صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 73 - در بیرون کردن جبرئیل علیه السلام حضرت آدم صفی را از بهشت ونصیحت کردن جبرئیل اورا فرماید

بخش 73 - در بیرون کردن جبرئیل علیه السلام حضرت آدم صفی را از بهشت ونصیحت کردن جبرئیل اورا فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

کنون جبریل بیرون بر تو آدم

که گستاخی ندارد او در این دم

22

برون کن از بهشتم تا رود زود

که تا گردم از او این بار خشنود

33

برون شد آدم و حوّا ز جنّت

فتاده هر دو اندر رنج و محنت

44

فتاده هر دو در اندوه نایافت

بحالی جبرئیل اینجا و بشتافت

55

گرفته دست آدم را بزاری

چنین میگفت آدم پایداری

66

نداری چارهٔ و من ندارم

که در فرمان حیّ کردگارم

77

زبان خود نکو میدارو بشتاب

مر این پند دگر از من تو دریاب

88

چو خود کردی چه تاوانست بر کس

همی گو دائما اللّه را بس

99

بهرکاری که آید در بر تو

بود اللّه بیشک رهبر تو

1010

بهر کاری که پیش آید ترا هان

بجز اللّه مخوان اللّه را دان

1111

ندارد چارهٔ جبریل اینجا

که تا سازد ترادرمان در اینجا

1212

کنون آدم مبین خود را زمانی

که خواهی یافت از حق داستانی

1313

سوی دنیا تراخواهد فرستاد

که دادی روزگارت جمله بر باد

1414

سوی دنیا تو خواهی شد کنونت

همه خواهد بُدن مر رهنمونت

1515

سوی دنیا تماشای دگر دان

رخ از جانان بهر حالی مگردان

1616

سوی دنیا ترا اسرار بسیار

ز حق خواهد شد ای آدم پدیدار

1717

ترا در سوی دنیا راه دادست

بسی اندوه بهر تو نهادست

1818

قلم رفتست اندر لوح بر راز

نخواهی یافت مر جنّت دگر باز

1919

خیالی بود کاینجا مینمودت

گنه کردی وز خود در ربودت

2020

خیالی بود آن فر الهی

فتادی این زمان ازمه بماهی

2121

خیالی بود بگذشته از این زود

چه چاره آدم اکنون بودنی بود

2222

خیالی بود همچون تیر بگذشت

ره خود دید اندر کوه و در دشت

2323

بشد آن عین دیداری که دیدی

بجز عین خیالی تو ندیدی

2424

بدادی عمر خودبر باد ناگاه

فتادی از سر ره در بن چاه

2525

قضا بُد از سر تو اینچنین راند

دلت درحسرت جنّت چنین ماند

2626

قضا بُد رفته اینجا بر سر تو

که باشد بعد از این مر غمخور تو

2727

قضا بُد رفته پیش از آفرینش

نداند هیچکس علم الیقینش

2828

هر آن چیزی که میخواهد کند او

بکن جانا که نیکو هست نیکو

2929

هر آنچیزی که خواهد کرد آدم

اگر شادی بود آرد دگر غم

3030

بنه تن تا بمالد روزگارت

که هم خواهد بُدن در دهر کارت

3131

بلای دوست کش آدم بخواری

که او را هست با تودوستداری

3232

کنون آدم بفرمان خداوند

ز جنّت دور باش و رخت بربند

3333

برون شد آدم و حوّا ابا من

فتاده هر دو اندر گفت و در گو

3434

بهرجائی که آدم میشد از دور

ز درد عشق بُد در ظلمت و نور

3535

یکی بادی برآمد بس پریشان

ز هم دور افکند زینجای ایشان

3636

کنون گرمرد راهی باز دانی

تو از عطّار کل راز نهانی

3737

نمیدانی دلاکز که جدائی

فتاده در میان صد بلائی

3838

جدا افتادهٔ و میندانی

به هرزه ماند در دنیای فانی

3939

جدائی این زمان از یار خود تو

بسر کردی بسی مر نیک و بد تو

4040

جدائی مانده وندر صدر جان نار

فتادستی میان خاک ره خوار

4141

جدائی در بلا تو صبر کرده

بماند در درون هفت پرده

4242

شدی در پردهٔ دنیای غدّار

نهان دره نمیآید پدیدار

4343

ز یار خود جدا ماندی از آن دم

جداگشتی تو چون حوّا ز آدم

4444

در این دنیا چه خواهی یافت آخر

زمانی باش اندر یافت آخر

4545

نمیدانی که دلدارت کدامست

همه میل تو اندر ننگ ونام است

4646

نمیدانی دلا اسرار بودت

ولی جانی تو میدانی چه بودت

4747

تو جان میدانی آخر کز کجائی

در این دهر فنا کل از کجائی

4848

تو ز آنجائی که جنّت در بر آن

کجا باشد حقیقت همسر آن

4949

تو ز آنجائی که جای انبیایست

سکون انبیا و اولیایست

5050

تو ز آنجائی که جان جمله ز اینجاست

در آخر عین راز جمله آنجاست

5151

تو ز آنجائی که هیچی در نگنجد

ملک آنجا بیک حبه نسنجد

5252

تو ز آنجائی که آدم بودش آنجاست

در آخر عین راز جمله ز آنجاست

5353

تمامت انبیا آنجا مقیمند

همه حوران درآن مجلس ندیمند

5454

مقام جان در آنجاهست بیشک

نمیگنجد دوئی آنجا به جز یک

5555

مقام وحدت کل بیشک آنجاست

ز بهر آن قیام این شور وغوغاست

5656

ز بهر آن مقام اینجاست گفتار

که آنجا گاه باشد دید دیدار

5757

مقام صادقان و عاشقانست

مقام رهبران و عارفانست

5858

مقام جمله مردانست آنجا

که ذات حق یقین اعیانست آنجا

5959

یکی باشد در آنجا هر چه بینی

اگر تو مرد راهی پیش بینی

6060

بمیر از خویش و بگذر تو ز صورت

که تا دائم بود اینجا حضورت

6161

فناگردی ز صورت همچو عطّار

بقای جاودان آید پدیدار

6262

جهان جاودان ذاتست تحقیق

ولی هر کس در آنجا نیست توفیق

6363

اگر از خود بمیری ناگهانی

مر این گفتار را آنجا بدانی

6464

اگر از خود بمیری زنده گردی

نظر کن این زمان چون حق تو گردی

6565

اگر از خود بمیری در فنا تو

بیابی بود بود ابتدا تو

6666

اگر از خود بمیری جان شوی کل

یقین اینجایگه جانان شوی کل

6767

اگر از خود بمیری و دو عالم

گذاری جنّت اینجاگه چو آدم

6868

رها کن جنّت و در خاک و خون رو

بکش دردی تو زین عالم برون رو

6969

برون رو زین بهشت آباد دنیا

میاور بعد از این تو یاد دنیا

7070

برون رو زین بهشت ناتمامی

که تا پخته شوی زیرا که خامی

7171

برون شو زین بهشت پرخیالی

که ناگاهت رسد زینجا وبالی

7272

برون رو زین بهشت و زود بگذار

که ناگهی شوی مانند او خوار

7373

رها کن این بهشت دوزخ آسا

که تا ناگه نگردی هان تو رسوا

7474

رها کن این بهشت و زودبگذر

اگر مردی رهی آنراتو منگر

7575

دل خود در بهشت اینجا تو بستی

عجب فارغ در اینجاگه نشستی

7676

برون خواهی شدن اینجا بخواری

خبر زین سر که میگویم نداری

7777

بخواری زین بهشت خوش براند

که تاب هجر ناگه بر تو خواند

7878

براند زین بهشتت ناگهان خوار

بمانی عاجز و مسکین و غمخوار

7979

براند زین بهشتت رایگانی

ز ناگه خوارو سرگردان بمانی

8080

براند زین بهشتت خوار و افگار

میان صد بلا ماند گرفتار

8181

ز جسم و جان خبرداری که روزی

مر ایشان راست اینجا درد و سوزی

8282

جدا خواهند بود از هم یقین دان

که حق گفته‌ست این اسرار مردان

8383

جدا خواهند شد در دهر فانی

تو آنگه قدر این دم بازدانی

8484

جدا خواهند بد اینجا حقیقت

یقین خواهد سپردن در طریقت

8585

نداری توخبر زین راز آخر

که خواهی رفت از اینجا باز آخر

8686

نداری تو خبر زین دهر خونخوار

که خواهد ریخت اینجاخون تو خوار

8787

بریزد خونت ایندنیا بزاری

چه گر او را تو از جان دوستداری

8888

بریزد خونت اندر خاک دنیا

گذرکن زود از این ناپاک دنیا

8989

همه دنیا بکاهی مینیرزد

که عشق و دوستی با او بورزد

9090

ترا خواهد بزاری کشت اینجا

اگر مردی بدو کن پشت اینجا

9191

بدین کن پشت و رویت درحق آور

بدنیا هرچه اندر اوست منگر

9292

بگردان رویت اینجا همچو مردان

بعقبی آر و جانت شاد گردان

9393

بگردان رویت از وی تا توانی

که تا اینجا سرآید زندگانی

9494

چنان از وی حذر میکن بناچار

که عاقل بنگرد این دهر غدّار

9595

یکی غدّار دان دنیای ملعون

که دائم داردت او خوار و محزون

9696

یکی غدّار ناپاینده باشد

که ناگه جان و دلها میخراشد

9797

چنان بفریبدت این گندهٔ پیر

کند هر لحظه او صد رای و تدبیر

9898

چنانت اوّل اینجا شاد دارد

ز هر غم پیش خود آزاد دارد

9999

که گوئی به از او هرگز نبینم

بر او دائما شادان نشینم

100100

ولی در آخر کارت بیکبار

کند چون خونی دزدی گرفتار

101101

گرفتارت کند چون مرغ در دام

فرومانی تو در بندش بناکام

102102

گرفتارت کند در عین زندان

که سجن مؤمن است اینجایِ ویران

103103

همه شادی اینجا دان بلاتو

مرو جز بر طریق انبیا تو

104104

تمامت انبیا دیدند بلایش

شدند در عاقبت اندر فنایش

105105

تمامت انبیای کار دیده

ازو هم رنج وهم تیمار دیده

106106

تمامت انبیا گشتند از او دور

ز ظلمت آشنا گردند در نور

107107

همه رنج وبلای او کشیدند

اگر در عاقبت دلدار دیدند

108108

چو این دنیا تلی خاکست پرغم

مقام حیرتست و جای ماتم

109109

همه دنیا مثال گلخنی است

در این گلخن دلت چون شاد بنشست

110110

در این گلخن که جای آتش آمد

به پیش انبیاء بس ناخوش آمد

111111

گذر کردند از او و شاد گشتند

ز زندان بلا آزاد گشتند

112112

گذر کردن از او دوری گزیدند

که تا آخر بکام دل رسیدند

113113

گذر کردن از او چون باد در دشت

ترا هم عمر همچون باد بگذشت

114114

دریغا درگذشتت عمر ناگاه

بماندی خوار تو اندر سر راه

115115

دریغا بر گذشت و عمر کم شد

وجودت ناگهی عین عدم شد

116116

دریغا هست عقل و هوش و رایت

از آن او میبرد جائی بجایت

117117

دریغا رنج بردت ضایع آمد

تو را از تو عجب دنیات بستد

118118

نمیدانی که چون باشد سرانجام

که بشکسته شود ناگاهت این جام

119119

اگر مرد رهی اوّل ببین باز

که چون خواهد بُدن انجام و آغاز

120120

گرت ملک زمین زیر نگین است

بآخر جای تو زیر زمین است

121121

نماند کس بدنیا جاودانی

بگورستان نگر گر میندانی

122122

بگورستان نگر آخر دمی تو

چو مردان باش دائم در غمی تو

123123

بگورستان نگر ای دل زمانی

که نشنیدی ز مردان داستانی

124124

بگورستان نگر ای مرد غمناک

ببین آن رویها بنهاده در خاک

125125

بگورستان نگر وین سر نظر کن

ولی خود را زمانی تو خبر کن

126126

بگورستان نگر در آخر کار

که تو زو نیز خواهی شد گرفتار

127127

بگورستان نگر ای مرد غافل

که خواهی رفت روزی زیر این گِل

128128

بگورستان نگر ای دیده بنگر

حقیقت کلّهٔ فغفور و قیصر

129129

بگورستان نگر ایشان همه خاک

شده ذرّات شان در عین افلاک

130130

بگورستان نگر پر خاک و پر خون

که ذاتت آمدست از چرخ بیرون

131131

دمی بنگر قطار اندر قطارست

ز حدّ بگذشت او بس بیمارست

132132

نهان او خرابی در خرابی است

بسا تنها که آنجا در عذابی است

133133

خراباتست گورستان نظر کن

دل تو بیخبر زیشان خبر کن

134134

خرابات فنا اندر فنایست

ولی عین بقا اندر بقایست

135135

خراباتیست پر از ماتم اینجا

براه راست نبود مرهم اینجا

136136

همه پاکان در آنجاگه مقیمند

که پاکان نیز اندر خوف و بیمند

137137

بسا دلها که خونشد زیر این خاک

پریشان برگذشت دوران افلاک

138138

همه در خاک و در خون مانده ایشان

ولی مائیم اینجاگه پریشان

139139

چو ایشان ما هم اندر خاک و خونیم

گهی در عقل و گاهی درجنونیم

140140

اگر میریم از خود زنده باشیم

خدا را بندهٔ پاینده باشیم

141141

بمیر ای دل چو ایشان نیز از خود

که تا فارغ شوی ازنیک وز بد

142142

بمیر ای دل چو خواهی مُرد ناچار

گذر کن این زمان از پنج وز چار

143143

تو ای دل هم در این دنیا چرائی

بگو تا چند از این دستان سرائی

144144

زدی بسیار اینجا مهره در طاس

چو مهره خرد گشتی اندر این آس

145145

بهر مکری که میکردی فسونی

بهر دیوانگیها چون جنونی

146146

ترا اینجا سؤالست و جوابست

ز قول حق ترا بیشک عذابست

147147

در اینجا چه گدا چه میر باشد

چو افتادی چهات تدبیر باشد

148148

از اینسان تا سخن آمد پدیدار

شدی عطّار اندر خود گرفتار

149149

گذر چون کرده بودی بازگشتی

مکن رجعت ز هرچه بازگشتی

150150

که مردان ره از هرچه گذشتند

نه چون مرغان بیهش بازگشتند

151151

ز جان و دل گذشتی تو بیکبار

ز آب و گِل گذر کردی بیکبار

152152

مرو بار دگر درخانه محبوس

که ناگه زار مانی خوار و مدروس

153153

چو آمد دوش جان تن شدستی

چو کفّارت چرا بت میپرستی

154154

بت نفس و هوا را باز بشکن

که تا رسته شوی از ما و از من

155155

چرا در بت پرستی همچون کفّار

دمادم میشوی از جان گرفتار

156156

بترک هرچه گفتی آن مبین تو

اگر مرد رهی اندر یقین تو

157157

بجز اومنگر اندر عین وحدت

حدود نفس را از دید کثرت

158158

بیک ره محو کن اندر فنا تو

که داری در جهان جان بقا تو

159159

به یک ره محو کن این صورت خویش

که دیدستی حقیقت رازت از پیش

160160

بیک ره محو کن بود وجودت

چو دیدستی عیان مربود بودت

161161

به یک ره محو کند این جانمودار

شوی از جسم و جانت ناپدیدار

162162

قدم زن همچو مردان طریقت

چو شد رازت همه فاش حقیقت

163163

حقیقت بود اصل عاشقانست

ترا زینجایگه زینسان بیانست

164164

که داری جوهر ذات هواللّه

زنی دم دائما در صبغةاللّه

165165

دم تو دم زده است اینجا چو منصور

شدت از نفس بت اینجایگه دور

166166

دم تو از دم عین الیقین است

چو مردان اندر اینجا راز بین است

167167

دم تو زان دمست ای مرد واصل

که ذرّات جهان زین گشت واصل

168168

دم تو زان دمست اینجا نهانی

که شد زو فاش اسرار و معانی

169169

دم تو زان دمست اینجا دمادم

که الحق میزند او دم از آن دم

170170

دم تو زان دمست ای جان جانان

درون دل همی بینی باعیان

171171

دم تو در جهان بس نادر افتاد

که رازِ مشکل عشاق بگشاد

172172

دم تو از بقای ذات آمد

نمود جملهٔ ذرّات آمد

173173

دم تو زان دمست از کل سزاوار

از ایندم شد حقیقت آن پدیدار

174174

دم تو ز آن دم رحمان که آمد

مراد خود ز معنی دیدبستد

175175

دمی داری که آن دم آن ندارد

ترا آن دم حقیقت درگذارد

176176

دمی داری که دید انبیایست

از آن پیوسته در عین بقایست

177177

دمی داری عجائب در معانی

که پیدا میکند راز نهانی

178178

دمی داری که آن جوهر فشان است

برای زاد جمله رهروانست

179179

دمی داری که ذات کل یقین است

در این دم اوّلین و آخرین است

180180

دی این دم هیچ غیری در نگنجد

جهان دو بیک ذرّهٔ نسنجد

181181

در این دم آن دم اینجا کردهٔ فاش

نمودستی حقیقت دید نقاش

182182

در این دم جمله مردان اِلهست

یقین دانی که این دیدار شاهست

183183

در این دم منکشف عین الیقین است

در این دم اوّلین و آخرین است

184184

در این دم مر دمادم سرّ اسرار

همی آید ز یک معنی پدیدار

185185

در این دم هرچه بودست فاش گفتی

عیان این جوهر اسرار سفتی

186186

در این دم بحرمعنی مر تو دیدی

چو مردان اندر او جوهر گزیدی

187187

در این دم دم مزن جز از یکی تو

که دیدستی در اینجا بی شکی تو

188188

در این دم دم زدی از جُمله مردان

ترا جاگه شدست این چرخ گردان

189189

در این دم دم مزن جز از دم یار

چو گشتی در حقیقت همدم یار

190190

در این دم دم مزن جز از نمودش

چو پیدا کردی اینجا بود بودش

191191

در این دم دم مزن جز از حقیقت

نگه میدار اسرار شریعت

192192

در این دم دم مزن جز از عیان تو

یکی بین در تمامت جان جان تو

193193

در این دم دم مزن جز ذات بیچون

برافکن عرش و فرش هفت گردون

194194

برافکن هفت گردون از نظر تو

که تا مر ذات بینی سر بسر تو

195195

دم او زن که او بنمایدت راز

همو بینی تو در انجام و آغاز

196196

دم او زن به جز او غیر منگر

سراسر در یکی در سیر منگر

197197

دم او زن که اوهمدم ترا شد

نمود عشق هم آدم ترا شد

198198

ترا بنمود از دیدار خود او

همیّت دان حیقت مر خدا تو

199199

ترا بنمود از خود در جلالش

عیان چون تو ببردی در وصالش

200200

ترا بنمود از خود او بعالم

که شرح او کن از جان تو دمادم

201201

ترا بنمود از خود تا شد او کم

ازو بودت حقیقت گفتگو هم

202202

ترا بنمود از خود ناگهانی

از اودیده چنین شرح و معانی

203203

ترا بنمود از خود تا بدانی

زنی دم تو از اودر لامکانی

204204

تو ذات پاک بیچون خدائی

چو از بود خودت اینجا جدائی

205205

از او گوی و وز او بشنو دمادم

مزن عطّار جز یکّی از او دم

206206

یکی دیدی تو او بی مثل و مانند

وجود جانت شد با دوست پیوند

207207

یکی شد جانت اندر دیدن یار

نمیگنجد به جز او هیچ دیّار

208208

یکی شد بود بودت در بر او

کند درجانت جانان رهبر او

209209

یکی شد جانت اندر جوهر ذات

همه جان گشت اندر دوست ذرّات

210210

یکی شد جانت و گم شد دویی باز

بدیدی بیشکی انجام و اغاز

211211

یکی شد جانت اندر نزد دلدار

حقیقت جسم شد زو ناپدیدار

212212

یکی شد جانت ای دل در بقایش

فنا بنگر عیان دید لقایش

213213

یکی شد جانت و جانت بقا دید

نهان کرد و نمود خود فنا دید

214214

یکی شد جانت ودلدار دریافت

بجز خود جملگی دلدار دریافت

215215

چو دیدی ناپدیداری کنون تو

مشو اینجا دمادم در جنون تو

216216

چودیدی دید دیدار خدائی

از این صورت گزیدی تو جدائی

217217

چو دیدی آنچه گم کردی حقیقت

بدیدی باز در عین شریعت

218218

چودیدی یار گم کرده در اینجا

حقیقت بر گرفتی پرده زانجا

219219

چو دیدی یار خود جان جهانی

ترا زیبد کنون سرّ معانی

220220

حقیقت یار بنمودست دیدار

ولی در بی نشانی ناپدیدار

221221

حقیقت یار بنموست خود را

یکی کرده در اینجا نیک و بد را

222222

حقیقت یار بنمودست رویم

از او باشد حقیقت گفتگویم

223223

حقیقت جز یکی نبود نمودش

یکی باشد در اینجا بود بودش

224224

حقیقت یار ما عین العیانست

ولی از بود پیدا و نهانست

225225

حقیقت یار ما ذات و صفاتست

صفاتش بیشکی دیدار ذاتست

226226

حقیقت یار ما در هر چه دیدم

بجز او هیچ دیگر میندیدم

227227

حقیقت یار ما در جمله پنهانست

نمود جملگی و جان جانانست

228228

حقیقت یار ما با جمله یارست

ولی صورت چو معنی بیشمارست

229229

حقیقت یار ما گویای خود شد

در اینجاگاه او جویای خود شد

230230

حقیقت یار ما جان جهان شد

بَرِ واصل بکل عین العیان شد

231231

حقیقت یار ما گفت و شنودست

اگردانی تمامت بود بودست

232232

حقیقت یار ما هم اوّلین است

نمود انبیا و مرسلین است

233233

حقیقت یار ما دیدار خویش است

در این اسرارها گفتار خویش است

234234

بسی آوردم و بنمودهام شان

بآخر در فنا بنمودهان شان

235235

بسی آوردم و بشکستم اینجا

ز ذات خود بخود پیوستم اینجا

236236

بسی بنمودم و من بس نمایم

دمادم دید راز خود گشایم

237237

منم پیدا و پنهان گشته درخود

که بنمودم حقیقت نیک و هم بد

238238

دوعالم دیدهام از خود هویدا

ز خود گردم در اینجاگاه پیدا

239239

ز خود مر خود نمودم آشکاره

ز خود در خویشتن کردم نظاره

240240

ز خود گویا شدم در هر زمانم

من اندر هر زبان عین العیانم

241241

ز خود بینایم و دانای اسرار

ز خود بنمودم اینجا جسم و رفتار

242242

ز خودشان جملگی واصل کنم من

نمود خویششان حاصل کنم من

243243

دو عالم دید بیچون من آمد

نمود هفت گردون من آمد

244244

ز خود دائم توانم مینمانم

که من جمله بدید حق رسانم

245245

حقیقت جسم و جان پرداختم من

ز دید خویشتن بشناختم من

246246

حقیقت جسم و جان دیدار ما است

زبان جملگی گفتار ما است

247247

من اندر هر زبان گویای خویشم

من اندر هر دلی جویای خویشم

248248

من اندر دست جمله دستگیرم

خداوند جهان بی نظیرم

249249

نمود من منم خود هیچکس نیست

بجز من هیچکس فریاد رس نیست

250250

نمود من دو عالم آمد و بس

بهشت و عین آدم آمد و بس

251251

جمال خود نمودم عاشقان را

نمایم سالکان و واصلان را

252252

جمال من درون جان ببیند

همه با من ز من در من نشیند

253253

جمال من همه آفاق دارد

نموددیدهٔ عشاق دارد

254254

جمال من ز هر ذرّات پیداست

که ذاتم از نمود جمله یکتاست

255255

جمال من عیان جمله آمد

ولی در کلّ پنهان جمله آمد

256256

جمال من کسی اینجا ببیند

که با من خیزد و با من نشیند

257257

جمال من یکی بیند سراسر

نمود نار و ریح و ماه و آذر

258258

جمال ماست اینجا هر چه دیدی

اگر بینی چنین بیشک رسیدی

259259

جمال ماست اینجا جمله اشیا

منم اینجایگه در جمله پیدا

260260

جمال ماست در خورشید انور

که پیدا میکنم ذرّات یکسر

261261

جمال ماست در خورشید تابان

ز دید ماست در هر روز رخشان

262262

جمال ماست اینجا نور او بین

اگر مرد رهی او را نکو بین

263263

جمال ماست کو را میدواند

که تا ناگه بمقصودش رساند

264264

جمال ماست در بدر منیرم

که رخشانست عین بی نظیرم

265265

جمال ماست اندر ماه هر ماه

که نور اندازدم از وی بناگاه

266266

جمال ماست کو را میگدازد

کسی کو تا که خود چون او ببازد

267267

جمال ماست اندر هر کواکب

که رخشانست هر شب این عجائب

268268

جمال ما همه نور و ضیایست

چو گلشنها صفا اندر صفایست

269269

جمال ماست در عرش آمده کل

ز دیدارم ابر فرش آمده کل

270270

جمال ماست در لوحی نمودار

قلم از من نوشته سرّ اسرار

271271

جمال ماست اندر عین جنّت

که دید حوریان ازذات قربت

272272

جمال ماست اندر جان نهانی

که بنمایم همه راز نهانی

273273

جمال ماست چنین دیدار کردست

که اشیا نور ما اظهار کردست

274274

ز نور ماست اینجا جوهر جان

بمانده از نمود خویش پنهان

275275

ز نور ماست دل روشن نموده

در اعیان هفت گلشن رانموده

276276

ز نور ما است عین دیدهٔ راز

حجابم کرد از دیدار خود باز

277277

ز نور خود همه پیدا نمودم

بهرجانب دوصد غوغا نمودم

278278

همه غوغای من بگرفت جانها

نمودم فتنهها اندر جهانها

279279

ندارم جز نمود خود یکی من

که دایمدر عیان کل بیشکی من

280280

ندارم اوّل و آخر بدیدار

هم آر اوّل و آخر بدیدار

281281

ندارم اوّل و آخر نمایم

نمود اوّل از ظاهر نمایم

282282

ندارم اوّل و آخر نمودم

در آخر راز جمله برگشودم

283283

ز صنع خود ببودم آشکاره

ز خود کردم یقین در خود نظاره

284284

بدیدم دید خود را من ز اوّل

در آخر ذات خود کردم مبدّل

285285

نمود ذات خود کردم صفاتم

نمودار از نهان دیدار ذاتم

286286

نمود خویش اندر جسم دو جْهان

ز پیدائی شدم در جمله پنهان

287287

بهر نوعی برآوردم نمودم

ظهور آوردم اینجا بود و بودم

288288

نمودم تا مرا از من شناسند

اگرچه جمله بی فهم و قیاسند

289289

نمودم تا یکی گردانم آخر

براندازم نهان دیدار ظاهر

290290

حقیقت یار ما خود رخ نمودست

گره از کار خود او برگشودست

291291

حقیقت یار خود برگفت اسرار

دمادم در یکی معنی بتکرار

292292

همی گوید که من جان جهانم

نمود آشکارا و نهانم

293293

همی گویم که من بشناس و من بین

بجز من هیچ غیری را تو مگزین

294294

همی گوید که من دیدار دیدم

ز خود گفتم یقین از خود شنیدم

295295

همی گوید که من عین وصالم

درون جمله در دید جلالم

296296

جلال من که میداند که چونست

که دید من ز عقل و جان برونست

297297

جلال من یقین جمله آمد

وجود عاشقان از خویش بستد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

پس آنگه حق تعالی گفت آدم

عجب عجز آوریدی اندر این دم

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 72 - نداکردن حضرت آفریدگار عزّ شأنه با آدم علیه السّلام که چون عجز آوردی از عقوبت تو درگذشتم و امّا از بهشت بیرون رو

اگلی نظم

جلال من فنای جاودانیست

نمود من بقای جاودانی است

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 74 - در تجلی جلال و ناپدید شدن اشیاء فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور