صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »هیلاج نامه
  3. »بخش 40 - جواب گفتن منصور سلطان بایزید را قدس سره

بخش 40 - جواب گفتن منصور سلطان بایزید را قدس سره

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

جوابش داد شاه آفرینش

که بگشاد این زمانت عین بینش

22

کنون ای بایزیدا دیده بگشای

که تاواصل شوی از من در اینجای

33

سؤالم کردی از جان نی ز جانان

بگویم با تو اکنون راز پنهان

44

حقیقت جان توامروز مائیم

که بود خود در این صورت نمائیم

55

توئی صورت منم جان تو اینجا

یقین پیدا و پنهان تو اینجا

66

ز پیدائی درین صورت نظر کن

ز پنهانی تو از جانت خبر کن

77

خبر کن جان و بنگر در درونت

همی گویم که هستم رهنمونت

88

قل الرّوحست امر من نهانی

در آتاسرّم اینجاباز دانی

99

قل الروحست جان نقشی ندارد

ابا ما اندر اینجا پای دارد

1010

قل الروحست جان با تو سخنگوی

ز بهر دیدما در جست و در جوی

1111

قل الروحست جان با تن حقیقت

چنین باشد که اینجا دید دیدت

1212

قل الروحست چون آگاه ماهست

فتاده با تو اندر راه ما هست

1313

قل الروحست از ما از عیانت

مر او را دادهام عین عیانت

1414

قل الروحست از ما بینشانست

نمود او ابا ما جاودانست

1515

قل الروح است از ما بردر تو

حقیقت بایزید از رهبر تو

1616

قل الروح است از رازم خبردار

حجاب صورتت از پیش بردار

1717

تو ازمائی به جز ما خود چه چیز است

در اینجا دید غیری یک پشیز است

1818

ندارد از صور جانت نشانی

ز من گر بشنود شرح و بیانی

1919

دلت چون خانهٔ راز است ما را

دو چشم جان تو باز است ما را

2020

چنان ای بایزید اینجا گرفتار

نماندستی تو اندر پنج و در چار

2121

تو صورت داری و گویی که معنی

همی بینی تو در پندار دعوی

2222

مبین اینجا چنین ما را حقیقت

همی گویم دمادم از شریعت

2323

بجز من هیچ منگر در درون را

که باشم من ترا مر رهنمون را

2424

تو ای نادیده از من هیچ اسرار

وگرنه همچو من بودی خبردار

2525

تو ای از من ندیده هیچ بوئی

عجایب کردی اینجاگفت و گوئی

2626

ز دریا گرخبر داری در اینجا

توی دریا و من درّی بدریا

2727

وجودت قطره اندر بحر بوده است

درو پیدا عجب درّی نموده است

2828

تو اینجاجوهری از قطرهٔ آب

ولی از دُرنهٔ یکدم خبر یاب

2929

خبردار از عیان بحر و جواهر

که جانت جوهر است او را تو بنگر

3030

که اینجا قدر این قطره بدانی

شود پیدا بتو راز نهانی

3131

همیشه قطره استسقاست او را

که بود او هم از دریاست او را

3232

چو قطره عین دریای حقیقت

که این دریا بود دایم رفیقت

3333

تو اول آنچه گفتی با من اینجا

ز بحرش قطرهٔ شد روشن اینجا

3434

مرا تو باز دانستی که چونست

نمود من ترا این رهنمونست

3535

در این آتش که سودای جهانست

یکی لمعه درینجا گه عیان است

3636

منم تو تو منی ای شبلی پاک

اگر بیرون شوی از آب و از خاک

3737

مرا تو باز دانستی که چون است

نمود من ترا این رهنمون است

3838

تو اول آنچه گفتی با من اینجا

ز بحرش قطرهٔ شد روشن اینجا

3939

رها کن بایزیدا این چهارت

که تا بیرون شوی با این چه کارت

4040

ازین صورت اگر فانی شوی باز

بیابی در درون ذاتم عیان باز

4141

تو کام خود زجان اینجا نیابی

یقین میدان که جان پیدا نیابی

4242

نیابی جان تو پیدا سوی صورت

که صورت دارد اینجا گه کدورت

4343

نیابی جان تو با صورت در اینجا

همی بشنو زمنصورت در این جا

4444

حقیقت جان ذاتم بیگمانست

یقین خود را در این صورت ندان است

4545

چو جان تو از این صورت جدایست

که در ذات حقیقت جان خدایست

4646

کنون ای بایزید ارازدان تو

ز من این نکته دیگر بازدان تو

4747

که او در دل بود پیوسته پیدا

ز دل بنگر سوی جانان در اینجا

4848

درون دل منور دار دایم

که دل از جان بود پیوسته قائم

4949

چو دل با تو شود هر دو یکی باز

یکی باشد ز ذاتم بیشکی باز

5050

نموداری کنم در جان نهانت

کنم بیوسته بی نام و نشانت

5151

چوجان اینجا است از دیدار ما گم

شده در نقطهٔ پرگار ما گم

5252

تو تا با جان بوی ما را نیابی

نمود ما کجا پیدا بیابی

5353

تو جان با ما چه گوئی تا چه جوئی

چو نطق ماست اکنون تو چه گوئی

5454

بما پیداست عرش و فرش اینجا

که تا پیدا کنم سر دو عالم

5555

بما پیداست آنجا آنچه بینند

کسانی کاندرین عین الیقیناند

5656

مرادانند جان اینجا برد راه

نموده تا ز ما هستند آگاه

5757

حقیقت صورتت از جانست با قدر

بودجانت مثال ماه یا بدر

5858

مثال بدر آمد جان درین راه

نموده تا زما هستند آگاه

5959

چو جان را بنگری اینش مثال است

که بعد پانزده او را زوالست

6060

چو جان باشد حقیقت بدراین راه

شود بیشک قبول حضرت شاه

6161

قبول حضرت بیچون بیابد

تمامت قبهٔ گردون بیابد

6262

شود سالکُ منازل در منازل

بقدر خود شود در عشق واصل

6363

ز بعد آن گذر آرد به اسرار

شود یک جزء از وی ناپدیدار

6464

چو یک جزء از جمالش محو گردد

بساط عشق دیگر در نوردد

6565

به هر روزی که آید گم شود باز

بآخر تا بآخر گم شود باز

6666

چو دور افتد زجرم آسمانی

شود نزدیک شاه ار می بدانی

6767

چو مه در جرم گردد ناپدیدار

که تواندر خود نظر میکن پدیدار

6868

همه خورشید گردد صورت ماه

نماند نور حقیقت گردد آگاه

6969

چو جان اینجاست ماه رویم اینجا

دو روزی رخ نموده سویم اینجا

7070

نمودی روی با من در صور باز

نخواهد ماند در این رهگذر باز

7171

شوم محو فنا از سرّ بیچون

دگر خورشید گردد بیچه و چون

7272

چو من خورشید جمله عاشقانم

گهی پیداست جان گاهی نهانم

7373

نمانم ازنهان شد راز مطلق

که پیدا دیدم و گفتم اناالحق

7474

از اول ماه بودم اندرین راه

شدم خورشید اندر هفت خرگاه

7575

بگشتم گرد گردونها سراسر

نمودم جرم خود در هفت اختر

7676

سراسر سیر گردم در وصالم

شده گم عاقبت اندر جلالم

7777

چو با خورشید عزت کل رسیدم

بجز خورشید من چیزی ندیدم

7878

چو ذات ما بنور او فنا شد

حقیقت بود شد عین خدا شد

7979

چنان خورشید اینجا آشکار است

که در آتش بنور اندر نظاره است

8080

همه ذرات ازخورشید پیداست

ز خورشید این تمامت شور و غوغاست

8181

ز نور ذات او روشن شده کل

ز نور ذات او گلشن شده کل

8282

یقین ای بایزید این را بدان باز

که میگویم ز سر جان جان باز

8383

یقین خورشید منصور است و ذاتست

ترا امروز در عین صفات است

8484

درون من منوّر شد حقیقت

نهاد او مصور شد حقیقت

8585

فرستادم ترا در عین مستی

که چون ماهی شدی و خودپرستی

8686

چنانت رخ نمودستم درین راز

نمییابی مرا اینجایگه باز

8787

مگر ما را بچشم ما ببینی

نهانی و عیان پیدا ببینی

8888

منم خورشید و تو ماهی درین راه

ترا محو آورم آخر در این راه

8989

چنانت محو گردانم به آخر

که خورشیدم به بینی جان بظاهر

9090

چو آخر محو گردانم نهانت

در این پیدا بیابی سر جانت

9191

دم آخر طلب کن سر جانان

که پیداست اینجابی صور جان

9292

حقیقت جان چو محو این جهان شد

نمانده جان بکلی جان جان شد

9393

منست او و منم ای شیخ جانم

در او گم گشت جان او شد جهانم

9494

چو او در ذاتم اینجا زد اناالحق

نباشد جز که او پیوسته مطلق

9595

مرا معبود اینجا آشکار است

حقیقت در دل و جانم نظاره است

9696

چو من جزوم در اینجا جمله جزوند

چو من جانم در اینجاجمله عضوند

9797

چو من دیدار بنمایم در اینجا

نظر کردم همه من بودم اینجا

9898

چو دیدار من اینجا باز دیدم

جمالم در جمال او بدیدم

9999

جلالم در تو پیدا شد نه بینی

مرا بشناس اگر صاحب یقینی

100100

یقین پیش آر و بگذر از گمان تو

مرا بین در درون جان جان تو

101101

عیان اینست کاگاهی بدیدم

ترا اینجایگه شاهی بدیدم

102102

عیان اینست کاکنون گردی آگاه

بمعنی و بصورت خود توئی شاه

103103

تو شاهی بایزید از قرب اعلی

حقیقت غرقه در نور تجلا

104104

تو شاهی بایزیدا اصل بنگر

مرا بین در درون و وصل بنگر

105105

تو شاهی بایزید اینجا حقیقت

سپردستی یقین راه شریعت

106106

تو شاهی بایزید از سرّ ما باز

نظر کن این زمان انجام و آغاز

107107

چنان دان بایزید اینجا حقیقت

تو شاهی و الهی در حقیقت

108108

چنین دان بایزید اینجا به تحقیق

که بخشیدم ترا اسرار توفیق

109109

ترا توفیق دادم تا بیابی

ترا تحقیق دادم تا بیابی

110110

که من جان توام اینجا یقین دان

چو جانت در درونت بیش بین دان

111111

ترا بخشیدهام جان و جهان من

نمود خود نمودستم نهان من

112112

درون جان ما میبین رخ یار

حقیقت باز میدان پاسخ یار

113113

ترا جانم در این جان و تن و دل

ترا آخر کنم ای شیخ واصل

114114

کنم واصل ترا بیشک حقیقت

نمایم مر ترا اسرار دیدت

115115

ز جان اینجا نظر کن در دل خود

حقیقت عرش بنگر حاصل خود

116116

بجان بنگر که من خورشید هستم

درون سایهات جاوید هستم

117117

نباشد جز رخ من هیچ خورشید

که خواهد بود اینجاگاه جاوید

118118

نباشد جز رخ تو جاودانی

مراد جانم از جان و جوانی

119119

بمانم جاودانی در بر تو

درون جمله باشم رهبر تو

120120

منم راه و منم رهبر در اینجا

حقیقت او دمی رهبر در اینجا

121121

چو ره بردی کنون در جسم و جانت

منم هم آشکارا و نهانت

122122

نهان و آشکاراام همیشه

ترا اینجای بنمائیم همیشه

123123

نهانی بس هویداام درونت

منم در عشق کل صبر و سکونت

124124

درون جان تو جانات مستم

که پیدائی و پنهانیت هستم

125125

سلوک اولت در صورت افتاد

از آن در راه ما معذورت افتاد

126126

سلوک آخرت اینجا وصالست

ترا اکنون بهت شد عید سال است

127127

چو سال آمد مبارک دان تو نوروز

که دیدستی حقیقت عید نوروز

128128

بروز تو کنون تو در رسیدی

بهار وسال نو را باز دیدی

129129

گلت بشکفت و نرگس بار آورد

وصالت در درون این بار آورد

130130

یقین جانان منم امروز پیدا

به بخت و طالع اینجائی هویدا

131131

همه ذرات صورت باز گردان

ز خورشیدت رخم تابنده گردان

132132

حقیقت زنده کن ذرات عالم

نگه کن ز آنکه هستی ذات عالم

133133

تو ذرات عالمی اینجای بشناس

توئی پنهان شده پیدا و بشناس

134134

چو پنهان یافتی پیدا بدانی

چو پیدا یافتی یکتا بدانی

135135

دمی بخشیدمت از خود بیکبار

که تا اینجا شدی از ما پدیدار

136136

دمی بخشیدمت از لامکان من

ز ذات خویشتن اندر جهان من

137137

دمی بخشیدمت تا زنده باشی

ز خورشید رخم تابنده باشی

138138

ترا این دم که داری آن زمان دان

هر آن چیزی که میخواهی بمادان

139139

ترا اینجا چو دادم آشنائی

حقیقت دادمت هم روشنائی

140140

ز نور ذات من خود آشکاره

ترا کردم همی میکن نظاره

141141

نفخت فیه من روحست جانت

نمود مادرین عین عیانت

142142

نفختُ فیهِ من روحست ز اسرار

تو کلّی ذات مائی دم نگهدار

143143

ز ذات مایکی لمعه رسیده است

ترا یک سلسله از آن رسیده است

144144

از آن یک لمعه در جمله جهان بین

از آن صد شور وآشوب و فغان بین

145145

منم هر کسوتی را من خبردار

نمودارم کنون بنگر بر این دار

146146

همه مائیم چه دارو چه زنجیر

ولی در عشق کردستیم تأخیر

147147

که بنمائیم اینجا راز بیچون

بگویم آنچه هستم بیچه و چون

148148

بگویم آنچه ما را آشکاره است

صفات ما بما اکنون نظاره است

149149

وصال ما کسی یابد که جان دید

مرا اندر عیان جا و جهان دید

150150

وصال او یافت از ما کو فنا شد

ز بود خود کنون آگاه ماشد

151151

وصال او یافت از ما در یقین باز

که ما را دید و از ما شد سرافراز

152152

وصال او یافت از ما در دل ریش

که ما را دید اینجا حاصل خویش

153153

وصالم هر که یابد جان فشاند

بجان و سر ز وصل ما نماند

154154

کنون ای بایزید ار عاشقی تو

فنای عشق ما را لایقی تو

155155

اگر از عاشقانی جان برافشان

تو جان جان طلب می بگذر از آن

156156

وصال اینجاست میبینم دو روزی

همی آورد میسازی و سوزی

157157

وصال ظاهر صورت چو جانست

ترا امروز از او عین عیان است

158158

وصال باطنت مائیم بیشک

دم آخر چو بنمائیم بیشک

159159

بدانی وصل کل در آخر کار

چو بردارم حقیقت پرده یکبار

160160

چو بردارم ز رخ پرده حقیقت

بیابی باز گم کرده حقیقت

161161

چو این پرده حقیقت بردرانم

بدانی این زمان از بی نشانم

162162

در آن ساعت نشانی بی نشانی

بیابی عین لا آن دم بدانی

163163

چو در عین فنا یابی بقایت

یکی باشد ز دید ما لقایت

164164

بقای آخرین مائیم بنگر

حقیقت در همه جائیم بنگر

165165

همه جا جان را پاینده باشد

کسی داند که از جان زنده باشد

166166

ز حال این حقیقت نیست آگاه

کسی تا همچون ما گردد یقین شاه

167167

من از اول حقیقت بنده بودم

ببوی وصل جانان زنده بودم

168168

شدم از بندگی در قرب شاهی

کنونم این زمان دید الهی

169169

بصیرت لیک معنی جان جهانم

تو میدانی حقیقت ز آنکه آنم

170170

کنون آنم که جویانند جمله

بدو از عشق گویانند جمله

171171

چو من آنم کنون در وصف ذاتم

کجاگویم که من عین صفاتم

172172

ز وصف ذات خود هم خویش دانم

حقیقت نکتهٔ با تو بخوانم

173173

منم کون و مکان ار باز بینی

ز من اینجا حقیقت راز بینی

174174

منم اینجا حقیقت چوهر ذات

فکنده عکس خود بر جمله ذرات

175175

منم اینجا نموده نقش آدم

هزاران آدم آرم من دمادم

176176

بما آدم در اینجا گشت پیدا

تو اوئی باز بین او را هویدا

177177

تو و او هر دو نور ذات مائید

حقیقت صفحه و آیات مائید

178178

یکی نورید هر دو در هویدا

حقیقت دان مرا امروز اینجا

179179

حقیقت بر سر دارم تو بنگر

ز بود تو خبر دارم تو بنگر

180180

منم بردار اینجا بر تو بردار

منم آیینه بیشک تو خبردار

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

حقیقت با یزید آن پیر عشاق

که بیشک اوست در جان و جهان طاق

عطار»هیلاج نامه»بخش 39 - سؤال کردن سلطان بایزید از منصور از جان و جانان

اگلی نظم

تعالی الله منم منصور حلّاج

همه بر رحمت من گشته محتاج

عطار»هیلاج نامه»بخش 41 - در نموداری سر توحید به هر نوع

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور