صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »هیلاج نامه
  3. »بخش 41 - در نموداری سر توحید به هر نوع

بخش 41 - در نموداری سر توحید به هر نوع

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

تعالی الله منم منصور حلّاج

همه بر رحمت من گشته محتاج

22

تعالی الله منم خورشید و اختر

مرا گویند کل الله اکبر

33

تعالی الله منم اینجا خداوند

وجود خویش ازمن جمله پیوند

44

تعالی الله منم سرّ عیانی

ز من گویند هر شرح و بیانی

55

تعالی الله منم هم نفخ و هم ذات

همی آیم درون جمله ذرات

66

تعالی الله منم اسرار لائی

نموده درنمود خود خدائی

77

تعالی الله روح از ماست پیدا

بما پیوسته و یکتاست پیدا

88

زهی دیدارما با جان و دل حق

منم اینجا حقیقت واصل حق

99

نداند ذات ما جز ما کسی باز

صفات ماست هم انجام و آغاز

1010

هم انجامم بآغازم سلامت

الست بربکم ما را پیامت

1111

الست بربّکم گفتم بذرّات

دمیدم در تمامت نفخهٔ ذات

1212

الست اندر ازل گفتم ابد را

نمایم چون نمودم نیک و بد را

1313

هر آنکس را که خواهم من برانم

هر آنکس را که میخواهم بخوانم

1414

نداند هیچ کس چون خواندهام من

حدیث عشق کلی راندهام من

1515

خداوندی مرا زیبد که دانم

تمامت در یقین راز نهانم

1616

خداوندی مرا زیبد به اسرار

که هستم آفرینش رانگهدار

1717

ز صنعم آفرینش جمله پیداست

ز نور ذاتم اینجاگه هویداست

1818

مه و خورشید و چرخم با ستاره

صفاتم جمله ذراتم نظاره

1919

یکی ذانم منزه در همه من

فکنده در تمامت دمدمه من

2020

بمن آمد تمامت آفرینش

منم در جملگی آثار بینش

2121

ز کنه ذرات من اینجا نشان نیست

بجز از جان جان بر من نشان نیست

2222

نشان دارم صور گر باز دانند

مرا بینند و از من راز دانند

2323

دوئی نبود مرا کاینجا یکیام

حقیقت جزو با کل بیشکیام

2424

صفاتم کس ندیده کس نه بیند

اگرچه عقل بسیاری نشیند

2525

در اینجا بهر دیدن بر سر راه

کجا گردد دوی ز اسرار آگاه

2626

منم اسرار خود اینجا نموده

درون جانها پیدا نموده

2727

منم اسرار خود بنموده اینجا

ابا خود گفته و بشنوده اینجا

2828

منم ذرات در خورشید عالم

دمیده از دم خود در همه دم

2929

زهی فرد حضور نورذاتم

که آدم بود در عین صفاتم

3030

حقیقت آدم آمد ذات ماراست

دراینجا علم الاسماء ما راست

3131

حقیقت بایزید اینجا خبردار

تو بردار من و از من خبردار

3232

اناالحق میزنم اینجای دیگر

مرا در مأمن و مأوای بنگر

3333

اناالحق میزنم از جان گذشته

بساط جزو و کل را در نوشته

3434

اناالحق میزنم در کایناتم

حقیقت ذاتم و عین صفاتم

3535

اناالحق میزنم بیچون منم هان

که بنمودم حقیقت نص و برهان

3636

چو حق در جان من گوید اناالحق

ترا میگوید اینجاراز مطلق

3737

چو درجانست جانان بنگر اکنون

فکنده نور خود در هفت گردون

3838

درون تو چو جانانست بنگر

وجوداوست آسانست بنگر

3939

چه آسان تر ازین که جمله جانان

که تو اوئی که چه اسرار پنهان

4040

در آن دم روی دریا باز بینی

که پرده از رخ جان باز بینی

4141

چو پرده برگرفت از رخ بیکبار

جمال بینشان آید پدیدار

4242

جمال بینشان اینست بنگر

درون جان هویدا است بنگر

4343

از اول تا بآخر لا گرفته است

حقیقت لا همه الّا گرفته است

4444

ز اول تا بآخر ذات بیچون

نمودی از صفاتش هفت گردون

4545

از اول تا بآخر در یکی باز

نظر میکن بیاب انجام و آغاز

4646

از اول تا بآخر در یکی بین

همه جانست اینجا بیشکی بین

4747

ز اول تا بآخر یک دم آمد

کمال این حقیقت آدم آمد

4848

از آن دم یافت آدم روشنائی

از اینجا دید زاندم آشنائی

4949

از آن دم یافت آدم لام اینجا

از آن دم آدم آمد جام اینجا

5050

چو جام معرفت را داد دادم

حقیقت بازدید اینجای آن دم

5151

حقیقت باز بین اینجای ذاتم

که من مجموعهٔ ذات و صفاتم

5252

حقیقت بایزید آن دم مرا بین

تو بیشک آن زمان آدم مرا بین

5353

دمادم بازگشتم سوی آدم

دم من بد دراینجا نام آن دم

5454

هزاران طور گشتم در زمانی

بمردم یافتم عین مکانی

5555

از اول تا بآخر باز گشتم

در اینجا گاه صاحب راز گشتم

5656

چودیدم باز آن دم در یقین من

شدم جمله در اشیا پیش بین من

5757

چو اینجا پیش بین گشتم در اسرار

ز سر خود شدم اینجا خبردار

5858

فراقم در وصال اینجا عیان بود

اگرچه نقشم اندر بی نشان بود

5959

نشان را محو کردم بینشانی

حقیقت ماند جانم در نهانی

6060

چوذات خویشتن کردم تماشا

حقیقت جزؤم و کلی هویدا

6161

زجز واینجایگه اکنون شدم کل

بکردم اختیار خویشتن ذُلّ

6262

چو ذاتم اختیار افتاد اینجا

از آن ای دوست یار افتاد اینجا

6363

هر آنکو اختیار آمد درین راه

حقیقت دید یار آمد درین راه

6464

چه به زین تا ترا جانان بود دوست

توئی تو درین ره بیشکی اوست

6565

چو کل کردم دراینجا اختیارم

نه بیند هیچ جز دیدار یارم

6666

همه مائیم اینجابا یزیدم

درونم با برون گفت وشنیدم

6767

تو اکنون قطره شو در دید جانم

که من در ظاهر و باطن عیانم

6868

تو اکنون قطره شو در دید دریا

تو جزوی کل شو از من هان هویدا

6969

تو کل شو بایزید و جزو بگذار

تو جان بایزید وعضو بگذار

7070

چو کل گردی چو من میگوی مطلق

در درون جان ما با ما اناالحق

7171

اناالحق چون زدی بر راستی تو

همه بازار ما آراستی تو

7272

درین بازار اگر زاری تو ما را

برون خویش بازاری تو ما را

7373

اناالحق کردی و بیجان شو چو ماتو

یکی میبین در این عین فنا تو

7474

چو اینجا گه بگفتی کل اناالحق

همین باشد حقیقت راژ مطلق

7575

فنا باش و بقا میجوی اینجا

همی سرّ لقا میگوی اینجا

7676

چو شد بر تو حقیقت راز ما فاش

تو در نقشی و ما باشیم نقاش

7777

چو نقش خویش اینجا در فکندی

شوی آزاد از این مستمندی

7878

تو حق باشی و من درحق یکی باز

ز من دریاب این عین الیقین باز

7979

سرافرازی کن و سر را ببر تو

که هستی جوهر و هم بحرُ در تو

8080

چو جانست این زمان جوهر درین راز

ز من دریاب این حق الیقین باز

8181

چو جانت جوهر است و بحرمائیم

گه این جوهر درونت مینمائیم

8282

درین بحری تو اکنون بازمانده

چو جوهر در صدفها باز مانده

8383

صدف بشکن اگر جوهر تو خواهی

که بیشک بهره زو یابند و شاهی

8484

چو بشکستی صدف جوهر ببینی

چنین کن هان اگر صاحب یقینی

8585

بسی مردند وین جوهر ندیدند

چنین کن هان اگر صاحب یقینی

8686

بسی مردند وین جوهر ندیدند

درون بحر مرده آرمیدند

8787

هر آنکو یافت جوهر همچو ماشد

حقیقت جوهر اسرار لا شد

8888

بصد قرن این چنین جوهر نیابند

بسی جویند خشک و تر نیابند

8989

نه آنست این بیان که کس بداند

یقین منصور دیگر کس نداند

9090

اگرچه من کنون منصور عشقم

حقیقت غرقه اندر نو رعشقم

9191

حقیقت جوهر خودباز دیدم

چو جوهر بود خود را باز دیدم

9292

چوجانت جوهر است اینجا حقیقت

نگر این بحر درغوغا حقیقت

9393

چو جوهر جان بود اینجا به تحقیق

ز جان جان بدیده سر توفیق

9494

رسیده سوی یار و او شده فاش

ز جسم و جان حقیقت دید نقاش

9595

حقیقت دید جان دیدار یار است

در اینجا دیدن جانان بکار است

9696

حقیقت دید جان دیدار جانست

در اینجا دید جانان باز دانست

9797

در اینجا بازدید و یار شد او

ز بود خویشتن بیزار شد او

9898

در اینجا یار دید و آشنا شد

عیانی محو کرد و کل خدا شد

9999

خدا شد جان ابا منصور اینجا

خدا منصور را مهجور اینجا

100100

خدا شد کرد او اسرار آفاق

که تا افتاد همچون بود او طاق

101101

خدا شد این زمان منصور در عشق

درون جزو و کل مشهور در عشق

102102

خدا شد این زمان تا بار دیده است

حقیقت خویش برخوردار دیده است

103103

خدا شد در خدائی زد اناالحق

ابا ذرات گفت او راز مطلق

104104

خدا شد تا مکان را بیمکان دید

همه جان بود و خود از جان جان دید

105105

خدا شد تا یکی آمد پدیدار

خدای بیشکی آمد پدیدار

106106

چودرعین خدائی پاکبازیم

حقیقت ما در اینجا پاک بازیم

107107

ز عشق خویشتن خود آفریدیم

جمال خود هر آیینه بدیدیم

108108

بعشق خود زهر آیینه دم دم

نمودم سر عشق خود بآدم

109109

بعشق خویش اینجا درنمودم

نمودم سر عشق خود بآدم

110110

بعشق خویش اینجا در نمودم

درون جمله خود گفت و شنودم

111111

چو در صنعم کنون پیدا در اینجا

یقین کردم چنین غوغا در اینجا

112112

ره عشقم چنین است ار به بینی

همه تلخست اگر صاحب یقینی

113113

فراقم دروصال آمد پدیدار

وصالم عاشق اینجا شد خبردار

114114

حقیقت شرح جان گفتم ترا من

که تا شد سر جان ز اسرار روشن

115115

ندارد نقش جان نقاش بشناس

جمال ماست اینجا فاش بشناس

116116

از این ظلمت که تن خوانند بگریز

بنور ذات حق خود را در آویز

117117

ازین ظلمت که تن خوانند برون آی

همه ذرات ما را رهنمون آی

118118

از این ظلمت اگر آئی برون تو

ابا ما گردی اینجا خاک و خون تو

119119

چو تن دیدی وجان بشناختی باز

تنت در سوی جان انداختی باز

120120

تن اینجا ظلمت و جانت ز نوراست

نفور است این تن وجان کل حضور است

121121

حضور جان طلب نی ظلمت تن

که جان آمد حقیقت نور روشن

122122

چو نور افروزد اینجا صبحگاهان

نظر میکن تو در خورشید تابان

123123

نه چندانی که چونخور میبرآید

کجا ظلمت در اینجاگه نماید

124124

نماید هیچ ظلمت نزد خورشید

حقیقت محو گردد سایه جاوید

125125

چو خورشید عیان آید پدیدار

حقیقت سایه گردد ناپدیدار

126126

حقیقت سایهٔ صورت برافتد

نقاب از روی منصورت برافتد

127127

تو از جانان بیابی راز منصور

یکی گردی بکل نور علی نور

128128

اگر این سر بدانی بایزیدی

از این اسرارها هل من مزیدی

129129

حقیقت در خدائی رهبری تو

هم از کون و مکانت بگذری تو

130130

مرا پایت یکی گردد باسرار

ترا اسرار ما آید پدیدار

131131

سراپایت یکی گردد چو فرموک

چو مردان ترک گیری پنبهٔ دوک

132132

سراپایت یکی گردد چو خورشید

بمانی تو ز ذات اینجا تو جاوید

133133

سراپایت یکی گردد چو ماهی

زنی بر هفت گردون پایگاهی

134134

سراپایت یکی گردد ز بینش

تو باشی مغز کل آفرینش

135135

سراپایت یکی گردد چو من پاک

نماند هیچ نار و آب با خاک

136136

سراپایت یکی باشد به هر چار

بوصل خود بوند ایشان گرفتار

137137

سراپایت یکی باشد نهانی

تو باشی بود خود اما چه دانی

138138

چو در یکی جمال خود بدیدی

چو ما اینجا وصال خود بدیدی

139139

چو در یکی تو باشی خود یقین دان

تو بود خویش از ما بیشکی دان

140140

یکی دانست بود ما همه را

نهاده در درونه دمدمه را

141141

چو شور است آنکه خود را راست کردم

بدار عشق خود را راست کردم

142142

چه شور است اینکه درجانها فکندیم

که در هر قطره طوفانها فکندیم

143143

چه شور است آن که این فانیست بنگر

بجز ما جسم و جانت نیست بنگر

144144

بعشق خویش شور انگیز خویشم

حیققت نیک و بد یکیست پیشم

145145

چو یکسانست پیشم نیک یا بد

هر آنچیزی که کردم کردهام خود

146146

یکی جانم گهی جسم و گهی دل

مرا مقصود هر چیز است حاصل

147147

چو مقصود من اینجا ذات آمد

یکی ذاتم که این آیات آمد

148148

بیان این معانی کرد آگاه

صفات ذات پاکم قل هوالله

149149

منم در قل هو الله راز دیده

در اینجا گه هوالله باز دیده

150150

منم در قل هوالله راز گفته

اناالحق در عیانم باز گفته

151151

چو ذاتم قل هوالله است بنگر

نمود من هوالله است بنگر

152152

نموم از هوالله است پیدا

عیانم قل هوالله است پیدا

153153

یکی ذاتست کاین راز است بیچون

که من گفتم ابا تو بیچه و چون

154154

چو جان از نور من در روشنائی است

درآ در عاقبت دیدخدائی است

155155

چو جان از نور من در قربت آمد

از آن درحضرت و در غربت آمد

156156

گهی گردد فلک گه مهر و گه ماه

گهی باشد زمین گه کوه و گه کاه

157157

گهی نور است و گاهی عین ظلمت

گهی دریاست گاهی عز و قربت

158158

گهی جان و دل آید گه بود جان

دل وجان شد یقین امروز جانان

159159

منم جانان یقین اینست رازم

ز هر نوعی یقینت گفته بازم

160160

منم جانان تو کاینجا بدیدم

ترا اسمای اعظم بایزیدم

161161

منم جانان تو از جان آگاه

بکردستم ز جان و دل مرا خواه

162162

دمی زد بعد از آن خاموش گشته

ز عشق ذات خود بیهوش گشته

163163

چنان بیهوش و باهوشی از آن داشت

که بیشک در صور کون و مکان داشت

164164

چنان در قربت او راه دیده

دراینجاگه جمال شاه دیده

165165

در اینجا در برون و دردرون راز

که اینجا آمده در عشق شهباز

166166

دمی دیگر بزد پس گفت الله

اناالحق گفت و دیگر قل هوالله

167167

بخواند و کرد خوداندر دمیدش

جوابی داد بیشک بایزیدش

168168

بدو گفتا چرا خاموش گشتی

چو من اینجا عجب مدهوش گشتی

169169

چنان خواهم که با من راز گوئی

سؤالم در شریعت بازگوئی

170170

بپرس آنچه ندانی تا بگویم

دوای دردت اینجاگه بجویم

171171

دمی کین جایگه از عمر مانده است

بصورت لیک دایم جان بمانده است

172172

سؤالی کن ز وحدت گر توانی

تو منگر سوی کثرت گر توانی

173173

همه ذرات خود را دان تو کثرت

ز کثرت در گذر شو سوی وحدت

174174

که در حضرت بیابی آنچه خواهی

ترا بخشد کمال پادشاهی

175175

هر آنکو سوی دنیا باز ماند

ز کثرت هر کجا اوراز داند

176176

همه دنیا پر از کثرت نمودم

درین کثرت یقین وحدت نمودم

177177

کسانی چند کثرت راز وحدت

یکی دانند در اسرار قربت

178178

ولیکن صاحب شرع اندر اینجا

توئی گفته‌ست اصل و فرع اینجا

179179

حقیقت اصل اینجا بهتر آمد

حقیقت شرع اینجا برتر آمد

180180

از آن گفتم که فرع صورت خود

چو مردان دیدهام در راه جان بد

181181

بد از خود دور کردم تا بدانند

کنون در عشق فردم تا بدانند

182182

بد و نیکم کنون یکسانست در عشق

کنون اسرار مادرجانست در عشق

183183

ز کثرت درگذر وحدت نظر کن

نظر اینجا سوی صاحب خبر کن

184184

همه دنیا بیک جو زر نیرزد

چو یک جوزر که خاکستر نیرزد

185185

چو دنیا نزد من چون برگ کاهست

مرا دنیا حقیقت عذر خواه است

186186

درین دنیا نمانم تا بدانی

که من بودم همه راز نهانی

187187

درین دنیاست بیشک عاشقان را

که بیشک صورتی بیند آن را

188188

در این دنیاست دیدار خدائی

اگر نبود چو منصورت جدائی

189189

در این دنیاست بیشک شور و غوغا

حقیقت گفتن بیهوده پیدا

190190

ز پر گفته‌ست اندر دار دنیا

نیرزد نزد عاشق یار دنیا

191191

بیک ارزن که دنیا ارزنی هست

بنزد عقل کین دنیا زنی هست

192192

تو این دنیا زنی دان ای برادر

یقین چون ارزنی دان ای برادر

193193

همه دنیا کف خاکست بنگر

چه غم چون حضرت پاکست بنگر

194194

حقیقت درگه پروردگار است

مرین دنیا اگرچه رهگذار است

195195

چو مردان زن قدم در آشنائی

که باشد آشنائی روشنائی

196196

چو گشتی آشنای یار اینجا

تو منگر برجفای یار اینجا

197197

حقیقت برجفای او وفایست

وفای تو یقین عین لقایست

198198

اگر می واصلی خواهی در اینجا

که بگشاید ترا بیشک در اینجا

199199

دمی اینجا قدم بی او مزن تو

وگر بی او زنی باشی چو زن تو

200200

زنی باشد که او خود دم زند باز

کجا گردد چو مردان او سرافراز

201201

سرافرازی عالم مرد دارد

عیان عشق صاحب درد دارد

202202

هر آنکو درد دارد اندرین دار

درونت درد او گیرد بیکبار

203203

چو در دردت یقین در ما نماید

از اول جان و دل شیدا نماید

204204

ز درد عشق اگر جانت خبر یافت

همه در یک حقیقت در نظر یافت

205205

همه مردان ز درد اوست دایم

برون جسته چو مغز از پوست دایم

206206

ز درد اینجا شوند از خویش بیزار

نماند تن بماند جان و دیدار

207207

حقیقت بایزیدا دردداری

ترا گویم که جان خرد داری

208208

نکو بشنو تو و باطن سخنگوی

که بودم بیشکی اندر سخن گوی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

جوابش داد شاه آفرینش

که بگشاد این زمانت عین بینش

عطار»هیلاج نامه»بخش 40 - جواب گفتن منصور سلطان بایزید را قدس سره

اگلی نظم

حقیقت بایزید آن لحظه بگریست

بدو گفتا چو تو ای جان و دل کیست؟

عطار»هیلاج نامه»بخش 42 - در نموداری سر توحید حقیقت

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور