صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »هیلاج نامه
  3. »بخش 49 - جواب دادن منصور مدعی را

بخش 49 - جواب دادن منصور مدعی را

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بخندید آن زمان منصور و این گفت

که نتوانی به کُل خورشید بنهفت

22

منم خورشید و توذرات مائی

کجادرعین این آیات مائی

33

مرا زیبد که درکشتی و دریا

کنم اسرار خود این لحظه پیدا

44

مرا زیبد که اکنون اندر این بحر

روم نزد شما من اندرین بحر

55

بسی بیهوده گفتی اندر اینجا

بحل کردم ترا ای جام شیدا

66

توانم امشب اینجاگاه جانت

کنم محو و بمانم در نهانت

77

اگر نه شیخ اینجا گاه بودی

یقین منصور تو با او نمودی

88

یقین شیخا که من ازواصلانم

نه همچون این خزان و جاهلانم

99

کنون بد رود باش ای شیخ باداد

که تا با هم رسیم از سوی بغداد

1010

مرا وصلی است شیخا باز دانی

به بغداد آنگه آن راز نهانی

1111

بچشم خویش بینی شیخ آن دم

که تو منصور بینی اندر آن دم

1212

بپا برخاست آن شوریدهٔ مست

میان خویشتن محکم فرو بست

1313

بشد او تا لب کشتی و گفتا

مرا ای شیخ اعیانست پیدا

1414

مرا اعیانست پیدا تا بدانی

نمود ما کنون یکتا بمانی

1515

کنون خواهم شدن تا دید جانان

درون قعر در توحید جانان

1616

در این بحر معانی غوطه آرم

نهان خواهم شد آن کو پایدارم

1717

تو شیخ این نکته از ما بشنو اکنون

که تا من بازگویم بیچه و چون

1818

در آن روزی که من خواهم ز شیراز

ترا در نزد خود ای صاحب راز

1919

چو آئی و به بینی راز داری

کنی با ما زمانی پایداری

2020

کنون ای شیخ اینجا غافلانند

کجا اسرار ما اینجا بدانند

2121

کنون ای شیخ اینان عاقلانند

کجا اسرار ما اینجا بدانند

2222

ز بهر عزت تو ای سر افراز

بماندم من در این گفتارها باز

2323

ولیکن صبر دارم در حضورم

ز اسم من به بین اسم صبورم

2424

صبوری پیشهٔ منصور آمد

از آن پیوسته غرق نور آمد

2525

صبورم در همه آفاق گفته

میان سالکانم طاق گفته

2626

صبورم بیزمان در کایناتم

بصورت ز آنکه معنی جمله ذاتم

2727

کنون ذاتم که جانم یار گشته

ز سرّ عشق برخوردار گشته

2828

کنون ذاتم که آگاهم ز اسرار

مرا جایست دمدم بر سردار

2929

کنون یارم که آگاهم ز خورشید

که ذات ماست روشن مانده جاوید

3030

کنون چون یار در جانست ما را

چو خورشید است جانانست ما را

3131

کنون چون یار میگوید مراراز

یکی معنی بگویم هان بتو باز

3232

در امشب سرّ ما بنگر یقین تو

درون جان و دل شو پیش بین تو

3333

در امشب آنچه گویم گیر در یاد

که معلومت کنم در ملک بغداد

3434

حقیقت دار و شرع فرع بگذار

بجز حق اصل و فرع شرع بگذار

3535

چو از صورت گذشتی نیست تاوان

که خورشید یقین یکیست تابان

3636

ریاضتها بسی اینجا کشیدی

چو من هم صحبت دیگر ندیدی

3737

ابا تودم زدم کل از شریعت

ز هر رازی نمودم دید دیدت

3838

در این معنی که میگوم بسنجی

ازین نقد گهر باید نرنجی

3939

تو شیخا کل ز من واصل شد و جان

تو خود زین معنی اینجاگه مرنجان

4040

تو اکنون واصل منصور هستی

که همچون دیگران بت می پرستی

4141

نه همچون دیگران ای شیخ اکبر

توئی هم پیشوای دین و مهتر

4242

تو اکنون پیشوای سالکانی

حقیقت هم خدای سالکانی

4343

وصول واصلانی راز گوئی

وطن در مسکن شیراز جوئی

4444

کنون دانی که کل منصور باشد

در این گفتارها معذور باشد

4545

چو منصور است در جانت نظر کن

دل و جانت ز راز ما خبر کن

4646

کنون تا این دمت من یار بودم

ترامن صاحب اسرار بودم

4747

ترا معلوم کردم از ریاضت

ببخشیدم ترا عین هدایت

4848

کنون چون از سلوک راه معنی

ترا کردم یقین آگاه معنی

4949

ترا بخشیدم اینجا کل کرامات

رسانیدم ترا سوی مقامات

5050

مقاماتی که توداری در امروز

کجا بیند بخود چرخ دلفروز

5151

چو تو شاهی دگر بر تخت اسرار

که هستی در جهان جان نمودار

5252

نه بیند چشم عالم تا بآخر

چو تو دیگر یقین ای قطب ظاهر

5353

تو قطب عالمی و شاه عشاق

فکنده زمزمه در کل آفاق

5454

تو قطب جملهٔ کون و مکانی

ز کون این لحظه در کون و مکانی

5555

تو میدانی که یار تو که باشد

حقیقت غمگسار تو که باشد

5656

چو بودم غمگسارت تا باکنون

کنون از پرده خواهم رفت بیرون

5757

کنون از پرده خواهم رفت بر در

تو در پرده نشین اکنون و برخور

5858

من از پرده کنون بیزارم اینجا

که بیشک صاحب اسرارم اینجا

5959

مرا این پرده اکنون گشت پاره

چنین تقدیر بد بهر نظاره

6060

کنون ای شیخ در عین الیقین باش

چو مردان هر زماین پیش بین باش

6161

دمی بی یاد ما اینجامزن تو

حقیقت مرد باش اینجا نه زن تو

6262

که ما از اصل فطرت دوستانیم

بصورت هر دو اندر بوستانیم

6363

چو ما در اصل کل هستیم ما ذات

کنون ذاتیم مادر عین ذرات

6464

در اینجان آن ما بوده است پیدا

تو میدانی حقیقت شیخ دانا

6565

توئی اکنون و من من هم تو باشم

به هرجائی که باشی با تو باشم

6666

وفاداری کن آن روزی که دانی

مرا مگذار ضایع تا توانی

6767

قدم رنجه کن اندر سوی بغداد

مرا بنگر تو اندر کوی بغداد

6868

که قدرت دوستی صورت اینست

وگرنه کل ترا عین الیقین است

6969

کنون عین الیقین داری در اینجا

مرا مگذار ضایع شیخ دانا

7070

از آن تکرار میگویم دمادم

که تو داری حقیقت کل در آدم

7171

چه گویم وصف تو تو بیش از آنی

که چون من توحقیقت جان جانی

7272

حقیقت فرع ما اینست ای یار

که من خواهم شدن اندر سردار

7373

تو صورت گوشدار و عین تقوی

که در وی نام قطبی سوی دنیا

7474

حقیقت آخرت زان تو باشد

که این منصور قربان تو باشد

7575

منت قربان را هم شیخ بیچون

که میریزم بپای دارتو خون

7676

بریزم خون خود قربان راهت

نیندیشم ز جان عذر خواهت

7777

منم اکنون شده در سوی بغداد

کنون بدرود باش و دار بریاد

7878

بگفت این و فرو رفت او بدریا

فتاد اندر میان بحر غوغا

7979

عجب آشوب اندر موجها زد

عجب کشتی ما بر فوجها زد

8080

همه نزدیک ما اینجا دویدند

حقیقت جملگی عذر آوریدند

8181

که ای شیخ جهان آخر دعائی

که جز تو نیست ما را پیشوائی

8282

چه سر بود این چنین اسرار امشب

که اینخاکست بردیدار امشب

8383

چنین شوری که اندر بحر افتاد

تو گوئی کشتی اندر قعر افتاد

8484

کدامست این بزرگ و از کجا بود

ورا اینعزم بر سوی کجا بود

8585

من این لحظه چو دیدم آنچنان راز

خدا راگفتم ای دانای هر راز

8686

تو راز جملگی پیوسته دانی

که از غرقاب ما را وارهانی

8787

رهانیدن کسی دیگر نداند

کسی دیگر بذات تو نداند

8888

تو بیچونی و میدانی یقین راز

بدار این قوم بنده را زبان باز

8989

تو ای منصور اکنون یاریی ده

مرا از راز برخورداریی ده

9090

نگفته بودم ای جان این سخن من

که شد آن شب مثال روز روشن

9191

تو گوئی بود آن شب صبحگاهی

همه عالم پر ازنور آلهی

9292

چنین ز این مرد دیدم راز اینجا

دگر امروز دیگر باز اینجا

9393

حقیقت این بزرگ پاکباز است

ز معنی و ز صورت بینیاز است

9494

در این معنی که اودیده است گفتم

بچشم سر ازو اکنون شنفتم

9595

همان دم کاندر آن دریای اعظم

همی زد میزند اینجا همان دم

9696

هماندم میزند در پاکبازی

که دارد قرب ذات بینیازی

9797

دم کل میزند آگاه گشته

سراپایش همه الله گشته

9898

سراپایش همه ذرات گشته

همیشه در میان آیات گشته

9999

سراپایش همه ذرات باشد

همه سر رشتهٔ هر ذات باشد

100100

چو میداند زبان جمله این را

زبان اوست در عین الیقین را

101101

یقین صرف دارد در معانی

که بیچونست در صاحبقرانی

102102

من این دید دگر بسیار دیدم

ولیکن در یکی دلدار دیدم

103103

جنید اینست بیشک عین دلدار

دگر او را در این معنی مپندار

104104

که دارد هیچ آرامی دراینعام

وصال دوست دارد در سر انجام

105105

مرانجامش چنین حرفست بردار

ز کون و ازمکان خود خبردار

106106

رسیده است این زمان در اصل جانان

یقین داری یقین ازوصل جانان

107107

چو وصل او را در اینجا منکشف شد

دل و جانش بجان متصف شد

108108

چو جانش متصف شد گشت جانان

وز آن پیدائی آمد راز پنهان

109109

بصورت لیک جانست او در اسرار

ز اسرار است او اینجا خبردار

110110

کنون اینجاجنید پاک دین تو

درین رویت جمال او به بین تو

111111

که روی او یقین فر الهی است

ورا در کل کمال پادشاهی است

112112

کمال پادشاهی پر جبینش

گواهی میدهد عین الیقینش

113113

گواهی میدهد بروی دل وجان

مرا بیشک که او رازاست و جانان

114114

گواهی میدهد جانم باقرار

که این سرّ خدایست و نمودار

115115

گواهی میدهد جانم ز معنی

که هست این مرد کل دیدار مولا

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی ز آن جمع نادان بود در حال

به نادانی زبان بگشاد در قال

عطار»هیلاج نامه»بخش 48 - نکوهش کردن جاهل منصور را

اگلی نظم

جنید راهبر گفت ای جهان بین

توئی در عصر ماراز عیان بین

عطار»هیلاج نامه»بخش 50 - جواب دادن شیخ جنید شیخ کبیر را

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور