صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »هیلاج نامه
  3. »بخش 51 - در عین العیان توحید گوید

بخش 51 - در عین العیان توحید گوید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

تو ای شیخ کبیر و قطب عالم

مرا دانی و میبینی در آن دم

2

چنان راهست سپردم تا بمنزل

که ما را دوست امروز است حاصل

3

مرا حاصل وصال جان جانست

چه جای این همه شرح و بیانست

4

جنید پاک با تو گفتم اسرار

ابا تو او بشرع آمد خبردار

5

بفرماید بحکم شرع جانان

که هر چیزی که باشد بدتر از آن

6

مرا امروز بنموده است اینجا

در من زین قفس بگشوده اینجا

7

حجابم هیچ نیست ای شیخ عالم

بجز صورت در اینجاگاه این دم

8

حجابم صورتست و آفرینش

وگرنه جملگی ذات از تو بینش

9

حجابم صورتست و جان جانست

ولیکن مرد را در ترجمانست

10

حقیقت دم ز دستم از خدائی

نخواهد بود با اویم جدایی

11

در او واصل کنم در خویش اینجا

حجابم برگرفت از پیش اینجا

12

اگرچه سالکست و دروصالست

ولی از دیدن خود در وبالست

13

همه رنج من است از بیم صورت

وگرنه نیست اینجا گه کدورت

14

همه خواهد مرا این صورت به اعزاز

که گردد بی نشان از بی نشان باز

15

چنان کاول نهادش بی نشان بود

ورا این آرزو اندر جهان بود

16

که تا منصور آید واصل کل

ورا دیدار باشد حاصل کل

17

کنون دو دست ما اینجا بینداز

زبان و پایم اینجا ای سرافراز

18

اگر با ما یکی ذاتی تو شیخا

بجان تو که با ما کن تو این را

19

بفرما تا دو دست و پایم اینجا

ببرند با زبانم شیخ دانا

20

قصاص شرع دان تا یار باشم

ز سرّ عشق برخوردار باشم

21

نمیخواهم من این دست و زبانم

کزین دست و زبان عین جهانم

22

نمیخواهم من این هر دو قدم را

قدم میخواهم امادر عدم را

23

نمیخواهم به جز دیدار جانان

چنین خواهد بدن اسرار جانان

24

درین دنیا ز صورت مبتلایم

فتاده در کف و چنگ قضایم

25

اگرچه خود قلم راندم بتحقیق

مرا از عین آمد عین توفیق

26

قلم راندیم و آنگه در کشیدیم

قلم بر نقش ذات خود کشیدیم

27

قلم راندیم ما در اصل اینجا

که بیصورت بیابم وصل اینجا

28

قلم راندیم و دیگر می چه ماندست

اناالحق میزنم دیگر چه مانده است

29

مرا جانست و جانان در خیالم

نموده این زمان عین وصالم

30

سخن کز وصل گوئی جمله سوز است

بآخر چون سخن از دلفروز است

31

چو جانان این چنین مر خویشتن راست

در این بغداد جان ما بیاراست

32

سرافراز است ودارد همچون جانم

همی داند یقین راز نهانم

33

تو ای دار این زمان میدار معذور

که یار تست اینجاگاه منصور

34

تو ای دار از حقیقت پایداری

ابا با یک نفس دیدار یاری

35

وصال عاشقان آمد سردار

که تا مر سالکان دارد خبردار

36

وصال عاشقان سربازی آمد

که منصور از یقین برداری آمد

37

وصال عاشقان درجان فشانی است

که عاشق در ازل راز نهانی است

38

وصال عاشقان خواهی ببر سر

که تا یابی مقام خویش آن سر

39

همه عشاق حیرانند و منصور

سخن از وصل راند نور علی نور

40

وصال ما فراق ماست ما را

که وصل کل فنای ماست ما را

41

وصال ما حقیقت در فنایست

وصال اینست و باقی کل هبایست

42

کنون شیخ جهان تا چند گویم

تو پیوندی چرا پیوند جویم

43

من این پیوند میخواهم خدائی

که تا یابم بکل سر خدائی

44

من این پیوند میسوزم در اینجا

چنی گو نه دل افروزم در اینجا

45

که با پیوند ما در سوی ما تو

بیابی راه خود در کوی ما تو

46

اگر در کوی خود خواهی قدم زد

قدم را اندر آن کو در عدم زد

47

نمود خویشتن بیدست و بیپا

که داری در درون خلوتم جا

48

زبان بردار اینجا بی زبان شو

چو گردی بیزبان در ما نهان شو

49

نهان شو تا عیان گردی چو منصور

بمانی جاودان نور علی نور

50

نهان شو همچو ما در بینشانی

بگو آخر که قصه چندخوانی

51

چنین میگویدم دلدار اینجا

خبر کردم ز هر اسرار اینجا

52

اناالحق میزند منصور بی دوست

که منصورم فنا گفتن هم از اوست

53

اناالحق کی زند منصور بردار

اناالحق حق زند اینجا بگفتار

54

اناالحق در زبانم اوست جمله

در اسرار اینجا اوست جمله

55

اناالحق میزند اینجای مطلق

نفس گفتار او حقّست الحق

56

چو حق گوید یقین هم حق بداند

نمود خویشتن مطلق بداند

57

بجز حق می نداند حق توان دید

که چشم جان تواند جان جان دید

58

خدا خود دید در دیدار منصور

نمود خویشتن راکرد مشهور

59

خدا دیدم در این آیینه اینجا

اناالحق زد به هر آیینه اینجا

60

هر آیینه در اینجا جایگه ساخت

که بود ذات خود منصور پرداخت

61

حقیقت جسم منصور است و جان حق

از آن جانان بهرجا زد اناالحق

62

چو منصور است حق حق جمله داند

بجز حق حق یقین اینجا که داند

63

از آن جام است خورده در ازل او

که هرگز می نه بیند بی خلل او

64

از آن جامی است خورده بر سر دار

که خود باشد نمود خود نگهدار

65

از آن جام است خورده در حقیقت

که جز حق می نه بیند در شریعت

66

از اول میزدم اینجا دم کل

که تا پیدا کنم من آدم کل

67

همه پیدا که بیشک هست منصور

شرابی خورده است ومست منصور

68

از آن مستم که روی شاه دیدم

من اندر نزد رویش ماه دیدم

69

از آن مستم که دارم جام اینجا

نمود آغاز با انجام اینجا

70

از آن مستم که در عین خرابات

نمیگنجد همی طاوس و طامات

71

از آن مستم که دانم در وصالم

وصال امروز در عین وبالم

72

از آن مستم که خواهد بود ما را

یکی ذات عیان معبود ما را

73

یقین میدان که من امروز مستم

بحمدالله که من نی بت پرستم

74

بت خود میبسوزانم در این نار

که تا بت در فنا گردد خبردار

75

بت خود گر بسوزم پاک گردد

نمود صانع افلاک گردد

76

بت خود می بسوزم اندر اینجا

به بیند خویشتن در جمله پیدا

77

بت خود چون بسوزم طاق گردد

نمود جمله عشاق گردد

78

بت خود چون بسوزم جان شود کل

ز بعد جان یقین جانان شود کل

79

بت خود چون بسوزانم حقیقت

خدا باشد حقیقت در طبیعت

80

دو روزی سیر با ما کرد اینجا

یقین خواهم بُدن نی فرد اینجا

81

بت من بافتیست این جان جانان

حقیقت میکند او خویش پنهان

82

نه کافر باشد این منصور شیخا

که بت سوز آمده است این شیخ دانا

83

حقیقت چون چنین افتادم ای شیخ

زبود خویشتن آزادم ای شیخ

84

سخن در صورت ومعنیست اینجا

یقین ای شیخ بی دعویست اینجا

85

بمعنی آمدستم نه بدعوی

که در معنی نگنجد هیچ دعوی

86

یقین دعوی و معنی آن بود شب

که در دردریا نمود آن شب ترا رب

87

دگر دعوی که دیدی بر سر دار

که غیری نیست جز دیدارمولا

88

چو دعوی باطل آمد اندرین راه

ز معنی باش و از اسرار آگه

89

همه مردان زدعوی بازگشتند

در این اسرار صاحب راز گشتند

90

حقیقت راز ما معنی است جانی

نمودستیم این راز نهانی

91

اگر دعوی بدی در ملک بغداد

فنا آورد می بیشک بیک باد

92

مرا معنی در اینجا پای بند است

در این اسرار عشقم اوفکند است

93

مرا معنی نخواهد سوخت در نار

حقیقت خرقه با تسبیح و زنّار

94

مرا معنی بجان جان رسانید

ز پیدائی سوی پنهان رسانید

95

مرا معنی در اینجا دید باز است

تنم در عشق در سوز وگداز است

96

مرا معنی چنین در دار آویخت

حقیقت عشقم اینجا فتنه انگیخت

97

همه مردان بلای یار دیدند

همی چندی خود اندر دار دیدند

98

همه مردان بلاکش در فراقند

ببوی وصل او در اشتیاقند

99

همه مردان بزیر خون چو درخاک

گناهی زین ندارد چرخ افلاک

100

همه مردان در اینجا در بلایند

چنین افتاده در دام قضایند

101

قضا را با بلا دیدند اینجا

بجان و سر بگردیدند اینجا

102

هر آن از جان خود ترسد درین راه

کجا گردد ز عشق دوست آگاه

103

هر آنکو لرزد او برجان خویشش

کجا بنماید اودیدار پیشش

104

سر و جان در فدای راه دلدار

کنم امروز بیشک بر سردار

105

سر و جان در فدای یار کردیم

حقیقت جام مالامال خوردیم

106

چو ما مستیم اینجا بر سر دار

همه مستند آخر کیست هشیار

107

که هشیار است اینجا تا بدانیم

کتاب وصل خود با اوبخوانیم

108

که هشیار است اینجا در خرابات

که با او راز بنمایم بطامات

109

همه مستندو اندر خواب رفته

عجایب بیخود اندر خواب خفته

110

همه مستند و هشیاری ندیدم

درین موضع وفاداری ندیدم

111

همه مستند و اندر حیرت اینجا

ندارندی ز مردی غیرت اینجا

112

همه مستند و اندر بند باقی

بده جام می اینجا زود ساقی

113

بده جامی دگر در حلق منصور

که تا از جان شود و از خویشتن دور

114

بده جامی دگر ما را در این دم

که برریشم بود یک جام مرهم

115

بده جامی دگر ز آن جام مطلق

که از مستی زنم دیگر اناالحق

116

بده جامی دگر از آن خرابات

که اینجا در نگنجد عین طامات

117

بده جامی دگر این جام بستان

که بی رویت نخواهم باغ و بستان

118

بده جامی دگر تا عین زنار

بسوزانم در اینجا گاه زنار

119

بده جامی دگر چون راز گفتم

اناالحق با همه سرباز گفتم

120

بده جامی و بربایم حقیقت

که تا پنهان شود عین طبیعت

121

چو جامت خوردهام اینجا دمادم

از آن اینجا زنم از ذات او دم

122

دم از ذاتت زدم کاینجا تو بودی

حقیقت جمله منصورت تو بودی

123

دم از ذاتت زدم در جان نمانی

تو سرجان و جسم و دل بدانی

124

دم از ذاتت زدم از سر اسرار

اگر ما را تو سوزانی ابر نار

125

دم از ذاتت زنم در عین توحید

نگنجد نزدم اینجاگاه تقلید

126

دم از ذاتت زدم چون انبیا من

اناالحق اندرین قرب بلا من

127

همی گویم یقین و گفت خواهم

همی جوهر حقیقت سفت خواهم

128

اگر من یادگاری یادگاری

که همچو تو نخواهم یافت یاری

129

نمیداند کسی جانا نمودت

اگرچه کردهاند اینجا سجودت

130

سجودت میکنم اندر سردار

که تا عشاق گردد ز آن خبردار

131

سجودت میکنم اینجا به تحقیق

که دارم از تو جان و سرّ توفیق

132

سجودت میکنم در پاکبازی

چنان خواهم که بود پاکبازی

133

سجودت میکنم اندر مکان باز

بشکر آنکه دیدم جان جان باز

134

سجودت میکنم مانند مردان

سجود ما کنون بر قدر مردان

135

سجودت میکنم زیرا که ذاتی

حقیقت هم حیات و هم مماتی

136

در اینجا سجده خواهم کرد با تو

چه در عین فنا در پرده با تو

137

دمادم سجدهٔ دلدار باید

بگردن خاصه بر این دار باید

138

هر آنکو کرد چون ما سجده بردار

چو مادلدار بر اوشد نمودار

139

نمودار است دلدارم حقیقت

یقین اندر سر دارم حقیقت

140

نمودار است و میگوید بخود راز

که دیدستم دگر این راز خود باز

141

دگرباره مرا داراست ذرات

رسیده در چنین معنی سوی ذات

142

همه بیما و با ما ما ببینند

ابا ما در سوی خلوت نشینند

143

بخلوت بعد از این ما را به بین باز

همه ما بین تو درعین یقین باز

144

اگر عین یقین اینجا نباشد

دراین ره مرد دل دانا نباشد

145

دل دانا در این ره یار یابد

ره آخر سوی جان دلدار یابد

146

دل دانا کشد اینجا بلا او

که تا آید بکلی پیشو او

147

درین ره دل چه خون گردد حقیقت

برون آید بکلی از طبیعت

148

در این اسرار مردی باید و پاک

که خون گردد حقیقت در دل خاک

149

چو خون شد دل حقیقت خاک جوید

دگرباره صفات پاک جوید

150

چو در خون رفت دل مانند منصور

میان خون خود یابد یکی نور

151

از آن نور حقیقت بیطبیعت

بیابد با زنی نقش طبیعت

152

کند ازجزء و ره اندر سوی کل

بیابد او چو مردان آنگهی ذل

153

کشد خواری چو واصل شد درین راه

حقیقت همچو من اندر بر شاه

154

مرا خواری است در نزدیک بیچون

دلم یکبارگی افتاد در خون

155

دلم غرقست در خون تا بدانی

چو مادر خون فنا شو گر توانی

156

فنا در خون و در بیچون نظر کن

همه ذرات در خود بی بشر کن

157

بشر بردار تا یابی بشارت

بشارت باشدت دیدار یارت

158

چو اول در فنا باشی حقیقت

نشیب خاک و خون گردد طبیعت

159

از آن خون بعد از آن نور است پیدا

حقیقت دید منصور است پیدا

160

تو بردار آ اگرچه خودشناسی

وجود خود نه نیک و بد شناسی

161

توبرداری دمادم عقل با تو

کند اینجایگه هم نقل با تو

162

از آن هر عقل و هر راهی صفاتی

در آن عین صفت کلی تو ذاتی

163

از آن ذاتی که اصل تو وجود است

که اینجا با عیان دیدار بوده است

164

دمی در پوست میآیی عیان تو

دمی با دوست میآیی نهان تو

165

یکی با پوست دیگر در عیانت

ابی صورت بود آن جان نهانت

166

نهان تو بود پیدا درین باب

درین معنی ز پنهانی تو دریاب

167

هر آنکو شد ز خود پنهان جانان

همه جانان بود در عین پنهان

168

هر آنکو شد ز خود پنهان چو منصور

یکی گردد ز سر تا پای پر نور

169

چو پنهان نیست او را جمله پیدا

تودر پنهان و پیدا باش یکتا

170

چو در یکتائی جانان رسیدی

ز پیدائی ورا پنهان بدیدی

171

در آن دم چون شوی پنهان در اینجا

همه پیدائی و پنهان در اینجا

172

سخن بسیار ای شیخ حقیقت

ولی پنهان منصور از طبیعت

173

کنون پنهان شد و پیدا به بینش

در این دم شورش و غوغا به بینش

174

از آن پنهان شدم در پاکبازی

که در پنهانی آمد سرفرازی

175

از این پنهانی منصور بنگر

درون جملگی در نور بنگر

176

سراسر نور منصور است اینجا

که اندر جمله مشهور است اینجا

177

چو نورم در همه اینجا پدید است

از آن پنهانیم پیدا پدید است

178

همه نور منست و مینمایم

درون جملگی روشن نمایم

179

همه نور من است و من یقین جان

بودم هم جملگی هم نور جانان

180

همه نورمن است و هیچ نبود

حقیقت نقش بیجا هیچ نبود

181

چنان نقشی نهادم پیچ در پیچ

که بشکستم بدیدم هیچ بر هیچ

182

چنان نقشی نهادم در بر خود

که تا آن نقش آمد رهبر خود

183

چنان نقشی نهادم خوب و زیبا

که دیدارم درین نقشست پیدا

184

چنان نقشی نهادم در صفاتم

که تا پیداشود زو عکس ذاتم

185

چنان زین نقش ذات من هویداست

که در کون و مکان این نقش پیداست

186

چنان زین نقش مردان راز بینند

کزین نقشم حقیقت باز بینند

187

چنان زین نقش اینجادرنمودم

که گوئی اندر اینجا خود نبودم

188

طلبکارند نقشم جملگی راز

همی جویند ذاتم جملگی باز

189

منم با جمله لیکن میندانند

همه در نقش ایمن می ندانند

190

کجا هرگز بلا بینند و بر ما

که یک لحظه نه بنشستند با ما

191

جهانی در غم غمخوار مانده

میان خاک و خونم زار مانده

192

جهانی در غم جانها بداده

جهانی در پی شادی فتاده

193

جهانی منتظر تا کی نمایند

در پرده در اینجاکی گشایند

194

جهانی منتظر در دید دیدم

فتاده در پی گفت و شنیدم

195

جهانی منتظر در بیم و امید

شده تا بنده بر مانند خورشید

196

جهانی منتظر اندر دل خاک

که تاکیشان بود آن خاک ناپاک

197

جهانی منتظر بر رحمت من

که تا کی باز یابند قربت من

198

جهانی منتظر در عقل و گفتار

جهانی دیگر اندر کل طلبکار

199

جهانی دیگرم در جست و جویند

همی بینند ودیگر باز جویند

200

جهانی دیگرند اندر سر دار

همی بینند و ازماهان خبردار

201

خبرداران ما ها را بیابند

بکل در سوی ما اینجا شتابند

202

خبرداران ما یابند رازم

که در بود شما کل سرفرازم

203

جنید اگر خبر داری ز بودم

دمادم کن حقیقت مر سجودم

204

جنیدا روز امروز است پیروز

مرا در آتش عشقت بکل سوز

205

جنیدا سر بگفتارم بنه تو

منت منّت نهم منّت منه تو

206

جنیدا هر چه خواهی کن ز خواری

که ما را نیست هان زنهار خاری

207

جنیدا حکم شرع ما بران هان

که حاجت نیستم در نص وبرهان

208

جنیدا میزنم دم در حقیقت

نمودت مینیابم در شریعت

209

اناالحق میزنم درنزد عشاق

که من اندر خدای کل شدم طاق

210

جنید پاک دین پاک رهبر

چو من کن پاکبازی پاک و رهبر

211

که چندین سر که گفتم پاکبازم

از آن در پاکبازی بی نیازم

212

اگرچه من در اینجا پاکبازی

حقیقت پاکباز بی نیازی

213

هر آنکو پاکباز آمد درین راه

رسید از پاکبازی تا بر شاه

214

نشان مردعاشق پاکبازیست

که منصور اندر اینجا گه ببازیست

215

نشان عاشقان اینست بنگر

که اندر دار بیند مرد بی سر

216

نه سر دارم نه پای و پایدارم

بلای قرب خود را پایدارم

217

حقیقت من سریر سرورم من

از آن بر هر دو عالم سرورم من

218

شمارا سرورو هم پیشوایم

که اصل کل شما را مینمایم

219

شما را مینمایم تا بدانید

که بودم ذات حق است و بدانید

220

که من بود شمایم در حقیقت

که بنمودستم این راز شریعت

221

اگرچه رهبر دینی در اینجا

کجا بود یقین یابی در اینجا

222

تو بود من نه بینی زانکه اینجا

نه بینی سرّ بودم جمله در ما

223

مگر آنکه ندانی این خبر باز

که هم از ما کنی در ره نظر باز

224

نظر از ما هم اندر سوی ما کن

چو ما سرگشته خوددر کوی ماکن

225

چو ذره باش سرگردان بر ما

که تا کلی شوی اندر بر ما

226

تو اینجا گه اگرچه سوی مائی

ستاده این زمان در کوی مائی

227

منم با تو تو با من بیقراری

منم بر دار و تو بر پایداری

228

دلت شیخادر اینجا رازدار است

ز ما لیکن عجایب بیقرار است

229

دلت شیخا دراینجا راز ما باز

همی گردد که باشد زود سرباز

230

اگر با ما دمی بیدار آید

چو بیمار سرسزای دار آید

231

شود واصل چو مادر لامکانه

نشان عین گردد در نشانه

232

شود واصل چو ما اینجا یقین باز

چو ما آید یقین در عزت راز

233

برو اینجا نباشد هیچ پوشش

که این را هست اینجا گاه کوشش

234

نه عاشق باشد اینجاگه نه ازدوست

که معشوقست بیشک دید خود اوست

235

گه این سر مینماید بر سر دار

که با عشاق گرداند سردار

236

هر آن عاشق که اینجا آشنا شد

ز لیلی همچو مجنون در بلا شد

237

هر آن عاشق که اینجا دید دیدار

بجان شد دید جانان را خریدار

238

هر آن عاشق که چون من عاشق آمد

قبای دار بر وی لایق آمد

239

بلای قرب مردان راست اینجا

که چون عشّاق باشد راست اینجا

240

قبای قرب از دیدار برخاست

از آن منصور سوی دار برخواست

241

بلای قرب چون دیدار بنمود

مرا اینجایگه بردار بنمود

242

طریق عشق جانان بی بلا نیست

زمانی بی بلا بودن روا نیست

243

بلای دوست را به دان در اینجا

یقین عین سعادت دان در اینجا

244

بلای یارکش همچون صبوران

اگر نزدیک باشی نه ز دوران

245

تو از نزدیکیان بارگاهی

حقیقت این زمان نزدیک شاهی

246

جنیدا در بلایم سر برافراز

مرا امروز سر از تن بینداز

247

چو نتوانی تو اینجا گه فنایم

کشیدن کی توانی این بلایم

248

اگرچه من در این معنی حقیقت

کنم با تو درین دعوی حقیقت

249

بدان گفتم که میدانی تو رازم

کجا یابی درین معنی تو بازم

250

کجا یابی دگر یار اینچنین یار

که بردارت کند اینجا خبردار

251

خبردارت دمادم میکنم من

ترا اسرار گفتم جمله روشن

252

اگرچه سالکی هم گرد واصل

که از وصلم کنی مقصود حاصل

253

اگر از وصل من نابود گردی

از آن نابود کل معبود گردی

254

اگر از وصل من یابی فنا تو

از آن عین فنا گردی بقا تو

255

اگر وصل من اینجاگه بدانی

ترا روشن شود راز نهانی

256

ز وصلم برخور و هجران رهاکن

پس آنگه روی در درگاه ما کن

257

ز وصلم برخور اینجا دمبدم تو

یکی میبین وجودت با عدم تو

258

ز وصلم برخور اینجا در حقیقت

یکی گردانم از کفر طریقت

259

تو وصلم در حقیقت داری اینجا

ولی از نقش برخورداری اینجا

260

به هر نوعی است گفتم راز اینجا

مرا بین صاحب هر راز اینجا

261

منم اصل ومنم وصل و منم یار

که اینک با تو میگویم در این دار

262

مرا دان هیچ دیگر را مبین تو

حقیقت اینست می بین شیخ دین تو

263

هر آنکو دید دیداری یقین شد

نمود اولین و آخرین شد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

جنید راهبر گفت ای جهان بین

توئی در عصر ماراز عیان بین

عطار»هیلاج نامه»بخش 50 - جواب دادن شیخ جنید شیخ کبیر را

اگلی نظم

بدو آنگه جنید پاک دین گفت

که ای ذات تو با عین الیقین جفت

عطار»هیلاج نامه»بخش 52 - سؤال کردن شیخ جنید از منصور در حقیقت شرع

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور