صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »هیلاج نامه
  3. »بخش 50 - جواب دادن شیخ جنید شیخ کبیر را

بخش 50 - جواب دادن شیخ جنید شیخ کبیر را

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

جنید راهبر گفت ای جهان بین

توئی در عصر ماراز عیان بین

22

جهان جان و دریای معانی

حقیقت جوهر دریای کانی

33

تو دادن آنچه ما اینجا نداریم

نهادی همچو تو پیدا نداریم

44

تو هستی قطب عالم اندر آفاق

حقیقت اوفتادستی تو خود طاق

55

بدین معنی که دیدستی ز منصور

بیانی گویمت میدار معذور

66

کنون در ملک عالم کن نظر باز

مشایخ چند هستند ای سرافراز

77

حقیقت انبیا بسیار بودند

حقیقت مؤمن دیدار بودند

88

همه واصل بُدند و کار دیده

در اینجا گه جمال یار دیده

99

همه در وصل خود صورت نگهدار

ز بهر دعوت ایشان نمودار

1010

در اینجا آمدند از کارسازی

خدا بخشید هر یک سرفرازی

1111

چو ایشان سرفراز راه بودند

ز بهر دعوتت آگاه بودند

1212

نگفته هیچکس اینجا اناالحق

حقیقت جمله حق گفتند مطلق

1313

همی دانیم ما ز اسرار اینجا

که نور اوست کل مشهور اینجا

1414

همه دیدار جانانست دانیم

یقین خورشید تابانست دانیم

1515

چو خورشید است او در نور اینجا

که نور اوست کل مشهور اینجا

1616

محمد آفتاب و ما ستاره

یقین دعوتش عالم نظاره

1717

کجا چون او دگر آید حقیقت

که مانندش بود اندر طریقت

1818

که او سرخیل ما و پادشاهست

گدایانیم ما او پادشاه است

1919

چو او شاهیست اندر لامکانی

ورا بُد جمله اسرار و معانی

2020

نگفت این سرّ ودعوت کرد اینجا

از آنکه بود صاحبدرد اینجا

2121

بدعوت یافت اینجا نعمت و ناز

میان انبیا آمد سرافراز

2222

بدعوت شرع کرد اینجای بنیاد

که تا ناید ابر ذرات بیداد

2323

سعادت مرورا بخشیده بد حق

در اینجا او بگفتهٔ بد اناالحق

2424

اگر حق است حق در جمله راز است

حقیقت را همیشه چشمم باز است

2525

ز بهر امر معروفست اینجا

که منکر نهی معروفست اینجا

2626

هر آنکویی ادب آمد درین راه

سزای او دهد اینجایگه شاه

2727

ادب داران ما اینجا بسی بین

به پیوسته همه با صاحب دین

2828

شریعت بهر این بنهاد احمد

که تا پیدا نماید نیک از بد

2929

چو نیکی همچوروز و شب بدآمد

مثل گوئی از این معنی تب آمد

3030

چو میدانم که در شرع جهاندار

حقیقت گفت بد کردیم بردار

3131

ورا زیرا که تا اهل جهان کل

ورا اینجا همی بینند و از دل

3232

دگر کس مینگوید آنچه او گفت

که او بیشک درون خاک و خون خفت

3333

حقیقت این چنین خواهد بدن راز

که این صورت نخواهد ماند کل باز

3434

ازین ارکانها خارج شود او

حقیقت گفت ما خود بشنود او

3535

نخواهد ماند صورت پایدارش

نباشد وصل اینجا در کنارش

3636

طبایع محو خواهد شد وراهم

نخواهد رفت ازو ناگاه این دم

3737

نخواهد بود اینجا با ادب او

ز روی شرع بد گفته‌ست بد او

3838

در این ساعت که بردار است اینجا

کجا از ما خبر دارست اینجا

3939

حقیقت این زمان چون بیزمانست

نزولش نیز دایم جان جانست

4040

ز اول صورت آخر سرآید

حقیقت پنج روز اینجا برآید

4141

خدادان ملک ملکش مالک آمد

حقیقت کل شئی هالک آمد

4242

خدا پاک و مبرّا از کف خاک

چه نسبت داردآخر خاک باپاک

4343

خدا پاک و منزه در حقیقت

کجا گنجد درین عین طبیعت

4444

منزه آمد از گردون عالم

ولیکن صنع بنماید دمادم

4545

نشاید این حقیقت پیشوائی

کجا او را بود دید خدائی

4646

خدا جان دارد و دیگر ستاند

چو آسان دادم آسان ستاند

4747

تمامت پادشاهان بندهٔ اوست

اگر نه اینچنین دانی نه نیکوست

4848

تو شیخ از اعتقاد پاک مگذر

حقیقت زین بیان امروز برخور

4949

چنان کاول مگو این راز هرگز

بقول مصطفی دین العجایز

5050

نگه میدار گفتش در دل وجان

که عالم صورتت دادست جانان

5151

اگر جانان حقیقت اوست تحقیق

که او دارد یقین در شرع توفیق

5252

کسی کوپای بر بالا نهاده است

ز بالا ناگهی در سر فتاده است

5353

محمد دان و جز ذات محمد

مخوان جز ذات و آیات محمد

5454

محمد حق شناس اینجای منصور

مشو ای شیخ عالم زین سخن دور

5555

محمد دان یقین ذات خداوند

که او آمد حقیقت ذات و پیوند

5656

ز بهر دعوت کل امم بود

به معنی و بصورت محترم بود

5757

نگفت این راز چون منصور سرباز

از آن دانم ورا من صاحب راز

5858

حقیقت هر که آگاهست بروی

بنور شرع چون ماه است از وی

5959

چو او بیشک نماید راه جمله

حقیقت او بود مر شاه جمله

6060

خدا او را چنین عزّ جهان داد

ورا تمکین بر هر دو جهان داد

6161

ابا حق گفت جمله لیک معراج

نهاده بر سر خود آن شب آن تاج

6262

چو او را برگزید و آشنا کرد

میان انبیایش پیشوا کرد

6363

بجز او پیشوادیگر نگیرم

یقین اینست ای شیخ کبیرم

6464

محمد دانم و الله خدا من

محمد را شناسم پیشوا من

6565

مرا او پیشوا و کس نخوانم

بجز او هیچکس دیگر نخواهم

6666

ره حق یافتستم من ازو باز

حقیقت اوبود مر شاه را باز

6767

خبردارم که ما را حق چه داده است

درون جان ما هرچه نهاد است

6868

حقیقت گفت و گنجش یافتستم

بسوی گنج خود بشتافتستم

6969

مرا گنج معانی آشکار است

مرا گفتار او ناپایدار است

7070

حقیقت ذات ذاتم در صفاتم

حقیقت شد یقین چون نور ذاتم

7171

اگر از ذات من ذاتم در اینجا

سراسر عین ذراتم در اینجا

7272

چو او واصل شدست و کارسازم

از آن از گفتن او بینیازم

7373

ره شرع محمد بسپریدم

بحمدالله که همچون بایزیدم

7474

که چون او دید گفتار اناالحق

زند مانند او هر دم اناالحق

7575

بگفت او چنان مغرور افتاد

چراغ وصل او شد کشته در باد

7676

چنان دور است این ساعت زجانان

که ابر آید بر خورشید تابان

7777

ضیا زو رفت ودرتاریکی افتاد

که از اعیان شرع او دور افتاد

7878

ازین گفتارها اوغمزه آمد

ز خورشیدی بسوی ذره آمد

7979

کنون شیخ کبیر و قطب اسرار

رهم شرعست میدان تو ز گفتار

8080

هر آنکو مرد راه و آشنایست

همیشه راز دار مصطفایست

8181

حقیقت سالهابر درگه او

نشستم تاشدستم آگه او

8282

چو من آگاه گشتم از شریعت

حقیقت بود کل عین طریقت

8383

حقیقت در شریعت دان یقین تو

شریعت دان یقین عین الیقین تو

8484

بشرع احمد آور فخر زنهار

که اندر شرع کل یابی تو دلدار

8585

هر آنکو پای در بیرون نهادست

قدم در خاک و او در خون نهاده است

8686

ادب داری چو مردان بایدت کرد

شراب وصل آن دم بایدت خورد

8787

ادب پیش آور اینجا همچو مردان

که دارد دوست اینجاگاه جانان

8888

ادب داران راه او در اینجا

همیشه بودهاند نیکو در اینجا

8989

اگرچه راز جانان بودشان بیش

نگفتند و برفتند با دل ریش

9090

ادب اینجایگه میدار جانا

وگرنه جای بین بردار جانان

9191

بحکم شرع آمد بی ادب او

بدارش کردم از بهر سبب او

9292

سبب اینست بشنو شیخ تحقیق

که تا پیدا بود صدیق و زندیق

9393

اگرچه جمله در تحقیق اویست

بدی بددان و نیکی خود نکویست

9494

ازآن اصلی و فرعی کرده است دوست

که این مغز است بهتر بیشک از پوست

9595

حقیقت اصل شرع احمد آمد

که در اسرار او نیک و بد آمد

9696

وگر کافر بود همچو مسلمان

لکم دین گفت حق در سرّ قرآن

9797

کسانی کاندرین معنی ندانند

ز خود تفسیرها بیهوده خوانند

9898

که این جمله یکی گفته‌ست بیچون

منت گویم بیانی نی دگرگون

9999

همه از کارگاه کردگاریم

همه از سرّ صنعش آشکاریم

100100

همه از او شده پیدا در اینجا

همه از اوست گویا اندر اینجا

101101

کمال قدرت او بیشمار است

همیشه جمله را پروردگاراست

102102

همه از ذات اوست اینجای پیدا

چه پیدا و نهان چه زشت و زیبا

103103

همه از اوست اندر شرع نی او

چنین دان تا بود اسرار نیکو

104104

حقیقت دان تو حق نه آن دیگر

وگر باطل ز قرآن خوان و بنگر

105105

یکی را گفت کافر دیگری دوست

مسلمان خواند و گفت این راه نیکوست

106106

حقیقت فرقها اینجاست بسیار

بود عاقل از این معنی خبردار

107107

از آن یک شمه گفتم شیخ عالم

نیارم زد بنزدیک تو این دم

108108

که میدانم که تو اسرار شاهی

مراسم شاهی و هم جان پناهی

109109

که منصور است مرد رازدیده

نمودی از حقیقت باز دیده

110110

نمودند سروران اینجا نمودند

بیکره بود جانش در ربودند

111111

که دارد ذات کل ورنه نگفتی

دُرِ اسرار اینجاگه نسفتی

112112

اگر بودی حقیقت ذات اینجا

نگفتی نیز با هر ذات اینجا

113113

چو چیزی مرد را اینجا نمودند

بیک ره بود جانش در ربودند

114114

سخن از عشق میگوید نه از عقل

کجا گنجد بنزد عشق از نقل

115115

سخن بیعقل میگوید ز اسرار

شنفتم گفتن او بر سر دار

116116

حقیقت گفت اندر سوی زندان

سخنها او بسی از سرجانان

117117

ولیکن چون نه او درخانه باشد

بنزدم بیشکی دیوانه باشد

118118

سراسر گفت او درعشق پیداست

ولیکن این سخن نی گفتهٔ ماست

119119

نگوئیم این سخن ما نزد هر کس

ترا میگویم این اسرارها بس

120120

عوام الناس یک سر همچو دیوند

ابا بانگ و خروش و باغریوند

121121

وصول ما کجا هرگز بدانند

وگر می ره برند عاجز بمانند

122122

ره وصلست نی راه مجازیست

نیفتادست این راه مجازیست

123123

ره عشقست و دروی رازهاهست

در آن اندیشهٔ او رازها هست

124124

ببازی راست ناید راز گفتن

بر هر کس اناالحق باز گفتن

125125

اگر این مرد راه این کرده باشد

نه همچون دیگران در پرده باشد

126126

حقیقت در رسیده سوی منزل

بود مقصود خود پیوسته حاصل

127127

وصالش جزو و کلی هست داده

بود اینجا نباشد دوست و ساده

128128

نه از دیوانگی میگوید این راز

که منصور از برابر داد آواز

129129

که ای شیخ کبیر وعالم کل

ترا دانم حقیقت آدم کل

130130

کجائی ای جُنید آخر دمی پیش

درآی و بهتر از آنم بیندیش

131131

سخنها را مگو اینجا و پیش آی

چو نوشی این زمان بی عین پیش آی

132132

سخن از شرع گفتی این زمانت

ایا شیخ جهان راز نهانت

133133

همین بد جملگی من میستودم

که در عین ازل ذات تو بودم

134134

بخاصه این زمان چون راز دارم

ترا زین گفت اکنون باز دارم

135135

تو ای شیخ جهان و پیر آفاق

ز بهر دیدنت بودیم مشتاق

136136

کنونت باز دیدم اندر اینجا

نظر کن بایزیدم اندر اینجا

137137

رسیده در وصال ما بمعنی

بسیرت یافته دیدارمولی

138138

حقیقت رازدار ماست اینجا

حقیقت آمد اینجا رهبر اینجا

139139

ولیکن این جنید از ماست بر دور

ورا میدار قطب ذات معذور

140140

که میداند ولیکن می نداند

کتاب هجر بر او چون بخواند

141141

کتاب هجر میخواند ترا باز

خبردارد هم از انجام و آغاز

142142

ولیکن پخته و بس نارسیده است

اگرچه شیخ و پیر بایزید است

143143

تو گفتی راز بهر او در اینجا

شنفتم قصهٔ آن لیل و دریا

144144

چه باشد آن عجایبهای دیگر

نمودستم بسی در بحر و در بر

145145

تو گفتی راز بهر او در اینجا

بیا ای دلبر و ای یار زیبا

146146

دوسال و نیم با هم یار بودیم

ز دید خویش در اسرار بودیم

147147

نمود من تو چندین دیدهٔ باز

دگر چندی چنین بشنیدهٔ باز

148148

بچشم خود در آن شب راز دیدی

دگر امروز ما را باز دیدی

149149

هر آنچ آن رفت آن دیگر مجو تو

هر آنچه گم کنی دیگر مجو تو

150150

سخن از نقد گوی و وصل جانان

هر آنجائی که گوئی وصل جانان

151151

تو شیخا مر جنیدا رهبر کوی

که داری اندر انیجا چشم در کوی

152152

تو گوئی عشق سرگردان بدیدی

ولیکن شاه در میدان ندیدی

153153

ندیدی شاه در میدان ستاده

از آنی چشم در کویش نهاده

154154

تو روی شاه بنگر تا بدانی

وگرنه قصهٔ هرزه چه رانی

155155

توچندین رازها دیدی ز من باز

بماندستی کنون مانند زن باز

156156

حقیقت شیخ دین و بینظیری

تو آن قطبی از آن شیخ کبیری

157157

که میدانی از رازی که ما راست

در اینجاگه نمودستم من آنراست

158158

تودانی این سخن از بحر گویان

سخنها با جنید و شاه میدان

159159

ز تو پرسید و اوّل باز گفتی

ابا او از حقیقت راست گفتی

160160

جوابت داد او از شرع و از فرع

مرا دیوانه میخوانید و در صرع

161161

کسی کو من نه بیند اندر اسرار

ز ذات من نباشد او خبردار

162162

تمامت انبیا و اولیائیم

ستادستند و درعین بقائیم

163163

رسیدستم بعین منزل خویش

حجابی رفته اینجا گاه از پیش

164164

حقیقت پردهام شد پاره پاره

تمامت اهل دل در من نظاره

165165

ز هر جانب دو صد اینجا جنید است

ستاده مرغ دام ما و قید است

166166

نمیگویند اینجا گه سخندان

که هستند صاحب تفسیر و برهان

167167

سخندانان ما اینجا ستاده

دل وجان سوی مااینجا نهاده

168168

چرا اینجا جنید اندر حقیقت

سخن میراند از عین طبیعت

169169

نگویند کودکان زینگونه اسرار

که گفت ار نیز با تو نکته هشیار

170170

چو من اینجا نمودار خدایم

حقیقت انبیا و اولیایم

171171

درون جان من پیداست ایشان

نباشم یک دلی باشم پریشان

172172

بحق گوئیم و با حق جمله گوئیم

حقیقت حق بود چون جمله اوئیم

173173

خدا با من سخن میگوید اینجا

رضای ذات خود میجوید اینجا

174174

حقیقت مینماید بود بودش

اگرچه جملگی کرده سجودش

175175

حقیقت خود شناسایست خود را

برش یکسانست اینجا نیک و بد را

176176

چو عشق خویشتن آورد با خویش

حقیقت نوش خواهد کرد مرنیش

177177

حقیقت حق ز خود آمد خبردار

ز عشق خویش این لحظه است بردار

178178

منزه از وجود و از طبایع

که پیدا است او ز هر صنع و صنایع

179179

خدا بود و بود پیوسته هر جا

کنون در ذات با امروز پیدا

180180

نه دیوانه بود او مر مرا او

کند اینجا بگفتاری جفا او

181181

چو او در جان ماهمخانه باشد

کجامنصور کل دیوانه باشد

182182

بود دیوانه او کاینجا نداند

نمود عشق ما دیوانه خواند

183183

جنید اینجا محمّد داند و بس

بجز او مینداند نیز هر کس

184184

تمامت کودکان دانند احمد

حقیقت رهنمای نیک یا بد

185185

همه ذرات عالم ناسپاساند

محمد را زجان و دل شناسند

186186

ولی کنه محمد آن بدانند

که با او گویندو با او بخوانند

187187

محمد در درون ماست اینجا

حقیقت رهنمون ماست اینجا

188188

محمّد در عیان ماست بینش

ازو پیدا خدای آفرینش

189189

محمد میزند در ما اناالحق

همی گوید دمادم سر مطلق

190190

محمد رهنمود اینجای حلاج

نهادم عاقبت بر سر از این تاج

191191

چو من واصل ز ذات مصطفایم

یقین با انبیا و اولیایم

192192

مرا هم رهبر و هم رهنمایست

حقیقت در درونم او خدایست

193193

مرا او کرد واصل نزد عشاق

فکندم در نهاد جملگی طاق

194194

ز وصل احمدم بردارمانده

ز عشق او چنین در کار مانده

195195

وصال مصطفی در جان منصور

چو خورشید است کل نور علی نور

196196

وصال مصطفی بخشید جانم

کنون بنمود کل عین عیانم

197197

چو از او واصلم اینجا حقیقت

سپردم بیشکی راه شریعت

198198

ره شرعش بجان اینجا سپردم

از آن گوی اناالحق بین که بردم

199199

از آن گوی اناالحق بردهام من

که نی چون دیگری پی بردهام من

200200

ره او کردم و منزل ندیدم

اگرچه هست منزل ناپدیدم

201201

چو او دیدم چه خواهم کرد منزل

چو جان دیدم چه خواهم کرد بادل

202202

چو او دیدم چه کارم با جنید است

مرا سیمرغ قدرت جمله صید است

203203

ز حق اندرز حق گویم همیشه

ز حق دانم همه اسرار و پیشه

204204

ز حق گویم که چون احمد حق آمد

ز سرّ من رآنی مطلق آمد

205205

ورا این راز اینجا درعیانست

از این معنی به کل صاحب قرانست

206206

از آن اینجا بگفت او همچو من راز

که دعوت خواست کرد آن سرافراز

207207

چو دعوت مرورا بد در شریعت

از آن مخفی نمود اینجا حقیقت

208208

ز بهر دعوت خود او نهان کرد

حقیقت راه شرع اینجا بیان کرد

209209

بیان شرع کرد و راه بنمود

حقیقت مر علی را شاه بنمود

210210

سخن بسیار از شیخ کبیر است

محمد در میانه بی نظیر است

211211

هر آنکو راه او کرده است اینجا

حقیقت در پس پرده است اینجا

212212

اگر اینجا جنید پاک دینم

بیابد یک زمان عین الیقینم

213213

نمایم مصطفی او را درین دم

تمامت انبیا بادید آدم

214214

اگر آید دمی او بر سر دار

کنم او را در این اعیان نمودار

215215

ولیکن او بخود می باز ماندست

چو گنجشکی بدست بازمانده است

216216

ندانست این دگر دم بر سردار

بدین شکرانه گردانم خبردار

217217

دگر از سر ذاتم در حقیقت

که حق بیند ز ذرّاتم حقیقت

218218

مرا او در درون جانانست پیدا

نمیداند ورا با تست پیدا

219219

که هر انصاف ما اینجا دهد او

بجان خویشتن منت نهد او

220220

که گفتارش ز نادانی بد از دوست

سخن بیمغز اینجا گفت از پوست

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بخندید آن زمان منصور و این گفت

که نتوانی به کُل خورشید بنهفت

عطار»هیلاج نامه»بخش 49 - جواب دادن منصور مدعی را

اگلی نظم

تو ای شیخ کبیر و قطب عالم

مرا دانی و میبینی در آن دم

عطار»هیلاج نامه»بخش 51 - در عین العیان توحید گوید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور