صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »هیلاج نامه
  3. »بخش 51 - در عین العیان توحید گوید

بخش 51 - در عین العیان توحید گوید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

تو ای شیخ کبیر و قطب عالم

مرا دانی و میبینی در آن دم

22

چنان راهست سپردم تا بمنزل

که ما را دوست امروز است حاصل

33

مرا حاصل وصال جان جانست

چه جای این همه شرح و بیانست

44

جنید پاک با تو گفتم اسرار

ابا تو او بشرع آمد خبردار

55

بفرماید بحکم شرع جانان

که هر چیزی که باشد بدتر از آن

66

مرا امروز بنموده است اینجا

در من زین قفس بگشوده اینجا

77

حجابم هیچ نیست ای شیخ عالم

بجز صورت در اینجاگاه این دم

88

حجابم صورتست و آفرینش

وگرنه جملگی ذات از تو بینش

99

حجابم صورتست و جان جانست

ولیکن مرد را در ترجمانست

1010

حقیقت دم ز دستم از خدائی

نخواهد بود با اویم جدایی

1111

در او واصل کنم در خویش اینجا

حجابم برگرفت از پیش اینجا

1212

اگرچه سالکست و دروصالست

ولی از دیدن خود در وبالست

1313

همه رنج من است از بیم صورت

وگرنه نیست اینجا گه کدورت

1414

همه خواهد مرا این صورت به اعزاز

که گردد بی نشان از بی نشان باز

1515

چنان کاول نهادش بی نشان بود

ورا این آرزو اندر جهان بود

1616

که تا منصور آید واصل کل

ورا دیدار باشد حاصل کل

1717

کنون دو دست ما اینجا بینداز

زبان و پایم اینجا ای سرافراز

1818

اگر با ما یکی ذاتی تو شیخا

بجان تو که با ما کن تو این را

1919

بفرما تا دو دست و پایم اینجا

ببرند با زبانم شیخ دانا

2020

قصاص شرع دان تا یار باشم

ز سرّ عشق برخوردار باشم

2121

نمیخواهم من این دست و زبانم

کزین دست و زبان عین جهانم

2222

نمیخواهم من این هر دو قدم را

قدم میخواهم امادر عدم را

2323

نمیخواهم به جز دیدار جانان

چنین خواهد بدن اسرار جانان

2424

درین دنیا ز صورت مبتلایم

فتاده در کف و چنگ قضایم

2525

اگرچه خود قلم راندم بتحقیق

مرا از عین آمد عین توفیق

2626

قلم راندیم و آنگه در کشیدیم

قلم بر نقش ذات خود کشیدیم

2727

قلم راندیم ما در اصل اینجا

که بیصورت بیابم وصل اینجا

2828

قلم راندیم و دیگر می چه ماندست

اناالحق میزنم دیگر چه مانده است

2929

مرا جانست و جانان در خیالم

نموده این زمان عین وصالم

3030

سخن کز وصل گوئی جمله سوز است

بآخر چون سخن از دلفروز است

3131

چو جانان این چنین مر خویشتن راست

در این بغداد جان ما بیاراست

3232

سرافراز است ودارد همچون جانم

همی داند یقین راز نهانم

3333

تو ای دار این زمان میدار معذور

که یار تست اینجاگاه منصور

3434

تو ای دار از حقیقت پایداری

ابا با یک نفس دیدار یاری

3535

وصال عاشقان آمد سردار

که تا مر سالکان دارد خبردار

3636

وصال عاشقان سربازی آمد

که منصور از یقین برداری آمد

3737

وصال عاشقان درجان فشانی است

که عاشق در ازل راز نهانی است

3838

وصال عاشقان خواهی ببر سر

که تا یابی مقام خویش آن سر

3939

همه عشاق حیرانند و منصور

سخن از وصل راند نور علی نور

4040

وصال ما فراق ماست ما را

که وصل کل فنای ماست ما را

4141

وصال ما حقیقت در فنایست

وصال اینست و باقی کل هبایست

4242

کنون شیخ جهان تا چند گویم

تو پیوندی چرا پیوند جویم

4343

من این پیوند میخواهم خدائی

که تا یابم بکل سر خدائی

4444

من این پیوند میسوزم در اینجا

چنی گو نه دل افروزم در اینجا

4545

که با پیوند ما در سوی ما تو

بیابی راه خود در کوی ما تو

4646

اگر در کوی خود خواهی قدم زد

قدم را اندر آن کو در عدم زد

4747

نمود خویشتن بیدست و بیپا

که داری در درون خلوتم جا

4848

زبان بردار اینجا بی زبان شو

چو گردی بیزبان در ما نهان شو

4949

نهان شو تا عیان گردی چو منصور

بمانی جاودان نور علی نور

5050

نهان شو همچو ما در بینشانی

بگو آخر که قصه چندخوانی

5151

چنین میگویدم دلدار اینجا

خبر کردم ز هر اسرار اینجا

5252

اناالحق میزند منصور بی دوست

که منصورم فنا گفتن هم از اوست

5353

اناالحق کی زند منصور بردار

اناالحق حق زند اینجا بگفتار

5454

اناالحق در زبانم اوست جمله

در اسرار اینجا اوست جمله

5555

اناالحق میزند اینجای مطلق

نفس گفتار او حقّست الحق

5656

چو حق گوید یقین هم حق بداند

نمود خویشتن مطلق بداند

5757

بجز حق می نداند حق توان دید

که چشم جان تواند جان جان دید

5858

خدا خود دید در دیدار منصور

نمود خویشتن راکرد مشهور

5959

خدا دیدم در این آیینه اینجا

اناالحق زد به هر آیینه اینجا

6060

هر آیینه در اینجا جایگه ساخت

که بود ذات خود منصور پرداخت

6161

حقیقت جسم منصور است و جان حق

از آن جانان بهرجا زد اناالحق

6262

چو منصور است حق حق جمله داند

بجز حق حق یقین اینجا که داند

6363

از آن جام است خورده در ازل او

که هرگز می نه بیند بی خلل او

6464

از آن جامی است خورده بر سر دار

که خود باشد نمود خود نگهدار

6565

از آن جام است خورده در حقیقت

که جز حق می نه بیند در شریعت

6666

از اول میزدم اینجا دم کل

که تا پیدا کنم من آدم کل

6767

همه پیدا که بیشک هست منصور

شرابی خورده است ومست منصور

6868

از آن مستم که روی شاه دیدم

من اندر نزد رویش ماه دیدم

6969

از آن مستم که دارم جام اینجا

نمود آغاز با انجام اینجا

7070

از آن مستم که در عین خرابات

نمیگنجد همی طاوس و طامات

7171

از آن مستم که دانم در وصالم

وصال امروز در عین وبالم

7272

از آن مستم که خواهد بود ما را

یکی ذات عیان معبود ما را

7373

یقین میدان که من امروز مستم

بحمدالله که من نی بت پرستم

7474

بت خود میبسوزانم در این نار

که تا بت در فنا گردد خبردار

7575

بت خود گر بسوزم پاک گردد

نمود صانع افلاک گردد

7676

بت خود می بسوزم اندر اینجا

به بیند خویشتن در جمله پیدا

7777

بت خود چون بسوزم طاق گردد

نمود جمله عشاق گردد

7878

بت خود چون بسوزم جان شود کل

ز بعد جان یقین جانان شود کل

7979

بت خود چون بسوزانم حقیقت

خدا باشد حقیقت در طبیعت

8080

دو روزی سیر با ما کرد اینجا

یقین خواهم بُدن نی فرد اینجا

8181

بت من بافتیست این جان جانان

حقیقت میکند او خویش پنهان

8282

نه کافر باشد این منصور شیخا

که بت سوز آمده است این شیخ دانا

8383

حقیقت چون چنین افتادم ای شیخ

زبود خویشتن آزادم ای شیخ

8484

سخن در صورت ومعنیست اینجا

یقین ای شیخ بی دعویست اینجا

8585

بمعنی آمدستم نه بدعوی

که در معنی نگنجد هیچ دعوی

8686

یقین دعوی و معنی آن بود شب

که در دردریا نمود آن شب ترا رب

8787

دگر دعوی که دیدی بر سر دار

که غیری نیست جز دیدارمولا

8888

چو دعوی باطل آمد اندرین راه

ز معنی باش و از اسرار آگه

8989

همه مردان زدعوی بازگشتند

در این اسرار صاحب راز گشتند

9090

حقیقت راز ما معنی است جانی

نمودستیم این راز نهانی

9191

اگر دعوی بدی در ملک بغداد

فنا آورد می بیشک بیک باد

9292

مرا معنی در اینجا پای بند است

در این اسرار عشقم اوفکند است

9393

مرا معنی نخواهد سوخت در نار

حقیقت خرقه با تسبیح و زنّار

9494

مرا معنی بجان جان رسانید

ز پیدائی سوی پنهان رسانید

9595

مرا معنی در اینجا دید باز است

تنم در عشق در سوز وگداز است

9696

مرا معنی چنین در دار آویخت

حقیقت عشقم اینجا فتنه انگیخت

9797

همه مردان بلای یار دیدند

همی چندی خود اندر دار دیدند

9898

همه مردان بلاکش در فراقند

ببوی وصل او در اشتیاقند

9999

همه مردان بزیر خون چو درخاک

گناهی زین ندارد چرخ افلاک

100100

همه مردان در اینجا در بلایند

چنین افتاده در دام قضایند

101101

قضا را با بلا دیدند اینجا

بجان و سر بگردیدند اینجا

102102

هر آن از جان خود ترسد درین راه

کجا گردد ز عشق دوست آگاه

103103

هر آنکو لرزد او برجان خویشش

کجا بنماید اودیدار پیشش

104104

سر و جان در فدای راه دلدار

کنم امروز بیشک بر سردار

105105

سر و جان در فدای یار کردیم

حقیقت جام مالامال خوردیم

106106

چو ما مستیم اینجا بر سر دار

همه مستند آخر کیست هشیار

107107

که هشیار است اینجا تا بدانیم

کتاب وصل خود با اوبخوانیم

108108

که هشیار است اینجا در خرابات

که با او راز بنمایم بطامات

109109

همه مستندو اندر خواب رفته

عجایب بیخود اندر خواب خفته

110110

همه مستند و هشیاری ندیدم

درین موضع وفاداری ندیدم

111111

همه مستند و اندر حیرت اینجا

ندارندی ز مردی غیرت اینجا

112112

همه مستند و اندر بند باقی

بده جام می اینجا زود ساقی

113113

بده جامی دگر در حلق منصور

که تا از جان شود و از خویشتن دور

114114

بده جامی دگر ما را در این دم

که برریشم بود یک جام مرهم

115115

بده جامی دگر ز آن جام مطلق

که از مستی زنم دیگر اناالحق

116116

بده جامی دگر از آن خرابات

که اینجا در نگنجد عین طامات

117117

بده جامی دگر این جام بستان

که بی رویت نخواهم باغ و بستان

118118

بده جامی دگر تا عین زنار

بسوزانم در اینجا گاه زنار

119119

بده جامی دگر چون راز گفتم

اناالحق با همه سرباز گفتم

120120

بده جامی و بربایم حقیقت

که تا پنهان شود عین طبیعت

121121

چو جامت خوردهام اینجا دمادم

از آن اینجا زنم از ذات او دم

122122

دم از ذاتت زدم کاینجا تو بودی

حقیقت جمله منصورت تو بودی

123123

دم از ذاتت زدم در جان نمانی

تو سرجان و جسم و دل بدانی

124124

دم از ذاتت زدم از سر اسرار

اگر ما را تو سوزانی ابر نار

125125

دم از ذاتت زنم در عین توحید

نگنجد نزدم اینجاگاه تقلید

126126

دم از ذاتت زدم چون انبیا من

اناالحق اندرین قرب بلا من

127127

همی گویم یقین و گفت خواهم

همی جوهر حقیقت سفت خواهم

128128

اگر من یادگاری یادگاری

که همچو تو نخواهم یافت یاری

129129

نمیداند کسی جانا نمودت

اگرچه کردهاند اینجا سجودت

130130

سجودت میکنم اندر سردار

که تا عشاق گردد ز آن خبردار

131131

سجودت میکنم اینجا به تحقیق

که دارم از تو جان و سرّ توفیق

132132

سجودت میکنم در پاکبازی

چنان خواهم که بود پاکبازی

133133

سجودت میکنم اندر مکان باز

بشکر آنکه دیدم جان جان باز

134134

سجودت میکنم مانند مردان

سجود ما کنون بر قدر مردان

135135

سجودت میکنم زیرا که ذاتی

حقیقت هم حیات و هم مماتی

136136

در اینجا سجده خواهم کرد با تو

چه در عین فنا در پرده با تو

137137

دمادم سجدهٔ دلدار باید

بگردن خاصه بر این دار باید

138138

هر آنکو کرد چون ما سجده بردار

چو مادلدار بر اوشد نمودار

139139

نمودار است دلدارم حقیقت

یقین اندر سر دارم حقیقت

140140

نمودار است و میگوید بخود راز

که دیدستم دگر این راز خود باز

141141

دگرباره مرا داراست ذرات

رسیده در چنین معنی سوی ذات

142142

همه بیما و با ما ما ببینند

ابا ما در سوی خلوت نشینند

143143

بخلوت بعد از این ما را به بین باز

همه ما بین تو درعین یقین باز

144144

اگر عین یقین اینجا نباشد

دراین ره مرد دل دانا نباشد

145145

دل دانا در این ره یار یابد

ره آخر سوی جان دلدار یابد

146146

دل دانا کشد اینجا بلا او

که تا آید بکلی پیشو او

147147

درین ره دل چه خون گردد حقیقت

برون آید بکلی از طبیعت

148148

در این اسرار مردی باید و پاک

که خون گردد حقیقت در دل خاک

149149

چو خون شد دل حقیقت خاک جوید

دگرباره صفات پاک جوید

150150

چو در خون رفت دل مانند منصور

میان خون خود یابد یکی نور

151151

از آن نور حقیقت بیطبیعت

بیابد با زنی نقش طبیعت

152152

کند ازجزء و ره اندر سوی کل

بیابد او چو مردان آنگهی ذل

153153

کشد خواری چو واصل شد درین راه

حقیقت همچو من اندر بر شاه

154154

مرا خواری است در نزدیک بیچون

دلم یکبارگی افتاد در خون

155155

دلم غرقست در خون تا بدانی

چو مادر خون فنا شو گر توانی

156156

فنا در خون و در بیچون نظر کن

همه ذرات در خود بی بشر کن

157157

بشر بردار تا یابی بشارت

بشارت باشدت دیدار یارت

158158

چو اول در فنا باشی حقیقت

نشیب خاک و خون گردد طبیعت

159159

از آن خون بعد از آن نور است پیدا

حقیقت دید منصور است پیدا

160160

تو بردار آ اگرچه خودشناسی

وجود خود نه نیک و بد شناسی

161161

توبرداری دمادم عقل با تو

کند اینجایگه هم نقل با تو

162162

از آن هر عقل و هر راهی صفاتی

در آن عین صفت کلی تو ذاتی

163163

از آن ذاتی که اصل تو وجود است

که اینجا با عیان دیدار بوده است

164164

دمی در پوست میآیی عیان تو

دمی با دوست میآیی نهان تو

165165

یکی با پوست دیگر در عیانت

ابی صورت بود آن جان نهانت

166166

نهان تو بود پیدا درین باب

درین معنی ز پنهانی تو دریاب

167167

هر آنکو شد ز خود پنهان جانان

همه جانان بود در عین پنهان

168168

هر آنکو شد ز خود پنهان چو منصور

یکی گردد ز سر تا پای پر نور

169169

چو پنهان نیست او را جمله پیدا

تودر پنهان و پیدا باش یکتا

170170

چو در یکتائی جانان رسیدی

ز پیدائی ورا پنهان بدیدی

171171

در آن دم چون شوی پنهان در اینجا

همه پیدائی و پنهان در اینجا

172172

سخن بسیار ای شیخ حقیقت

ولی پنهان منصور از طبیعت

173173

کنون پنهان شد و پیدا به بینش

در این دم شورش و غوغا به بینش

174174

از آن پنهان شدم در پاکبازی

که در پنهانی آمد سرفرازی

175175

از این پنهانی منصور بنگر

درون جملگی در نور بنگر

176176

سراسر نور منصور است اینجا

که اندر جمله مشهور است اینجا

177177

چو نورم در همه اینجا پدید است

از آن پنهانیم پیدا پدید است

178178

همه نور منست و مینمایم

درون جملگی روشن نمایم

179179

همه نور من است و من یقین جان

بودم هم جملگی هم نور جانان

180180

همه نورمن است و هیچ نبود

حقیقت نقش بیجا هیچ نبود

181181

چنان نقشی نهادم پیچ در پیچ

که بشکستم بدیدم هیچ بر هیچ

182182

چنان نقشی نهادم در بر خود

که تا آن نقش آمد رهبر خود

183183

چنان نقشی نهادم خوب و زیبا

که دیدارم درین نقشست پیدا

184184

چنان نقشی نهادم در صفاتم

که تا پیداشود زو عکس ذاتم

185185

چنان زین نقش ذات من هویداست

که در کون و مکان این نقش پیداست

186186

چنان زین نقش مردان راز بینند

کزین نقشم حقیقت باز بینند

187187

چنان زین نقش اینجادرنمودم

که گوئی اندر اینجا خود نبودم

188188

طلبکارند نقشم جملگی راز

همی جویند ذاتم جملگی باز

189189

منم با جمله لیکن میندانند

همه در نقش ایمن می ندانند

190190

کجا هرگز بلا بینند و بر ما

که یک لحظه نه بنشستند با ما

191191

جهانی در غم غمخوار مانده

میان خاک و خونم زار مانده

192192

جهانی در غم جانها بداده

جهانی در پی شادی فتاده

193193

جهانی منتظر تا کی نمایند

در پرده در اینجاکی گشایند

194194

جهانی منتظر در دید دیدم

فتاده در پی گفت و شنیدم

195195

جهانی منتظر در بیم و امید

شده تا بنده بر مانند خورشید

196196

جهانی منتظر اندر دل خاک

که تاکیشان بود آن خاک ناپاک

197197

جهانی منتظر بر رحمت من

که تا کی باز یابند قربت من

198198

جهانی منتظر در عقل و گفتار

جهانی دیگر اندر کل طلبکار

199199

جهانی دیگرم در جست و جویند

همی بینند ودیگر باز جویند

200200

جهانی دیگرند اندر سر دار

همی بینند و ازماهان خبردار

201201

خبرداران ما ها را بیابند

بکل در سوی ما اینجا شتابند

202202

خبرداران ما یابند رازم

که در بود شما کل سرفرازم

203203

جنید اگر خبر داری ز بودم

دمادم کن حقیقت مر سجودم

204204

جنیدا روز امروز است پیروز

مرا در آتش عشقت بکل سوز

205205

جنیدا سر بگفتارم بنه تو

منت منّت نهم منّت منه تو

206206

جنیدا هر چه خواهی کن ز خواری

که ما را نیست هان زنهار خاری

207207

جنیدا حکم شرع ما بران هان

که حاجت نیستم در نص وبرهان

208208

جنیدا میزنم دم در حقیقت

نمودت مینیابم در شریعت

209209

اناالحق میزنم درنزد عشاق

که من اندر خدای کل شدم طاق

210210

جنید پاک دین پاک رهبر

چو من کن پاکبازی پاک و رهبر

211211

که چندین سر که گفتم پاکبازم

از آن در پاکبازی بی نیازم

212212

اگرچه من در اینجا پاکبازی

حقیقت پاکباز بی نیازی

213213

هر آنکو پاکباز آمد درین راه

رسید از پاکبازی تا بر شاه

214214

نشان مردعاشق پاکبازیست

که منصور اندر اینجا گه ببازیست

215215

نشان عاشقان اینست بنگر

که اندر دار بیند مرد بی سر

216216

نه سر دارم نه پای و پایدارم

بلای قرب خود را پایدارم

217217

حقیقت من سریر سرورم من

از آن بر هر دو عالم سرورم من

218218

شمارا سرورو هم پیشوایم

که اصل کل شما را مینمایم

219219

شما را مینمایم تا بدانید

که بودم ذات حق است و بدانید

220220

که من بود شمایم در حقیقت

که بنمودستم این راز شریعت

221221

اگرچه رهبر دینی در اینجا

کجا بود یقین یابی در اینجا

222222

تو بود من نه بینی زانکه اینجا

نه بینی سرّ بودم جمله در ما

223223

مگر آنکه ندانی این خبر باز

که هم از ما کنی در ره نظر باز

224224

نظر از ما هم اندر سوی ما کن

چو ما سرگشته خوددر کوی ماکن

225225

چو ذره باش سرگردان بر ما

که تا کلی شوی اندر بر ما

226226

تو اینجا گه اگرچه سوی مائی

ستاده این زمان در کوی مائی

227227

منم با تو تو با من بیقراری

منم بر دار و تو بر پایداری

228228

دلت شیخادر اینجا رازدار است

ز ما لیکن عجایب بیقرار است

229229

دلت شیخا دراینجا راز ما باز

همی گردد که باشد زود سرباز

230230

اگر با ما دمی بیدار آید

چو بیمار سرسزای دار آید

231231

شود واصل چو مادر لامکانه

نشان عین گردد در نشانه

232232

شود واصل چو ما اینجا یقین باز

چو ما آید یقین در عزت راز

233233

برو اینجا نباشد هیچ پوشش

که این را هست اینجا گاه کوشش

234234

نه عاشق باشد اینجاگه نه ازدوست

که معشوقست بیشک دید خود اوست

235235

گه این سر مینماید بر سر دار

که با عشاق گرداند سردار

236236

هر آن عاشق که اینجا آشنا شد

ز لیلی همچو مجنون در بلا شد

237237

هر آن عاشق که اینجا دید دیدار

بجان شد دید جانان را خریدار

238238

هر آن عاشق که چون من عاشق آمد

قبای دار بر وی لایق آمد

239239

بلای قرب مردان راست اینجا

که چون عشّاق باشد راست اینجا

240240

قبای قرب از دیدار برخاست

از آن منصور سوی دار برخواست

241241

بلای قرب چون دیدار بنمود

مرا اینجایگه بردار بنمود

242242

طریق عشق جانان بی بلا نیست

زمانی بی بلا بودن روا نیست

243243

بلای دوست را به دان در اینجا

یقین عین سعادت دان در اینجا

244244

بلای یارکش همچون صبوران

اگر نزدیک باشی نه ز دوران

245245

تو از نزدیکیان بارگاهی

حقیقت این زمان نزدیک شاهی

246246

جنیدا در بلایم سر برافراز

مرا امروز سر از تن بینداز

247247

چو نتوانی تو اینجا گه فنایم

کشیدن کی توانی این بلایم

248248

اگرچه من در این معنی حقیقت

کنم با تو درین دعوی حقیقت

249249

بدان گفتم که میدانی تو رازم

کجا یابی درین معنی تو بازم

250250

کجا یابی دگر یار اینچنین یار

که بردارت کند اینجا خبردار

251251

خبردارت دمادم میکنم من

ترا اسرار گفتم جمله روشن

252252

اگرچه سالکی هم گرد واصل

که از وصلم کنی مقصود حاصل

253253

اگر از وصل من نابود گردی

از آن نابود کل معبود گردی

254254

اگر از وصل من یابی فنا تو

از آن عین فنا گردی بقا تو

255255

اگر وصل من اینجاگه بدانی

ترا روشن شود راز نهانی

256256

ز وصلم برخور و هجران رهاکن

پس آنگه روی در درگاه ما کن

257257

ز وصلم برخور اینجا دمبدم تو

یکی میبین وجودت با عدم تو

258258

ز وصلم برخور اینجا در حقیقت

یکی گردانم از کفر طریقت

259259

تو وصلم در حقیقت داری اینجا

ولی از نقش برخورداری اینجا

260260

به هر نوعی است گفتم راز اینجا

مرا بین صاحب هر راز اینجا

261261

منم اصل ومنم وصل و منم یار

که اینک با تو میگویم در این دار

262262

مرا دان هیچ دیگر را مبین تو

حقیقت اینست می بین شیخ دین تو

263263

هر آنکو دید دیداری یقین شد

نمود اولین و آخرین شد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

جنید راهبر گفت ای جهان بین

توئی در عصر ماراز عیان بین

عطار»هیلاج نامه»بخش 50 - جواب دادن شیخ جنید شیخ کبیر را

اگلی نظم

بدو آنگه جنید پاک دین گفت

که ای ذات تو با عین الیقین جفت

عطار»هیلاج نامه»بخش 52 - سؤال کردن شیخ جنید از منصور در حقیقت شرع

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور