صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »هیلاج نامه
  3. »بخش 23 - در معنی وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهوراً فرماید

بخش 23 - در معنی وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهوراً فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چو جام ما خوری اندر خرابات

ترا من محو گردانم سوی ذات

22

چو جام ماخوری در عز و در ناز

نقاب هستی از پیشت برانداز

33

چو جام ما خوری و مست گردی

تو گردی نیست و آنگه هست گردی

44

مکن هستی و در عین ادب باش

مکن اسرار ما ای شیخ دین فاش

55

مکن اسرار ما فاش اندر اینجا

وگرنه این چنین باش اندر اینجا

66

بسی مردان ره اینجام خوردند

هم اندر جایگاه خویش مردند

77

تو گر اینجا خوری از خود بمیری

ولی در ذات من هرگز نمیری

88

چنین دان شیخ اندر جام هستی

ز آغازت به بین انجام هستی

99

شریعت گفتم آنگاهی حقیقت

نمودم جملگی دید دیدت

1010

ادب داران ما در عز و در ناز

شدند اینجا زدید ما سرافراز

1111

ادب داران ما در عین تقوی

مرا دیدند اندر عین دنیا

1212

ادب داران ما در خود رسیدند

جمال ما در این معنی بدیدند

1313

ادب داران ما واقف نبودند

یقین در عشق ما واصف نبودند

1414

ادب داران ما در عین ذاتند

اگرچه بیشکی اندر صفاتند

1515

که با ایشان یقین گفت و شنیدم

صفات و ذات ایشانست دیدم

1616

صفات ذات ایشان جمله مائیم

که در ایشان جمال خود نمائیم

1717

نبیند ذات ما جز مرد واصل

چو مقصودش بود اینجای حاصل

1818

کسی کز ما در اینجا گاه دم زد

حقیقت کام دید از ما چو بستد

1919

مراد خویش از ما اندر اینجا

حجابش برگرفت از پیش اینجا

2020

منم در جمله پیدا و نهانی

چه در صورت چه در عین معانی

2121

خداوند نهان و آشکارم

که درهر جایگه بی گفت یارم

2222

احد خوانندم از جان ذات بینان

یکی دانند مر صاحب یقینان

2323

ازل را با ابد پیوند دادم

نه زن نی یار و نی فرزند دارم

2424

کنون از عشق خود اندر سردار

همی گویم دمادم سرّ اسرار

2525

همه اسراربینان بیچه و چون

نمایم از عیانم ذات بیچون

2626

کرا بنمایم اینجا گاه دیدار

که باشد با من اینجا صاحب اسرار

2727

یکی داند مرا بی یار و پیوند

منزه از زن و از خویش و فرزند

2828

یکی داند مرا در بینیازی

کنم او را حقیقت کارسازی

2929

یکی داند مرا در بود جمله

یکی بیند مرا معبود جمله

3030

یکی داند مرا در جمله پیدا

من او را باشم اینجا گاه پیدا

3131

یکی داند مرا در پادشاهی

ورا بخشم من او را دستگاهی

3232

یکی داند مرا جان بخش مطلق

حیات جاودانی بخشم الحق

3333

یکی داند مرا بیجسم اینجا

حقیقت بینمود اسم اینجا

3434

چنان دانم که من هستم دگر نیست

بجز من نفع و خیر و خیر و شر نیست

3535

منزه ذاتم ومن بیچه و چون

مرا دارندهٔ این هفت گردون

3636

منزه داندم از عین دیدار

مرا درجمله او داند پدیدار

3737

حقیقت شیخ اینم راز بنگر

مرا بییار و بی انباز بنگر

3838

حقیقت این شناس از من توواصل

که تا گردد ترا مقصود حاصل

3939

چو مقصود تو اینجاگه عیانست

چنین اینجا درین شرح و بیانست

4040

چو مقصود تو اندر اصل مائیم

که بود خویش در کل مینمائیم

4141

بباید گفت تا تو هم بیابی

تو ریشی ریش را مرهم بیابی

4242

منت مرهم نهم اندر دل ریش

من اکنون بیشکت بردارم از پیش

4343

حجابت دور گردانم در اینجا

که من درد تو و درمانم اینجا

4444

دوای درد تو عطار آمد

حقیقت مرد این اسرار آمد

4545

دوای درد تو اینجا منم دان

دوای درد تو اینجا کنم هان

4646

دوای درد عشاق جهانم

ازیرا من طبیب غمگنانم

4747

دوای درد را درمان کنم من

ترا این درد عشق اسان کنم من

4848

دوای درد تو خواهیم کردن

یقین فرمان تو خواهیم کردن

4949

یقین ای شیخ دیندار خدائی

تو اینجا گاه هم درد و دوائی

5050

ز معنی کن دوای درد اینجا

که تا آیی حقیقت فرد اینجا

5151

ز معنی کن دوای خویش اینجا

که تا آیی حقیقت پیش اینجا

5252

ز معنی کن دوای خویش ای شیخ

به بین اینجا خدای خویش ای شیخ

5353

دواباتست و درد اینجای با تست

دواباتست و فرد اینجای با تست

5454

دوا با تست اگر بینی حقیقت

دوای تو بود دید شریعت

5555

دوای تو بود آن ماه رخسار

نماید اندر اینجا گاه دیدار

5656

ترا دیدار بنمودست یارت

در اینجا گاه گشته آشکارت

5757

ترا دیدار بنموده است آن ماه

دمادم میکند از خویش آگاه

5858

ترا دیدار بنموده است جانان

درت اینجای بگشوده است جانان

5959

ترا دیدار بنمود و تو دانی

ز هستی اندرین پرده نهانی

6060

دوا کن در دو بنگر در درونت

که بنموده است یار رهنمونت

6161

دوا کن درد و بنگر در رخ یار

که درمانت شود کلی پدیدار

6262

دوا کن درد شیخاهم در اینجا

که جانانست در دید تو پیدا

6363

دوا کن دردو اینجا روی او بین

ز روی او تو هر چیزی نکو بین

6464

تو تا واصل نگردی در بر یار

دوای درد کی آید پدیدار

6565

دوای درد تو دیدار یار است

که درجان و دل تو آشکاراست

6666

دوای درد تو جان جهان است

کی اینجا گه ترا عین العیان است

6767

دوای درد تو اویست بنگر

که در تو هست اینجا یار ناظر

6868

دوای درد تو اویست الحق

که اینجا میزند در تو اناالحق

6969

به از این دم دم دیگر دهد دست

که در دیدار تو یار است سرمست

7070

دم بهتر از این دم مینیابی

که او با تست تو عین خدائی

7171

به از این دم که جانانست با تو

یقین در پردهٔ اعیانست با تو

7272

تو اینجا نقد داری شیخ دلدار

چرا یکدم نگردی شیخ بیدار

7373

بنقد امروز داری روی جانان

ستادستی تو اندر سوی جانان

7474

تو با یاری و یار اینجاست پیدا

ترادر جان نموده روی زیبا

7575

از آن در دردیاری باز مانده

که بی او میشوی در آز مانده

7676

از آن دردردیاری زار و مجروح

که نی دل بینی اینجا گاه و نه روح

7777

دوایت آن زمان باشد به آفاق

که چون منصور گردی از همه طاق

7878

دوایت آن زمان باشد حقیقت

که گردانی تو محو اینجا طبیعت

7979

دوایت آن زمان آید ز توحید

که در یکی شوی از عین تقلید

8080

دوایت آن زمان باشد ز اسرار

که گردی از وجودت ناپدیدار

8181

دوایت آن زمان باشد که در ذات

حقیقت محو آری جمله ذرات

8282

یکی بینی تو اندر جزو و در کل

برون آئی بیکباره ازین ذل

8383

چنین کن شیخ این جا بادواگرد

چو من در بود کل کلی خدا گرد

8484

در او گم شو دراینجا در عیان باز

که تا گرداندت از خود سرافراز

8585

تو دراو گم شو آنگه پرده برگیر

پس آنگه یار را بیچون ببر گیر

8686

تو در او گم شو و محو هوالله

حقیقت گرد و آنگه باش الله

8787

تو در او گم شو و دیدار بنگر

درآ در خویشتن اسرار بنگر

8888

تو در او گم شو و صورت رها کن

بجز او صورت اینجا گه فداکن

8989

تو در او گم شوی نابود گردی

حقیقت درخدائی فرد گردی

9090

دوائی این چنین است گر بدانی

یقین این از یقین است گر بدانی

9191

فنا شو شیخ تا بینی دوایت

که این عین دوا آمد شفایت

9292

فنا خواهی شد ای شیخ جهان تو

نمودم این زمانت جان جان تو

9393

چو او با تست و تو با او چه جوئی

بگو عطار کآخر چند گوئی

9494

بسی گفتیم و دل آرام نگرفت

ز ساقی دمبدم جز جام نگرفت

9595

دوای درد ما یار است ای شیخ

که اندر ما پدیدار است ای شیخ

9696

دوای درد ما دیدار اویست

که او درجان ما در گفت و گویست

9797

دوای درد ما او بود دیدم

بسی در جان یقین گفت و شنیدم

9898

دوای درد ما او بود اینجا

دوا کرد و رخم بنمود اینجا

9999

دوا کردم در این دست بریده

بسی اسرارها زویم شنیده

100100

دوا کردم در اینجا یار عشاق

حقیقت شیخ اندر دار عشاق

101101

دوای درد مااکنون رخ اوست

قرار جانم اینجا پاسخ اوست

102102

دوای درد ما اکنون پدیدار

شد ای شیخ جهان اندر سر دار

103103

دوائی کردم از دست بریده

دل و جانم شد اینجا آرمیده

104104

دل و جانم ازو اندر قراراست

که دیدارم در اینجا آشکار است

105105

قراری یافت دل از روی جانان

یکی میبیند از هر سوی جانان

106106

قراری یافت دل در نزد عشاق

که شد درجان جان امروز کلی طاق

107107

قراری یافت دل از گفتگویش

که دید آن رخ که بددرآرزویش

108108

قراری یافت دل در قربت او

که این دم واصفست از حضرت او

109109

قراری یافت دل از دید دیدش

که در اینجا عیان جانان بدیدش

110110

قراری یافت دل در سرّ بیچون

که جانان یافت اینجا بی چه و چون

111111

قراری یافت دل تا واصل آمد

که جانانش همین جا حاصل آمد

112112

قراری یافت دل از ذات پاکش

که بیرون رفت او از آب و خاکش

113113

قرار دل ز دیدار است دیدیم

بسی اسرار از جانان شنیدیم

114114

قرار جان یقین خواهد بدن زود

که گردد محو کل در ذات معبود

115115

قرار جان بود اندر سوی ذات

چو فارغ گردد از دیدار ذرات

116116

قرار جان بود محو هوالله

که گردد در یکی او بیشکی شاه

117117

قرار جان بود آن دم ز دیدار

که منصورش بسوزد در تف نار

118118

حقیقت ذات جمله بیقرارند

اگرچه جمله در دیدار یارند

119119

زمین و آسمان هم بیقرار است

همه در گردش ناپایدار است

120120

همه چیزی که بینی شیخ بیچون

ز دید خویش خواهد شد دگرگون

121121

ز اول هرچه بینی هست آخر

ز اوّل جملهشان دلدار ظاهر

122122

ز اول جمله در اینجاست بیشک

در آخرجان جان پیداست بیشک

123123

زوالی گر نباشد آخر کار

کجا جانان شود اینجا پدیدار

124124

زوالی گر نباشد در حقیقت

بماند جاودان عین طبیعت

125125

محال است اینکه صورت بازماند

چو گردی محو آنگه راز داند

126126

حقیقت محو خواهد گشت جمله

در اینجا تا چه خواهد گشت جمله

127127

هر آن تخمی که کارند آن برآرد

ولی در عاقبت پائی ندارد

128128

فنا به از چنین صورت نماندن

بجان باید در این حضرت بماندن

129129

فنا به در ره مردان هوشیار

که یار اندر فنا آید پدیدار

130130

فنا به در ره مردان رهبر

فنا بوده است اندر بود بنگر

131131

فنا به هان فناشو آخر کار

نمود خود از این پرده برون آر

132132

نخواهد بود چیزی تا ابد هان

حقیقت خوب و زشت و نیک و بدهان

133133

دو روزی صبر کن در گردش دور

که آنگاهی رسی در جملهٔ غور

134134

دو روزی صبر کن در بود و نابود

که در آخر بیابی جمله مقصود

135135

دو روزی صبر کن در هجر جانان

که دیدارت دهد در آخر آن

136136

دو روزی صبر کن در تنگدستی

که چون گردی فنا از غم برستی

137137

دو روزی صبر کن تا جان برآید

ترا هر محنت و اندوه سرآید

138138

دو روزی صبر کن تا نیست گردی

ز هستی جزو و کل اندر نوردی

139139

دو روزی صبر کن کت بودنی نیست

در آخر چون به بینی جمله یکیست

140140

دو روزی صبر کن در محنت یار

که در آخر بیابی قربت یار

141141

دو روزی کاندرین روی جهانی

بکن صبری ز عشقش تا توانی

142142

دو روزی کاندرین روی زمینی

قناعت کن اگر صاحب یقینی

143143

قناعت کن در این دار فنا تو

که خواهی رفت در دار بقا تو

144144

قناعت کن تو چون مردان عالم

میان غم در آن غم باش تو خرم

145145

قناعت کن که تا گردی مصفا

چرا باشی تو در اسم و مسما

146146

قناعت کن چو یارت در کنار است

مخور غم جان که جانان آشکار است

147147

قناعت کن چو یارت هست در بر

تو با اوئی و او اندر برابر

148148

قناعت کن بدین چیزی که داری

که این را نیست جانا پایداری

149149

همه روی جهان در عین ماتم

همی بینم در اینجا گه دمادم

150150

نه من در غم بماندستم گرفتار

نه هم در بند خود مانده است دلدار

151151

نه من بردارم اینجا در حقیقت

که بردار غمند اهل طریقت

152152

همه کار جهان بادرد و سوزاست

غم و اندوه نه یک دم نه دو روز است

153153

غم و اندوه جاویدان نماند

نمود نیک و بد یکسان نماند

154154

چرا غم میخوری ای شیخ در دهر

تو لطف یار بین وبگذر از قهر

155155

ترا لطفست اینجا گه نموده

تو در قهری و در جهلی چه بوده

156156

نه آخر علم به از جهل باشد

کسی داند که آنکس اهل باشد

157157

خدابین باش ای شیخ جهان تو

مخور غم اندر این دور زمان تو

158158

چو دردت با دوا آمد مخور غم

که ناچیز است این دوران عالم

159159

حقیقت رو تو در عین شریعت

تو دنیا سر بسر میدان طبیعت

160160

طبیعت دان همه دنیای غدار

که ماندند انبیا در وی گرفتار

161161

طبیعت دان تو هر چیزی که بینی

بجز حق هیچ اگر صاحب یقینی

162162

طبیعت مرد از حق دور دارد

کسی داند که عین نور دارد

163163

که اینجا گاه هست اندر کمین تو

طبیعت دان عزازیل لعین تو

164164

بدو مگرو که او مردودراهست

بمانده دور از نزدیک شاه است

165165

ازو دوری گزین چون انبیا تو

که گرداند ز ناگه مبتلا تو

166166

ازو دوری گزین مانند مردان

رخ از او تو بقول حق بگردان

167167

ازو دوری کن و او را رها کن

رخ از دنیای دون سوی خدا کن

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

اگرچه سالک خوب ظریف است

دمادم در همه کاری لطیف است

عطار»هیلاج نامه»بخش 22 - در نموداری عشق به هر انواع گوید

اگلی نظم

حقیقت این چنین دان در شریعت

شریعت متصل دان در طریقت

عطار»هیلاج نامه»بخش 24 - در آنچه شریعت و حقیقت مراد یکی است

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور