صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »هیلاج نامه
  3. »بخش 39 - سؤال کردن سلطان بایزید از منصور از جان و جانان

بخش 39 - سؤال کردن سلطان بایزید از منصور از جان و جانان

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

حقیقت با یزید آن پیر عشاق

که بیشک اوست در جان و جهان طاق

22

زبان بگشاد زیر دار منصور

که بد از جان ارادت دار منصور

33

بدو گفت ای جهان و جان معنی

که هستی بیشکی قربان معنی

44

تو شاهی بر سر دار حقیقت

ز بهر جان نمودار حقیقت

55

توشاهی اینهمه چاکر درین راه

فغان دارند ای خورشید درگاه

66

زدست تو کنون بر سر زنانند

که تو مرد رهی ایشان زنانند

77

همه از دست تو دارند فریاد

ز وصل تو همی دارند فریاد

88

ز عشقت جان جمله سوخت شاها

ترا دیدند اینجا جان پناها

99

همه درماندگان بودند اینجا

چونامت جمله بشنودند اینجا

1010

همه دیوانهاند امروز میدان

تمامت جانها در سوز میدان

1111

ز عشق روی تو دیوانه هستند

عجب دیوانگان نیم مستند

1212

که از امر تراهم واصل اینجا

که عشق تست ازوی حاصل اینجا

1313

اگرچه پیر راه رهبرانی

تو سر جمله اینجا نیک دانی

1414

ترا زیبد که گوئی سرّ اسرار

برآئی از وصال خود تو بردار

1515

ترا زیبد که پیر راه باشی

که امروز از اعیان آگاه باشی

1616

اناالحق میزنی بر کل عشاق

که تا سوزان کنی اینجای مشتاق

1717

جهانی خلق دیدار تودارند

درین بازار آزار تو دارند

1818

تو اینجا میکنی راز عیان فاش

تو داری جان جان اینجای درباش

1919

تو رازی خود چو کردی فاش عالم

تو دانی چون بوی نقاش عالم

2020

بجز تو هیچ نقاش دگر نیست

کسی را از تو اینجاگه خبر نیست

2121

کنونت بایزید اینجا غلام است

ورا دیدار تو اینجا تمام است

2222

غلامت از دل و جانم حقیقت

یقین دیدار تو عین شریعت

2323

چنان از شوقت اینجا بینیازم

که میخواهم که با تو عشق بازم

2424

در این معنی خبردارم من اینجا

که گوئی چون تو من بردارم اینجا

2525

توئی بردار گوئی بایزید است

ز تو پیوسته گویا بایزید است

2626

توئی بامن بجان جانا در اینجا

توئی با ما یقین جانا در اینجا

2727

مرا مقصود آنست ای سرافراز

که پرسم از تو ای جان یک سخن باز

2828

مرا مقصود گردان حاصل ای جان

که تاگردم ز تو من و اصل ای جان

2929

بگود با من حقیقت زود ای دوست

برون آور چو شبلی زود ای دوست

3030

بگو اینجایگه ای جان ودلدار

که باتو جانم اینجاهست بردار

3131

من و تو هر دو اینجا در یکی گم

تو همچون قطرهٔ ما عین قلزم

3232

و یا ما قطرهایم و عین دریا

وگرنه از همیم اینجای پیدا

3333

تو یاری در حققت مات یاریم

تو برداری و مایت پایداریم

3434

سؤال این است جانان بازگویم

که تا جان چیست اینجا راز گویم

3535

چه باشد جان بگو تا باز دانم

که از دل خوار و سرگردان چوجانم

3636

بلای جان کشیدستم در اینجا

زدل غوغا بدیدستم در اینجا

3737

گهی چون قطرهام پیدا نموده

گهی چون بحرم وغوغا نموده

3838

ز جان اندر بلای دل فتادم

چو تو این راز من مشکل فتادم

3939

مرا این راز در جانست منصور

نمییارم در اینجا کرد مشهور

4040

ز دست این عوام الناس اینجا

که در شورند و در وسواس اینجا

4141

در این شور و شعب چون راز گویم

که سر عشق با تو باز گویم

4242

عوام الناس ما را دوست دارند

حقیقت جمله مغز و پوست دارند

4343

تو مغزی در میان جان ایشان

توئی پیدا و هم پنهان ایشان

4444

حقیقت چون حقیقت اصل آمد

ترا این شور عشق از وصل آمد

4545

کجا بتوانم این پاسخ نمودن

بجز در حضرتت خاموش بودن

4646

تو میدانی ندانی بایزید است

ولی میگویم این هل من مزید است

4747

تو دیدی آنچه اینجا کس ندیده است

غلامی از غلامان بایزید است

4848

جنید راهبر هم پیر معنی است

ز تو امروز با تدبیر معنی است

4949

ولیکن کی چو من باشند با تو

اگرچه جان و تن باشند با تو

5050

همه خلق جهان را راز دارم

ولیکن عشق تو شهباز دارم

5151

منم با عشق جانی مانده بر تو

کتاب مجرمم برخوانده بر تو

5252

سؤال من ز دریا بود جانا

که عقلم باز شیدا بود جانا

5353

سؤال قطره بود از راز جانم

بگو تا کل شود عین روانم

5454

بگو تا کل شود جانم ز اسرار

ز بود تو شود اینجا خبردار

5555

اگرچه در خبر هم راه دارد

ز تو جانا بتو همراه دارد

5656

ره او در تو مکشوف و عیانست

کنون با تو درین شرح و بیانست

5757

بگو تاجان فشانم در ره تو

بکل جان گرددم ز آن آگه تو

5858

اگر جانم کنی در عشق آگاه

فشانم جان و خون خود درین راه

5959

بده جامی بگو با بایزیدت

چودید اینجایگه این دید دیدت

6060

بده جامی بدین شوریدهٔ تو

که او اینجاست صاحب دیدهٔ تو

6161

بده جامی بدین مسکین درویش

که تا مرهم نهد او بر دل ریش

6262

بده جامی تو از جام هدایت

کزو پیداست کل راز هدایت

6363

بده جامی کنون تا جان فشانیم

غباری بر سر میدان فشانیم

6464

بده جامی چو در جام حقیقت

هم آغازی و انجام حقیقت

6565

بده جامی که وصلت در نمود است

که جانم با تو اینجا بود بود است

6666

اگر واصل کنی جان من امروز

ز بخت من شود دل نیز پیروز

6767

دل وجان هر دو مر داغ تو دارند

دو چاکر نزد حکمت پایدارند

6868

چه باشد جان بگو تا سر اسرار

کنی با بایزید خود پدیدار

6969

مرا چون سرجان مشکل فتاده است

حقیقت خواستم در دل فتاده است

7070

مرا از جان کن اینجا گاه واصل

بکن مقصود این درویش حاصل

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

نمودستی وصال خویش امروز

ابر چشمت وصال خویش امروز

عطار»هیلاج نامه»بخش 38 - در کشف اسرار و توحید کل گوید

اگلی نظم

جوابش داد شاه آفرینش

که بگشاد این زمانت عین بینش

عطار»هیلاج نامه»بخش 40 - جواب گفتن منصور سلطان بایزید را قدس سره

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور