صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »هیلاج نامه
  3. »بخش 41 - در نموداری سر توحید به هر نوع

بخش 41 - در نموداری سر توحید به هر نوع

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

تعالی الله منم منصور حلّاج

همه بر رحمت من گشته محتاج

2

تعالی الله منم خورشید و اختر

مرا گویند کل الله اکبر

3

تعالی الله منم اینجا خداوند

وجود خویش ازمن جمله پیوند

4

تعالی الله منم سرّ عیانی

ز من گویند هر شرح و بیانی

5

تعالی الله منم هم نفخ و هم ذات

همی آیم درون جمله ذرات

6

تعالی الله منم اسرار لائی

نموده درنمود خود خدائی

7

تعالی الله روح از ماست پیدا

بما پیوسته و یکتاست پیدا

8

زهی دیدارما با جان و دل حق

منم اینجا حقیقت واصل حق

9

نداند ذات ما جز ما کسی باز

صفات ماست هم انجام و آغاز

10

هم انجامم بآغازم سلامت

الست بربکم ما را پیامت

11

الست بربّکم گفتم بذرّات

دمیدم در تمامت نفخهٔ ذات

12

الست اندر ازل گفتم ابد را

نمایم چون نمودم نیک و بد را

13

هر آنکس را که خواهم من برانم

هر آنکس را که میخواهم بخوانم

14

نداند هیچ کس چون خواندهام من

حدیث عشق کلی راندهام من

15

خداوندی مرا زیبد که دانم

تمامت در یقین راز نهانم

16

خداوندی مرا زیبد به اسرار

که هستم آفرینش رانگهدار

17

ز صنعم آفرینش جمله پیداست

ز نور ذاتم اینجاگه هویداست

18

مه و خورشید و چرخم با ستاره

صفاتم جمله ذراتم نظاره

19

یکی ذانم منزه در همه من

فکنده در تمامت دمدمه من

20

بمن آمد تمامت آفرینش

منم در جملگی آثار بینش

21

ز کنه ذرات من اینجا نشان نیست

بجز از جان جان بر من نشان نیست

22

نشان دارم صور گر باز دانند

مرا بینند و از من راز دانند

23

دوئی نبود مرا کاینجا یکیام

حقیقت جزو با کل بیشکیام

24

صفاتم کس ندیده کس نه بیند

اگرچه عقل بسیاری نشیند

25

در اینجا بهر دیدن بر سر راه

کجا گردد دوی ز اسرار آگاه

26

منم اسرار خود اینجا نموده

درون جانها پیدا نموده

27

منم اسرار خود بنموده اینجا

ابا خود گفته و بشنوده اینجا

28

منم ذرات در خورشید عالم

دمیده از دم خود در همه دم

29

زهی فرد حضور نورذاتم

که آدم بود در عین صفاتم

30

حقیقت آدم آمد ذات ماراست

دراینجا علم الاسماء ما راست

31

حقیقت بایزید اینجا خبردار

تو بردار من و از من خبردار

32

اناالحق میزنم اینجای دیگر

مرا در مأمن و مأوای بنگر

33

اناالحق میزنم از جان گذشته

بساط جزو و کل را در نوشته

34

اناالحق میزنم در کایناتم

حقیقت ذاتم و عین صفاتم

35

اناالحق میزنم بیچون منم هان

که بنمودم حقیقت نص و برهان

36

چو حق در جان من گوید اناالحق

ترا میگوید اینجاراز مطلق

37

چو درجانست جانان بنگر اکنون

فکنده نور خود در هفت گردون

38

درون تو چو جانانست بنگر

وجوداوست آسانست بنگر

39

چه آسان تر ازین که جمله جانان

که تو اوئی که چه اسرار پنهان

40

در آن دم روی دریا باز بینی

که پرده از رخ جان باز بینی

41

چو پرده برگرفت از رخ بیکبار

جمال بینشان آید پدیدار

42

جمال بینشان اینست بنگر

درون جان هویدا است بنگر

43

از اول تا بآخر لا گرفته است

حقیقت لا همه الّا گرفته است

44

ز اول تا بآخر ذات بیچون

نمودی از صفاتش هفت گردون

45

از اول تا بآخر در یکی باز

نظر میکن بیاب انجام و آغاز

46

از اول تا بآخر در یکی بین

همه جانست اینجا بیشکی بین

47

ز اول تا بآخر یک دم آمد

کمال این حقیقت آدم آمد

48

از آن دم یافت آدم روشنائی

از اینجا دید زاندم آشنائی

49

از آن دم یافت آدم لام اینجا

از آن دم آدم آمد جام اینجا

50

چو جام معرفت را داد دادم

حقیقت بازدید اینجای آن دم

51

حقیقت باز بین اینجای ذاتم

که من مجموعهٔ ذات و صفاتم

52

حقیقت بایزید آن دم مرا بین

تو بیشک آن زمان آدم مرا بین

53

دمادم بازگشتم سوی آدم

دم من بد دراینجا نام آن دم

54

هزاران طور گشتم در زمانی

بمردم یافتم عین مکانی

55

از اول تا بآخر باز گشتم

در اینجا گاه صاحب راز گشتم

56

چودیدم باز آن دم در یقین من

شدم جمله در اشیا پیش بین من

57

چو اینجا پیش بین گشتم در اسرار

ز سر خود شدم اینجا خبردار

58

فراقم در وصال اینجا عیان بود

اگرچه نقشم اندر بی نشان بود

59

نشان را محو کردم بینشانی

حقیقت ماند جانم در نهانی

60

چوذات خویشتن کردم تماشا

حقیقت جزؤم و کلی هویدا

61

زجز واینجایگه اکنون شدم کل

بکردم اختیار خویشتن ذُلّ

62

چو ذاتم اختیار افتاد اینجا

از آن ای دوست یار افتاد اینجا

63

هر آنکو اختیار آمد درین راه

حقیقت دید یار آمد درین راه

64

چه به زین تا ترا جانان بود دوست

توئی تو درین ره بیشکی اوست

65

چو کل کردم دراینجا اختیارم

نه بیند هیچ جز دیدار یارم

66

همه مائیم اینجابا یزیدم

درونم با برون گفت وشنیدم

67

تو اکنون قطره شو در دید جانم

که من در ظاهر و باطن عیانم

68

تو اکنون قطره شو در دید دریا

تو جزوی کل شو از من هان هویدا

69

تو کل شو بایزید و جزو بگذار

تو جان بایزید وعضو بگذار

70

چو کل گردی چو من میگوی مطلق

در درون جان ما با ما اناالحق

71

اناالحق چون زدی بر راستی تو

همه بازار ما آراستی تو

72

درین بازار اگر زاری تو ما را

برون خویش بازاری تو ما را

73

اناالحق کردی و بیجان شو چو ماتو

یکی میبین در این عین فنا تو

74

چو اینجا گه بگفتی کل اناالحق

همین باشد حقیقت راژ مطلق

75

فنا باش و بقا میجوی اینجا

همی سرّ لقا میگوی اینجا

76

چو شد بر تو حقیقت راز ما فاش

تو در نقشی و ما باشیم نقاش

77

چو نقش خویش اینجا در فکندی

شوی آزاد از این مستمندی

78

تو حق باشی و من درحق یکی باز

ز من دریاب این عین الیقین باز

79

سرافرازی کن و سر را ببر تو

که هستی جوهر و هم بحرُ در تو

80

چو جانست این زمان جوهر درین راز

ز من دریاب این حق الیقین باز

81

چو جانت جوهر است و بحرمائیم

گه این جوهر درونت مینمائیم

82

درین بحری تو اکنون بازمانده

چو جوهر در صدفها باز مانده

83

صدف بشکن اگر جوهر تو خواهی

که بیشک بهره زو یابند و شاهی

84

چو بشکستی صدف جوهر ببینی

چنین کن هان اگر صاحب یقینی

85

بسی مردند وین جوهر ندیدند

چنین کن هان اگر صاحب یقینی

86

بسی مردند وین جوهر ندیدند

درون بحر مرده آرمیدند

87

هر آنکو یافت جوهر همچو ماشد

حقیقت جوهر اسرار لا شد

88

بصد قرن این چنین جوهر نیابند

بسی جویند خشک و تر نیابند

89

نه آنست این بیان که کس بداند

یقین منصور دیگر کس نداند

90

اگرچه من کنون منصور عشقم

حقیقت غرقه اندر نو رعشقم

91

حقیقت جوهر خودباز دیدم

چو جوهر بود خود را باز دیدم

92

چوجانت جوهر است اینجا حقیقت

نگر این بحر درغوغا حقیقت

93

چو جوهر جان بود اینجا به تحقیق

ز جان جان بدیده سر توفیق

94

رسیده سوی یار و او شده فاش

ز جسم و جان حقیقت دید نقاش

95

حقیقت دید جان دیدار یار است

در اینجا دیدن جانان بکار است

96

حقیقت دید جان دیدار جانست

در اینجا دید جانان باز دانست

97

در اینجا بازدید و یار شد او

ز بود خویشتن بیزار شد او

98

در اینجا یار دید و آشنا شد

عیانی محو کرد و کل خدا شد

99

خدا شد جان ابا منصور اینجا

خدا منصور را مهجور اینجا

100

خدا شد کرد او اسرار آفاق

که تا افتاد همچون بود او طاق

101

خدا شد این زمان منصور در عشق

درون جزو و کل مشهور در عشق

102

خدا شد این زمان تا بار دیده است

حقیقت خویش برخوردار دیده است

103

خدا شد در خدائی زد اناالحق

ابا ذرات گفت او راز مطلق

104

خدا شد تا مکان را بیمکان دید

همه جان بود و خود از جان جان دید

105

خدا شد تا یکی آمد پدیدار

خدای بیشکی آمد پدیدار

106

چودرعین خدائی پاکبازیم

حقیقت ما در اینجا پاک بازیم

107

ز عشق خویشتن خود آفریدیم

جمال خود هر آیینه بدیدیم

108

بعشق خود زهر آیینه دم دم

نمودم سر عشق خود بآدم

109

بعشق خویش اینجا درنمودم

نمودم سر عشق خود بآدم

110

بعشق خویش اینجا در نمودم

درون جمله خود گفت و شنودم

111

چو در صنعم کنون پیدا در اینجا

یقین کردم چنین غوغا در اینجا

112

ره عشقم چنین است ار به بینی

همه تلخست اگر صاحب یقینی

113

فراقم دروصال آمد پدیدار

وصالم عاشق اینجا شد خبردار

114

حقیقت شرح جان گفتم ترا من

که تا شد سر جان ز اسرار روشن

115

ندارد نقش جان نقاش بشناس

جمال ماست اینجا فاش بشناس

116

از این ظلمت که تن خوانند بگریز

بنور ذات حق خود را در آویز

117

ازین ظلمت که تن خوانند برون آی

همه ذرات ما را رهنمون آی

118

از این ظلمت اگر آئی برون تو

ابا ما گردی اینجا خاک و خون تو

119

چو تن دیدی وجان بشناختی باز

تنت در سوی جان انداختی باز

120

تن اینجا ظلمت و جانت ز نوراست

نفور است این تن وجان کل حضور است

121

حضور جان طلب نی ظلمت تن

که جان آمد حقیقت نور روشن

122

چو نور افروزد اینجا صبحگاهان

نظر میکن تو در خورشید تابان

123

نه چندانی که چونخور میبرآید

کجا ظلمت در اینجاگه نماید

124

نماید هیچ ظلمت نزد خورشید

حقیقت محو گردد سایه جاوید

125

چو خورشید عیان آید پدیدار

حقیقت سایه گردد ناپدیدار

126

حقیقت سایهٔ صورت برافتد

نقاب از روی منصورت برافتد

127

تو از جانان بیابی راز منصور

یکی گردی بکل نور علی نور

128

اگر این سر بدانی بایزیدی

از این اسرارها هل من مزیدی

129

حقیقت در خدائی رهبری تو

هم از کون و مکانت بگذری تو

130

مرا پایت یکی گردد باسرار

ترا اسرار ما آید پدیدار

131

سراپایت یکی گردد چو فرموک

چو مردان ترک گیری پنبهٔ دوک

132

سراپایت یکی گردد چو خورشید

بمانی تو ز ذات اینجا تو جاوید

133

سراپایت یکی گردد چو ماهی

زنی بر هفت گردون پایگاهی

134

سراپایت یکی گردد ز بینش

تو باشی مغز کل آفرینش

135

سراپایت یکی گردد چو من پاک

نماند هیچ نار و آب با خاک

136

سراپایت یکی باشد به هر چار

بوصل خود بوند ایشان گرفتار

137

سراپایت یکی باشد نهانی

تو باشی بود خود اما چه دانی

138

چو در یکی جمال خود بدیدی

چو ما اینجا وصال خود بدیدی

139

چو در یکی تو باشی خود یقین دان

تو بود خویش از ما بیشکی دان

140

یکی دانست بود ما همه را

نهاده در درونه دمدمه را

141

چو شور است آنکه خود را راست کردم

بدار عشق خود را راست کردم

142

چه شور است اینکه درجانها فکندیم

که در هر قطره طوفانها فکندیم

143

چه شور است آن که این فانیست بنگر

بجز ما جسم و جانت نیست بنگر

144

بعشق خویش شور انگیز خویشم

حیققت نیک و بد یکیست پیشم

145

چو یکسانست پیشم نیک یا بد

هر آنچیزی که کردم کردهام خود

146

یکی جانم گهی جسم و گهی دل

مرا مقصود هر چیز است حاصل

147

چو مقصود من اینجا ذات آمد

یکی ذاتم که این آیات آمد

148

بیان این معانی کرد آگاه

صفات ذات پاکم قل هوالله

149

منم در قل هو الله راز دیده

در اینجا گه هوالله باز دیده

150

منم در قل هوالله راز گفته

اناالحق در عیانم باز گفته

151

چو ذاتم قل هوالله است بنگر

نمود من هوالله است بنگر

152

نموم از هوالله است پیدا

عیانم قل هوالله است پیدا

153

یکی ذاتست کاین راز است بیچون

که من گفتم ابا تو بیچه و چون

154

چو جان از نور من در روشنائی است

درآ در عاقبت دیدخدائی است

155

چو جان از نور من در قربت آمد

از آن درحضرت و در غربت آمد

156

گهی گردد فلک گه مهر و گه ماه

گهی باشد زمین گه کوه و گه کاه

157

گهی نور است و گاهی عین ظلمت

گهی دریاست گاهی عز و قربت

158

گهی جان و دل آید گه بود جان

دل وجان شد یقین امروز جانان

159

منم جانان یقین اینست رازم

ز هر نوعی یقینت گفته بازم

160

منم جانان تو کاینجا بدیدم

ترا اسمای اعظم بایزیدم

161

منم جانان تو از جان آگاه

بکردستم ز جان و دل مرا خواه

162

دمی زد بعد از آن خاموش گشته

ز عشق ذات خود بیهوش گشته

163

چنان بیهوش و باهوشی از آن داشت

که بیشک در صور کون و مکان داشت

164

چنان در قربت او راه دیده

دراینجاگه جمال شاه دیده

165

در اینجا در برون و دردرون راز

که اینجا آمده در عشق شهباز

166

دمی دیگر بزد پس گفت الله

اناالحق گفت و دیگر قل هوالله

167

بخواند و کرد خوداندر دمیدش

جوابی داد بیشک بایزیدش

168

بدو گفتا چرا خاموش گشتی

چو من اینجا عجب مدهوش گشتی

169

چنان خواهم که با من راز گوئی

سؤالم در شریعت بازگوئی

170

بپرس آنچه ندانی تا بگویم

دوای دردت اینجاگه بجویم

171

دمی کین جایگه از عمر مانده است

بصورت لیک دایم جان بمانده است

172

سؤالی کن ز وحدت گر توانی

تو منگر سوی کثرت گر توانی

173

همه ذرات خود را دان تو کثرت

ز کثرت در گذر شو سوی وحدت

174

که در حضرت بیابی آنچه خواهی

ترا بخشد کمال پادشاهی

175

هر آنکو سوی دنیا باز ماند

ز کثرت هر کجا اوراز داند

176

همه دنیا پر از کثرت نمودم

درین کثرت یقین وحدت نمودم

177

کسانی چند کثرت راز وحدت

یکی دانند در اسرار قربت

178

ولیکن صاحب شرع اندر اینجا

توئی گفته‌ست اصل و فرع اینجا

179

حقیقت اصل اینجا بهتر آمد

حقیقت شرع اینجا برتر آمد

180

از آن گفتم که فرع صورت خود

چو مردان دیدهام در راه جان بد

181

بد از خود دور کردم تا بدانند

کنون در عشق فردم تا بدانند

182

بد و نیکم کنون یکسانست در عشق

کنون اسرار مادرجانست در عشق

183

ز کثرت درگذر وحدت نظر کن

نظر اینجا سوی صاحب خبر کن

184

همه دنیا بیک جو زر نیرزد

چو یک جوزر که خاکستر نیرزد

185

چو دنیا نزد من چون برگ کاهست

مرا دنیا حقیقت عذر خواه است

186

درین دنیا نمانم تا بدانی

که من بودم همه راز نهانی

187

درین دنیاست بیشک عاشقان را

که بیشک صورتی بیند آن را

188

در این دنیاست دیدار خدائی

اگر نبود چو منصورت جدائی

189

در این دنیاست بیشک شور و غوغا

حقیقت گفتن بیهوده پیدا

190

ز پر گفته‌ست اندر دار دنیا

نیرزد نزد عاشق یار دنیا

191

بیک ارزن که دنیا ارزنی هست

بنزد عقل کین دنیا زنی هست

192

تو این دنیا زنی دان ای برادر

یقین چون ارزنی دان ای برادر

193

همه دنیا کف خاکست بنگر

چه غم چون حضرت پاکست بنگر

194

حقیقت درگه پروردگار است

مرین دنیا اگرچه رهگذار است

195

چو مردان زن قدم در آشنائی

که باشد آشنائی روشنائی

196

چو گشتی آشنای یار اینجا

تو منگر برجفای یار اینجا

197

حقیقت برجفای او وفایست

وفای تو یقین عین لقایست

198

اگر می واصلی خواهی در اینجا

که بگشاید ترا بیشک در اینجا

199

دمی اینجا قدم بی او مزن تو

وگر بی او زنی باشی چو زن تو

200

زنی باشد که او خود دم زند باز

کجا گردد چو مردان او سرافراز

201

سرافرازی عالم مرد دارد

عیان عشق صاحب درد دارد

202

هر آنکو درد دارد اندرین دار

درونت درد او گیرد بیکبار

203

چو در دردت یقین در ما نماید

از اول جان و دل شیدا نماید

204

ز درد عشق اگر جانت خبر یافت

همه در یک حقیقت در نظر یافت

205

همه مردان ز درد اوست دایم

برون جسته چو مغز از پوست دایم

206

ز درد اینجا شوند از خویش بیزار

نماند تن بماند جان و دیدار

207

حقیقت بایزیدا دردداری

ترا گویم که جان خرد داری

208

نکو بشنو تو و باطن سخنگوی

که بودم بیشکی اندر سخن گوی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

جوابش داد شاه آفرینش

که بگشاد این زمانت عین بینش

عطار»هیلاج نامه»بخش 40 - جواب گفتن منصور سلطان بایزید را قدس سره

اگلی نظم

حقیقت بایزید آن لحظه بگریست

بدو گفتا چو تو ای جان و دل کیست؟

عطار»هیلاج نامه»بخش 42 - در نموداری سر توحید حقیقت

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور