صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 73 - در بیرون کردن جبرئیل علیه السلام حضرت آدم صفی را از بهشت ونصیحت کردن جبرئیل اورا فرماید

بخش 73 - در بیرون کردن جبرئیل علیه السلام حضرت آدم صفی را از بهشت ونصیحت کردن جبرئیل اورا فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

کنون جبریل بیرون بر تو آدم

که گستاخی ندارد او در این دم

2

برون کن از بهشتم تا رود زود

که تا گردم از او این بار خشنود

3

برون شد آدم و حوّا ز جنّت

فتاده هر دو اندر رنج و محنت

4

فتاده هر دو در اندوه نایافت

بحالی جبرئیل اینجا و بشتافت

5

گرفته دست آدم را بزاری

چنین میگفت آدم پایداری

6

نداری چارهٔ و من ندارم

که در فرمان حیّ کردگارم

7

زبان خود نکو میدارو بشتاب

مر این پند دگر از من تو دریاب

8

چو خود کردی چه تاوانست بر کس

همی گو دائما اللّه را بس

9

بهرکاری که آید در بر تو

بود اللّه بیشک رهبر تو

10

بهر کاری که پیش آید ترا هان

بجز اللّه مخوان اللّه را دان

11

ندارد چارهٔ جبریل اینجا

که تا سازد ترادرمان در اینجا

12

کنون آدم مبین خود را زمانی

که خواهی یافت از حق داستانی

13

سوی دنیا تراخواهد فرستاد

که دادی روزگارت جمله بر باد

14

سوی دنیا تو خواهی شد کنونت

همه خواهد بُدن مر رهنمونت

15

سوی دنیا تماشای دگر دان

رخ از جانان بهر حالی مگردان

16

سوی دنیا ترا اسرار بسیار

ز حق خواهد شد ای آدم پدیدار

17

ترا در سوی دنیا راه دادست

بسی اندوه بهر تو نهادست

18

قلم رفتست اندر لوح بر راز

نخواهی یافت مر جنّت دگر باز

19

خیالی بود کاینجا مینمودت

گنه کردی وز خود در ربودت

20

خیالی بود آن فر الهی

فتادی این زمان ازمه بماهی

21

خیالی بود بگذشته از این زود

چه چاره آدم اکنون بودنی بود

22

خیالی بود همچون تیر بگذشت

ره خود دید اندر کوه و در دشت

23

بشد آن عین دیداری که دیدی

بجز عین خیالی تو ندیدی

24

بدادی عمر خودبر باد ناگاه

فتادی از سر ره در بن چاه

25

قضا بُد از سر تو اینچنین راند

دلت درحسرت جنّت چنین ماند

26

قضا بُد رفته اینجا بر سر تو

که باشد بعد از این مر غمخور تو

27

قضا بُد رفته پیش از آفرینش

نداند هیچکس علم الیقینش

28

هر آن چیزی که میخواهد کند او

بکن جانا که نیکو هست نیکو

29

هر آنچیزی که خواهد کرد آدم

اگر شادی بود آرد دگر غم

30

بنه تن تا بمالد روزگارت

که هم خواهد بُدن در دهر کارت

31

بلای دوست کش آدم بخواری

که او را هست با تودوستداری

32

کنون آدم بفرمان خداوند

ز جنّت دور باش و رخت بربند

33

برون شد آدم و حوّا ابا من

فتاده هر دو اندر گفت و در گو

34

بهرجائی که آدم میشد از دور

ز درد عشق بُد در ظلمت و نور

35

یکی بادی برآمد بس پریشان

ز هم دور افکند زینجای ایشان

36

کنون گرمرد راهی باز دانی

تو از عطّار کل راز نهانی

37

نمیدانی دلاکز که جدائی

فتاده در میان صد بلائی

38

جدا افتادهٔ و میندانی

به هرزه ماند در دنیای فانی

39

جدائی این زمان از یار خود تو

بسر کردی بسی مر نیک و بد تو

40

جدائی مانده وندر صدر جان نار

فتادستی میان خاک ره خوار

41

جدائی در بلا تو صبر کرده

بماند در درون هفت پرده

42

شدی در پردهٔ دنیای غدّار

نهان دره نمیآید پدیدار

43

ز یار خود جدا ماندی از آن دم

جداگشتی تو چون حوّا ز آدم

44

در این دنیا چه خواهی یافت آخر

زمانی باش اندر یافت آخر

45

نمیدانی که دلدارت کدامست

همه میل تو اندر ننگ ونام است

46

نمیدانی دلا اسرار بودت

ولی جانی تو میدانی چه بودت

47

تو جان میدانی آخر کز کجائی

در این دهر فنا کل از کجائی

48

تو ز آنجائی که جنّت در بر آن

کجا باشد حقیقت همسر آن

49

تو ز آنجائی که جای انبیایست

سکون انبیا و اولیایست

50

تو ز آنجائی که جان جمله ز اینجاست

در آخر عین راز جمله آنجاست

51

تو ز آنجائی که هیچی در نگنجد

ملک آنجا بیک حبه نسنجد

52

تو ز آنجائی که آدم بودش آنجاست

در آخر عین راز جمله ز آنجاست

53

تمامت انبیا آنجا مقیمند

همه حوران درآن مجلس ندیمند

54

مقام جان در آنجاهست بیشک

نمیگنجد دوئی آنجا به جز یک

55

مقام وحدت کل بیشک آنجاست

ز بهر آن قیام این شور وغوغاست

56

ز بهر آن مقام اینجاست گفتار

که آنجا گاه باشد دید دیدار

57

مقام صادقان و عاشقانست

مقام رهبران و عارفانست

58

مقام جمله مردانست آنجا

که ذات حق یقین اعیانست آنجا

59

یکی باشد در آنجا هر چه بینی

اگر تو مرد راهی پیش بینی

60

بمیر از خویش و بگذر تو ز صورت

که تا دائم بود اینجا حضورت

61

فناگردی ز صورت همچو عطّار

بقای جاودان آید پدیدار

62

جهان جاودان ذاتست تحقیق

ولی هر کس در آنجا نیست توفیق

63

اگر از خود بمیری ناگهانی

مر این گفتار را آنجا بدانی

64

اگر از خود بمیری زنده گردی

نظر کن این زمان چون حق تو گردی

65

اگر از خود بمیری در فنا تو

بیابی بود بود ابتدا تو

66

اگر از خود بمیری جان شوی کل

یقین اینجایگه جانان شوی کل

67

اگر از خود بمیری و دو عالم

گذاری جنّت اینجاگه چو آدم

68

رها کن جنّت و در خاک و خون رو

بکش دردی تو زین عالم برون رو

69

برون رو زین بهشت آباد دنیا

میاور بعد از این تو یاد دنیا

70

برون رو زین بهشت ناتمامی

که تا پخته شوی زیرا که خامی

71

برون شو زین بهشت پرخیالی

که ناگاهت رسد زینجا وبالی

72

برون رو زین بهشت و زود بگذار

که ناگهی شوی مانند او خوار

73

رها کن این بهشت دوزخ آسا

که تا ناگه نگردی هان تو رسوا

74

رها کن این بهشت و زودبگذر

اگر مردی رهی آنراتو منگر

75

دل خود در بهشت اینجا تو بستی

عجب فارغ در اینجاگه نشستی

76

برون خواهی شدن اینجا بخواری

خبر زین سر که میگویم نداری

77

بخواری زین بهشت خوش براند

که تاب هجر ناگه بر تو خواند

78

براند زین بهشتت ناگهان خوار

بمانی عاجز و مسکین و غمخوار

79

براند زین بهشتت رایگانی

ز ناگه خوارو سرگردان بمانی

80

براند زین بهشتت خوار و افگار

میان صد بلا ماند گرفتار

81

ز جسم و جان خبرداری که روزی

مر ایشان راست اینجا درد و سوزی

82

جدا خواهند بود از هم یقین دان

که حق گفته‌ست این اسرار مردان

83

جدا خواهند شد در دهر فانی

تو آنگه قدر این دم بازدانی

84

جدا خواهند بد اینجا حقیقت

یقین خواهد سپردن در طریقت

85

نداری توخبر زین راز آخر

که خواهی رفت از اینجا باز آخر

86

نداری تو خبر زین دهر خونخوار

که خواهد ریخت اینجاخون تو خوار

87

بریزد خونت ایندنیا بزاری

چه گر او را تو از جان دوستداری

88

بریزد خونت اندر خاک دنیا

گذرکن زود از این ناپاک دنیا

89

همه دنیا بکاهی مینیرزد

که عشق و دوستی با او بورزد

90

ترا خواهد بزاری کشت اینجا

اگر مردی بدو کن پشت اینجا

91

بدین کن پشت و رویت درحق آور

بدنیا هرچه اندر اوست منگر

92

بگردان رویت اینجا همچو مردان

بعقبی آر و جانت شاد گردان

93

بگردان رویت از وی تا توانی

که تا اینجا سرآید زندگانی

94

چنان از وی حذر میکن بناچار

که عاقل بنگرد این دهر غدّار

95

یکی غدّار دان دنیای ملعون

که دائم داردت او خوار و محزون

96

یکی غدّار ناپاینده باشد

که ناگه جان و دلها میخراشد

97

چنان بفریبدت این گندهٔ پیر

کند هر لحظه او صد رای و تدبیر

98

چنانت اوّل اینجا شاد دارد

ز هر غم پیش خود آزاد دارد

99

که گوئی به از او هرگز نبینم

بر او دائما شادان نشینم

100

ولی در آخر کارت بیکبار

کند چون خونی دزدی گرفتار

101

گرفتارت کند چون مرغ در دام

فرومانی تو در بندش بناکام

102

گرفتارت کند در عین زندان

که سجن مؤمن است اینجایِ ویران

103

همه شادی اینجا دان بلاتو

مرو جز بر طریق انبیا تو

104

تمامت انبیا دیدند بلایش

شدند در عاقبت اندر فنایش

105

تمامت انبیای کار دیده

ازو هم رنج وهم تیمار دیده

106

تمامت انبیا گشتند از او دور

ز ظلمت آشنا گردند در نور

107

همه رنج وبلای او کشیدند

اگر در عاقبت دلدار دیدند

108

چو این دنیا تلی خاکست پرغم

مقام حیرتست و جای ماتم

109

همه دنیا مثال گلخنی است

در این گلخن دلت چون شاد بنشست

110

در این گلخن که جای آتش آمد

به پیش انبیاء بس ناخوش آمد

111

گذر کردند از او و شاد گشتند

ز زندان بلا آزاد گشتند

112

گذر کردن از او دوری گزیدند

که تا آخر بکام دل رسیدند

113

گذر کردن از او چون باد در دشت

ترا هم عمر همچون باد بگذشت

114

دریغا درگذشتت عمر ناگاه

بماندی خوار تو اندر سر راه

115

دریغا بر گذشت و عمر کم شد

وجودت ناگهی عین عدم شد

116

دریغا هست عقل و هوش و رایت

از آن او میبرد جائی بجایت

117

دریغا رنج بردت ضایع آمد

تو را از تو عجب دنیات بستد

118

نمیدانی که چون باشد سرانجام

که بشکسته شود ناگاهت این جام

119

اگر مرد رهی اوّل ببین باز

که چون خواهد بُدن انجام و آغاز

120

گرت ملک زمین زیر نگین است

بآخر جای تو زیر زمین است

121

نماند کس بدنیا جاودانی

بگورستان نگر گر میندانی

122

بگورستان نگر آخر دمی تو

چو مردان باش دائم در غمی تو

123

بگورستان نگر ای دل زمانی

که نشنیدی ز مردان داستانی

124

بگورستان نگر ای مرد غمناک

ببین آن رویها بنهاده در خاک

125

بگورستان نگر وین سر نظر کن

ولی خود را زمانی تو خبر کن

126

بگورستان نگر در آخر کار

که تو زو نیز خواهی شد گرفتار

127

بگورستان نگر ای مرد غافل

که خواهی رفت روزی زیر این گِل

128

بگورستان نگر ای دیده بنگر

حقیقت کلّهٔ فغفور و قیصر

129

بگورستان نگر ایشان همه خاک

شده ذرّات شان در عین افلاک

130

بگورستان نگر پر خاک و پر خون

که ذاتت آمدست از چرخ بیرون

131

دمی بنگر قطار اندر قطارست

ز حدّ بگذشت او بس بیمارست

132

نهان او خرابی در خرابی است

بسا تنها که آنجا در عذابی است

133

خراباتست گورستان نظر کن

دل تو بیخبر زیشان خبر کن

134

خرابات فنا اندر فنایست

ولی عین بقا اندر بقایست

135

خراباتیست پر از ماتم اینجا

براه راست نبود مرهم اینجا

136

همه پاکان در آنجاگه مقیمند

که پاکان نیز اندر خوف و بیمند

137

بسا دلها که خونشد زیر این خاک

پریشان برگذشت دوران افلاک

138

همه در خاک و در خون مانده ایشان

ولی مائیم اینجاگه پریشان

139

چو ایشان ما هم اندر خاک و خونیم

گهی در عقل و گاهی درجنونیم

140

اگر میریم از خود زنده باشیم

خدا را بندهٔ پاینده باشیم

141

بمیر ای دل چو ایشان نیز از خود

که تا فارغ شوی ازنیک وز بد

142

بمیر ای دل چو خواهی مُرد ناچار

گذر کن این زمان از پنج وز چار

143

تو ای دل هم در این دنیا چرائی

بگو تا چند از این دستان سرائی

144

زدی بسیار اینجا مهره در طاس

چو مهره خرد گشتی اندر این آس

145

بهر مکری که میکردی فسونی

بهر دیوانگیها چون جنونی

146

ترا اینجا سؤالست و جوابست

ز قول حق ترا بیشک عذابست

147

در اینجا چه گدا چه میر باشد

چو افتادی چهات تدبیر باشد

148

از اینسان تا سخن آمد پدیدار

شدی عطّار اندر خود گرفتار

149

گذر چون کرده بودی بازگشتی

مکن رجعت ز هرچه بازگشتی

150

که مردان ره از هرچه گذشتند

نه چون مرغان بیهش بازگشتند

151

ز جان و دل گذشتی تو بیکبار

ز آب و گِل گذر کردی بیکبار

152

مرو بار دگر درخانه محبوس

که ناگه زار مانی خوار و مدروس

153

چو آمد دوش جان تن شدستی

چو کفّارت چرا بت میپرستی

154

بت نفس و هوا را باز بشکن

که تا رسته شوی از ما و از من

155

چرا در بت پرستی همچون کفّار

دمادم میشوی از جان گرفتار

156

بترک هرچه گفتی آن مبین تو

اگر مرد رهی اندر یقین تو

157

بجز اومنگر اندر عین وحدت

حدود نفس را از دید کثرت

158

بیک ره محو کن اندر فنا تو

که داری در جهان جان بقا تو

159

به یک ره محو کن این صورت خویش

که دیدستی حقیقت رازت از پیش

160

بیک ره محو کن بود وجودت

چو دیدستی عیان مربود بودت

161

به یک ره محو کند این جانمودار

شوی از جسم و جانت ناپدیدار

162

قدم زن همچو مردان طریقت

چو شد رازت همه فاش حقیقت

163

حقیقت بود اصل عاشقانست

ترا زینجایگه زینسان بیانست

164

که داری جوهر ذات هواللّه

زنی دم دائما در صبغةاللّه

165

دم تو دم زده است اینجا چو منصور

شدت از نفس بت اینجایگه دور

166

دم تو از دم عین الیقین است

چو مردان اندر اینجا راز بین است

167

دم تو زان دمست ای مرد واصل

که ذرّات جهان زین گشت واصل

168

دم تو زان دمست اینجا نهانی

که شد زو فاش اسرار و معانی

169

دم تو زان دمست اینجا دمادم

که الحق میزند او دم از آن دم

170

دم تو زان دمست ای جان جانان

درون دل همی بینی باعیان

171

دم تو در جهان بس نادر افتاد

که رازِ مشکل عشاق بگشاد

172

دم تو از بقای ذات آمد

نمود جملهٔ ذرّات آمد

173

دم تو زان دمست از کل سزاوار

از ایندم شد حقیقت آن پدیدار

174

دم تو ز آن دم رحمان که آمد

مراد خود ز معنی دیدبستد

175

دمی داری که آن دم آن ندارد

ترا آن دم حقیقت درگذارد

176

دمی داری که دید انبیایست

از آن پیوسته در عین بقایست

177

دمی داری عجائب در معانی

که پیدا میکند راز نهانی

178

دمی داری که آن جوهر فشان است

برای زاد جمله رهروانست

179

دمی داری که ذات کل یقین است

در این دم اوّلین و آخرین است

180

دی این دم هیچ غیری در نگنجد

جهان دو بیک ذرّهٔ نسنجد

181

در این دم آن دم اینجا کردهٔ فاش

نمودستی حقیقت دید نقاش

182

در این دم جمله مردان اِلهست

یقین دانی که این دیدار شاهست

183

در این دم منکشف عین الیقین است

در این دم اوّلین و آخرین است

184

در این دم مر دمادم سرّ اسرار

همی آید ز یک معنی پدیدار

185

در این دم هرچه بودست فاش گفتی

عیان این جوهر اسرار سفتی

186

در این دم بحرمعنی مر تو دیدی

چو مردان اندر او جوهر گزیدی

187

در این دم دم مزن جز از یکی تو

که دیدستی در اینجا بی شکی تو

188

در این دم دم زدی از جُمله مردان

ترا جاگه شدست این چرخ گردان

189

در این دم دم مزن جز از دم یار

چو گشتی در حقیقت همدم یار

190

در این دم دم مزن جز از نمودش

چو پیدا کردی اینجا بود بودش

191

در این دم دم مزن جز از حقیقت

نگه میدار اسرار شریعت

192

در این دم دم مزن جز از عیان تو

یکی بین در تمامت جان جان تو

193

در این دم دم مزن جز ذات بیچون

برافکن عرش و فرش هفت گردون

194

برافکن هفت گردون از نظر تو

که تا مر ذات بینی سر بسر تو

195

دم او زن که او بنمایدت راز

همو بینی تو در انجام و آغاز

196

دم او زن به جز او غیر منگر

سراسر در یکی در سیر منگر

197

دم او زن که اوهمدم ترا شد

نمود عشق هم آدم ترا شد

198

ترا بنمود از دیدار خود او

همیّت دان حیقت مر خدا تو

199

ترا بنمود از خود در جلالش

عیان چون تو ببردی در وصالش

200

ترا بنمود از خود او بعالم

که شرح او کن از جان تو دمادم

201

ترا بنمود از خود تا شد او کم

ازو بودت حقیقت گفتگو هم

202

ترا بنمود از خود ناگهانی

از اودیده چنین شرح و معانی

203

ترا بنمود از خود تا بدانی

زنی دم تو از اودر لامکانی

204

تو ذات پاک بیچون خدائی

چو از بود خودت اینجا جدائی

205

از او گوی و وز او بشنو دمادم

مزن عطّار جز یکّی از او دم

206

یکی دیدی تو او بی مثل و مانند

وجود جانت شد با دوست پیوند

207

یکی شد جانت اندر دیدن یار

نمیگنجد به جز او هیچ دیّار

208

یکی شد بود بودت در بر او

کند درجانت جانان رهبر او

209

یکی شد جانت اندر جوهر ذات

همه جان گشت اندر دوست ذرّات

210

یکی شد جانت و گم شد دویی باز

بدیدی بیشکی انجام و اغاز

211

یکی شد جانت اندر نزد دلدار

حقیقت جسم شد زو ناپدیدار

212

یکی شد جانت ای دل در بقایش

فنا بنگر عیان دید لقایش

213

یکی شد جانت و جانت بقا دید

نهان کرد و نمود خود فنا دید

214

یکی شد جانت ودلدار دریافت

بجز خود جملگی دلدار دریافت

215

چو دیدی ناپدیداری کنون تو

مشو اینجا دمادم در جنون تو

216

چودیدی دید دیدار خدائی

از این صورت گزیدی تو جدائی

217

چو دیدی آنچه گم کردی حقیقت

بدیدی باز در عین شریعت

218

چودیدی یار گم کرده در اینجا

حقیقت بر گرفتی پرده زانجا

219

چو دیدی یار خود جان جهانی

ترا زیبد کنون سرّ معانی

220

حقیقت یار بنمودست دیدار

ولی در بی نشانی ناپدیدار

221

حقیقت یار بنموست خود را

یکی کرده در اینجا نیک و بد را

222

حقیقت یار بنمودست رویم

از او باشد حقیقت گفتگویم

223

حقیقت جز یکی نبود نمودش

یکی باشد در اینجا بود بودش

224

حقیقت یار ما عین العیانست

ولی از بود پیدا و نهانست

225

حقیقت یار ما ذات و صفاتست

صفاتش بیشکی دیدار ذاتست

226

حقیقت یار ما در هر چه دیدم

بجز او هیچ دیگر میندیدم

227

حقیقت یار ما در جمله پنهانست

نمود جملگی و جان جانانست

228

حقیقت یار ما با جمله یارست

ولی صورت چو معنی بیشمارست

229

حقیقت یار ما گویای خود شد

در اینجاگاه او جویای خود شد

230

حقیقت یار ما جان جهان شد

بَرِ واصل بکل عین العیان شد

231

حقیقت یار ما گفت و شنودست

اگردانی تمامت بود بودست

232

حقیقت یار ما هم اوّلین است

نمود انبیا و مرسلین است

233

حقیقت یار ما دیدار خویش است

در این اسرارها گفتار خویش است

234

بسی آوردم و بنمودهام شان

بآخر در فنا بنمودهان شان

235

بسی آوردم و بشکستم اینجا

ز ذات خود بخود پیوستم اینجا

236

بسی بنمودم و من بس نمایم

دمادم دید راز خود گشایم

237

منم پیدا و پنهان گشته درخود

که بنمودم حقیقت نیک و هم بد

238

دوعالم دیدهام از خود هویدا

ز خود گردم در اینجاگاه پیدا

239

ز خود مر خود نمودم آشکاره

ز خود در خویشتن کردم نظاره

240

ز خود گویا شدم در هر زمانم

من اندر هر زبان عین العیانم

241

ز خود بینایم و دانای اسرار

ز خود بنمودم اینجا جسم و رفتار

242

ز خودشان جملگی واصل کنم من

نمود خویششان حاصل کنم من

243

دو عالم دید بیچون من آمد

نمود هفت گردون من آمد

244

ز خود دائم توانم مینمانم

که من جمله بدید حق رسانم

245

حقیقت جسم و جان پرداختم من

ز دید خویشتن بشناختم من

246

حقیقت جسم و جان دیدار ما است

زبان جملگی گفتار ما است

247

من اندر هر زبان گویای خویشم

من اندر هر دلی جویای خویشم

248

من اندر دست جمله دستگیرم

خداوند جهان بی نظیرم

249

نمود من منم خود هیچکس نیست

بجز من هیچکس فریاد رس نیست

250

نمود من دو عالم آمد و بس

بهشت و عین آدم آمد و بس

251

جمال خود نمودم عاشقان را

نمایم سالکان و واصلان را

252

جمال من درون جان ببیند

همه با من ز من در من نشیند

253

جمال من همه آفاق دارد

نموددیدهٔ عشاق دارد

254

جمال من ز هر ذرّات پیداست

که ذاتم از نمود جمله یکتاست

255

جمال من عیان جمله آمد

ولی در کلّ پنهان جمله آمد

256

جمال من کسی اینجا ببیند

که با من خیزد و با من نشیند

257

جمال من یکی بیند سراسر

نمود نار و ریح و ماه و آذر

258

جمال ماست اینجا هر چه دیدی

اگر بینی چنین بیشک رسیدی

259

جمال ماست اینجا جمله اشیا

منم اینجایگه در جمله پیدا

260

جمال ماست در خورشید انور

که پیدا میکنم ذرّات یکسر

261

جمال ماست در خورشید تابان

ز دید ماست در هر روز رخشان

262

جمال ماست اینجا نور او بین

اگر مرد رهی او را نکو بین

263

جمال ماست کو را میدواند

که تا ناگه بمقصودش رساند

264

جمال ماست در بدر منیرم

که رخشانست عین بی نظیرم

265

جمال ماست اندر ماه هر ماه

که نور اندازدم از وی بناگاه

266

جمال ماست کو را میگدازد

کسی کو تا که خود چون او ببازد

267

جمال ماست اندر هر کواکب

که رخشانست هر شب این عجائب

268

جمال ما همه نور و ضیایست

چو گلشنها صفا اندر صفایست

269

جمال ماست در عرش آمده کل

ز دیدارم ابر فرش آمده کل

270

جمال ماست در لوحی نمودار

قلم از من نوشته سرّ اسرار

271

جمال ماست اندر عین جنّت

که دید حوریان ازذات قربت

272

جمال ماست اندر جان نهانی

که بنمایم همه راز نهانی

273

جمال ماست چنین دیدار کردست

که اشیا نور ما اظهار کردست

274

ز نور ماست اینجا جوهر جان

بمانده از نمود خویش پنهان

275

ز نور ماست دل روشن نموده

در اعیان هفت گلشن رانموده

276

ز نور ما است عین دیدهٔ راز

حجابم کرد از دیدار خود باز

277

ز نور خود همه پیدا نمودم

بهرجانب دوصد غوغا نمودم

278

همه غوغای من بگرفت جانها

نمودم فتنهها اندر جهانها

279

ندارم جز نمود خود یکی من

که دایمدر عیان کل بیشکی من

280

ندارم اوّل و آخر بدیدار

هم آر اوّل و آخر بدیدار

281

ندارم اوّل و آخر نمایم

نمود اوّل از ظاهر نمایم

282

ندارم اوّل و آخر نمودم

در آخر راز جمله برگشودم

283

ز صنع خود ببودم آشکاره

ز خود کردم یقین در خود نظاره

284

بدیدم دید خود را من ز اوّل

در آخر ذات خود کردم مبدّل

285

نمود ذات خود کردم صفاتم

نمودار از نهان دیدار ذاتم

286

نمود خویش اندر جسم دو جْهان

ز پیدائی شدم در جمله پنهان

287

بهر نوعی برآوردم نمودم

ظهور آوردم اینجا بود و بودم

288

نمودم تا مرا از من شناسند

اگرچه جمله بی فهم و قیاسند

289

نمودم تا یکی گردانم آخر

براندازم نهان دیدار ظاهر

290

حقیقت یار ما خود رخ نمودست

گره از کار خود او برگشودست

291

حقیقت یار خود برگفت اسرار

دمادم در یکی معنی بتکرار

292

همی گوید که من جان جهانم

نمود آشکارا و نهانم

293

همی گویم که من بشناس و من بین

بجز من هیچ غیری را تو مگزین

294

همی گوید که من دیدار دیدم

ز خود گفتم یقین از خود شنیدم

295

همی گوید که من عین وصالم

درون جمله در دید جلالم

296

جلال من که میداند که چونست

که دید من ز عقل و جان برونست

297

جلال من یقین جمله آمد

وجود عاشقان از خویش بستد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

پس آنگه حق تعالی گفت آدم

عجب عجز آوریدی اندر این دم

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 72 - نداکردن حضرت آفریدگار عزّ شأنه با آدم علیه السّلام که چون عجز آوردی از عقوبت تو درگذشتم و امّا از بهشت بیرون رو

اگلی نظم

جلال من فنای جاودانیست

نمود من بقای جاودانی است

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 74 - در تجلی جلال و ناپدید شدن اشیاء فرماید

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور