صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر دوم
  4. »بخش 9 - بود این آن زمان از خویش پنهان

بخش 9 - بود این آن زمان از خویش پنهان

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

نه اصل خون ز حیوان و نباتست

نبات از فیض و فیض از نور ذاتست

22

نه اصل جان و دل از قطرهٔ خونست

ولی این معنی از گفتار بیرونست

33

ز فیض نور میروید نباتی

ز حیوان بعد از آن آرد حیاتی

44

منم عین نبات و بود حیوان

شود پیدا حقیقت جسم انسان

55

حکیمان می بسی تقریر کردند

کتبها را پر از تفسیر کردند

66

مر این معنی بسی گفتند اینجا

دُرِ اسرار بر سُفتند اینجا

77

ولیکن کرد ناصر سرّ اظهار

بباید میبُسفتن آن بناچار

88

چرا گوید حکیم پاک دیده

در اینجا بود سرّ پاک دیده

99

کمال حکمتش عین الیقین شد

از آن پنهان وی از خلق زمین شد

1010

چنان پنهان شد از خلق جهان او

که ماند از صورت و معنی نهان او

1111

اگرچه بود حکمش مر ورا پیش

همه بُد دیده او اسرار از پیش

1212

در آخر حکمتش چون عزلت افتاد

از آن در عین ذات و قربت افتاد

1313

در آخر حکمتش افزود بیچون

خدا را بازدید او بی چه و چون

1414

خدا را باز دید او آخر کار

گریزان شد ز خلق او کل بیکبار

1515

خدا را باز دید و ذات او شد

که این معنی یقین ذات او بُد

1616

وجود خویش پنهان کرد اینجا

حقیقت بود مردی مرد اینجا

1717

چو خود را کرد پنهان سوی آن ذات

عیان شد در حقیقت زو هر آیات

1818

همه تقریر او از عقل و جان بود

که عقل وجان یقین عین العیان بود

1919

ز جان و تن همه تقریر پرداخت

بآخر جان و تن اینجا برافراخت

2020

سوی کوه قناعت راهش افتاد

خور از ماهی بسوی ماهش افتاد

2121

در آن قربت که بودش حدّ و امکان

سلوکی کرد و خود را کرد پنهان

2222

بسوی قاف قربت رفت و بنشست

در از عالم بروی خود فروبست

2323

در از عالم بسوی خود فنا کرد

پس آنگه رخ بدرگاه خدا کرد

2424

در آن قاف قناعت بود چندان

که راحت یافت در وی حدّ و برهان

2525

چنان حکمت که او را بود اینجا

زیان خویش کرده سود اینجا

2626

حکیمان جهان از روی تعظیم

چو او دیگر نخواهد بود بی بیم

2727

چنان واصل شد اینجا آخر کار

که شد از چشم انسان ناپدیدار

2828

چو یکسان شد از آنسان برگذشت او

بساط جزو و کل را در نوشت او

2929

چو یکسان شد حقیقت یافت آخر

چو مردان در رهش بشتافت آخر

3030

هر آنکو اندر این قاف قناعت

گریزد پیش گیرد هر سه عادت

3131

کم آزاریّ و کم خوردن حقیقت

پس آنگه طاعت از عین شریعت

3232

بیابد اصل اوّل همچو مردان

رسد چون ناصر خسرو بجانان

3333

زهی آنکس که عزلت جست آخر

که در باطن شدش اسرار ظاهر

3434

مر او را گشت معنی دیدهٔ دید

نیابد این مگر آنکس که این دید

3535

ببینی این تو اینجا آخر کار

چو مردان گرد اینجا ناپدیدار

3636

ز خونی آمدی پیدا تو، بنگر

در این راه اصل خونی نیک بنگر

3737

ز خونی آمدی پیدا و پنهان

درون خاک خواهی شد نکو دان

3838

ز خونی تو رخ اندر عین صورت

ترا پیدا شده اینجا نفورت

3939

ز خونی گشتهٔ تو مدّتی چند

فتاده همچو مرغی مانده در بند

4040

ز خون پیدا و اندر خاک ماندی

میان این پلیدی پاک ماندی

4141

ز خون نُه ماه در عین رحم دوست

فروبست او زحکمت بر تنت پوست

4242

ز خون خوردن بجان بشتافتی باز

چو بیرون آمدی جان یافتی باز

4343

چو بیرون آمدی بر روی خاکت

مکانی ساختی آخر چه باکت

4444

چو نُه مه خون و دیگر بس دو سالت

همی خون سپید از عین حالت

4545

نژادت شد ز خون بسته اینجا

حقیقت عقل اینجا کرد دانا

4646

بسی خون خوردی و راهی ندیدی

که خود جز در بُنِ چاهی ندیدی

4747

در این چاه بلاماندی تو پر خون

رهی نابرده از این چاه بیرون

4848

چو یوسف در بُن چاهی فتاده

نظر در مرکز شاهی گشاده

4949

چو یوسف بازماندی در اسیری

درون چاه تو بَدْرِ منیری

5050

درون چاه ماندستی چو یوسف

درون حیرتی و صد تأسّف

5151

درون چاه چون یوسف بمعنی

بمانده صورت و معنی مولی

5252

ترا این عشق کرد اندر بُنِ چاه

فروانداخت دیگر در بُنِ چاه

5353

رسی با رفعت و عزّ و کمالت

چو بیرون آمد از چاه وبالت

5454

برون آرد ترا از چاه آخر

رساند بیشکی با جاه آخر

5555

در آخر قدر چاهی بازیابی

مقام عزّت و اعزاز یابی

5656

تو چون یوسف رسی در مصر جانت

شود مکشوف در راز نهانت

5757

تو چون یوسف روی بر تخت، جانا

شوی از عشق نیکوبخت، جانا

5858

کنون از یوسف معنی جدائی

فتاده اندر این چاه بلائی

5959

ترا یوسف نموده رخ در اینجا

همه ملک دلت پرشور و غوغا

6060

نمیبینی تو یوسف بر سر تخت

که تا بختت نشاند بر سر تخت

6161

نمیبینی تو یوسف را در آن دید

نخواهی دید دیگر این که بشنید

6262

که یوسف آمده اینجا پدیدار

مرا او را جان یعقوبی طلبکار

6363

چو یوسف بر سر تختست بنگر

ز دیدار عزیزش زود برخور

6464

چو یوسف رخ نمود و خود عیان کرد

خود اینجا فتنهٔ خلق جهان کرد

6565

ترا یوسف جمال خویش بنمود

در اینجاگه وصال خویش بنمود

6666

از اوّل بود اندر چه فتاده

کنون بر تخت شد ای مرد ساده

6767

ندیدی یوسف جانت در اینجا

دو روزی هست مهمانت در اینجا

6868

ترا مهمانست یوسف گربدانی

تو مر جانان مگر جانان بدانی

6969

جمال یوسف از برقع پدیدار

چرا پرده بهشتی بر رخ یار

7070

جمال یوسف است اینجای تابان

بنزد عاشقان چون مهر رخشان

7171

جمال یوسف اینجا رخ نموده‌است

فراز تخت جان در عین بوده‌ست

7272

جمال یوسف تست آشکاره

بر او ذرّات عالم در نظاره

7373

ندیدی یوسف ای در خواب مانده

درون بحر در غرقاب مانده

7474

ندیدی یوسف ای افتاده معذور

که از یوسف بنزدیکی شده دور

7575

ندیدی یوسف صدّیق اینجا

که تا یابی عیان تحقیق اینجا

7676

ندیدی یوسف و در خون بماندی

ز وصل یوسفت بیرون بماندی

7777

ندیدی یوسف و در انتظاری

بهرزه بود عمرت میگذاری

7878

ندیدی یوسف اندر جان خود تو

از آن ماندی نه نیک و هست بد تو

7979

تو یوسف را ندیدی کور هستی

اگرنه کوری ای بیچاره مستی

8080

ترا یوسف درون پرده و تو

بخود هستیِ خود گم کرده خود تو

8181

ترا گم کرده ره عقل پراندیش

جمال یوسفت بُد در عیان پیش

8282

نبرد او راه و تو از ره بینداخت

چو پروانه ترا در شمع بگداخت

8383

زهی در خاک ره در خون طپیده

جمال یوسف اینجاگه ندیده

8484

مصیبت نامه‌ای باید ز آغاز

که بر یوسف بدیدی عاقبت باز

8585

چو یوسف با تو در پرده نشسته‌ست

وجود تو ترا از دور خسته‌ست

8686

ترا یعقوب ماتم دیدهٔ یار

بمانده در فراق یوسفت خوار

8787

ترا یوسف جدا و تو جدائی

از آن در فرقت و عین بلائی

8888

ترا یوسف بشد از پیش ناگاه

فتاده گشت یوسف در بُن چاه

8989

ز تو شد دور و اندر چاه غم ماند

در آن منزل میان لانعم ماند

9090

وگر از چاهش آوردند بیرون

رسیده با تو و تو دل پر از خون

9191

جمال او به نشناسی دگر باز

حجاب پرده از یوسف برانداز

9292

حجاب پرده از رویش برافکن

که اسرارت شود اینجای روشن

9393

حجاب از روی یوسف زود بردار

نظر کن روی یوسف ای دلازار

9494

حجاب روی یوسف باز کن تو

چو یوسف بر زلیخا ناز کن تو

9595

حجاب از روی یوسف چون شود دور

ترا گردد عیان اسرار منصور

9696

حجابش باز کن از روی و بنگر

که خورشید رخت بگرفت یکسر

9797

حجابش باز کن از روی چونماه

که تا کلّی بسوزانی تو خرگاه

9898

حجابش بازکن از روی پرده

بسوزان هفت چرخ سالخورده

9999

حجابش دور کن از رخ زمانی

فروخوان هر زمانش داستانی

100100

حجاب این برقعست و بی تأسف

عیان بردار هان از روی یوسف

101101

چو برداری ز رویش پردهٔ ناز

به پیش شمع رویش زود بگداز

102102

چو برداری ز رویش پردهٔ عز

مگو از ماه و خور دیگر تو هرگز

103103

چو برداری ز رویش پردهٔ ذات

بخوان بر هر دو جمعش زود آیات

104104

درونش ثمّ وجه اللّه بنگر

وزان وَجّهْتُ عین اللّه بنگر

105105

دو عالم در رخ او کل عیان بین

رخش خورشید برج لامکان بین

106106

دو عالم از فروغ نور رویش

مثال ذرّه‌ای افتاده سویش

107107

دو عالم پرتو یک لمعهٔ اوست

دو عالم پرتو دیدار آن روست

108108

جمالش ماه تا ماهی گرفته‌ست

دلت گر نیز آگاهی گرفته‌ست

109109

جمال یوسف اندر تو نهانی

ترا حیوان شمارم گرچه جانی

110110

رخش بنگر بخوان پس قل هواللّه

درون جان نظر کن ما سوی اللّه

111111

دو معنی دارد این گر راز دانی

دو معنی در یکی کل بازدانی

112112

بمعنی رهبری و ره بیابی

چو مردان کز دل آگه بیابی

113113

چو مردان راهبر تا راه یابی

در آن دیدار، دید شاه یابی

114114

ندانم تا سخن با که بگفتم

مر این دُرهای معنی از چه سُفتم

115115

که میداند که این اسرارها چیست

که دل هر لحظه خون برجای بگریست

116116

که برخوانَد در اینجا راز عطّار

که داند عاقبت مر ناز عطّار

117117

چنان عطار چون یعقوب آمد

که عین طالبش مطلوب آمد

118118

دل عطّار این دم جان ندارد

که دل جانست جان جانان ندارد

119119

دلش جانست و جان دل سوی جانان

بخواهد رفتن اندر پرده پنهان

120120

چنان در عین دانائی فتاده‌ست

که سر از دور پیش جان نهاده‌ست

121121

سر و جان را برش بنهاد از دور

ندارد جز مر این زانست معذور

122122

که میداند یقین تا جانش اینجا

که او پیداست در پنهانش اینجا

123123

دل و جانش چه باشد تا نشاند

چو یک قطره ابر جانان فشاند

124124

چنان از شوق جانانست در ذات

که هم ذاتست گوئی جمله ذرّات

125125

بخواهد باخت جان در پای دلدار

اگرچه هست در غوغای دلدار

126126

چنان غوغا نمودست یار بیچون

که خواهد ریختن از حلق او خون

127127

مقامی دارد او را در مقالت

کز آنجا یافت او عین سعادت

128128

نهاده راز کل در جان یقین او

در این آفاق آمد پیش بین او

129129

خراباتی است در عین خرابات

مناجاتی است اندر کشف طامات

130130

بهم پیوسته کفر و فسق و اسلام

که اینجا مینماید نیک با نام

131131

چو من رفتم چه کفرست و چه دینست

که در آخر مرا عین الیقین است

132132

چو من رفتم چه بت باشد چه زنّار

چه غم دارم چو یار آمد بدیدار

133133

چو من رفتم چه ماند عین آن ذات

شود خورشیدم اینجا عین ذرّات

134134

رها کردم نمود جسم بیجان

رسیدم در جمال روی جانان

135135

مرا یوسف نموده روی خود باز

از او دیدم از او انجام و آغاز

136136

مرا یوسف درون پرده باشد

که ره بر دیگران گم کرده باشد

137137

مرا بنموده ره در سوی خود او

بکردم فارغ از هر نیک و بد او

138138

مرا گفتا که اینجا وصل خواهی

ز بعد اصلم ار تو وصل خواهی

139139

منم اصل اندر اینجا وصل دیده

ترا در پرده دیده اصل دیده

140140

منم اصل و منم وصل و منم ذات

که بنمودم ترا در دید ذرّات

141141

منم اصل تمامت بود اشیا

منم هم یوسف و معبود اشیا

142142

منم بنموده رخ از کاف وز نون

گرفته عکس رویم هفت گردون

143143

منم بنموده رخ اندر دل وجانت

همی گویم دمادم راز پنهانت

144144

منم دیدارو دیدارم ندیدی

منم اسرار و اسرارم شنیدی

145145

بگفتم با تو اسراری که دارم

نمودم با تو هر کاری که دارم

146146

منم نقطه که میگردم چو پرگار

ترا از خویشتن کردم پدیدار

147147

منم بیچون ترا چون آفریدم

نمییابی در این جاوید دیدم

148148

منم کردم بیان در هر معانی

هر آن چیزی که گفتم خود بدانی

149149

بدانی گفت و بینی باز عطّار

ولیکن هستی اندر عین پندار

150150

ندانی خواند هستی یا ز پیشم

اگرچه من ترا هم کفر و کیشم

151151

گمان داری از آن رویم نبینی

گمان بردار اگر صاحب یقینی

152152

گمان داری از آنی مانده حیران

چو دولابی شدستی سخت گردان

153153

گمان داری ندیدی هیچ رویم

فتادستی از آن در گفت و گویم

154154

گمان داری از آنی مانده بر در

مهی دریافته وصلم منم خور

155155

ز من دوری فتاده‌ای مه نو

دمادم تا دهم من نور پرتو

156156

ز من افتده دور و ناصبوری

بمعنی سخت نزدیک از چه دوری

157157

ز من دوری ولی آرم بَرِ خود

کنم بر جسم و جانم رهبر خود

158158

ز من دوری کنون شیدا بمانده

ز ناپیدائیم پیدا بمانده

159159

منم خورشید و تو بدر تمامی

منم پخته ولی تو سخت خامی

160160

جمالم میشناسی لیکن ازدور

فتادستی از آنی سخت معذور

161161

جمالم میشناسی گرچه بدری

بخوان آخر بقدر اللّه قدری

162162

رسانم آخرت با خویشتن تو

منم محو فنا مر جان و تن تو

163163

چو نقد من ز روی تست یکسان

منم خورشید و تو ماهی به یکسان

164164

رسانم آخرت تا باز یابی

مرا دیدار خود در راز یابی

165165

رسانم با خودت هم بیشکی من

که تا گردیم هر دو دیگ یک من

166166

مرا بنگر تو بود خود رها کن

بنزد بود من خود را فنا کن

167167

مرا بنگر برافکن صورت خویش

حجابم جسم و جان بردار از پیش

168168

مرا بنگر که خود را من ببینی

در این بودم اگر صاحب یقینی

169169

مرا بنگر که جز من هیچ نبود

که هر چیزی ز من جز هیچ نبود

170170

مرا بنگر تو در ذرّات عالم

که میگویم ترا سرّ دمادم

171171

چو من جانم درون تو نظر کن

ز من ذرّات جسمت را خبر کن

172172

خبر کن جملهٔ ذرّات از من

که من کردم ترا اسرار روشن

173173

خبر کن از من این بود وجودم

که من رخ این زمان در سر نمودم

174174

خبر کن از من اینجا سالکان را

که بشنفتی همه شرح و بیان را

175175

خبر کن سالکانم را بتحقیق

که تا یابند مانند تو توفیق

176176

خبر کن تا خبر یابند اینجا

چو ذرّه زود بشتابند اینجا

177177

خبر کن جمله از خورشید رویم

که من در جمله اندر گفت و گویم

178178

خبر کن جمله از من تا بدانند

چو در تو دیدنم حیران بمانند

179179

خبر کن جمله ازمن تا نمودار

به بینند وشوند از خواب بیدار

180180

خبر کن جمله از من از عنایت

که تا بخشم مر ایشان را سعادت

181181

خبر کن جمله از من تا عیانم

نپندارد عیان جان نهانم

182182

چو ذات یوسف این گفته‌ست با من

مرا اسرارها زو گشت روشن

183183

منم یعقوب یوسف باز دیده

دگر هم عزّت و هم ناز دیده

184184

منم یعقوب دیده روی دلدار

حجابم رفته و یارم پدیدار

185185

منم یعقوب یوسف آمده پیش

نهادم مرهم اینجا بر دل ریش

186186

منم یعقوب، یوسف در درونم

ز من پرس از وصالش تا که چونم

187187

جمال یوسفم شد آشکاره

از آن کردم نمودِ بود پاره

188188

جمال یوسفم بنمود دیدار

چو مه گشتم بر خود ناپدیدار

189189

جمال یوسفم تابان نموده‌ست

چو خورشیدی دلم رخشان نموده‌ست

190190

جمال یوسفم در مصر جانست

ز من بیشک همه شرح و بیانست

191191

منم یوسف جمال آفتاب است

شده ذرّات من در نور و تابست

192192

منم یوسف که عین جاه دیدم

در آخر رفعت این چاه دیدم

193193

منم یوسف نموده رخ ز پرده

بمن حیرانست چرخ سالخورده

194194

منم یوسف که اسرار کماهی

گرفته نورم از مه تا به ماهی

195195

منم یوسف نموده رخ پر از تاب

جمال ماه کنعانم تو دریاب

196196

جمال من چنان غوغا فکنده‌ست

که اوّل شور در جانها فکنده‌ست

197197

جمال من مسخّر کرد عالم

نموده بدر من دیدار آدم

198198

جمال من چنان بنمود اینجا

که کار بسته کُل بگشود اینجا

199199

جمال من یقین عین جمال است

زبانها در جلالم گنگ و لالست

200200

جمال من به هر وصفی که گویند

نمیدانند و سرگردان چو گویند

201201

جمال وصف کرده هر زبانی

بهر شرحی بگفتند از بیانی

202202

که یارد وصف کردن اندر اینجا

مگر صاحبدلی جانِ مصفّا

203203

که داند شرح گفتن همچو عطّار

کند اینجا صفات من پدیدار

204204

چو عطّارست اینجا واقف من

حقیقت اوست بیشک کاشف من

205205

چو در وصفم بمعنی دُر فشاند

ز دریای معانی دُر چکاند

206206

نیامد هیچ کس مانند عطّار

که گوید با زمانه دیدن یار

207207

نه از دور فلک تا دور آدم

نگفته‌ست این معانی تا بدین دم

208208

نه کس بُردست ره چون او در اسرار

که دارد در درونِ جان و دل یار

209209

زمانی باز کن چشم دل خود

که کردستم ترا من واصل خود

210210

زمانی باز کن مر چشم دل باز

که بنمودست هم انجام و آغاز

211211

چو من ره بردم و راهت نمودم

در بسته برویت برگشودم

212212

جواهرنامه کردستم ترا فاش

زمانی در یقین مانند من باش

213213

منت گفتم بسی در پرده اینجا

نمود بیشکی گم کرده اینجا

214214

بسوی من رسی بنگر سُلوکم

که در معنی عیان شمس الدّلوکم

215215

سلوک من ببین اندر خدائی

که کردم صورت و معنی خدائی

216216

لقا بنمودمش مانند منصور

نمایم من یقین تا نفخهٔ صور

217217

ایا سالک گراینجا باز بینی

تو مر عطّار در خود باز بینی

218218

مرا در خود طلب مطلوب حاصل

که تا گردانمت در عشق واصل

219219

مرا در خود نگر منگر بهر سوی

که تا بنمایمت در نور خود روی

220220

مرا درخود نگر وز خویش بگذر

جمال معنیم در خویش بنگر

221221

مرا در خویشتن بین تا بدانی

چنین شو گر چو من صاحب یقینی

222222

فرید آمد تو راز دیدن من

شود هر راه تاریک تو روشن

223223

کنم مر روشنت من راه تاریک

بگویم نکته‌های نغز باریک

224224

منم جوهر عرض دریای معنی

مشو اینجای ناپروای معنی

225225

چنان خود در درون خود باش ساکن

که تا باشی تو از دلدار ایمن

226226

منت گفتم چو راز این سخن باز

اگر یابی تو اسرار کهن باز

227227

ز من دان و ز من بین و زمن گوی

ز من پرس و ز من اسرار کل جوی

228228

چه گویم گر مر این معنی بیابی

منم بی تو تو سوی من شتابی

229229

مقام سالکی بردارمت من

یقین خویش رهبر دارمت من

230230

عیان واصفت آرم به دیدار

کنم مانند خویشت ناپدیدار

231231

چنانت رخ نمایم در دل و جان

که بنمایم یقینت جان جانان

232232

کرا میگویی این اسرار، عطّار

که درخوابند جمله نیست هشیار

233233

کسی کو دید جان و یافت در خود

مه و خورشید تابان یافت در خود

234234

نداند این ولی چون این بداند

به سانِ عاقلی حیران بماند

235235

چه میداند کسی این راز بیچون

که تا اینجا خورد اندر غم او خون

236236

کسی کو خون خورد در سالها او

بسی یابد در اینجا حالها او

237237

هزاران پیش اینجا از کتبها

بخواند تا برآید از حجبها

238238

شود مر سالکِ او راه دیده

در آخر مر جمال شاه دیده

239239

چنان در واصلی در سرّ این باز

که اینجا سوخته باشد به اعزاز

240240

ره جانان بسی پیموده باشد

ابا او گفته و بشنوده باشد

241241

که جز جانان نبیند نیز مرحم

چنان واصل بود در کوْن عالم

242242

همه جانان بود در دید معبود

زیان خویش داند بیشکی سود

243243

همه جانان بود اینجا حقیقت

نماند دید او اندر طبیعت

244244

همه جانان بود در جمله اشیا

گهی مه باشد و گاهی ثریّا

245245

گهی خورشید باشد بی زوال او

گهی چون مه شود در اتصال او

246246

گهی چون مه شود سالک در افلاک

گهی واصل شود چون کرهٔ خاک

247247

گهی چون آتشی اینجا بسوزد

گهی چون شمع دیگر برفروزد

248248

گهی چون آب گردد او روانه

طلب دارد حیات جاودانه

249249

گهی چون باد باشد راحت جان

گهی چون میوه اندر باغ و بستان

250250

گهی ریزان کند برگ از شجر را

گهی برگ آورد نیک از ثمر را

251251

گهی چون خاک باشد بست اینجا

گهی چون آب باشد مست اینجا

252252

گهی باشد لگد خور زیر هر پای

شود مانند ذرّه جای بر جای

253253

گهی می بر دهد در روی عالم

کند هر باغ و بستان شاد و خرّم

254254

گهی باشد در او گنج معانی

گهی باشد در او راز نهانی

255255

گهی مرزنده آرد جمله ذرّات

گهی محو فنا در دیدن ذات

256256

گهی باشد زپای بسته چون کوه

بزیر بار غم چون کوه اندوه

257257

گهی آرد برون جوهر از آنجا

نه یک جوهر زهر گونه هویدا

258258

گهی چون خاک گردد ریزه ریزه

که یارد کرد با عشقش ستیزه

259259

گهی در شور باشد همچو دریا

گهی موجش برد سوی ثریّا

260260

گهی درّ وصال آرد به بیرون

بتابد تابشش در هفت گردون

261261

گهی جوهر بزیر آید ز بود او

کسی باید که بتواند نمود او

262262

وز این دریا بود پیوسته آگاه

ندیده باشد اینجاگه رخ شاه

263263

رخ دلدار اینجا دیده باشد

ابا او گفته و بشنیده باشد

264264

بجز یکی نبیند در عیان او

بجز یکی نباشد جان جان او

265265

همیشه در یقین او ذات باشد

نمود جملهٔ ذرّات باشد

266266

همیشه در یقین قل هواللّه

یکی داند عیان راز هواللّه

267267

بجز توحید چیزی ره نداند

بجز توحید الّا اللّه نخواند

268268

بجز توحید حق اینجا نگوید

درون پرده جز جانان نجوید

269269

بیابد چون بیابد راز اینجا

ببیند چون بیابد باز اینجا

270270

چنین کس خواهم اینجا کار دیده

که باشد او وصال یار دیده

271271

که بشناسد مرا اینجا عیانی

مرا داند همه شرح و معانی

272272

تو ای عطّار با خود گوی و خود بین

نه خودبین باش الّا خود خدا بین

273273

تو ای عطّار بگذر از فنا تو

فنا بشناس کل عین بقا تو

274274

مشو میگوی اسرار حقیقی

که با روح القدس اینجا رفیقی

275275

اگرچه روح پاکت گشت جانان

توئی در جزو و کل خورشید تابان

276276

توئی این دم رخ دلدار دیده

زهر معنی جمال یار دیده

277277

جواهر نامه باقی چند مانده‌ست

ز بهر این دلم در بند مانده‌ست

278278

رسانی این تمام آخر به پایان

دگر هیلاج سرّ ذات جانان

279279

بگوئی بعد جوهر آشکاره

کنندت آن زمان مر پاره پاره

280280

کتابی دیگر است از جوهر راز

که بی پرده سخن راند در اعزاز

281281

یقین وصلست در وی رخ نموده

مرا دلدار زان پاسخ نموده

282282

چنان واصل شدم در دید هیلاج

که خواهم کُشت خود را همچو حلاج

283283

حقیقت آن کتاب اینجا مرا راز

نماید آخر کارم بکل راز

284284

ز عشقش روز و شب دل بیقرارست

ز درد عشق اینجانم فگارست

285285

مرا اندر نهان گفته‌ست محبوب

که طالب بوده‌ای کردی تو مطلوب

286286

در آخر چون نماند مر حجابت

نمای آخر بکل عین کتابت

287287

همه ذرّات اینجا کن تو واصل

همه مقصود از اینجا کن تو حاصل

288288

چه میگوید دل از مستقبل وحال

بهرزه میزنی در خویشتن فال

289289

یکی را کن تمام و بعداز آن تو

دگر را کن بکل شرح و بیان تو

290290

یکی را کن تمام و شاد میباش

بروی دوست تو آزاد میباش

291291

نمیبینم در این عین ریاضت

که تا کی باز بینم آن سعادت

292292

در اندیشه چنان مست و خرابم

که یک لحظه نیاید هیچ خوابم

293293

نخفتم یک نفس جانا تو دانی

که میگوئی مرا راز معانی

294294

نخفتم یک نفس تا عمر دارم

در اندوهت دمادم میگذارم

295295

نخفتم یک نفس بیدار باشم

ترا پیوسته من در کار باشم

296296

نخفتیدم دمی اندر خوشی من

سزد گر سوی ذات خود کشی من

297297

نخفتیدم دمی در خواب جانا

فتاده اندر این غرقاب جانا

298298

دمی ز اندیشه من خالی نبودم

ز تو گفتم همه از تو شنودم

299299

دمی ز اندیشهٔ تو این دل من

نشد خالی در این آب و گل من

300300

چنانم در تجلّی گم ببوده

که این قطره بکل قلزم نموده

301301

چنانم در تجلّی تو حاضر

در این گم بود کی در جمله ناظر

302302

چنانم در تجلّی تو جانباز

که افکندم ز خود این پردهٔ راز

303303

چنانم در تجلّی گم شده من

که بود تو بکل حاصل شده من

304304

چنانم در تجلّی وصل دیده

که هستم بیشکی من وصل دیده

305305

چنانم در تجلّی راز دیده

که هستم بیشکی من راز دیده

306306

چنانم در تجلّی آفتابی

که هر لحظه برم در تک و تابی

307307

چنانم در تجلّی بود بوده

که دانم جمله با معبود بوده

308308

چنانم در تجلّی همچو ماهی

که گه کوهی نمایم گاه کاهی

309309

چنانم در تجلّی فارغ و خوش

که گه آبی شوم من گاه گه آتش

310310

چنانم در تجلّی تو آباد

که گه خاکم گهی در سیر چون باد

311311

چنانم در تجلّی همچو کوهی

که باشم در تجلّی با شکوهی

312312

چنانم در تجلّی همچو دریا

که جوهر میفشانم در هویدا

313313

چنانم در تجلّی چون فلک من

که دیدم ذات اشیا یک بیک من

314314

چنانم در تجلّی دید رویت

که هر دم سر نهم بر خاک کویت

315315

چنانم در تجلّی ذات گشته

که بیشک جملهٔ ذرّات گشته

316316

چنانم در تجلّی راز گویان

نه با عصفور، با شهباز گویان

317317

نمودم آنچه بنمودی مرا تو

بگفتم آنچه گفته‌ای مرا تو

318318

بگفتم راز تو با رند و اوباش

بکردم سرّ تو اینجایگه فاش

319319

ز عشقت گفتم و در درد مُردم

شدم من زنده و این گوی بردم

320320

ز عشقت آگهم ای جان من تو

در این عالم خورِ تابان من تو

321321

ز عشقت آگهم ای جان جانم

که هستی آشکارا و نهانم

322322

ز عشقت آگهم ای راحت جان

از آن میبارم از خود دُرّ و مرجان

323323

ز عشقت آگهم ای بود جانها

که دیدستم چنین شرح و بیانها

324324

ز عشقت آگهم ای راحت دل

که کردی آخر کارم تو واصل

325325

ز عشقت آگهم ای راز جمله

که اینجا میدهم آغاز جمله

326326

ز عشقت آگهم ای نور دیده

که هستم ذات پاکت جمله دیده

327327

ز عشقت آگهم در آخر کار

که خواهم کُشتنم آخر چنین زار

328328

ز عشقت آگهم کآخر ستیزی

ابرحق حق شده خونم بریزی

329329

ز عشقت آگهم ای جان جانم

که خواهی کُشت آخر در نهانم

330330

ز عشقت آگهم تسلیم مانده

ولی خوف و بلا و بیم مانده

331331

ز عشقت آگهم ای برتر از نور

که خواهم رفت بر دارت چو منصور

332332

چو منصور تو جان خود ببازم

پس آنگه سوی ذاتت سرفرازم

333333

منم بنموده رخ تا چند گوئی

منم عین العیان تا چند گوئی

334334

منم در چشم تو بینائی تو

منم در دست تو گیرائی تو

335335

منم در دید دیدار تو پنهان

نمود و رخ چنین میگوی و میدان

336336

منم در تو چنین آتش فکنده

ترا در دید خود سرکش فکنده

337337

منم در تو چنین خوناب برجای

روانه گشته چون سیلاب اینجای

338338

منم در تو چو خاک افتاده اینجا

ترا کرده ز دید خود مصفّا

339339

منم چون کوه اینجا در تن تو

فتاده خُرد کرده مسکنِ تو

340340

منم چون بحردر دریای جانت

چنین آورده در شور فغانت

341341

منم از جان ترا اینجا هواخواه

تو هر چیزی که میخواهی مرا خواه

342342

منم اینجا بتو کُل قائم الذّات

چو خورشیدی و ما هم جمله ذرّات

343343

منم تابان شده اندر دل تو

گشاده رازهای مشکل تو

344344

مرا بشناس و میبینم دمادم

نموده عین یاهویت در این دم

345345

منم یاهو درون جانت امروز

ترا بنموده بخت و حال فیروز

346346

منم یاهو درون جسم و جانت

حقیقت آشکارا و نهانت

347347

منم یا هو درون سینهٔ تو

منم بنگر منم دیرینهٔ تو

348348

منم یا هو یقین درکلّ اشیا

منم برجملهٔ اسرار دانا

349349

منم عشق ازل اینجا نموده

وصال خویش در غوغا نموده

350350

منم اوّل که پایانی ندارم

که جانانم که جانانی ندارم

351351

منم بی شبهه حیّ لایموتم

که نی خوابست و نی جان و نه قوتم

352352

منم آن صانعی که قطرهٔ آب

کنم اندر خم خورشید جانتاب

353353

منم آن قادری بر کلّ عالم

که بنمایم زخاک اسرار آدم

354354

منم آن حاضری بر جمله موجود

که من جمله بر آرم عین مقصود

355355

منم آن ناظری بر جمله بینا

که از پنهان کنم هر دم هویدا

356356

منم آن ناظری کز علم حکمت

دهم من بنده را تعظیم و رفعت

357357

منم آن عالمی بر جمله حاضر

که باشم بر همه پیوسته ناظر

358358

منم دانندهٔ اسرار جمله

منم هم نقطه و پرگار جمله

359359

منم موجود و بود من عیانست

ولی از چشم هر انسان نهانست

360360

نگر قرآن من در عین آیات

که تا از صورت افتی در سوی ذات

361361

نگر قرآن من تا راز دانی

در اینجا سرّ ذاتم باز دانی

362362

نگر قرآن من در جمله اشیا

که کل از نور قرآن گشت پیدا

363363

نگر قرآن من تا هر زمانی

فرو خوانی از اینجا داستانی

364364

نگر قرآن من بیشک در اینجا

نموده ذات در یک دُر در اینجا

365365

نگر قرآن من اسرار جمله

که آمد بیشکی دیدار جمله

366366

هر آنکو سرّ قرآنم بداند

یقین پیدا و پنهانم بداند

367367

هر آنکو سرّ قرآن یافت اینجا

بسوی ذات کل بشتافت اینجا

368368

اگر اسرار قرآن بازدانی

حقیقت اندر او هر راز دانی

369369

اگر اسرار قرآن رخ نماید

ترا از ذات خود پاسخ نماید

370370

اگر اسرار قرآن گشت موصوف

ترا بیشک شوی در جمله معروف

371371

اگر اسرار قرآن دیده‌ای تو

یقین دانم که صاحب دیده‌ای تو

372372

اگر اسرار قرآن خوانده‌ای باز

حجاب صورت از معنی برانداز

373373

چو قرآنست اینجا راز بیچون

نموده ذات خود در بیچه و چون

374374

چو قرآنست اینجاگه پیامش

بخوان هر لحظه راز جان کلامش

375375

چو قرآنست اینجاگه دوایش

حقیقت عین دیدار بقایش

376376

بقرآن کن تقرّب همچو مردان

وجود خویشتن آزاد گردان

377377

بقرآن کن تقرّب از دل پاک

که تا گردی تو روحانی در این خاک

378378

بقرآن کن تقرّب از دل و جان

بخوان یَخْرُجْ تو تا لؤلؤ و مرجان

379379

بقرآن کن تقرّب تا شوی یار

نماید رخ ترا معنی بسیار

380380

بقرآن کن تقرّب همچو منصور

کز این سرّ گشت در آفاق مشهور

381381

حقیقت گشت دیدار دو عالم

ز قرآن یافت اسرار دو عالم

382382

ز قرآن یافت سرّ لامکانی

گذر کرد از زمین اندر زمانی

383383

ز قرآن یافت او عین العیانی

ز قرآن یافت اسرار معانی

384384

ز قرآن یافت اینجا دید دیدار

اناالحق زد از آن شد بر سر دار

385385

ز قرآن یافت در قرآن قدم زد

نمود خویش کلّی بر عدم زد

386386

ز قرآن یافت او دیدار بیچون

بگفت اسرار قرآن بیچه و چون

387387

ز قرآن یافت این نام اندر آفاق

میان عاشقان افتاد از آن طاق

388388

ز قرآن او حقیقت رهنمون شد

ز شوق عشق در دریای خون شد

389389

ز قرآن بازدید اینجایگه حق

خدا گشت و ز قرآن زد اناالحق

390390

ز قرآن قل هواللّه باز دید او

نظر کرد و درون راز دید او

391391

ز قرآن دم زد و او بود قرآن

حقیقت میندانی تا که جانان

392392

ز قرآن درگشا تا راز یابی

تو چون منصور خود در باز یابی

393393

منم دانای قرآن در حقیقت

نمودم جمله در سرّ شریعت

394394

منم دانا که اینجا غیب دانم

همیشه مطّلع بر انس و جانم

395395

منم بیچون و بی دیده چگونه

که هستم در درونها و برون نه

396396

منم بی شبهه بی مثلم رسانید

که بود من ابی من خود بدانید

397397

چو بنمایم کسی را دیدهٔ خویش

حجاب کفر و دین بردارم از پیش

398398

حجاب کفر و دین و خوب و زشتم

همه در خاک قدرت من نوشتم

399399

منم اینجا حقیقت کفر و اسلام

مرا اینجا حقیقت ننگ با نام

400400

مرا جویند و من در جمله موجود

مرا بودند و من در جمله معبود

401401

مرا خوانند و من درجمله خوانم

مرا دانند و من در جمله دانم

402402

حکیم لم یزل هم لایزالم

حقیقت نور قدسی جلالم

403403

بمن پیدا شده اینجا سراسر

منم پروردگار حیّ داور

404404

بمن پیدا شده هر انس و جانم

مرا دانند و من در جمله دانم

405405

حکیم لم یزل هم لایزالم

حقیقت نور قدس لایزالم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چنان مستغرقی کاینجان و جانان

بود این آن زمان از خویش پنهان

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 8 - در صفات دل و دیدن اعیان و راز گفتن فرماید

اگلی نظم

تعالی اللّه از دیدار ذاتم

تعالی اللّه از عین صفاتم

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 10 - در عین ذات وصفات وقدرت و قوّت اسرار الهی فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور