صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 40 - در عیان پسر و اسرار منصور و اجازت از پدر خواستن فرماید

بخش 40 - در عیان پسر و اسرار منصور و اجازت از پدر خواستن فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

چو منصور این حقیقت راست برگفت

نمود جوهر اسرار بر سُفت

2

در آن دریا بصورت برخمید او

ز چشم جمله گشتش ناپدید او

3

مثال برق آنجاگاه بشتافت

چه کس باشد کز این معنی خبر یافت

4

پدر چون دید آن سرّ عجائب

عجائب ماند آنجا زین غرائب

5

بزد یک نعره و خاموش شد او

در آن عین خودی بیهوش شد او

6

چو پیر آن دید اندر حالت افتاد

برآورد آن زمانش پیر فریاد

7

که ای جان جهان آخر کجائی

ندانم تا برم دیگر کی آئی

8

شدی غایب ز پیشم ناگهانی

نمیدانم من این سرّ را تو دانی

9

شدی غائب ولی در جان و جسمی

توئی گنج و درونم در طلسمی

10

کجا بینم ترا دیگر در این جای

برآورده خروش و بانگ و غوغای

11

تمامت خلق کشتی در تحیّر

بمانده بیخبر چون در صدف دُر

12

همه حیران در آن اسرار مانده

مثال نقطه در پرگار مانده

13

چو با خود آمد آنگه باب منصور

ز جان افتاده بود و از جهان دور

14

بر آوردش دم و یک نعره دربست

نمود خویشتن در ذات او بست

15

برون انداخت از کشتی وجودش

درون بحر شد دریای بودش

16

چو آن در عین آن دریا فتاد او

درون بحر بیخود جان بداد او

17

همه بحر جهان دید و جهان دید

ز خویشش دید آن راز نهان دید

18

بزد یک اللّه و وز جان برآمد

جهان جانستان بروی سرآمد

19

جهانا هرچه میخواهی کنون تو

که مر عهد یکایک بشکنی تو

20

وفاداری مجو زین کندهٔ پیر

که هر لحظه کند صد رأی و تدبیر

21

وفا هرگز مجو از وی بپرهیز

تو با او دیگر اینجاگاه مستیز

22

که او را هیچ اینجاگه وفا نیست

که کار او به جز جور و جفا نیست

23

جهانا چند خواهی گشت آخر

کرا خواهی مرا این هست آخر

24

جهانا طبع مردم خوار داری

که رسم تست مردم خوار داری

25

جهانا مهلتم ده تا زمانی

فرو گرییم ازدستت جهانی

26

کما بیشی من پیداست آخر

ز خون من چه خواهد خواست

27

جهان از مرگ من ماتم نگیرد

ز مشتی استخوان عالم نگیرد

28

جهانا مهلتم ده تا ببینی

نمود من اگر صاحب یقینی

29

کجا دانی تو اسرارم در اینجا

ترا بنمایم این اسرار اینجا

30

دلا خون خور در این بحر معانی

که قدر خویش هم اینجا ندانی

31

دلا خون خور که از خون آمدی تو

چگویم تا که خود چون آمدی تو

32

بخور خون که ترا خاکت خوُرَد باز

نمود تو بجای خود برد باز

33

میان آب می رو پاک جان شو

به عین عشق دیدار جهان شو

34

درون آب دریای جهانی

بگو تا چند از این کشتی دوانی

35

دلت شد با خبر زین سرّ دریا

حکایت کوش کردستی و بینا

36

نهٔ آگه که چون بودست رازت

رها کردی در اینجا شاهبازت

37

چونشناسی نمود سرّ مردان

از آنی چون فلک پیوسته گردان

38

سوی بحر فناشو همچو منصور

ز کشتی و ز باب خویش شو دور

39

سوی بحر فنا شو سوی یارت

میان آب دریا می چه کارت

40

خبر داری زجوهر زود بشتاب

نمود خویش در بغداد جان یاب

41

ز بغدادت اگر واقف شدستی

ز دید چشم و جان واقف شدستی

42

چرا چندین تو اندر بند خلقی

بدان ماند که حاجتمند خلقی

43

ز دنیا بگذر و از عین دریا

که در دریا نبینی جز که سودا

44

درون بحر جان انداز خود را

مگر کآگاه گردانی تو خود را

45

درون بحر شو تا راز بینی

حقیقت جوهر جان باز بینی

46

درون بحرمعنی هرکه ره برد

چو غوّاصا ره دلدار بسپرد

47

به جوهر در رسیدم چند گویم

بهر وصفی که میگویم چه گویم

48

چه گویم اندر این میدان فتاده

میان خاک بی جولان فتاده

49

منم بیچاره و حیران بمانده

چگوئی خوار و سرگردان بمانده

50

منم بیچاره اندر کوی دلدار

اگرچه راه بردم سوی دلدار

51

نه در دینم نه اندر کیش مانده

بسان کافری درویش مانده

52

در این دریای بی پایان فتاده

سراندر قعر این عمان نهاده

53

چو غوّاصی کنم در بحر اعظم

قدم می دارم اندر عشق محکم

54

چو غوّاصی کنم دُرها بیابم

پس آن گاهی سوی بالاشتابم

55

درون جان من بحریست در دید

که اینجا مینبینم جز که آن دید

56

درون جان من بحریست معنی

ندارم با کسی اینجای دعوی

57

منم عطّار کز بحر معانی

کنم هر ساعتی گوهر فشانی

58

منم دریا و کشتی رانده بی حد

شده فارغ ز بود نیک یا بد

59

منم عطّار و اسرار جهانم

حقیقت درّ معنی میفشانم

60

چو نقش من دگر عالم نبیند

کسی داند که او جانان گزیند

61

عیان این جهان و آن جهانم

ورای این زمان و آسمانم

62

حقیقت من نمودم جوهر دوست

برون آوردم اینجا روغن از پوست

63

سلاطینان عالم گرچه شاهند

بحمداللّه بر من خاک راهند

64

چو سلطانم به معنی و بصورت

بیفکنده ز دل خود کدروت

65

چو سلطانم اباخیل و سپاهم

که اندر سلطنت دیدار شاهم

66

منم شاه جهان در سرّ معنی

که دارم در حقیقت عین تقوی

67

بسی شادی و غم خوردم بعالم

که سلطانم ابی شک من در این دم

68

منم سلطان جمله سالکان من

که دیدستم حقیقت جان جان من

69

کجا اهل دلی درگوشهٔ فرد

که بنشیند دمی با من در این درد

70

که بنمایم ورا سرّ الهی

بماهش افکنم او را ز ماهی

71

بسی اسرار گویانند و بسیار

ولی هرگز نباشد همچو عطّار

72

که من بگشودهام این راز مشکل

بسی حسرت که در جاندارم و دل

73

کجا گویم چو همرازی ندیدم

نخوانم چون هم آوزی ندیدم

74

از این ایوان پردود و ستاره

بسی کردم بهر جانب نظاره

75

دمی غافل نبودم زین نمودار

که تادریافتم اعیان اسرار

76

نمود عشق جمله عاشقانم

عیان راه جمله سالکانم

77

حقیقت یافتم جانان و جان من

بکردم فاش این راز نهان من

78

حقیقت هرکه شد اینجا خبردار

نمود خویشتن آویخت بردار

79

حقیقت هر که این دیدار دریافت

هر آن چیزی که میبیند نکو یافت

80

بجز حق بین نداند گفتهٔ من

که بنهادستم این اسرار روشن

81

دلا خون خوردهٔ تا راز گفتی

هر آن رازی که دیدی بازگفتی

82

دلا خون خوردهٔ در پردهٔ خود

که تا دیدی عیان گم کردهٔ خود

83

دلا خون خوردهٔ و غرق خونی

ولیکن این زمان دیدار چونی

84

دلا خون خوردهٔ تا در صفاتی

ولیکن این زمان دیدار ذاتی

85

دلا خون خوردهٔ و خون بخورهم

که خون خوردست هم بسیار آدم

86

دلا خون خور که خون بودی ز اول

ولی اینجا شدی در خود معطّل

87

ز خونی آمدی اوّل پدیدار

بآخرهم بخون مانی گرفتار

88

ز خونی لیک اندر خاکماندی

ز سرّصنع عین پاک ماندی

89

ز راه چشم خون دل بریزان

که خواهی گشت خاک خاکبیزان

90

که بعد از ما وفاداران هشیار

بخاک ما فرو گریند بسیار

91

نباشد فایده زیرا که خاکیم

به عین عاقبت اندر هلاکیم

92

چه حاجت بود چندان گفتن ای دوست

که میبایست در طین خفت ای دوست

93

نمود خاک اصل پاک دارد

که آدم دید حق درخاک دارد

94

اگرنه خاک اصل پاک بودی

گلِ آدم کجادرخاک بودی

95

نمود خاک از آن حاصل نموداست

که خود را بیشکی واصل نمودست

96

ز خاکست اصل و در خاکی شدی تو

چگویم تا در اول چون بُدی تو

97

حقیقت خاک واصل شد در این راه

که او اینجا ریاضت یافت از شاه

98

حقیقت خاک چندینی ریاضت

کشید و یافت او بیشک سعادت

99

حقیقت خاک میداند که جان چیست

درون او همه راز نهان چیست

100

شنیدم من که پیری پر ز اسرار

بگِردِ خاک مردان گشت بسیار

101

شبی میگفت خوش کرد خاکی

بگوش او رسید آواز پاکی

102

که ای مسکین چرا چندین بگردی

بگو تا اندر این دنیا چه کردی

103

چرا این گور مردم میپرستی

بگرد کارمردم گرد و رستی

104

که ما خاکیم و هستی هم تو از خاک

ولی با تست بیشک صانع پاک

105

اگرچه خاک گشتیم اندر این راه

ولی ما بهتریم از جمله آگاه

106

که خاکیم این زمان در عین هستی

نه مانند شما در بت پرستی

107

چو زیر خاک ما را یار باشد

در این معنی بسی اسرار باشد

108

درونیم و برون بگرفته از دوست

حقیقت مغز باشد جملگی پوست

109

خدا با ما است هم دیدار اوئیم

که اندر خاک برخوردار اوئیم

110

نمود خاک ما را کرد واصل

همه مقصود ما اینجاست حاصل

111

همه مقصود اینجاگه بدیدیم

که از چشم جهان ما ناپدیدیم

112

جهانیم و نه اندر روی خاکیم

که این دم نور قدس و نور پاکیم

113

نمایم این زمان دیدار بیخود

که فانیّم و گشته فارغ از بد

114

خدا با ماست ماهم با خدائیم

که این دم یافته عین بقائیم

115

فنائیم این زمان از دید صورت

بسر کرده همه عین کدورت

116

فنائیم این زمان در جزو و در کل

برسته از غم وز رنج وز ذل

117

فنائیم این زمان از عالم دون

درون افتادهایم از عین گردون

118

فنائیم این زمان اندر جلالیم

ز حیرت پیش جانان گنگ و لالیم

119

فنائیم این زمان در عین هستی

رها کردیم اینجا بت پرستی

120

فنائیم و بقا دریافته ما

بسوی جزو و کل بشتافته ما

121

ز بود خویشتن نابود بودیم

که این دم بودِ بودِ بود بودیم

122

ز بود حق چو صورت برفکندیم

خود اندر ذات آن حق درفکندیم

123

جمال اندر جلال کل بدیدیم

حقیقت با خدای خود رسیدیم

124

نمود حیرتست اینجای در عشق

نمیدانیم این غوغای در عشق

125

درونست و برون ما یکی هم

که حق گشتیم بیشک حق یکی هم

126

شما مانند ما خواهید بودن

نماند دائم این گفت و شنودن

127

شما مانند ما در خون بر آئید

چرا در بند ایوان و سرائید

128

دل از بند جهان آزاد دارید

بجز تخم نکونامی مکارید

129

که ما همچون شما بودیم چندان

بنشنیدیم پند هوشمندان

130

ز کار آخرت بودیم غافل

نکردیم آنچهمان فرمود عاقل

131

کنون هستیم از کرده پشیمان

که کرم و مور باشدمان ندیمان

132

چه سود از روزگار برفشانده

بدل در حسرت جاوید مانده

133

کنون ای دوستان زنهار زنهار

بترسید از بد این دهر مکّار

134

بجز فرمان یزدان نیست کاری

بورزید و مدارید هیچ عاری

135

که راهی سخت دشوارست در پیش

اگر تو مؤمنی زین دم بیندیش

136

بجز حق هیچکس واقف نبود است

که این اسرار از دیدار بودست

137

نمود خاک جمله جان پاکست

دراو رفتن تو میگوئی چه باکست

138

بهرگامی که اینجا مینهی در

سرشاهیست چون فغفور و قیصر

139

بسی بادام چشمانند در خاک

که جان دادن نزد صانع پاک

140

تونیز ار عاقلی آهسته میرو

نمود عشق از عطّار بشنو

141

مَخُسب ای دل سخن بپذیر آخر

ز چندین رفته نفرت گیر آخر

142

مخسب ای دل که تا بیدار گردی

مگر شایستهٔ اسرار گردی

143

در این اسرار تو اندیشهٔ کن

نمود عشق خود را پیشهٔ کن

144

مخسب اندر شب مهتاب آخر

چه خواهی دیدن از این خواب آخر

145

شب مهتاب خوابت چون پرد بین

شب مهتاب نور عشق حق بین

146

شب مهتاب چون میآمدت خواب

که عاشق خواب کی ماند ز مهتاب

147

شب مهتاب واصل شو ز اسرار

در آن ساعت که باشد لیس فی الدّار

148

شب مهتاب اگر معشوق بینی

دمی با او در آن خلوت نشینی

149

شب مهتاب اندر نور باشی

میان جزو و کل مشهور باشی

150

شب مهتاب بنماید رخت یار

که در شب مینگنجد هیچ اغیار

151

شب مهتاب اگر واصل شوی تو

نباید زین سخن غافل شوی تو

152

شب مهتاب کآنشب بدر باشد

در آن شب عاشقان را قدر باشد

153

شب مهتاب حق بی شک بیابی

چه گویم کاین زمان در عین خوابی

154

چرا خفتی شب مهتاب ای دوست

که تا با مغز گردانی همه پوست

155

نیندیشی که چون عمرت سرآید

بسی مهتاب در گورت درآید

156

ترا زیر کفن بگرفته خوابی

فرو افتد بگورت ماهتابی

157

محنسب و سرّ این سرار دریاب

مشو ای دوست چندینی تو در خواب

158

نکو نبود چگوید مرد هشیار

بخفته عاشق و معشوق بیدار

159

تو در خوابی و بیداران برفتند

عزیزان و وفاداران برفتند

160

تو در دنیا و اندر دیر خود رای

بماندی همچو سیم قلب در جای

161

تو در این دار دنیا باز مانده

ز بهر شهوت پر آز مانده

162

توئی غافل در این دنیای مکّار

که ناگاهت برون آرد ز پرگار

163

تو این دم خفته آگاهی نداری

که اینجا عین اللهی نداری

164

همه مردان سوی درگاه رفتند

ز بود خویشتن آگاه رفتند

165

همه مردان عالم راز دیدند

ز جان گم کردهٔ خود بازدیدند

166

همه مردان دراین میدان چو گویند

بجز توحید او چیزی نگویند

167

چو مردان عالمی پر درد دارند

ز درد عشق خود را فرد دارند

168

اگر مردی تو اندر دار دنیا

خبر یابی تو از اعیان عقبی

169

اگر مردی به جز مردان مبین تو

همیشه خدمت مردان گزین تو

170

که مردانند دائم سالک راه

طلبکاراند ز دائم دیدن شاه

171

طلب کن اینچنین مردان حق تو

که بردی از همه در ره سبق تو

172

خدا زیشان طلب تا راز یابی

حقیقت جان جانت بازیابی

173

خدا ز آن سان طلب در عین اسرار

که از انسان شود این سر پدیدار

174

خدا ز آن سان طلب چون میندانی

چو گویندت عجب حیران بمانی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو راه شرع بسپاری خدائی

تو و او هر دو یکی بی جدائی

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 39 - در سلوک شریعت ورزیدن و از حقیقت متمتع شدن فرماید

اگلی نظم

مگر پیری ز پیران رسیده

طلب میکرد مردی راز دیده

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 41 - حکایت

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور