صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »هیلاج نامه
  3. »بخش 35 - جواب دادن منصور شبلی را

بخش 35 - جواب دادن منصور شبلی را

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

جوابی داد او را آن زمان دوست

که من مغزم همه شبلی توئی پوست

22

منم مغز و تو اینجا پوست هستی

که از بهر خود اینجا بت پرستی

33

کجا دانی تو این راز مرا هان

که از تقلید داری نص قرآن

44

تو در تقلید و من در سر توحید

کجاگنجد یقین توحید و تقلید

55

اگر ره بردهٔ شبلی درین سر

کجا دانی تو باطن راز ظاهر

66

من از اسرار جوهر مرتضی راز

بگفتستم اناالحق با همه باز

77

من از سرحقیقت شاه دینم

نه چون تو در گمان عین الیقینم

88

تو شبلی این زمان بر صورت خود

بماندستی و بینی نیک یا بد

99

کجا بینی یکی چون دردومستی

منم با حق تو با خود بت پرستی

1010

من از حیدر یقین گفتم عیانم

اناالحق هست در شرح و بیانم

1111

دگر از مصطفی بشنیدهام من

که صاحب درد و صاحب دیدهام من

1212

ز احمد دیدهام سر معانی

بدان اسرار سرّ من رآنی

1313

حقیقت لو کشف برخوان زحیدر

کز آن بگشایدت شبلی یقین در

1414

من از احمد یقین این راز گفتم

اناالحق از رآنی بازگفتم

1515

دگر از حیدر کرار این راز

بگفتم لو کشف در این یقین باز

1616

من از این هر دو واصل گشتم از ذات

نه مانند تو من سرگشتهام مات

1717

حقیقت دم ز احمد میزنم من

چو حیدر هر دم آخر نی زنم من

1818

از این معنی که من دارم در اینجا

حقیقت پایدارم من در اینجا

1919

تو این معنی کجا دانی نکوئی

که در میدان فتاده همچو گوئی

2020

کسی داند که همچون من شود یار

برآید عاشقانه بر سر دار

2121

کسی داند که چون من کشته گردد

میان خاک و خون آغشته گردد

2222

کسی داند که همچون من شود حق

بگوید در اناالحق راز مطلق

2323

کسی داند که دست از جان بشوید

یقین حق یابد و کل حق بگوید

2424

کسی داند که اندر آفرینش

یکی گوید یکی بیند ز بینش

2525

چو من واصل شود این راز گوید

اناالحق با همه کس بازگوید

2626

چو من واصل شود جان برفشاند

بجان اندر ره جانان نماند

2727

چو من واصل شود اندر عیان او

اناالحق گوید و راز نهان او

2828

چو من واصل شود شبلی درین راه

نه بیند هیچ چیزی جز رخ شاه

2929

چو من واصل شود در جزو و کل او

کشد چون من بکلی عین ذل او

3030

هر آنکس کو شود واصل چو من باز

بیابد در درون انجام و آغاز

3131

منم انجام با آغاز دیدی

در اینجا روی جانان باز دیدی

3232

منم اینجا بدیده اصل فطرت

رسیده در مکان قرب و عزت

3333

منم اینجا یکی دیده درونم

همه ذرات از خود رهنمونم

3434

منم اینجا تمامت عین اشیا

بنور من شده هر چیز پیدا

3535

منم اینجا حقیقت نور خورشید

که خواهم بود تابان تا بجاوید

3636

منم اینجا حقیقت چون قمر گم

شده خورشید را در عین قلزم

3737

منم اینجا سما و مر ستاره

بنورم جمله ذره در نظاره

3838

منم اینجا فلک گردان نموده

همه کوکب در او حیران نموده

3939

منم اینجا نموده آتش یار

میان عاشقانم سرکش یار

4040

منم اینجا نمود آباد کرده

جهان از روح خود آباد کرده

4141

منم اینجا حقیقت آب روشن

نموده صنعها در هفت گلشن

4242

منم اینجا نموده خاک را راز

ابا او راز دایم گفته سرباز

4343

منم اینجا نموده کوه معنی

مرکب کرده در انبوه معنی

4444

منم اینجا حقیقت در و دریا

نموده هر نفس صد شور و غوغا

4545

منم اینجا حقیقت جوهر عشق

تمامت سالکان را رهبر عشق

4646

منم اینجا یکی جوهر پدیدار

همه از من بکل شد ناپدیدار

4747

منم اینجا همان جوهر که بودم

به هر کسوت که هستم رخ نمودم

4848

حقیقت آنچه من دارم از اسرار

کجا دانی تو ای شبلی نگهدار

4949

تو ای شبلی حقیقت رازداری

ستاده این زمان در پایداری

5050

کجائی در کجائی من که باشم

اگر از وصل آیی من که باشم

5151

محمد دان که میگوید محمد

درون جان منصورم مؤید

5252

حقیقت من رآنی دان در این راز

حقیقت پرده همچون من برانداز

5353

ندانی ور بدانی هم ندانی

که دانای خود و سرنهانی

5454

توئی من من توام اینجا حقیقت

کنم خود را در اینجا با شریعت

5555

تو گر مانند من آیی پدیدار

ز عشق رویم آیی بر سر دار

5656

ترا گرچه من اینجا باز دیدم

چه از سر کمالت راز دیدم

5757

منم اینجا بعشق خویش دیده

نهاده سر ز کفر و کیش دیده

5858

چو در ذاتم یقین توحید پیداست

مرا چندین هزاران شورو غوغاست

5959

از آنجاکامدم اینجا بدیدم

یکی بد در کمال خود رسیدم

6060

یکی دیدم از اینجا تابدانجا

یکیام در یکی برجمله پیدا

6161

منم امامنی من عیان است

منم من در منم اینجا بیان است

6262

حقیقت جز که من چیز دگر نیست

از آن مانده از انجامت خبر نیست

6363

اگر اینجا بیابی مر خبر تو

یکی بینی یکی داری نظر تو

6464

اگر اینجا بیابی اصل جانان

چو من بردار یابی وصل جانان

6565

اگر اینجا تو اصل کار بینی

یکی اندر یکی دلدار بینی

6666

بجز من نیست دانائی حقیقت

که دانستم که مردم در طبیعت

6767

ز یک اصلم توهم از اصل مائی

بیانی کن چو من گر قرب دانی

6868

چو من واصل شوی ورازگوئی

اناالحق همچو من کل بازگوئی

6969

من آن اصلم که اصل جمله از ماست

من اویم بشنو ای شیخ از من این راز

7070

منم در نطق جمله گشته گویا

منم در ذات خود در جمله گویا

7171

نشانم هست نی نام و نشانم

بود صورت در اینجاگه نشانم

7272

فنا خواهم شدن بیصورت اینجا

منم بیشک ترا مر صورت اینجا

7373

حقیقت وقت کار آید پدیدار

که بردار است یار آید پدیدار

7474

همه یار است اینجا نیست جز دوست

منم این جمله میدانی که من اوست

7575

بجز من نیست چیزی در حقیقت

نمودستم ازو راه شریعت

7676

اگر گفتم اناالحق آشکاره

کنم اینجایگه خود پاره پاره

7777

چو اصلم این چنین بدخواست کردم

از آن در عشق دارم راست کردم

7878

از آنم دار جای راستانست

هر آنکو جان ببازد مرد آنست

7979

اگر کردم در اینجا کر خود راست

که دیدم در ازل من کار خود راست

8080

بکن شبلی چو من این پایداری

چرا اینجا تو اندر پایداری

8181

سؤالی کردی و گفتم جوابت

گشادم بر تمامت فتح بابت

8282

ترا گر فتح اینجا رخ نماید

چو من هر لحظه این پاسخ نماید

8383

اناالحق گوید اینجا گاه جانان

نماید بر تو اینجا راز پنهان

8484

اناالحق باز گوید تو بدانی

که سیّد گفت آن را من رآنی

8585

دمی او را در اینجا رخ نمودش

از آن دم خود بخود پاسخ نمودش

8686

از آن حالت که آن از جان من خاست

ورا پیدا شد و گفت این سخن راست

8787

نه وقت لی مع الله را عیان بود

که او پیوسته در کون و مکان بود

8888

مر او راذات اینجا بود پیدا

درون جان او معبود پیدا

8989

به اول او به آخر بیشکی دید

ز ذات خود همیشه بیشکی دید

9090

ز ذات خود خوداندر خود نظر کرد

علی را هم ز ذات خود خبر کرد

9191

علی را لو کشف بد در معانی

محمد گفت دیگر من رآنی

9292

از آن مر هر دو صاحب راز بودند

که ایشان بیشکی ممتاز بودند

9393

از آن شه باز دیدند اندر اینجا

که ایشان راز دیدند اندر اینجا

9494

از ایشان منشدم اینجا خبردار

تو نیز اینجا چو ایشان این خبر دار

9595

بگو گر میتوانی سر من باز

که تا باشی چو من در عشق ممتاز

9696

اگر شهباز عشقی باز جوئی

که وصلش همچو من گر باز جوئی

9797

وصال حال را اینجا بجو تو

چو دیدی دید از آن اسرار جو تو

9898

چو بنمودت رخ اینجاشاه جانان

بگوئی راز او در عشق پنهان

9999

اگر دیدی یکی اینجا طبیعت

دراندازی در آخر مر طبیعت

100100

طبیعت چیست مان بر روی داراست

ابا ما یار ما در پای دار است

101101

ابا ما پایداری کرد اینجا

ابا ما شد حقیقت فرد اینجا

102102

در اینجا فرد شد اندر سردار

ابا ما شد در اینجاگه نمودار

103103

نمودار است اینجا سرّ مطلق

در اینجا میزند با ما اناالحق

104104

ابا ما زد اناالحق آشکاره

بخواهد سوخت با ما در نظاره

105105

بخواهد سوخت تا کل راز بیند

فنا را در بقایم باز بیند

106106

فنا خواهد شدن صورت در اینجا

نخواهد سوخت منصورت در اینجا

107107

در اینجا بازماند جمله منصور

حقیقت قرص خور نور علی نور

108108

نخواهم ماند اینجا جاودانه

همی خواهم شدن من در میانه

109109

همی خواهم شدن تا من بوم پاک

چه باد و آتش و چه آب با خاک

110110

فنا گردانم و یابم بقا نیز

وجود خویشتن بهر فنا نیز

111111

چو من باشم نماند هیچ جز من

چنین خواهد بدن اسرار روشن

112112

چو روشن شد مرا خورشید تابان

از آن روشن همیگویم شتابان

113113

حقیقت صورت است اندر نمودار

برون خواهم شدن ازپنج و از چار

114114

برون خواهم شدن تادر درونم

شو هر ذرهٔ را رهنمونم

115115

حققت رهنمای جمله باشم

یقین صبر و سکون جمله باشم

116116

نمایم هر کسی را راز سرباز

بگویم راز خود با هر کسی باز

117117

حقیقت هرچه من گویم همان هم

کجا خواهی تو آخر جان جان هم

118118

چو جان جان مرا نقد است حاصل

از آنم بر سر این راز واصل

119119

از آنم بر سر این دار جانان

که برداریم برخوردار از جانان

120120

چه به زین یابم ای شاه دو عالم

که دم اینجا زدم از قرب آن دم

121121

دم اینجا گه زدم دمدم ز خود باز

نمودم در حقیقت نیک و بد باز

122122

دو عالم در من است اینجا دو عالم

فرو پیچم دو عالم را بیکدم

123123

دو عالم را بیکدم در نمودم

در آخر اولم بینم که بودم

124124

در آخر فرد خواهم شد به آخر

دو عالم در یکی بینم بظاهر

125125

دو عالم در درون خویش دیدم

صفات خویش را در پیش دیدم

126126

صفات خود از آن دیدم حقیقت

که ظاهر بودم اینجا گه طبیعت

127127

طبیعت ظاهر هر دو جهان بود

درو بیشک حقیقت جانجان بود

128128

چو جان جان زجان آمد پدیدار

اناالحق زد برآمد بر سر دار

129129

تو اینجا شبلی از جانم تو بشناس

مرا بین راز پنهانم تو بشناس

130130

از آن پیدا چنین پنهان نمودم

که پنهانست پیدا بود بودم

131131

چو پنهانست جان مانند جانان

از آن صورت نشان دارد در اعیان

132132

که صورت از صفاتم در مکانست

درو جانم حقیقت لامکانست

133133

مکان صورتم عین صفاتست

ولی جان در حضور نور ذاتست

134134

حضور ذات دارد جان نهانی

یقین صورت حضورش در معانی

135135

کنون هر دو یکی پیدا شدم ذات

اناالحق میزنم در جمله ذرات

136136

کنون هر دو یکی شد اصل اول

یقین صورت پدید از وصل اول

137137

مرا وصلت دراینجا گاه مطلق

از آن جانم زند هر دم اناالحق

138138

مرا وصلست اینجا زانکه اویم

از انوار ویست این گفتگویم

139139

بچشم من نظر کن سوی دلدار

یکی را بین تو از هر سوی دلدار

140140

همه دیدار صورت هست حیران

چو واصل شد یکی دید است جانان

141141

یکی دیده است جانان را در اینجا

یکی پیدا و پنهان را در اینجا

142142

چو پیدا و نهان اینجا یکی بود

چو صورت یار دیدش اندکی بود

143143

برخورشید دائم در حقیقت

نهادم اسم او را مر طبیعت

144144

طبیعت نامش اینجا گه نهادم

درون او دل آگه نهادم

145145

دل خود را بدان گر یار خواهی

بجان بنگر اگر دلدار خواهی

146146

ز دل در سوی جان اینجا قدم زن

دل و جان هر دو در عین عدم زن

147147

عدم را نیستی دان همچو منصور

یکی در نیستی هان یاب در دور

148148

مشو از خود اگر صاحب یقینی

که اندر نیستی کلی به بینی

149149

اگر از نیستی یابی رخ یار

هم از وی باز گوئی پاسخ یار

150150

ندانم جز که لا در عشق اینجا

که ازلا شد دلم بینا در اینجا

151151

همه در لاست پیدا تا بدانی

تولا شو تا عیان الّا بدانی

152152

ز یکتائی خود در لا نهان شو

برافکن صورت هر دو جهان شو

153153

دو عالم صورتست اینجا برانداز

که تا در لا همه بینی یکی باز

154154

حقیقت لاست ذات ای شیخ بنگر

صفات لابهم بنگر سراسر

155155

اگر تو لا شوی الّا بیابی

قدم در لازنی یکتا بیابی

156156

چرا در خود بماندستی تو مهجور

از آنی از کمال وصل او دور

157157

تو خود بینی چو از نقش زمانه

نیابی هیچ وصل جاودانه

158158

اگر مرد رهی خودبین تو دلدار

که جز او نیست هان بنگر تو دلدار

159159

وصال یارنی بازیست میدان

حقیقت وصل جانبازیست میدان

160160

وصال یار اگر خواهی تو ای دوست

ترا اینجا بباید سوخت آن پوست

161161

اگرچه پوست اینجا دوست داری

تو بیمغزی بمانده پوست داری

162162

دمی زین پوست بیرون آی چون من

که مغز جان جان یابی تو روشن

163163

هر آنکو اندرین عالم یقین باز

رخ جانان بیابد شد سرافراز

164164

سرافرازی زسربازی پدید است

ترا این سر کل بازی پدیداست

165165

اگر جان وسرت اینجا ببازی

چو ما یابی در اینجا سرفرازی

166166

نه جان و تن اگر سیصد هزار است

که اینجا گه نه اندر خورد یار است

167167

اگر از عاشقانی بگذر از خود

یکی بین در حقیقت نیک یا بد

168168

چه میخواهی چه میجویی همه اوست

درین صورت حقیقت دیدهٔ اوست

169169

ز خود اینجا حقیقت صورتی ساخت

ز ذات خود عیانی را بپرداخت

170170

دم خود سوی این صورت دمیده است

صور پیدا از آن دم ناپدید است

171171

اگر آن دم شود از تو پدیدار

دو عالم بر تو گردد ناپدیدار

172172

از آن وصل و وز آن اعیان نمائی

تو جانان گردی و بیجان نمائی

173173

تو بیجان گردی و جانان بماند

که راز خویشتن هم خویش داند

174174

در این اسرار هر کس ره نیابد

پیامم جز دل آگه نیاید

175175

دلی آگه بباید راز اینجا

یکی بیند چو من سرباز اینجا

176176

دل و جانست آگاه حقیقت

که هر دو کردهاند راه حقیقت

177177

در اینجا وصل کل دیدند با یار

نه در صورت اگرچه زو پدیدار

178178

یقن یار است و دایم یار باشد

ز دید خویش برخوردار باشد

179179

هم اوداند وصال خویش در خویش

هم او بگشاید اینجا گه درخویش

180180

درم بگشاد جانانم نموده است

رخ اینجا چون نمودم را نموداست

181181

ز وصل یار اینجا بیقرارم

کنون آویخته بر روی دارم

182182

اناالحق میزنم من جاودانه

که بشناسندم این خلق زمانه

183183

اناالحق میزنم بر راز جمله

نمایم جمله را شهباز جمله

184184

اناالحق زن شدم کم گشت پیدا

منم سروقد هر شور وغوغا

185185

ز خود بنمودهام تا درجهان من

نمایم فاش بیشک جان جان من

186186

نمودم فاش جانان را به هرکس

مرا این شیوه میزیبد دگر بس

187187

مرا این شیوه زیبد تا بگویم

که در میدان خدمت همچو گویم

188188

درین میدان زدم گوی حقیقت

منم در عشق دلجوی حقیقت

189189

بجز من کس نداند شیوهٔ دوست

که این شیوه حقیقت شیوهٔ اوست

190190

بجز من کس نگوید سر این راز

که دیدستم یقین انجام وآغاز

191191

بجز من کس نمیگوید اناالحق

که دیدستم حقیقت راز مطلق

192192

بجز من کس نداند دید نقاش

نمودم روی او با رند و اوباش

193193

منم نقاش و از نقش زمانه

منم در جمله پیدا و یگانه

194194

یکی دانم که در جمله نمودم

نظر کن در زمانه بود بودم

195195

هر آنکو اندر این عالم نیاید

دم من در جهان این دم نماید

196196

کجا اینجا بکام دل رسد باز

نماید جاودان در نیک و بد باز

197197

اگر در صورت آن اصل دیدی

یقین در هر دو عالم وصل دیدی

198198

اگر واصل در اینجا گردی از ذات

تو واصل گردی اندر کل ذرات

199199

ز ذات اروصل یابی در اناالحق

شوی و بازگوئی سر مطلق

200200

وصال یار اینست ار بدانی

بنوعی دیگر است از من رآنی

201201

اگر از مصطفی ره برگشاید

ترا این هر دو عالم یک نماید

202202

یکی بینی دوئی برداری از بر

طلب کن این معانی را ز رهبر

203203

بجز احمد مدان مر رهنما را

توهم رهبر شناس و هم خدا را

204204

بجز احمد مبین گر واصلی تو

وگرنه در زمانه غافلی تو

205205

به جز احمد مبین در هیچ حالی

که تا هر ساعتی یابی کمالی

206206

هر آنکو از محمد وصل دریافت

وجود خویشتن از وصل دریافت

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو شد منصور بردار آن سرافراز

ازو پرسید شبلی آن زمان باز

عطار»هیلاج نامه»بخش 34 - سؤال کردن شبلی از منصور

اگلی نظم

محمددان وصال حق در اینجا

محمد اوست خلق مطلق اینجا

عطار»هیلاج نامه»بخش 36 - سؤال دیگر شبلی از منصور

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور