تو دستان

بجز می از یداللّهات تو مستان

5656

که مست شوق مائی از ازل تو

وجودت را بجان کردم بدل تو

5757

نظیرت نیست لیکن در مقامات

عیان تست در اسرار طامات

5858

منم گویا در این عین زبانت

منم اینجا همه شرح و بیانت

5959

ترا دادم عیان سّر معانی

که تا اینجاتو قدر من بدانی

6060

ترا دادم عیان واصلانت

کنم اینجای بی نام ونشانت

6161

اگر ما را بکل آنجای خواهی

سزد گر هیچ جز از ما نخواهی

6262

نشان واصلی این است دریاب

دمادم سوی من بیجان تو بشتاب

6363

سراسر هر چه بینی ما همی بین

بجز من هیچ در دیدار مگزین

6464

چو تو جویای ما بودی در اول

در آخر میشوی چندین معطّل

6565

رضای ما بدست آور ز مائی

که ما را هست عین کلّ خدائی

6666

بکل قربان ما شو اندر این راه

که هستی این زمان از سرّم آگاه

6767

نثار روی ما کن جان و دل تو

گذر کن از نقوش آب و گل تو

6868

کلاه عشق دادیمت چو بر سر

که در پیشت نهم آفاق یکسر

6969

ببُر سر تا مرا بینی عیان تو

که این سرّ درنمیگنجد بدان تو

7070

ز خود چون بگذری مارا بدانی

در آخر چون بدانی کل توانی

7171

منم مخفی ز جمله ناپدیدار

که آوردم ز خود کلّی بدیدار

7272

ز خود پیدا نمودم خویش پنهان

شده اینجا به جز دیدن به نتوان

7373

در آندم کین دم صورت نماند

بجز من عین مقصودت نماند

7474

نماند اسم و جسم و عقل و ادراک

سراسر محو گردانم ترا پاک

7575

حجاب صورتت بردارم از پیش

کنم بود وجودت جملگی خویش

7676

نماند هیچ گفتار تو اینجا

نماند هیچ اسرار تو اینجا

7777

بجز من هر چه در دیدار آری

یقین میدان که خود سرّی نداری

7878

نماند هیچ جز من مر ترا هیچ

نبینی این طلسم پیچ در پیچ

7979

مرادم کشتن تست اندر اینجا

که تا اینجا ببینی دیدن ما

8080

مرادم کشتن تست از طریقت

که ما را بنگری اندر حقیقت

8181

مرادم کشتن تست آخر کار

که تا یابی مرا در جمله اظهار

8282

مرادم کشتن تست ار بدانی

که مقصودم توئی سرّ نهانی

8383

مرادم کشتن تست و فنا شو

مرا در جزو و کل عین بقا شو

8484

مرادم کشتن تست و تو بگذر

تو خود جز من دمی در هیچ منگر

8585

مرادم کشتن تست و فنایت

نمایم جزو و کل عین بقایت

8686

چو تو جز من یقین غیری ندیدی

ز من گفتی و هم از من شنیدی

8787

ز من گفتی همه اسرار ما را

تو کردی فاش مر سرّ بقا را

8888

تو با من گردی و من با تو بودم

یکی بد با توام گفت و شنودم

8989

بجز من هیچ تکراری نکردی

میان واصلان امروز فردی

9090

بمن فردی بمن گشتی منزّه

بمن دیدی سراسر دید این ره

9191

منت ره بودم و من نیز منزل

منت بگشادهام اینجای مشکل

9292

منت گویایم و من نیز گویا

در این عین جهان منگر به جز ما

9393

یقین اینجا به جز من هیچکس نیست

بجز من هیچکس فریادرس نیست

9494

منت جان دادم و منجان ستانم

منت بنمایم اینجا و من آنم

9595

که در خون خاک جسمت در کنم من

کنم اسرار کلّی از تو روشن

9696

چو پیش از خویش اینجاگه بمردی

از آن گوی سعادت را تو بردی

9797

تو مردستی و هستی حّی زنده

برون تو رفتهٔ اکنون زبنده

9898

هر آن کو پیش از مرگم نمیرد

میان حلقهٔ این در نگیرد

9999

منت میبینم و در راه من تو

شدی در واصلی آگاه من تو

100100

منت بینم ز من خود درگذشتی

حقیقت راه اعیان در نوشتی

101101

بسی اندر جهانم سالکانند

که مرکب سوی ما بسیار رانند

102102

طلبکار آمدند اندر سوی ما

ولی در عاقبت گشتند شیدا

103103

طلبکار آمدند وبازگشتند

نمود سفل و علوی در نوشتند

104104

کرا باشد نمود عشق طاقت

که درآخر بیابد این سعادت

105105

کسی باید که او از جان نترسد

بجز ما هیچ چیزی او نپرسد

106106

بجز ما ننگرد در هر دو عالم

یکی بیند مرا در عین آدم

107107

بجز من هیچ در پیشش نگنجد

دو عالم نزد او موئی نسنجد

108108

بجز ما هیچ اینجا ننگرد او

بمردی این ره ما بسپرد او

109109

چو ره بسپارد اندر سوی درگاه

یکی بیند مرا در جمله آنگاه

110110

مرا دیدن در این صورت به نتوان

بوقتی کو ببیند راز پنهان

111111

که جان بسپارد و ما را به بیند

ابا ما او در این خلوت نشیند

112112

تو ای عطّار جانت برفشاندی

بسی در بحر ما کشتی براندی

113113

در این دریای ما دیدی تو جوهر

ترا دیدم در اینجا هفت اختر

114114

تمامت در تو اینجا درج کردیم

درون دل تو ما را عین دردیم

115115

تو داری در رهم از درد شو فرد

که مردی می نیابی جز که در درد

116116

ز درد عشق ما آگاه میباش

بصورت همچنان در راه میباش

117117

که من دیدم ترا از جمله مردان

دل و جانت بدیدم شاد و گردان

118118

توئی و نزد من جمله عزیزی

که جز با من نباشی و چه چیزی

119119

چو جز من در نمیگنجد بر تو

منم در هر دو عالم رهبر تو

120120

چو جز من در نمیگنجد بجانت

دمادم مینماید رخ عیانت

121121

چو جز من درنمیگنجد درونت

منم اندر درون و در برونت

122122

کس کو شرع محبوبم سپارد

بشرع دوستم او پای دارد

123123

مراو را اینچنین واصل کنم هان

نمودش جملگی حاصل کنم هان

124124

نمایم ذات خود او را تمامت

بفردوسش برم یوم القیامت

125125

ببخشم من گناه او سراسر

ندارد اینکه مومن دان تو باور

126126

کند این را قبول از جان و دل او

نگردد عاقبت اینجا خجل او

127127

مرا ز آن دم که آدم دردمنداست

از آن دم این تمیز اندر پسنداست

128128

از آن دم این دم تو هست پیدا

از آن دم یافتی این دم هویدا

129129

اگر آن دم در این آدم نبودی

وجود تو در این عالم نبودی

130130

از آن دم یافتی این جوهر یار

از آن اینجا همی بینی تو اغیار

131131

از آن دم یافتی انوار عالم

نفخت فیه میآید دمادم

132132

از آن دم هر دمی اندر دم تست

که دم اندر دم تو آدم تست

133133

از آن دم دم زن و زیندم میندیش

رها کن جمله از عالم میندیش

134134

از آن دم تو دمادم هر سخن گوی

که بردی درحقیقت در سخن گوی

135135

از آن دم دمدمه افکن در آفاق

دمادم که ازآندم جمله عشاق

136136

از آن دم در عیان اسرار کل بین

وجود خویشتن انوار کل بین

137137

از آن دم این دم تو در جهان است

که بگرفته زمین اندر زمانست

138138

از آن دم آدم اینجا خویشتن یافت

عیان بود و ز دید جان و تن یافت

139139

از آن دم این دم تو میزند دم

عیان بین تو مر این کلّ دمادم

140140

ز دمهائی که اینجاگه زدی تو

دمادم کان معنی بستدی تو

141141

ز دمهائی که از دلدار دیدی

حقیقت جملهٔ اسرار دیدی

142142

دم آدم از آن دم یافت بودش

از آن دم عین آدم مینمودش

143143

چو آدم در بهشت این مرتبت یافت

از آن دم سوی جانان زود بشتافت

144144

چو آدم در بهشت جان زد آندم

نظر میکرد و خود میدید آدم

145145

عجب درمانده بد در کائنات او

که چون آمد نهان در سوی ذات او

146146

نهان با خود دمادم زار میگفت

غم دل با خدا او باز میگفت

147147

چو حق درخویشتن میدید تحقیق

بخود میگفت و خود میکرد تصدیق

148148

که ای جان جهان و جوهر من

توئی در هژده عالم رهبر من

149149

مرا آورده و بنمودهٔ تو

خودی خود بمن بخشودهٔ تو

150150

درونم هم توئی بگرفته بیرون

ترا دانم در اینجا سرّ بیچون

151151

حجاب تو بود این صورت تو

که عین شوق عشقست صورت تو

152152

حجاب از پیش رو بردار و بنمای

که هستی در درون جان تو یکتای

153153

چنین تنها مرا اینجا بمگذار

که دانائی مرا کرده پدیدار

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو آدم در بهشت جان نظر کرد

نمود خویشتن زیر و زبر کرد

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 52 - در صفت جان و اثبات توحید کل فرماید

اگلی نظم

ندا آمد درون جسم و جانش

ورا بنمود کل راز نهانش

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 54 - در معنی و هو معکم اینما کنتم و حقیقت کل فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور