صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »هیلاج نامه
  3. »بخش 38 - در کشف اسرار و توحید کل گوید

بخش 38 - در کشف اسرار و توحید کل گوید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

نمودستی وصال خویش امروز

ابر چشمت وصال خویش امروز

2

بخواهی ریخت خون جمله ذرات

کمال تست کلی سوی آن ذات

3

چنان در شور و افغانی در اینجا

که صنع خود تو میدانی در اینجا

4

اگر دانی در اینجا راز خود باز

تو باشی و توئی هم عز و عزاز

5

در اشترنامه گفتم سرمنصور

بنوعی دیگر است این گفته مشهور

6

ولیکن ایندگر اسرار حال است

کسی داند که در عین وصال است

7

وصال اینجاست کآن در پرده گفتم

در اسرار اندر پرده سفتم

8

در اینجا پرده آمد پاره پاره

حقیقت ذات شد بر خود نظاره

9

توئی منصور بردار حقیقت

در اینجا گه نمودار حقیقت

10

نموداری تو در خود باز مانده

عجائب در کمان راز مانده

11

گمان از پیش خود اینجای بردار

که منصوری کنون آونگ بردار

12

عجب آونگی اندر دار صورت

چنین افتاد عشق تو ضرورت

13

چو نقش اندر نمود صورت افتاد

ولیکن پرده در اینجا افتاد

14

کنون چون پرده بگشاده است دریاب

ز عشق پرده و غیبت خبریاب

15

خبریاب از نمود عشق اینجا

که خود کردی سجود خویش اینجا

16

تو عشق خویش کی اینجا شناسی

که دانائی و را از ناشناسی

17

در این معنی دمادم سیرها کن

پس آنگه صورتت در حق فنا کن

18

یقین دار از یقین یک لحظه بیرون

مرو تا رازیابی بیچه و چون

19

یقین دار از یقین بردار اسرار

که از سر یقین یابی رخ یار

20

اگر از هستی یاری نموده

مکن باور سخنهای شنوده

21

تو برهان جوی از آنچ اینجای پیداست

وگرنه آنچه نبودنیست پیداست

22

تو اینجائی خبردارو خبر نه

شده آونگ برداری اثر نه

23

اگر بگشاده عشقت این معما

برآئی از صفت اینجا مسمی

24

نماند چونشوی از ذات آغاز

بیابی رفعت این از بیان باز

25

چو رفعت یافتی اندر مکانت

حقیقت فاش گردد لامکانت

26

چو عین لامکان آید پدیدار

شود اینجا مکانت ناپدیدار

27

چو آنجانیز اینجا در یکی شد

یکی باشد ترا کلی یکی شد

28

یکی بد اوّلت در بینشانی

کنون چون با نشانی را بدانی

29

چو اصل خویش یابی در جهان باز

بیابی وصل خوداندر مکان باز

30

تو اصلی لیک ازذات حقیقی

در این صورت تو ذرات حقیقی

31

درین صورت بماندستی تو غافل

چرا غافل شدی هان گرد واصل

32

اگر واصل شوی منصور رازی

یقین دانم که جان و سر ببازی

33

سر و جان چیست چون اسرار دیدی

تو باشی بیشکی گریار دیدی

34

بجز یار آنچه یابی هیچ باشد

همه نقشی حقیقت هیچ باشد

35

یقین دلدار باقی هست فانی

اگر فانی شوی این سر بدانی

36

بشرع این صورت اسرار عالم

همه ذاتست بیشک سوی این دم

37

همه فانی شمر جز دید جانان

طلب میکن درون توحید جانان

38

چو توحیدت شود در بود جان فاش

تو بشناسی در اینجا بود نقاش

39

در اینجا چون شناسای خود آئی

بنور عشق بی نیک وبد آیی

40

چونیک و بد کنی در پیش جانت

بگو با خود نکو راز نهانت

41

وگر خواهی بگفتن پیش هر کس

بگیرد راه صورت پیش و از پس

42

ترا باید نمودن راز اینجا

که کردی در یقین سرباز اینجا

43

اگر درعشق کردی جان فشانی

تو با جانان ابد باقی بمانی

44

تو باشی او حقیقت در حقیقت

نمود ذات او اندر شریعت

45

طبیعت نبود اینجا با تو دریاب

درین سرها که میگوئی تو دریاب

46

چهارت اصل عنصر سوی دنیا

شود فانی وگردی ذات مولا

47

شود آتش یقین نور عیانی

شود اینجا نشانش بی نشانی

48

حقیقت باز گردد سوی خود باز

که خواهد بود آخر صاحب راز

49

حقیقت آب سوی آب گردد

عیان در سوی او غرقاب گردد

50

دگر جان خاک یابی اصل در خاک

شود محو و بیابی بیشکی پاک

51

همه اینجای در غرقاب پیداست

درین صورت وی از ترکیب پیداست

52

چو اینجا عشق نقش خود نمودهست

ابا خود بیشکی گفت و شنودهست

53

تو گراو خواهی اینجاگه چنین کن

چومردان ذات خود را پیش بین کن

54

چنین کن تا بیابی وصل جانان

فنا شو تا بیابی وصل جانان

55

چه خواهی کرد صورت چون فنایست

در آخر مرو را عین بقایست

56

بقا هرگز نیابی سوی صورت

مگر وقتی که این دانی ضرورت

57

تو خواهی شد فنا در آخر کار

براندازی مراین صورت بیکبار

58

چو صورت رفت جانانت بیابی

حقیقت راز پنهانت بیابی

59

تو باشی لیک بیصورت در اینجا

چو او خود کیست مشهورت در اینجا

60

مرا خود با وصال یار کار است

که دلدارم کنون در عین دار است

61

وصال یار بر ما گشت اظهار

از آن بردار عشق افتاد عطار

62

چنان منصور رازم در حقیقت

که در عشقم نمودار حقیقت

63

چو بر دار است ما را پایداری

از آن با عشق کردم پایداری

64

مرا چون راز کل با عشق افتاد

از آنم عشق خواهد داد بر باد

65

که دارد تاب این نعمت که خاید

اگر چون ما خورد خود تا چه آید

66

بقدر خود خور اینجا لقمه را باز

چو مادر آخر اینجا باز سرباز

67

چو خوان عشق سرباز است اینجا

از آن عطار سرباز است اینجا

68

بخور این لقمه چون از دست شاهست

اگر جانت حقیقت هست شاه است

69

اگر جانت شود آگه ز اسرار

تو این خوان راخوری آخر بیکبار

70

تو میگوئی که تو بنویس و میخوان

کنون عطار چون خوردی توآن خوان

71

که دارد تاب این لقمه که دارد

که همچون تو حقیقت پای دارد

72

هر آنکو همچو تو آید در این سر

ز سر بیرون شود بر سر نهد سر

73

چو منصور است بردار حقیقی

درون تو نمودار حقیقی

74

ازو گوی و ازو جوی آنچه خواهی

چه راز دل چه اسرار آلهی

75

عجایب جوهری منصور آید

که جان اوحقیقت نور آید

76

چو جان ذاتست در عشق تو منصور

از آن خواهیم گفتن راز منصور

77

نظر درجای من اینجا ترا هست

از آنم از وصالت این چنین مست

78

چنانم مست کردستی که هشیار

نخواهم گفت از این حالت دگر بار

79

کجا جان مست و کی هشیار گردد

که همچون تو حقیقت یار گردد

80

توئی ای جان و دل اینجا درونم

حقیقت کرده درخود رهنمونم

81

که داندراز من بیشک تو دانی

که تو راز دل و جان جهانی

82

همه اینجا توئی و هم تو بینم

که با تو من یقین عین الیقینم

83

یقین من نیست اینجا گه باظهار

دمادم مینمایم سر اسرار

84

چو در فقرت نمائی لطف با من

کنی اسرار با من جمله روشن

85

مرا قهر تو لطف جاودانست

مرین اسرارها روشن از آنست

86

مرا کاینجا مرا با تست این راز

که خواهم گشت از عشق تو سرباز

87

چو لطف تست یاری ده درین راه

مرا زانم ز عشق دوست آگاه

88

منت منصور ای دانای بیچون

که خواهم گشت اندر خاک و در خون

89

منت منصورم اینجا راز گفته

نهان سرّت به هر کس بازگفته

90

منت منصورم ای جان جهانم

که اسرار توهم بر تو بخوانم

91

منت منصورم اندر راه عشاق

ولیکن در رهی آگاه عشاق

92

توئی جانان و هم تو من چگویم

توئی جمله که گفتی با که گویم

93

نمود عشق میگوئی و میخوان

که بیشک هم تودانی سرّ جانان

94

توراز خود همی گوئی درونم

بخواهی ریخت ای دلدار خونم

95

منم آگاه عشق آیا بصورت

ترا مییابم اینجا گه ضرورت

96

ضرورت نیست لیکن هست اینجا

وصالت کی دهم از دست اینجا

97

تو تا در جان شوی اسرار گویان

کمال عشق خود در شوق جویان

98

که باشم من تو باشی گاه و بیگاه

گدایم مینمایم خویش بر شاه

99

تو در جانی و هم شاه منی تو

درون خورشیدی و کل روشنی تو

100

اگر بنشینم اندر راهت ای جان

تو هم هستی ز خویش آگاه ای جان

101

توآگاهی نیم من همچو عشاق

توانی میدهم در جمله آفاق

102

بگویم تابدانندت همه سر

کنم اسرارت ای جان جمله ظاهر

103

بگو عطار این دم جملگی فاش

چو دیدی در درون خویش نقاش

104

بگو عطار هم از جان بیندیش

حجاب خویشتن بردار از پیش

105

بگو عطار هیلاجت دمادم

که حلاجت بود دردم دمادم

106

منم اسرار او گفته ترا باز

توئی اینجا که با ما گشته دمساز

107

بوصل اکنون چو جانت میفشانی

بگو اسرار ما کل در معانی

108

ز ما میگوی چون مائیم منصور

که تا اینجا نمائیمت همه نور

109

ز ما میگوی چون مائیم اینجا

که ما اینجات بنمائیم پیدا

110

ز ما میگوی و جز ما خود مبین تو

که کل اینست اینجا گه یقین تو

111

مده از دست اینجاگه یقینت

که در یکی نمودارست اینت

112

چو در یکی خود هستیم وصلت

هم از یکی نمودستیم اصلت

113

چو اصل وصل ما اینجاست با تو

دوئی ما همی یکتاست با تو

114

توئی برداشتی جان منی تو

چو پیدائیم و پنهانیم بنگر

115

حقیقت نیست جز من تا بدانی

یقین از ماست کل روشن نهانی

116

همه روشن بما اینجاست میبین

ز دید و بود ما پیداست میبین

117

همه چیزی حقیقت جمله مائیم

که ذات تو به هر کسوت نمائیم

118

زهی اسرار تو در جان عطار

گرفته جان و دل پنهان عطار

119

توئی با من حقیقت با تو باشم

مرا کن محو تا من هم تو باشم

120

تو گفتی من شنفتم هم تو خوانم

دمادم سر تو دیدم بخوانم

121

زهی وصل تو جان و دل ربوده

که با ما خود بگفته خود شنوده

122

وصالت آتشی کرده است پیدا

بخواهد سوخت اینجا جمله جانها

123

بخواهد سوخت هر چیزی که باید

چو نبود هیچ سوی تو شتابد

124

عجب از عقل بیرونم بمانده

عجب در خاک و در خونم بمانده

125

میان خاک وخونم آشنائی است

میان خاک و خون عین جدائی است

126

میان خاک و خونم هست آن ذات

بحمدالله کنون در عین آیات

127

دمادم مینمایم راه توحید

دمادم می برون آیم ز تقلید

128

دم من از جهان از تست زنده

حقیقت این دمم اینجا بسنده

129

دم من اصل کل از آن دم تست

حقیقت عین بودم از دم تست

130

کجائی این زمان عطار اینجا

یقین شو بر سر اسرار اینجا

131

ز حلّاج این زمان مانده است باقی

عجایب من که کردت دست ساقی

132

تو گر مست لقائی همچو منصور

مشو هان ازوجود خویشتن دور

133

درین صورت بگو اسرار اینجا

که برخورداری از دلدار اینجا

134

در این صورت دمادم عین جانست

دمادم با تو در شرح و بیانست

135

چه حاجت نیز گفتن هر زمانت

ولیکن راز بهر داستانت

136

شود پیدا دمادم کشف دلدار

همی خوان و همی گوهان تو بردار

137

سخن با جانست تا تو هم بدانی

مراد خویشتن حاصل توانی

138

سخن با جانست اینجا گه بتحقیق

که جان اینجا زجانان یافت توفیق

139

سخن اینجا چو با جان اوفتادهست

از آن این شور و افغان در نهاد است

140

مرا بحریست اندر شور و افغان

که جمله اوست اندر وصل جانان

141

دل اینجا تا بیابد درّخود باز

کجاباز آید او از نیک و بد باز

142

دل اینجا تا بیابد راز بیچون

کجا بیرون شود از خاک و از خون

143

دل اینجاتا نیابد آنچه گم کرد

کجا بیرون شود در عشق کل فرد

144

دل اینجادید در ما روشنائی

از آن پیداست در سرّ خدائی

145

دل اینجا یافت سالک محرم راز

حقیقت پرده از پیشت بر انداز

146

در اینجا پردهٔ در پیش دارد

از آن غم دایماً دل ریش دارد

147

در اینجا پرده برداری یقین باز

در اینجاکی بود در پیش بین باز

148

در اینجا پرده را گرمی ندانند

بجز یکی نبینند و ندانند

149

در اینجا وصل او آید پدیدار

بداند اصل گردد مست هشیار

150

ز جانان مست خود هشیار باشد

ز بود جسم خود بیزار باشد

151

مرا چون کار با دل اوفتاده است

از آنم راز مشکل اوفتاده است

152

دلم چون واصلست از یار اینجا

یقین او بیشکی دیدار اینجا

153

ز جانان دارد و در جان بدیدهست

که جان در یار و در گفت و شنید است

154

چو دل با جانست دل دیداردانم

حقیقت جان در اینجا یار دانم

155

دلم جز جان نه بیند هیچ غیری

که بیجان کی زید اینجا بسیری

156

که چون در جان و دل اینجاست واصل

ز جانانش همه مقصود حاصل

157

چو جان داردوصال دوست اینجا

یقین دانم که کلّی اوست اینجا

158

جمال دوست اندر جانست بنگر

حقیقت جان جانانست بنگر

159

چو جان منصور راز آمد پدیدار

وی از سرّ اناالحق گشت بیدار

160

چو درجانست وی مانند عطار

مبین چیزی حقیقت جز که دیدار

161

چو درجانت روی مانند حلاج

همه در ذات جان مییاب محتاج

162

چو در جانست اینجا سر جانان

ز جان دریاب راز خویش از جان

163

ز جان دریاب آنگه شو پدیدار

که جان در جان شده ناید پدیدار

164

چنان مست جمال جان شدستم

که من از بود خود پنهان شدستم

165

چنان مست جمال جانم امروز

که هم پیدا و هم پنهانم امروز

166

چنان مست جمال جانم از شاه

که جانم هست گوئی جملگی شاه

167

چنان مست جمال ذوالجلالم

که میگردد زبان از عشق لالم

168

همی خواهم که گویم راز جان باز

مرا میگوی اینجا جان جان باز

169

که راز ما مکن فاش اربگوئی

در این میدانت اندازم چو گوئی

170

بخواهم گفت من از جان گذشتم

چه باشد جان از آن آسان گذشتم

171

ز جان آسان گذشتم همچو حلاج

کنم از بهر تیر عشق آماج

172

دلم تا جمله مردان باز داند

نمود عشق از من باز داند

173

چو من از جان گذشتم در نهان من

ز جان گفتم یقین از جان جان من

174

چنین افتاد اینجاگاه اسرار

نمیداند کسی جز غیر عطار

175

چنین افتاد با عشق آشنائی

مرا با دیدن ذات خدائی

176

خدا در ذات جانست ار نهان تو

درون جان نظر کن جان جان تو

177

خدا با تست ای دل در یقین باش

تو منصوری و درعین یقین باش

178

در این عین یقین ای جان تو بشنو

درین گفتارها از جان تو بگرو

179

تمامت وصل داری در عیانست

همی گویم یقین شرح و بیانست

180

بیانست از تجلی بازگویم

ز منصورت حقیقت راز گویم

181

چو شاه دین یقین منصور از الله

که در آفاق شد مشهور الله

182

حقیقت راز برگفت از سردار

ایا پیر جهان ای شیخ اسرار

183

چو شبلی آن شنید و گفت خاموش

دل پیر دگر آمد فراجوش

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

جوابش داد آنگه شاه عشاق

که پنهان نیست اینجا راه عشاق

عطار»هیلاج نامه»بخش 37 - جواب دادن منصور شبلی را

اگلی نظم

حقیقت با یزید آن پیر عشاق

که بیشک اوست در جان و جهان طاق

عطار»هیلاج نامه»بخش 39 - سؤال کردن سلطان بایزید از منصور از جان و جانان

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور