صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »هیلاج نامه
  3. »بخش 37 - جواب دادن منصور شبلی را

بخش 37 - جواب دادن منصور شبلی را

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

جوابش داد آنگه شاه عشاق

که پنهان نیست اینجا راه عشاق

2

همه پیداست راهم تا سوی ذات

دمادم میرسانم جمله ذرات

3

از اول سر عشقت باز گویم

پس آنگه از فنایت راز گویم

4

تو سر عشق میخواهی که دانی

ز من بشنو تو ای پیر این معانی

5

بسی با سالکان بودی درین راه

بسی ز ایشان تو بشنودی بسی راه

6

بسی گفتی و دیگر باز گفتی

ابا ایشان تو از هر راز گفتی

7

بسی گویند سر عشق اینجا

که تا بگشاید این راز معما

8

حقیقت عشق زیبد بر من ای پیر

گراندر عشق نبود هیچ تدبیر

9

نه عشق اینجا یکی چیز است بنگر

همه عشق است اینجا سر باسر

10

همی ورزند کل عشق مجازی

از ایشان میدهد در عشق بازی

11

حقیقت عشق کل عشق من آمد

ره تاریک هر کس روشن آمد

12

ز عشق کل ترا بنمایم اسرار

مگر راهی شود اینجا پدیدار

13

ترا در عشق من اینجا حقیقت

بدانی صاحب شرع و طریقت

14

ترا بخشیدهام من سرفرازی

مدان عشق مرا اینجا ببازی

15

طلب از عشق کردی عشق اینست

که ما را جان جان اینجا یقین است

16

مرا عشق است اینجا گاه بنگر

که خواهم باختن از عشق خود سر

17

مرا عشق است با اینجا ز گوهر

رهانم من جهان از گفتن بر

18

مرا عشق است با جان و سر و دل

بجو آن ره مگر گردی تو واصل

19

منم در عشق خود در دار دنیا

که دیدستم ز خود دیدار مولا

20

بسوزانم وجود خود در اینجا

یقین کردم سجود خود در اینجا

21

حقیقت سر عشقم نیست بسیار

بتو میگویم اینجا گاه ای یار

22

فدایم من در اینجا گاه بنگر

همه ما را غلام و شاه بنگر

23

خدایم شبلی اندر پاکبازی

تو چون مائی و چون من پاکبازی

24

ندانم من که در کون و مکانم

حقیقت جسمم و هم نور جانم

25

خدایم من که هستم در نمودار

ز شوق این یقینم بر سر دار

26

خدایم من که اینجا رهنمایم

هر آنکس را که خواهم ره نمایم

27

خدایم من که اینجا گه بدیدم

ابا خود گویم و از خود شنیدم

28

خدایم در حقیقت پایدارم

ترا من داشته در پایدارم

29

خدایم من درون جان و در دل

کنم هر کس که خواهم نیز واصل

30

خدایم من نمودار دو عالم

که پیدا کردم آدم را درین دم

31

نه من میگویم این سر راز مطلق

حقست اینجا که میگوید اناالحق

32

اناالحق میزنم در بود جمله

منم بیشک یقین معبود جمله

33

اناالحق میزنم در من رآنی

درون جمله رازم در نهانی

34

درون جمله اسرار نهانم

یقین من حاجت هرکس بدانم

35

نه من میگویم این سر را مطلق

حقست میدان که میگوید یقین حق

36

درون جمله‌ام در بینیازی

کنم با جمله اینجا عشق بازی

37

بصورت میکنم تقریر معنی

که صورت دارم اندر دار معنی

38

بمعنی کردم اینجا رازها فاش

همه نقشند و من دیدار نقاش

39

منم نقاش اینجا نقش بستم

چو بستم هم بدست خود شکستم

40

منم نقاش و اینجا نقش بندم

به هر نقشی که خواهم نقش بندم

41

ز دید من همه در شور و افغان

منم دانا یقین اندر دل و جان

42

هر آن چیزی که خواهم میکنم من

همه ذرات را تابان کنم من

43

به هر کسوت که اینجا رخ نمودم

همه در عشق خود پاسخ نمودم

44

بدانستند و با ایشان بگفتم

در اسرار با ایشان بسفتم

45

درون جمله گویایم بآواز

نمودستم همه انجام و آغاز

46

ز انجام و ز آغازم خبر نه

منم بینا ولی سمع و بصر نه

47

درون جمله از من روشن آمد

نمود عشقم از این گلشن آمد

48

مرا بد عشق اینجا راز خود باز

نمایم تا بداند صاحب راز

49

اگرچه جمله من هستم پدیدار

تمام از من کسی خود نیست بیدار

50

منم آگاه کاینجا راز گویم

نمود خود به هر آواز گویم

51

زهر آواز دیگر گونه اسرار

همی گویم در اینجا گه بگفتار

52

منم با جمله و جمله ندانند

وگردانند زمن حیران بمانند

53

منم رخ سوی من آورده اینجا

بمانده در درون پرده اینجا

54

درون پرده اینجا پرده بازم

ولی آخر کنم این پرده بازم

55

چو بگشایم ز رخ این پرده را باز

نمایم جملگی گم کرده را باز

56

نمایم آنچه اینجا گم نمودم

که تا کلی بیابد بود بودم

57

دم آخر رسانم جمله در خاک

بخون گردانم اینجا جملگی پاک

58

بگردانم میان خاک درخون

تمامت آنکه آرم جمله بیرون

59

حقیقت در صفات نقش ذرات

رسانم جملگی را در سوی ذات

60

حقیقت وصل صورت آخرین است

ولی جان در صفاتم پیش بین است

61

چوجان در آخر آید سوی حضرت

رساند مر مرا در سوی قربت

62

وصالش در فراق آمد پدیدار

چو گردد او ز صورت ناپدیدار

63

رسانم سوی ذات اول صفاتم

کنم محو و رسانم سوی ذاتم

64

چوخواهی گشت سوی حضرتم باز

نظر میکن تو درانجام و آغاز

65

چو سوی حضرت ما بازگردی

یقین آن لحظه صاحب راز گردی

66

چنان باید که باشد اشتیاقت

بما تا نبود اینجا گه فراقت

67

فراقت صورتست از دار دنیا

ولی در آخرت دیدار مولا

68

در آن لحظه که جان درتن نماند

نماند ما و من جز من نماند

69

نماند ما و من جز من در آفاق

تو باشی در یکی شبلی بکل طاق

70

یکی ذاتست این دم تا بدانی

یکی جزء است آدم تا بدانی

71

ترا پیداست ذات ما بدین حرف

ولی روغن کجا گنجد در این ظرف

72

یکی ذاتست جمله آشکاره

کنی اینجا توذات ما نظاره

73

یکی ذاتست بیرون از مکانم

ز بالای صفات جاودانم

74

تمامت انبیا رفتند ودیدند

در اینجا گه بکام خود رسیدند

75

یکیاند این زمان درآشنائی

رسیده در بقا و در خدائی

76

یکی اند این زمان در جملگی گم

همه چون قطره ایشانند قلزم

77

وصالم انبیا دیدند و عشاق

نمایم آنکه وصل ماست مشتاق

78

بوصل ما مران کو دارد امید

ورا دیدار خود بخشیم جاوید

79

بوصلم هر که اینجا راه یابد

ابی صورت سوی ذاتم شتابد

80

هر آنکو عاشق ما شد در اینجا

ز ذاتم بود یکتا شد در اینجا

81

نمایم آخر کارش حقیقت

نمود خود چو رفت از این طبیعت

82

وصالم دید دید جاودانست

مر این را صد کتب شرح و بیانست

83

ولی میگویمت اینجایگه راز

که پیش از مرگ بنمایم ترا باز

84

ز پیش از رفتن دنیا مرا بین

نمود ما درین صورت لقا بین

85

بیانی اندر اینجا من نمایم

ولی عشاق را روشن نمایم

86

نگفتی عشق چبود عشق اینست

که میداند که در ما پیش بین است

87

حقیقت عشق پیش از مرگ دریاب

مرا بین و همه کن ترک و دریاب

88

بجز من منگر اینجا در وجودت

که تا کون و مکان آرد سجودت

89

تو بردار این زمان از جای پرده

بسوزان پردههای سال خورده

90

پس پرده جمال ما عیان است

تماشای همه خلق جهانست

91

پس پرده جمال ماست دیدار

مرا در پرده بنگر ناپدیدار

92

پس پرده مرا نور جلالست

زبانها جمله در ما گنگ و لال است

93

زبان عقل اگرچه گفت او برد

در اسرار ما راهست او برد

94

ولیکن آخر کار اندر اینجا

فرو مانده نهاده سر در اینجا

95

حقیقت عشق ما از ماست آگاه

بسوی ما یقین آورده او راه

96

مرا عشق است اینجا راز دانم

که میداند همه راز نهانم

97

یقین این صورت اینجا عقل پرداخت

ولیکن عشق بنیادش برانداخت

98

حقیقت عقل اینجا خانهٔ کرد

دگر مر عشق آن ویرانهٔ کرد

99

یقین چون گنج یابی در خرابه

چه خواهی کرد آنجا گه قرابه

100

تو اینجا کیمیا جوی ار توانی

که باشد کیمیا گنج نهانی

101

حقیقت کیمیا دیدار جانست

که نور روحها از عکس آنست

102

تو اصل کیمیای گنج یاری

که نقد هر چه میخواهی تو داری

103

تو همچون کیمیائی در دل و جان

بزن بر صورت و سکه بگردان

104

تو قلب خویشتن بارز کن اینجا

حقیقت جسم ما جان کن مصفا

105

حقیقت این به جز ایندیگری نیست

که قلب از کیمیا کم از زری نیست

106

حقیقت چون شود نقدت پدیدار

شود قلب توکلی ناپدیدار

107

ببوی عشق جانم نیست او شد

تنم شد نیست تا کل هست او شد

108

نه مستی جلال یار پیداست

که اینجا گه جمال یار پیداست

109

نگردد نیست هرگز یار از ما

ولی بنماید این اسرار از ما

110

که من بودم درون جان منصور

اناالحق خود زده در عشق منصور

111

شده با کل همه جزء جهانم

نموداریست این عضو عیانم

112

نمودار است اینجا صورتم خاک

ولیکن من توام در هستی پاک

113

که باشد خرمنی در صورت من

نمودار است اعیان صورت من

114

ضرورت بود اینجا نقش بیچون

نمودن دروصالت هفت گردون

115

چو ما در عشق خود پیدا نمائیم

حقیقت این همه زیبا نمائیم

116

جمال ماست آدم در نهانی

نمیدانند این خلق نهانی

117

چو نادانند و ما دانای حالیم

ز وصل خویشتن عین وصالیم

118

حقیقت عشق تا ما دیده باشیم

مکان لامکان گردیده باشیم

119

چو ما این پرده برداریم از رخ

دهیم آن را که میخواهیم پاسخ

120

نمایم با همه کس پاسخ اینجا

نمایم بازش اینجا من رخ اینجا

121

نمایم پاسخ اینجا با همه کس

منم جمله نداند ذات من کس

122

حقیقت عشق ما اینست دیدی

بنور این بیان اینجا رسیدی

123

چو من در پردهٔ صورت عیانم

یقین عشق است در شرح و بیانم

124

یکی باشد بیان مختلف راز

از اینجاهم یکی بد سوی آغاز

125

ز عشق خود شدم پیدا در اینجا

ز عشق خود شدم یکتا در اینجا

126

حقیقت صورت عشقم چنین بود

یقین منصور در ما پیش بین بود

127

چو اندر خود حقیقت پیش بینم

اناالحق میزنیم و پیش بینم

128

اناالحق میزنم از سرّ مستی

نه همچون دیگران در بت پرستی

129

بت ما صورتست و در فنایست

دل ما جان شد و اندر بقایست

130

بت ما صورتست و گفت و گویست

یکی بود و یکی در جستجوی است

131

چنین افتاد اندر اصل اول

که اینجا گه شود ناگه مبدل

132

همان کردم طلب در آخر کار

که آیم سوی ایشان من در این کار

133

چو عشقم بیعدد در پرده آورد

برون در سوی خود گم کرده آورد

134

نگردم هیچ کم عین العیانست

مرا از آن عیان عین العیان است

135

اگر خواهم نمودن جمله ذرات

کنم من محو و بنمایم همه ذات

136

ولیکن چون قلم راندم حقیقت

نوشتم خویش و خود خواندم حقیقت

137

چو نقد خود نمودم بهر جانم

صور افتاد کل راز نهانم

138

منم عشق و منم اینجایگه حق

ترا شیخا بگفتم سر مطلق

139

از این معنی منم اینجا به تحقیق

یقین شبلی چو از وی یافت توفیق

140

زبانش لال شد اینجا بگفتار

چو او را دید اینجا صاحب اسرار

141

چو او را صاحب شرع و بیان دید

زبانش لال شد خود بیزبان دید

142

یکی شد در وصال جان و دل گم

میان قطره اندر بحر قلزم

143

درین معنی عجب افتاد آن پیر

نمیگنجد در این اسرار تدبیر

144

از اول گرچه بود او صاحب راز

گمانش باالیقین آمد باعزاز

145

چنان منصور در شرح و بیان بود

کزو عشاق در شور و فغان بود

146

توئی منصور و با تو جمله باز است

در معنی بر عطار باز است

147

تو منصوری ابرداری ندانی

تو هم شبلی صفت حیران بمانی

148

همه ذرات اندر گفت و گویند

ابا جان ودل اندر جستجویند

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

محمددان وصال حق در اینجا

محمد اوست خلق مطلق اینجا

عطار»هیلاج نامه»بخش 36 - سؤال دیگر شبلی از منصور

اگلی نظم

نمودستی وصال خویش امروز

ابر چشمت وصال خویش امروز

عطار»هیلاج نامه»بخش 38 - در کشف اسرار و توحید کل گوید

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور