صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »هیلاج نامه
  3. »بخش 36 - سؤال دیگر شبلی از منصور

بخش 36 - سؤال دیگر شبلی از منصور

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

محمددان وصال حق در اینجا

محمد اوست خلق مطلق اینجا

22

چو شبلی این بیان بشنید از او

تعجب کرد از وی گفت نیکو

33

حقیقت این چنین است اندر اینجا

که را همچو تو بگشاید در اینجا

44

در تو در حقیقت باز کرده است

دو چشم جانت اینجا باز کرده است

55

در این سر هیچ شک اینجایگه نیست

که جمله اوست جزدیدار شه نیست

66

چنین است و ولیکن کس نداند

بجز تو هیچکس این سر نداند

77

ترا دادست این سر در ازل یار

نباید گفت این پاسخ به اغیار

88

نباید گفت این با هر کس ای دوست

که تو مغزی و خلقانند در پوست

99

تو مغزی وهمه چون پوست باشند

کجامانند او ای دوست باشند

1010

تو اصلی این همه فرعست دانی

برون کونی و عین مکانی

1111

ترا زیبد که دیدستی رخ شاه

کزین اسرارها هستی تو آگاه

1212

دم از این میزنم گرمیزنم من

تو مرد راهی و بیشک منم زن

1313

مرا این زهره کی باشد که باعام

بگویم ز آنکه این عامند انعام

1414

ندانند و مرا همچون تو ای حق

بیاویزند پهلوی تو مطلق

1515

حقیقت کفر دانند این خلایق

مرا این گفتن اینجا نیست لایق

1616

کرا برگویم این راز آشکاره

بیک ساعت کنندم پاره پاره

1717

ترا گفته‌ست جانان تا بدانی

تو بیشک خود یقین دانم که دانی

1818

چوتو یاری ترا باید نمودن

حقیقت گفتن و از حق شنیدن

1919

تو صاحب دولتی در کل آفاق

توئی اندر میان واصلان طاق

2020

تو صاحب دولت و کون و مکانی

که برگفتی یقین راز نهانی

2121

نهان بد راز تا این دم بعالم

تو کردی فاش نزد خلق این دم

2222

خلایق جملگی در گفت و گویند

تمامت سالکان در جست و جویند

2323

گمانی میبرند از سالکانت

درین گفتار وین راز نهانت

2424

گمانشان هم یقین شد آخر کار

مرایشان را وصال آور پدیدار

2525

پدیدارست رویت چو خورشید

بتو دارند مر ذرات امید

2626

گمان بردار ای شاه جهان بین

که تا بینندت اینجا در یقین بین

2727

حقیقت گفتگوی خلق بسیار

در این بازار عشقت شد پدیدار

2828

امید جملگی در حضرت تست

وصال سالکان در قربت تست

2929

چه باشد گر کنی اینجا نظر باز

درون جانها بیشک سرافراز

3030

همه در انتظار وصل بودند

همه در دیدن این اصل بودند

3131

عجب روزیست امروز همایون

که رخ بنمودهٔ از کاف و از نون

3232

منت میدانم اینجا اول کار

ببازی برنگفتم عین گفتار

3333

تو بیش از جملهٔ از جملگی گم

همانا قطرهٔ تو بود قلزم

3434

تو دریائی و ایشان جمله قطره

تو خورشیدی و ایشان جمله ذره

3535

تو بحر جوهری و ایشان صدف وار

توئی جوهر یقین در جمله اسرار

3636

نداند جوهر تو جز تو جانا

که هستی جوهر اندر بود الّا

3737

بدانستم ز اول ذات پاکت

بدانستم در آخر زین چه باکت

3838

ازین شیوه که بنمودی تو امروز

منم در واصلی یک ذره پیروز

3939

تمامت وصل میخواهم ز دیدار

که بنمائی مرا آری پدیدار

4040

وصال امروز از تو یافتستم

ز جان نزد تو من بشتافتسم

4141

مرا امروز از تو بر وصال است

که امروز یقین روز وصالست

4242

وصالم آشکارا گشت چندی

مرا بنهادهٔ در عشق بندی

4343

منم در بند تو ای ماه دیدار

بجانم وصلت اینجاگه خریدار

4444

تو وصل خود نما تا جان فشانم

بجان و سر ترا بیشک بخوانم

4545

تو وصل خود نمایم یک زمانی

که درغوغای عشق تو جهانی

4646

بهر زه گفت و گوئی گشت پیدا

منم در وصل تو باشور و غوغا

4747

در این غوغا مرا با تو وصالست

دلم در ذات تو عین جلال است

4848

مرا بر گوی جانا عشق بازی

توداری عشق وعشقت نیست بازی

4949

چه باشد عشق بی منصور جمله

که ایشانند از تو نور جمله

5050

تو نور جملهٔ ای ماه تابان

حقیقت در دل و جانی تو جانان

5151

ز راز عشق آگاهم کن ای دوست

مرا بیرون کن اینجا گاه از پوست

5252

که عشقت چیست اصل عشق گویم

در این احوال وصف عشق گویم

5353

بسی گفتم من از عشق نهانی

تو سر عشق ای دل نیک دانی

5454

حقیقت عشق تو بالای دین است

که سر کل ترا عین الیقین است

5555

ترا عین الیقین از کشف راز است

که آن بر تو ز نور عشق باز است

5656

ترا از خویش شد در باز اینجا

توئی در عشق کل در را ز اینجا

5757

مرا راز نهان میباید اینجا

توئی درعشق کل در راز اینجا

5858

مرا راز نهان میباید از دل

که تا چون درم بگشاید از دل

5959

درم بگشای و ره ده در درونم

که هم تو درگشا و رهنمونم

6060

شدی اینجایگه در قربت خود

مرا گرهم دهی نی قوت خود

6161

به بخشم تا بگویم راز خود باز

شوم چون تو دگر ای دوست سرباز

6262

ببخشا راز تا جانی است اینجا

یقین دان راز ربّانی است اینجا

6363

ببخشا راز تا جانی است ای جان

کنم در راه تو امروز قربان

6464

ببخشم راز از عشق الستت

مرا آگاه کن زین سر که هستت

6565

مرا اینجا ببخشی عین دیدار

نبودی این عیانم جمله بریار

6666

حجابم از میان بردار اینجا

مرا چون خویش کن بردار اینجا

6767

حقیقت سالکان راست ای دل

بگو امروز اینجا راز مشکل

6868

دلم چون شد بسی در انتظارت

کنون درخاک آمد پایدارت

6969

دلم چون گشت چون رویت ندیدم

هلالی شد ز شمست ناپدیدم

7070

تو خورشیدی و من ذره درین راه

منم بنده توئی بر جان ودل شاه

7171

تو در جانی و راز جمله دانی

ولی میگویم اینجا تا بدانی

7272

که میدانم ولی چون تو حقیقت

کجادانم یقین از دید دیدت

7373

سخن میرانم اندر قدر خود باز

منم گنجشک تو باز سرافراز

7474

چو میدانم که میدانی تو رازم

ز شیب انداز در سوی فرازم

7575

ز شیب اندازم اکنون سوی بالا

که با تو باز گویم عین الا

7676

تو ای اینجا فنا آخر بقایم

ز عین لای خود اینجا نمایم

7777

بماندم این چنین حیران دلدار

که گشتم از خود و از خویش بیزار

7878

بسی گفتم ولی سودی ندارد

که دردم هیچ بهبودی ندارد

7979

چو توفیق تو میخواهم در اینجا

که گردانی مرا این دم مصفا

8080

ز دست خلق مانده در ز حیرم

زمانی باش اینجا دستگیرم

8181

تو دستم گیر چون تو دستگیری

ازین افتاده از پا دست گیری

8282

تو دستم گیر تا من پایدارم

بسر استاده اندر پای دارم

8383

کجا همچون تودارم پایداری

مرا این بس که جان و دل تو داری

8484

ببخشا این زمان بر جسم و جانم

تو میگوئی کنون راز نهانم

8585

یقین در نطق من از گفتن تست

دل و جانم در اینجا دیدن تست

8686

بمقصودی رسیدی این زمان باز

که خودشان بگذرانی زین نشان باز

8787

مکانی صعبناکی پر بلا هست

مرا رفتن حقیقت سوی لا هست

8888

در آخر باز گویم شرح این راز

که چون خواهم شدن تا حضرتش باز

8989

چگونه باز گشتم سوی ذاتت

بود در آخر کار از صفاتت

9090

درین اندیشهام ای جان جمله

منم در عشق تو حیران جمله

9191

در اینجا دیدمت بازار دنیا

حقیقت باز گشتم سوی عقبی

9292

چگونه است این فنا آنکه بقایم

بگو از سر عشق آن لقایم

9393

لقایم دید اندر عین صورت

مرا باید که دانم این ضرورت

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

جوابی داد او را آن زمان دوست

که من مغزم همه شبلی توئی پوست

عطار»هیلاج نامه»بخش 35 - جواب دادن منصور شبلی را

اگلی نظم

جوابش داد آنگه شاه عشاق

که پنهان نیست اینجا راه عشاق

عطار»هیلاج نامه»بخش 37 - جواب دادن منصور شبلی را

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور