صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »هیلاج نامه
  3. »بخش 24 - در آنچه شریعت و حقیقت مراد یکی است

بخش 24 - در آنچه شریعت و حقیقت مراد یکی است

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

حقیقت این چنین دان در شریعت

شریعت متصل دان در طریقت

22

چو ایشان هر دو ذاتند از حقیقت

دوئی منگر در اینجا در طبیعت

33

حقیقت با شریعت آشنایست

حقیقت ذات پاک مصطفایست

44

شریعت قول و فعل و صورت او

کنون بشنو تو از من صورت او

55

حقیقت با شریعت خانه و در

شناس اینجا چو احمد ذات حیدر

66

محمد شهر علم است ار بدانی

علی را دان تو از سر معانی

77

اگر داری سر علم علی تو

مرو بیرون ز گفتار نبی تو

88

بقول هر دو اینجا سر فرود آر

که از ایشان شوی از خواب بیدار

99

از ایشان راه معنی بازجوئی

وز ایشان سوی معنی بازپوئی

1010

از ایشان گردی اینجا واصل حق

چنین دان در حقیقت سر مطلق

1111

هر آنکو برخلاف راه ایشان

رود از غم بود دایم پریشان

1212

هر آنکو دشمن کرار باشد

خدا از آن لعین بیزار باشد

1313

هر آنکو دوستدار حیدر آمد

چو مغز از پوست هر دم برتر آمد

1414

دو جوهردان تو ایشان را چو از ذات

که آوردند از حق عین آیات

1515

دو جوهر دان مر ایشان را بعالم

که حق از بهرشان آورد آدم

1616

پدیدار آمده آدم از ایشان

در اینجا یافته اسرار جانان

1717

ره ایشان کن و در منزل یار

پس آنگه گرد کلی واصل یار

1818

ره ایشان کن اندر کل عالم

که تا یابی در آنجاگاه آدم

1919

ره ایشان کن و شو محو دیدار

بجان و دل شو ایشان را خریدار

2020

خریداری ایشان کن تو ازجان

که ایشانت نمایند دید جانان

2121

تو ایشان مغزدان از آفرینش

حقیقت دوست دان از عین بینش

2222

تو ایشان دان حقیقت ذات بیچون

نموده روی خود در هفت گردون

2323

نموده دعوت ایشان نظر کن

در اینجاجان از این معنی خبر کن

2424

نمود دولت ایشانست عالم

زده اینجایگه از ذات کل دم

2525

ره ایشان چه باشد عین تقوی

اگر کردی شدی دیدار مولی

2626

بتقوی زندگانی کن که رستی

بجنت شاد با هر دو نشستی

2727

بتقوی زندگانی کن در اینجا

دل و جان با معانی کن در اینجا

2828

بتقوی زندگانی کن بر دوست

که مغزت زودگردد در یقین پوست

2929

بتقوی زندگی کن بیشکی تو

که یابی در یقین دید یکی تو

3030

بتقوی زندگی کن چو عشاق

که از تقوی شوی ای مرد ره طاق

3131

بتقوی زندگانی کن تو ازدل

که ازتقوی شوی در عشق واصل

3232

بتقوی زندگانی کن در اینجا

که از تقوی شوی در ذات یکتا

3333

بتقوی و بپاکی یار بینی

تو بادلدار جان پندار بینی

3434

بتقوی و بپاکی در جهان تو

بیاب ای دوست وصل جان جان تو

3535

بتقوی و بپاکی در حقیقت

زنی دم اندرین عین شریعت

3636

شریعت چیست مر تقوی سپردن

پس آنگه راز جانان چیست بردن

3737

ز تقوی گر خبرداری تو ای شیخ

در اینجاگاه پنداری تو ای شیخ

3838

دمی بیباکی اندر راه معنی

مباش و گرد کل آگاه معنی

3939

دمی گر این زنی مردت شمارم

که بیشک این چنین کرده است یارم

4040

حقیقت پاکی صورت حقیقت

زنی دم اندر این عین شریعت

4141

چه باشد عین تقوی پاکبازی

که جان و دل بروی دوست بازی

4242

هر آنکو پاک باشد در ره عشق

بود پیوسته از جان آگه عشق

4343

هر آنکو پاک باشد در عیانش

بلی پیدا نماید جان جانش

4444

لکم دین بین بشرع خویش بسپار

ترا با نیک و بد اینجایگه کار

4545

نباشد چون یکی بینی ز تحقیق

نه بینم من به جز از عشق و توفیق

4646

حقیقت شیخ کل شرعست بنگر

سخنهایم نه از فرع است بنگر

4747

نیم دیوانه اما در جنونم

در این اسرارها کل ذوفنونم

4848

نیم دیوانه اما مرد راهم

نظر کن در حقیقت دستگاهم

4949

نیم دیوانه اما مرد رازم

که شد راه معانی جمله بازم

5050

نیم دیوانه اما در یقینم

که اندر بود خود یکی بهبینم

5151

نیم دیوانه اما در یکی من

همه حق بینم اینجا بیشکی من

5252

نیم دیوانه اما نور ذاتم

که اینجا یک دمی اندر صفاتم

5353

نیم دیوانه اما در حضورم

که با جانان دراینجا غرق نورم

5454

نیم دیوانه اما دید یارم

که یاراست اندرین سر آشکارم

5555

نیم دیوانه من اندر ره عشق

که از شاهم ز دیدش آگه عشق

5656

نیم دیوانه این تقریر گویم

زهر معنی و هر تفسیر گویم

5757

چو جانان اندر اینجا یافتستم

در این دیوانگی بشتافتستم

5858

بنزد یار وصل یار دیده

در اینجا گاه با دست بریده

5959

گرفته دست جانان در حقیقت

بدان ای شیخ نی دست طبیعت

6060

یدالله است اندر چنگل ما

نظر کن شیخ اینجا مشکل ما

6161

یدالله است اندر دست ما را

از این معنی نظر کن هست ما را

6262

یدالله است ما را اندر اینجا

که دست یار بگشاده در اینجا

6363

نه منصور است با دست بریده

یداللهست در دستم کشیده

6464

نه منصور است اینجا بار عشاق

که میگوید کنون اسرار عشاق

6565

نه منصور است اینجا دید جانان

بمانده غرقه در توحید جانان

6666

نه منصور است شیخا را ز دیده

یقین گم کردهٔ خود باز دیده

6767

نه منصور است بردار حقیقت

ترا میگویم اسرار حقیقت

6868

بدین کسوت نیاید اودگربار

تو را زین میکنم دایم خبردار

6969

نه منصور است اینجا جان بداده

سر خود بر کف جانان نهاده

7070

بدین کسوت نیاید او دگربار

ترا زین میکنم دایم خبردار

7171

نه منصور است دید جمله مردان

که میگوید دمادم سرّ جانان

7272

نیاید شیخ دیگر مثل منصور

چو شد از جسم و جان اینجایگه دور

7373

بدین کسوت خبردار حقیقت

ترا میگوید اسرار حقیقت

7474

بدین کسوت نیاید شیخ دانی

بسی برهان در این سرّ نهانی

7575

بدین کسوت نیاید باز منصور

نخواهد ماند دایم غرقه در نور

7676

بدین کسوت نیاید درجهان او

که گوید دیگر این شرح و بیان او

7777

بدین کسوت نیاید او بعالم

که گوید اواناالحق اندر عالم

7878

بدین کسوت مرا بشناس تحقیق

در این کسوت تو شیخا یاب توفیق

7979

بدین کسوت مرا بشناس و بنگر

که در کل نیست پنهان شیخ این خور

8080

بدین کسوت مرا بشناس اینجا

که بازم کی بیابی شیخ دانا

8181

بدین کسوت مرا بشناس مطلق

که اینجا گه زدم از تو مطلق

8282

اگر ره میبری دانی حقیقت

وگرنه ماندهٔ اندر طبیعت

8383

حقیقت چون مرا اینجا شناسی

منت دانم که بیحد و قیاسی

8484

تو هستی واصل و از ما نهانی

ولی کی تو مرا اینجا بدانی

8585

که همچون من شوی اینجای الحق

که اینجا گه زدم دم از تو مطلق

8686

چو آئی اندراین ای کان معنی

نگه میدار چار ارکان معنی

8787

تو اندر صورتی در خود سفر کن

بمنزل در رس و درحق نظر کن

8888

زیانی نیست اینجا جمله سوداست

که او هرگز نبود و یا نبوده است

8989

همه مستغرق دریای امید

همه در عشق ناپروای امید

9090

نموده بود خود اینجا بدیدار

بصورت مینماید شیخ هشیار

9191

بصورت باشم اینجا در حقیقت

منزه باشد از عین طبیعت

9292

صبور است او یقین و بیملالست

چرا کو خود بخود نور جلال است

9393

صبور است او یقین و راز دان است

حقیقت اندر اینجا بود جان است

9494

صبور است او یقین و راز داند

مراد اینجایگه دادن تواند

9595

صبور است او کرم کرده است ما را

دمادم در حقیقت شیخ ما را

9696

صبور است و خداوند جهانست

درون جملگی اسرار دانست

9797

صبور است و کریم و بردبار است

حقیقت در نهانی آشکار است

9898

صبور است و نمود راستی او

ندارد اندر اینجا کاستی او

9999

یکی بیمثل در جمله سخن گوی

ز بهر بود خود در جست و در جوی

100100

یکی اصل است اندر جمله دیدار

زوصل خویش اصل خود خبردار

101101

شناسای خود است اندر یکی او

نمود خویش بیند بیشکی او

102102

یکی معنی است شیخ این جمله معنی

بود مقصود کل دیدار مولا

103103

از آن واصل چنین میبیند اینجا

که در یکی بود این جمله پیدا

104104

گر این یک ره بری ای شیخ اینجا

شوی از غم بری ای شیخ اینجا

105105

گر این یک ره بری از غم پرستی

ابا جانان تو در خلوت نشستی

106106

گر این یک ره بری اعیان به بینی

تو در پیدائیش پنهان به بینی

107107

گر این یک ره بری در بود عشاق

تو باشی بیشکی درجسم و جان طاق

108108

گر این یک ره بری جانی چه گفتم

تمامت سرّ آنانی چه گفتم

109109

گر این یک ره بری منصور گردی

اناالحق گوئی و مشهور گردی

110110

گر این یک ره بری جانانی ای دوست

همی گویم که بیشک آنی ای دوست

111111

گر این یک ره بری ذات خدائی

ترا روشن شود از کبریائی

112112

چه میگوئی بگو ای شیخ تا من

کنم اسرارها اینجای روشن

113113

نمیبینی که روشن هست اسرار

که میگردد یقین اینجا باظهار

114114

عیان اینجا است گر مرد رهی تو

از این سان یاب اینجا آگهی تو

115115

عیان اینجاست هر کو میشناسد

کجا از جان و تن اینجا هراسد

116116

هزاران جان بیک جودان در اینجا

چو گشتی در نمود عشق یکتا

117117

نمود عشق یکتائی است بنگر

مرا این خرقه یکتائی است بنگر

118118

دو بینی نیست در دیدار منصور

یکی میبیند و یکی است مشهور

119119

دو بینی نیست اینجا گه یکیایم

حقیقت درخدائی بیشکیایم

120120

دو بینی نیست در ما جمله ذاتست

نهاد ما اگرچه در صفات است

121121

حقیقت این چنین بین و چنین دان

تو مر منصور در عین الیقین دان

122122

حقیقت این چنین دان شیخ اینجا

که منصور است این در وصف الا

123123

در الّاییم ما الا بدیده

منم شاه و جمال شاه دیده

124124

در الاییم اینجا آشکاره

حقیقت خود بخود اینجا نظاره

125125

حقیقت میکنم در عین هستی

اناالحق میزنم در عین مستی

126126

مرا مستی ز هستی شد پدیدار

از آن مستی شدم اینجا پدیدار

127127

چنین توحید دان شیخ همایون

که اینجا مینمایم بیچه و چون

128128

چو بیچونم در اینجا سرّ توحید

یکی بینم در اینجا دیدن دید

129129

چو بیچونست اینجا ذات پاکم

ز جسم و جان دراینجاگه چو خاکم

130130

اگر گردی فنا بیشک خدائیست

نه پندارم که ازذاتم جدائیست

131131

جدائی کی بود در ذات ما را

یکی باشد همه آیات ما را

132132

ز یک ذاتیم پیدا عین صورت

بیان کردیم در دید حضورت

133133

بیان خواهیم کردن بیش از این ما

نه در صورت که در عین الیقین ما

134134

ز یک ذاتیم پیدا عین صورت

بیان کردیم در دید حضورت

135135

بیان خواهم کرد بیش از این ما

نه در صورت که در عین الیقین ما

136136

بیان خواهم کردن بر سردار

نه از صورت ز دید یار دلدار

137137

بیان خواهم کردن دمبدم هان

یکی بین شیخ جمله نص و برهان

138138

چو سرّ ذات باشم بیشکی من

بیانها میکنم از کل یکی من

139139

ز یکی واصلم نی از دوئی باز

همی گویم ز یکی تادوئی باز

140140

برافکن پرده همچون من ز رخسار

که چیزی نیست جز دیدار دلدار

141141

برافکن پرده از رخ تا بدانی

که گفتم راز در عشق معانی

142142

برافکن پرده گر تو مرد راهی

که بی پرده نیابی پادشاهی

143143

برافکن پرده و بنگر جمالش

که در پرده نه بینی جز خیالش

144144

جمالش در پس پرده نهانست

بجز واصل در این معنی ندانست

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو جام ما خوری اندر خرابات

ترا من محو گردانم سوی ذات

عطار»هیلاج نامه»بخش 23 - در معنی وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهوراً فرماید

اگلی نظم

اگر خود پرده برگیردزرویش

تو خودبینی و او در گفت وگویش

عطار»هیلاج نامه»بخش 25 - در کشف حجاب و وصول دوست

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور