صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر دوم
  4. »بخش 10 - در عین ذات وصفات وقدرت و قوّت اسرار الهی فرماید

بخش 10 - در عین ذات وصفات وقدرت و قوّت اسرار الهی فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

تعالی اللّه از دیدار ذاتم

تعالی اللّه از عین صفاتم

22

تعالی مالک الملک قدیمم

که هم رحمان و هم حیّ و رحیمم

33

تعالی واجب الجود وجودم

نباشد تا ستاید زانکه بودم

44

همه جانها ز من حیران نماید

فلک در ذات من گردان نماید

55

منم من باشم و گردان این خلق

نهان در ذات بیچونم که الحق

66

کنم زنده چو میرانم تمامت

نمایم بعد از آن یوم القیامت

77

حساب عدل آن روز ترازو

برانم یک بیک از زور بازو

88

یداللّه من از جمله فزونست

که ذاتم هم درون و هم برونست

99

ید اللّه من آمد در دلِ کل

گرفته برگشاده مشکل کل

1010

بعدلم گر کسی کردست روزی

در اینجاگاه بر بیچاره سوزی

1111

ستانم داد او زو من ستانم

که من جان بخشم و من جان ستانم

1212

دهم من جمله را بستانم آن باز

که دارد آخر اندر عزّ و اعزاز

1313

مرا رحمت فزونست اندر اینجا

فشانم بر جهود و گبر و ترسا

1414

بقدر هر کسی رحمت کنم من

نه همچون دیگران زحمت کنم من

1515

اگرچه سرّ قرآنم هویداست

همه اسرار من اینجا هویداست

1616

حقیقت سرّ قرآنم یقین است

مرا گفتار و راز اوّلین است

1717

نگر قرآن که آن ذات من آمد

حقیقت عشق آیات من آمد

1818

ز قرآن درگشا و راز بنگر

تو چون منصور اوّل باز بنگر

1919

ز قرآن درگشاید راز بینی

تو چون منصور خود را باز بینی

2020

ز قرآن جوی هر درمان دردت

کز این عین دوئی آزاد کردت

2121

ز قرآن هر دو را دولت فزایند

ز قرآن سالکان عزّت فزایند

2222

ز قرآن باز بین مر اولیا را

ز قرآن بین حقیقت انبیا را

2323

هر آنکو سرّ قرآن یافت اینجا

حقیقت جان جانان یافت اینجا

2424

هر آنکو یافت قرآن سرّ دلدار

ز قرآن باز دید اینجا رخ یار

2525

هر آنکو یافت قرآن بیچه و چون

حقیقت برگذشت از هفت گردون

2626

حقیقت ذات قرآن کل خدایست

مگو این چون و آن معنی چرایست

2727

حقیقت ذات قرآن مصطفایست

که اوّل معدن صدق و صفایست

2828

ز قرآن یافت او این عزّت و ناز

ز قرآن در دو عالم شد سرافراز

2929

ز قرآن یافت اینجا سرّ بیچون

که او بُد زاهد اسرار گردون

3030

حقیقت خانقاه اوست دنیا

که او دیدست بیشک سرّ مولی

3131

که او بد مر حبیب آشکاره

بر او مر جزو وکل اینجا نظاره

3232

حقیقت او حبیب کردگارست

که نزد واصلان دیدار یارست

3333

فتاده صیت شرع او به آفاق

که او هست اندر این اسرار کل طاق

3434

محمد(ص) دان تو سرّ ذات جانان

که او آورد مر آیات جانان

3535

تمامت انبیا در پیش بودش

شده تا روز محشر در سجودش

3636

مه از شرم رخش بگداخت اینجا

به پیش او سپر انداخت اینجا

3737

حقیقت شد یقین خور در رخش زرد

چو دید آن نور روی احمد(ص) فرد

3838

بجان هر مشتریش مشتری شد

ز جان و دل ورا در چاکری شد

3939

زُحل در پیش قدرش در وحل ماند

بنزد رفعت او بی محل ماند

4040

چو منصور تو اینجا میزنم دم

اناالحق در تو ای بیچون همدم

4141

چو منصور تو من دیدار دارم

چو او اینجا هوای یار دارم

4242

چو منصور تو میخواهم که جان را

برافشانم ابر خلق جهان را

4343

چو منصور تو میخواهم بر خلق

بسوزانم بت و زنّار با دلق

4444

چو منصور تو میخواهم در اینجا

که اندازم چو او یک شور وغوغا

4545

چو منصور تو یک آتش فروزم

وجود و بود خود در نار سوزم

4646

چو منصور تو من دیوانه هستم

که از خمخانهٔ ذات تو مستم

4747

چو منصورت اناالحق باز دیدم

بگفتم باز آنچ از تو شنیدم

4848

چو منصورت فنای خویش خواهم

تمامت جزو و کل در پیش خواهم

4949

چو منصورت چنانم از غم ای دوست

که میخواهم که بیرون آیم از پوست

5050

چو منصورت چنانم زار مانده

دو دستم زیر پای دار مانده

5151

چو منصورت فتادستم به غوغا

که افتادستم اندر عشق و سودا

5252

چو منصورت چنانم سوخته من

که اندر خویش نار افروخته من

5353

همی خواهم چنان ای ماه افلاک

که محوم داری اینجاگاه بل پاک

5454

انالحق با تو میگویم تو گوئی

دوای دردم اینجاگه تو جوئی

5555

انالحق با تو میگویم دل و جان

همی بارم ز دیده درّ و مرجان

5656

انالحق با تو میگویم بشادی

که این توفیقم آخر می تو دادی

5757

انالحق با تو میگویم که جانی

حقیقت برتر از کون و مکانی

5858

انالحق با تو میگویم دمادم

که کس اینجا ندارد جز تو همدم

5959

انالحق با تو میگویم در این راز

که افکندم ز رویت پرده را باز

6060

انالحق با تو میگویم که چونی

که بگرفته درون را با برونی

6161

انالحق با تو میگویم ز اسرار

که در جانم شدی کلّی پدیدار

6262

انالحق با تو میگویم که ذاتی

مرا بنموده در عین صفاتی

6363

انالحق با تو میگویم که بیچون

نمودستی رخت از کاف و از نون

6464

انالحق با تو میگویم ز حالت

که دیدم بیشکی عین وصالت

6565

انالحق با تو میگویم که گفتم

ز تو این جوهر اسرار سُفتم

6666

ترا دیدم که پیدا و نهانی

مرا جان و دل و هم جان جانی

6767

ترا دیدم از آنت عاشقم من

که بر این عشق جانان لایقم من

6868

ترا دیدم وجود و بود خود باز

که صنع خود نمودستی باعزاز

6969

تو بودی بود من ای بود جمله

نموده در همه معبود جمله

7070

منت دیدم که هستی راز اینجا

نموده روی بر اعزاز اینجا

7171

چو من مستی که دید از قربت دوست

که بیرون آمدم یکباره از پوست

7272

چو من مستی که دید اینجا فتاده

همه حیران نظر بر جان نهاده

7373

ز جان در سوی جانان برده کل راه

شده از سرّ بیچون مست وآگاه

7474

عجائب حالتی باشد در این راز

چگویم با که گویم این سخن باز

7575

منم با دوست سوزانیده صورت

فکنده از خود اینجا خود ضرورت

7676

ز عشق دوست هم در دوست دیدم

چنان کاینجا کمال اوست دیدم

7777

جلالش آن چنانم برده ازدست

که چرخم آسیا بُد خرد بشکست

7878

شدم در آسیای چرخ گردان

دگر گردی شدم افشانده بیجان

7979

دگر مانند ذرّه سوی افلاک

نهادم روی از خورشید بر خاک

8080

شدم چون ذرّه اینجا پایکوبان

جمال دوست اندر جمله جویان

8181

رسیدم سوی خورشید منوّر

بدیدم بود خورشیدم سراسر

8282

چو خورشیدی شدم در عین آن ذات

بتابیدم چو خور بر جمله ذرّات

8383

چو خورشیدی شدم کلّی عیان من

دگر چون خور شدم اینجا نهان من

8484

چو خورشیدی شدم در بود بودم

چو خورشید دگر رخ را نمودم

8585

چو خورشیدی منم اینجای تابان

بهر ذرّات من گشتم شتابان

8686

چو خورشیدی شدم در دیدن دید

گذر کردم ز طامات و ز تقلید

8787

چو خورشیدم کنون اندر کنارست

مرا فیض از رخ او بیشمارست

8888

چو خورشیدم که هستم راهبر من

در آن ره میفشانم درّ و زر من

8989

چو خورشیدم من اندر عین افلاک

فتاده در نمود حقهٔ خاک

9090

چو خورشیدم بمانده در تک و تاب

بهر جا گه روان گشته باشتاب

9191

چو خورشیدم قمر پیدا نموده

قمر در ذات خود یکتا نموده

9292

چو خورشیدم قمر را محو کرده

دگر در اندرون هفت پرده

9393

چو خورشیدم دگر ز آغاز و انجام

قمر را بَدر کرده در سرانجام

9494

منم خورشید، گردان کرده‌ام نور

منم در جملهٔ آفاق مشهور

9595

منم خورشید جانها گر بدانند

چو ذرّه خویش سوی من فشانند

9696

منم خورشید اسرار حقیقت

که بسپردم بخود سرّ طریقت

9797

منم خورشید برج لامکانی

که میتابم من از چرخ معانی

9898

منم خورشید و نور مشتری‌ام

که خود بفروشم و خود مشتریم

9999

منم خورشید اینجا رخ نموده

رخ میمون خود فرّخ نموده

100100

منم خورشید این برج سعادت

نموده روی خود در تیه قربت

101101

منم خورشید و هستم بود جمله

حقیقت دان عیان معبود جمله

102102

منم خورشید تابان در دل و جان

منم جان و منم دل جان جانان

103103

منم خورشید اینجا آشکاره

یقین بر من همه عالم نظاره

104104

منم خورشید گشته آسمانها

بسی کرده بخود شرح و بیانها

105105

منم خورشید در آتش فتاده

درون آتش سرکش نهاده

106106

منم خورشید اندر قربت باد

ز نور خویش عالم کرده آباد

107107

منم خورشید اندر آب مانده

درون بحر در سیلاب مانده

108108

منم خورشید پنهان گشته در خاک

نموده راز خود در سیر افلاک

109109

منم خورشید تابان سوی هر کوه

همه ذرّات اینجا بر من انبوه

110110

منم خورشید ودر دریا فتاده

چو جوهر در صفت یکتا فتاده

111111

منم خورشید جوهرپاش جمله

که اینجا آمدم نقاش جمله

112112

منم جوهر که بنمودم چو خورشید

بماندم هم بخواهم ماند جاوید

113113

منم خورشید پیدایم ز پنهان

منم جوهر در این دریای عمّان

114114

گهی خورشید و گه جوهر نمایم

گهی خشک و گهی من تر نمایم

115115

گهی خورشیدم و گاهی قمر من

دویدم گِرد اشیا سر بسر من

116116

گهی ماهم ز خود مشتق نموده

گهی چون بدرم و از حق نموده

117117

گهی من گویم و بر چرخ گردان

کمال عشق اندر چرخ جویان

118118

دمی مر تخم اندر عدل مانده

بسی خونها ز عشق خود فشانده

119119

گهی در قربتم گه در بقایم

گهی در نعمتم گه در فنایم

120120

دمی جانم نموده روی در دل

در اینجا گه نمودم راز مشکل

121121

دمی دل دارم و جان محو کرده

نمایم رخ من اندر هفت پرده

122122

دمی چشمم دمی هوش و دمی گوش

دمی دید و زبانم گشته خاموش

123123

دمی گوشم ندای لَنْ تَرانی

همی گویم در این شرح و معانی

124124

دمی هوشم نموده جمله اسرار

بگفته راز خود با جمله اغیار

125125

دمی عقلم در اینجا در تک و تاز

که تا پرده براندازم عیان باز

126126

دمی شوقم درون جان و دلها

نمایم هر کسی را شور و غوغا

127127

دمی عشقم ز جان هر رخ نموده

در اسرار کلّی برگشوده

128128

دمی در عشق بنمایم رخ خود

دمی در شوق گویم پاسخ خود

129129

دمی در پرده بنمایم جمالم

بهر کو خواهم اینجاگه وصالم

130130

دمی من پرده ساز و پرده سوزم

ز خود آتش بخود اینجا فروزم

131131

گهی هستم گهی پنهان شده من

گهی با جسمم و گه جان شده من

132132

گهی برگویم این سرّ آشکاره

در اینجا جزو و کل در من نظاره

133133

گهی اینجا اناالحق میزنم باز

برافکنده بکل انجام و آغاز

134134

گهی اینجا بمن غوغای هر کس

گرفته هر نفس از پیش و از پس

135135

دمی با یار در خلوت نشسته

در اینجا در بروی غیر بسته

136136

دمی در خلوت جانان که باشیم

همه جانان شود ما خود نباشیم

137137

همه جانان شود آن لحظه جسمم

برافتد ننگ و نام و نقش و اسمم

138138

همه جانان تابانم چو خورشید

شود خورشید سایه تا بجاوید

139139

همه جانان شوم در عین خلوت

رسم بیچون بسوی ذات قربت

140140

همه جانان شوم لاگشته کلّی

ز الّا اللّه و الّا گشته کلّی

141141

همه جانان شوم در عین آن ذات

چو خورشیدی که اندر عین ذرّات

142142

همه جانان شوم چون هست جانان

در آن حالت بمانم مست جانان

143143

همه جانان شوم چه از پس و پیش

براندازد ز ناگه برقع خویش

144144

همه جانان شوم چون رخ نماید

مرا هر لحظه این پاسخ نماید

145145

همه من باشم و جانان نباشد

بدین صورت مر این آسان نباشد

146146

دهد پاسخ مرا چون من نباشم

درون دید عین تن نباشم

147147

که ای من با تو و تو در میان گم

تو اندر قطره، اندر عین قلزم

148148

که ای نادیده اتمامم سراپای

چه میگردی چو ذرّه جای بر جای

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

نه اصل خون ز حیوان و نباتست

نبات از فیض و فیض از نور ذاتست

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 9 - بود این آن زمان از خویش پنهان

اگلی نظم

منم در بود تو بودم تو بنگر

حقیقت عین معبودم تو بنگر

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 11 - در عیان دیدن جانان فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور