صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 41 - حکایت

بخش 41 - حکایت

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

مگر پیری ز پیران رسیده

طلب میکرد مردی راز دیده

22

یکی پیری بزرگی با ادب بود

ز شوق دوست دائم در طلب بود

33

بسی در عین طاعت کرده کوشش

چو دریا بود او در عین جوشش

44

همیشه صاحب درد و الم بود

ولی در عشق او صاحب قدم بود

55

بخوانده علم صورت بود بسیار

نشسته دائما با یار بسیار

66

طلب میکرد اینجا واصلی او

که تا یابد ز اعیان حاصلی او

77

طلب میکرد اینجا پیش بینی

در اعیان خدا صاحب یقینی

88

نشان دادن او را صاحب راز

بشد تا می خبر یابد از او باز

99

چو نزدیک وی آمد زود آن پیر

سلامی کرد و بنشست آن زمان پیر

1010

برش بنشست و در وی مانده بد او

که پیری بود او هم نیک و خوشخو

1111

نظر میکرد او را دید خاموش

نمود عشق را میدید با هوش

1212

دمی بنشست با ما او به خلوت

که بود آن پیر صادق مست حضرت

1313

سؤالی کرد آنگاه از حقیقت

که ما را گوی ای پیر طریقت

1414

سؤالی دارم و برگوی ما را

مرنجان مر مرا اینجا خدا را

1515

بگفت ای دوست برگوچه سؤالست

که را ما آشتی نه قیل و قال است

1616

بگو تا من بگویم مر جوابت

که تا چونست این عین صوابت

1717

بگفت ای پیر من جان جهانم

خدا اندر کجایست تا من بدانم

1818

مرا بنمای حق گر رهبری تو

که میدانم که نیکو اختری تو

1919

جوابش داد کین نیکو سؤالست

بگویم این من اکنون بی مجال است

2020

طلبکاری و هم از خود بیابی

اگرنه غرقه اندر بحر آبی

2121

خدا باتست اگر او را بجوئی

حجاب از پیش برداری تو اوئی

2222

حجاب از پیش خود بردار ای پیر

مکن دیگر تو مر این رای و تدبیر

2323

خدا با تست و در جانت نهانست

ولی در دید جان عین العیانست

2424

خدا با تست چون تو بنگری تو

چگونه راه او را بسپری تو

2525

خدا با تست در دیدار بنگر

درون جان و دل دیدار بنگر

2626

خدا با تست هرگز او ندیدی

در این دم او ببین چون در رسیدی

2727

خدا با تست این دم زود دریاب

درون جان و دل معبود دریاب

2828

خدا با تست بنموده جمالش

ولیکن چون بیابی تو وصالش

2929

خدا با تست اندر دیده میبین

ولیکن مر ورا در دیده میبین

3030

خدا با تست و در بینائی تست

عیان بنگر که در دانائی تست

3131

خدا با تست در گفتار بنگر

ز من دریاب وین اسرار بنگر

3232

خدا با تست اینجا رخ نموده

ولیکن در دلست و دل ربوده

3333

خدا با تست اگر دانی بیندیش

حجاب صورتت بردار از پیش

3434

خدا با تست صورت محو گردان

چنین کردند اینجاگاه مردان

3535

خدا با تست جز او کس مبین تو

اگر اینجا شوی راز و یقین تو

3636

خدا با تست او را میشناسی

نکو کردی که با شکر و سپاسی

3737

خدا با تست و اندر گفتگویست

جز این پیرا بگو چیت آرزویست

3838

خدا با تست ای پیر طریقت

که بسپردی بحق راه شریعت

3939

خدا با تست میدانم که دانی

که هستی پیر و بس صاحب معانی

4040

درون خود نظر کن یار خود را

که یکّی بینی اندر خود احد را

4141

درون جان تو دیدار بنمود

مرا این لحظه کل اسرار بنمود

4242

تو چندینی که در آفاق گشتی

ندیدی وین زمان کل طاق گشتی

4343

درون جان نظر کن حق ببین تو

که داری اوّلین و آخرین تو

4444

درون جان نظر کن روی دلدار

که از مستی شدی ای پیر هشیار

4545

درون جان همه اسرار او بین

وجود نقطه در پرگار او بین

4646

درون جان نظر کن تا بیابی

اگر هر جای از خود میشتابی

4747

نبینی مرد را جز دیدن خویش

نظر کن این زمان بشنیدن خویش

4848

زبانت نیز خود گویا به او است

دل و جانت بکل جویای او است

4949

دو چشمت هست بینائی از او دان

زمانی رخ از این معنی بگردان

5050

چو بود تست او را می چه جوئی

چو او اینجاست با تو، تو چه گوئی

5151

نهان تست و در صورت هویداست

نمودتست او پنهان و پیداست

5252

ترا گفتم اگر دانی تو ای دوست

که دیدار همه در دید تو اوست

5353

تو خود بشناس و حق شو در حقیقت

برون آ از هوا و از طبیعت

5454

تو خود بشناس تا او را بدانی

اگر هستی تو مر صاحب معانی

5555

تو خود بشناس کاینجا یار باتست

حقیقت بیشکی دلدار با تست

5656

تو خود بشناس اگر حق میشناسی

چرا در علم حق تو ناسپاسی

5757

تو خود بشناس آنگاهی خدا بین

نمود خود از او در ابتدا بین

5858

تو خود بشناس تا واقف شوی تو

ز دید دید حق واصف شوی تو

5959

تو خود بشناس تا واقف شوی هان

دل خود از بلای نفس برهان

6060

تو خود بشناس و خود دیدار او بین

نمود جان و تن اسرار او بین

6161

تو خود بشناس کاین جاگه قبولی

چو حق دیدی عیان صاحب وصولی

6262

تو خود بشناس چون حقی تو در حق

خبر دادم ترا از راز مطلق

6363

تو خود بشناس و همچون خود فنا باش

در آن دید فنا سّر خدا باش

6464

تو خود بشناس تا جانان شوی کل

ز دید خویشتن پنهان شوی کل

6565

تو خود بشناس و جز حق هیچ منگر

صور هیچست اندر هیچ منگر

6666

تو خود بشناس و اندر حق نظر کن

دل خود را از این معنی خبر کن

6767

تو خود بشناس و آنگه پادشا شو

ز اسم صورت و معنی خدا شو

6868

تو خود بشناس تا جانان شوی تو

اگر معنی خدا الحق شوی تو

6969

خدا شو گر تو جانان دوست داری

تو مغزی چون نظر با پوست داری

7070

تو جانانی و آگاهی نداری

که این دم ملکت و شاهی نداری

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو منصور این حقیقت راست برگفت

نمود جوهر اسرار بر سُفت

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 40 - در عیان پسر و اسرار منصور و اجازت از پدر خواستن فرماید

اگلی نظم

همه ملک جهان پیش تو هیچ است

همه همچون طلسمی پیچ پیچ است

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 42 - در عین حقیقت بودن و از آن بی خبر شدن فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور