صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 19 - در اظهار کردن قوّت و قدرت و استغناء کل فرماید

بخش 19 - در اظهار کردن قوّت و قدرت و استغناء کل فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

منم یکتا که جمله دستگیرم

بمیرانم تمامت من نمیرم

2

منم حییّ که دایم زنده باشم

که بیخ بدکنش برکنده باشم

3

ستانم داد مظلومان ز ظالم

بذات خویش من پیوسته قائم

4

جهان و هرچه در هر دو جهان است

بر من جمله بی نام و نشانست

5

خدایم من خدایم من خدایم

که از هر عیب و سهوی من جدایم

6

من آوردم تمامت اندرین جای

برم بار دگر در غیر ماوای

7

یکی بردم در اوّل هم در آخر

نمودم خویشتن در عین ظاهر

8

همه در خویشتن پیدا نمودم

ز دید خود چنین غوغا نمودم

9

ز ذاتم عقل و جان آگه نباشد

بجز من هیچکس اللّه نباشد

10

ز ذاتم عقل و جان اینجا خبر نیست

که من در بود خود هستم دگر نیست

11

من آوردم شما را هم بدنیا

برم من جمله اندر سوی عقبی

12

کجا وهمت تواند کرد ادراک

که ادراکست و عقل افتاده در خاک

13

منزّه آمدم از جمله خلقان

منم بیشک نمود جمله میدان

14

خدائی مر مرا باشد سزاوار

که گر خواهم بیامرزم به یک بار

15

خدائی مر مرا باشد بتحقیق

که هر کس را ببخشم عین توفیق

16

دهم توفیق دیدارم ببیند

ابا من در میان جان نشیند

17

منم یکتای بی همتا که بودم

نمود جملگی در بود بودم

18

ز وصف ذات پاکم عقل ماندست

از آن پیوسته اندر نقل ماندست

19

ز وصف ذات پاکم جان چه گوید

اگر جز دید من چیزی بجوید

20

ز وصف من تمامت گنگ و لالند

ز من اندر تجلّی جلالند

21

ز وصف من تمامت گشته حیران

که ما هستیم اندر پرده پنهان

22

ز وصف من همه در بحر مانند

اگرچه بود هم خود نمایند

23

کجاوصفم تواند کرد هر کس

که من در دید خود اللّهم و بس

24

کجا وصفم تواند کرد هر جان

منم جسم و منم جان اندر اعیان

25

حقیقت من منم یکتا و دلدار

ز ذات خویشتن مائیم جبّار

26

عیانم در همه چیزی تو بنگر

بجز دیدارما تو هیچ منگر

27

فلک گردان ز من وز شوق مدهوش

کواکب جمله حیرانند و خاموش

28

مه از شوقم گدازانست هر ماه

سپر انداخته از بیم من شاه

29

کنم من شمس را هر شام رخ زرد

که از دیدار من باشد پر از درد

30

ز دردم جبرئیل اینجای مدهوش

بمانده در درون پرده خاموش

31

ملایک جمله در من راز بینند

که در دیدار ما خلوت گزینند

32

که عرش از دید من بر قطرهٔ آب

بماندست اندر اینجا عین غرقاب

33

ز بودم فرش گوناگون پدیدار

نموده رخ در این دیدار پرگار

34

ز عینم در بهشت افتاده دائم

نموده روح و ریحان گشته قائم

35

ز دوزخ کس امان من ندارد

که اینجا جز عیان من ندارد

36

منم بیچون و دانم راز جمله

منم انجام و هم آغاز جمله

37

منم دانا و بینا در دل و چشم

که بر بنده نگیرم زود من خشم

38

منم پیدا و پنهان جهانم

که در نطق همه شرح و بیانم

39

چو من هرگز نباشد پادشاهی

چو من هرگز نبینی نیکخواهی

40

چو من هرگز کجا همراز ببینی

نمودستم اگر خود باز بینی

41

چون من دیگر کجا در جان بیابی

سزد گر مر مرا اعیان بیابی

42

ز وصف خویش دائم در حضورم

که در ظلمات تنهائیت نورم

43

ز وصف خویش خود را رازگویم

نمود خویش با خود بازگویم

44

ز دید خویش دائم در جلالم

ز نورخویش قائم در وصالم

45

ز نور خود نمودم جمله اشیاء

ز بود خویش کردم جمله پیدا

46

زخون مشک و ز نِی شِکّر نمایم

ز باران در صدف گوهر نمایم

47

ز کفّ خود برآرم آدمی را

ز کاف ونون فلک را و زمی را

48

ز دودی گنبد خضرا کنم من

ز پیهی نرگسی بینا کنم من

49

مه و خورشید دائم در سجودم

که ایشانند در نور نمودم

50

نهان از خلق و پنهان از خیالم

که نور در تجلّی جمالم

51

ز وصفم عقل در پرده نهان شد

ز دیدم عشق هرجائی عیان شد

52

منم اوّل منم آخر در اشیاء

مرا باشد همه صنعی مهّیا

53

که بنمایم وجود و پی کنم من

نمایم ظلمت اندر نور روشن

54

همه دروصف من حیران و خاموش

زبان ناطقانم لال و خاموش

55

ز دید خویش جمله آفریدم

در این روی زمین شان آوریدم

56

ز ذات خود محمد(ص) راز دادم

نمودم تا ز خود اعزاز دادم

57

حبیب من زجمله مصطفایست

شما را پیشوا و رهنمایست

58

نمودم شرع در دیدار احمد(ص)

که هر کو شد بجان دیندار احمد(ص)

59

هر آنکس کو رسول خود شناسد

مرا در دید خود احمد شناسد

60

نمایم مر ورا دیدار خویشم

که من در عشق برخوردار خویشم

61

هر آن کو راه پیغامبر گزیند

یقین اندر جهان او بد نبیند

62

حبیب من زجان مردوست دارند

نمود عشق ما را یاد دارند

63

کنون ای پیر توحیدم شنیدی

درون ذاتم اعیان باز دیدی

64

برو با مسکن خود زودبین باش

وز این گفتار با عین الیقین باش

65

خوشا آنکس که ما را دید در ذات

گذشت از جسم و جان جمله ذرات

66

خوشا آنکس که جز ما کس نبیند

یقین ذات ما را برگزیند

67

چو باهوش آئی و بینی یقینم

نظر کن اوّلین و آخرینم

68

همه اندر درون خویشتن بین

نمود جسم را در جان تن بین

69

بر هر کس مگو اسرار ما فاش

ز دیدارم تو برخوردار میباش

70

حریم وصل ما میدان و میرو

بجز ما را مبین و هیچ مشنو

71

که ذات پاک ما هرگز نیابند

اگرچه سالکان نزدم شتابند

72

نبیند هیچکس ما را به تحقیق

مگر آنکس که یابد چشم توفیق

73

نبینید هیچکس ما را چنان باز

که تا اینجا نگردد جسم و جان باز

74

کسی کو بی سر آید اندر این راه

بیابد مر مرا بی خویش ناگاه

75

اگر بی سر شوی این سر بدانی

وگرنه گربه چند از جاه خوانی

76

اگر بی سر شوی اسرار یابی

ابی دیدار خود دلدار یابی

77

اگر بی سر شوی فانی نباشی

نمود جزو و کل را جان تو باشی

78

سر خود دور نه تا دید دیدار

ببینی در حقیقت جان دلدار

79

سر خود دور نه مانند حلّاج

که تا بر فرق معنایت نهد تاج

80

سر خود دور نه گر کاردانی

که مردن بهتر از این زندگانی

81

سر خود دور نه تا یار گردی

ز نقطه بگذری پرگار گردی

82

سر خود دور نه مانند مردان

که بهر تست خدمتکار دو جهان

83

سر خود دور نه اندر بلا تو

بمانند شهید کربلا تو

84

سر خود دور نه مانند جرجیس

چرا چندین شوی در مکر و تلبیس

85

سر خود دور نه مانند یحیی

که تا گردی ز پنهانی تو پیدا

86

سر خود دور نه تا سر تو باشی

نمود عالم اکبر تو باشی

87

سر خود دور نه تا سر تو گردی

بیکباره ز ما و من تو گردی

88

سر خود دور نه تا دوست گردی

حقیقت مغز جان در پوست گردی

89

سر خود دور نه همچون شهیدان

که تا یابی وصالان حبیبان

90

سر خود دور نه مانند گوئی

بزن چون عاشقان تو های و هوئی

91

سر خود دور نه تا بر سر دار

ببینی خویشتن را عین جبار

92

سر خود دور نه در خاک و خون شو

ز عین این جهان دون برون شو

93

اناالحق گوی تا واصل بباشی

فنای عشق را لایق تو باشی

94

اناالحق گوی تا مانند منصور

برافشان اندر اینجا جوهر نور

95

اناالحق گوی و سر بردار و سر بر

که جوهر مینباشد کمتر از زر

96

اناالحق گوی و درجمله قدم زن

وجود خویشتن را بر عدم زن

97

اناالحق گوی و محو آور وجودت

نظر کن آنگهی مر بود بودت

98

اناالحق گوی اگر حق الیقینی

چرا مانده تو اندر کفر و دینی

99

اناالحق گوی و بگذر کلّی از دین

هم اندر حق حقیقت عین خودبین

100

اناالحق گوی اینجا آشکاره

ز عشق دوست شو تو پاره پاره

101

اناالحق گوی تا یکتا بباشی

میان جزو و کل رسوا تو باشی

102

اناالحق گوی و بگذر از دل و جان

دل وجان بر نثار حق بر افشان

103

اناالحق گوی چون گوئی همی گرد

اگر در عشق مردی مردهٔ مرد

104

اناالحق گوی بر مانند عطّار

که آویزندت اینجا بر سر دار

105

اناالحق گوی چون جوئی حقیقت

ببردی هم طریقت هم شریعت

106

اناالحق گوی چون حق رخ نمودست

که حق اینجا ترا گفت و شنود است

107

اناالحق گوی و عین لامکان شو

چو مردان بی زمین و بی زمان شو

108

اناالحق گوی تا خونت بباشی

که حق حق حقیقت هم تو باشی

109

اناالحق گوی تو اینجا اناالحق

که نه بر باطلی الاّ که بر حق

110

اناالحق گوی تا چون او شوی باز

نمود عشق گردی اندرین راز

111

اناالحق گوی چون حق دیدهٔ تو

حقیقت نور مطلق دیدهٔ تو

112

اناالحق گوی کاشترنامه خواندی

همه اندر قطار اشتر تو راندی

113

اناالحق گوی کاشتر آشکارست

که این معنی چو اشتر بر قطارست

114

اناالحق گوی و ز دیرت برون آی

نمود دیر و کعبه هر دو بنمای

115

اناالحق گوی این کعبه برانداز

تو چون شمعی وجود خویش بگداز

116

اناالحق گوی کان دیرت خرابست

درون دیر بیشک آفتابست

117

اناالحق گوی اینجا بت شکن باش

وگرنه اندرین نی مرد و زن باش

118

اناالحق زن چو مردان تا توانی

که بهر تُست اسرار معانی

119

اناالحق زن چو مردان در جهان تو

گذر کن از زمین و از زمان تو

120

اناالحق زن چو مردان بر سر دار

اگر تو خود زنی این سر نگهدار

121

اناالحق گفت و پس بردار آمد

ز دید دوست برخوردار آمد

122

اناالحق گفت و شد قربان در اینراه

یکی دیدار جان باشد در این راه

123

اناالحق گفت و قربان گشت از دوست

در اینجا مغز گشتش جملگی پوست

124

اناالحق گفت و گفتارش یکی بود

خدا را دید واصل بیشکی بود

125

اناالحق گفت و در حق حق نظر کرد

همه ذرات عالم را خبر کرد

126

اناالحق گفت و جانان دید از جان

دُر افشاندند و او آمد سر افشان

127

اناالحق گفت او چون راست اینجا

بگفتِ عشق او پیداست اینجا

128

اناالحق گفت و عشقش یار بنمود

گره از کار عالم جمله بگشود

129

اناالحق گفت و حق حق دید اینجا

که دیداریست پنهانی و پیدا

130

اناالحق گفت تو گر باز بینی

سزد گر حق در اینجا باز بینی

131

اناالحق آنکسی داند که از خود

رود بیرون نبیند نیک هم بد

132

اناالحق زن یقین اللّه باشد

کسی کو از عیان آگاه باشد

133

چو منصوراز حقیقت مست حق شد

حقیقت نیست گشت و هست حق شد

134

چو منصوراز حقیقت یافت جانان

ز پیدائی شد اینجاگاه پنهان

135

چو منصوراز حقیقت راست بین بود

حقیقت جان او عین الیقین بود

136

چو منصوراز حقیقت دید حق باز

حقیقت گفت و شد با حق سوی یار

137

چو منصوراز حقیقت لاف کل زد

چو سیمرغی خود اندر قاف کل زد

138

چو منصوراز حقیقت لامکان بود

از آن او فتنهٔ کلّ جهان بود

139

چو منصوراز حقیقت بیجهت شد

ز ذات کل بحق او یک صفت شد

140

چو منصوراز حقیقت دل رها کرد

ز جان آهنگ دیدار خدا کرد

141

چو منصوراز حقیقت جان برانداخت

چو شمعی در عیان عشق بگداخت

142

چو منصوراز حقیقت کل فنا شد

حقیقت جاودان عین بقا شد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

توئی پاک و منزّه در وجودم

که من بی بود تو هرگز نبودم

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 18 - در مناجات کردن پیر با حق سبحانه و تعالی فرماید

اگلی نظم

خدا شد بیجهت درحق مبرّا

دم اللّه زد وز دید یکتا

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 20 - در توحید صرف و بقای کل فرماید

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور