صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »هیلاج نامه
  3. »بخش 25 - در کشف حجاب و وصول دوست

بخش 25 - در کشف حجاب و وصول دوست

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

اگر خود پرده برگیردزرویش

تو خودبینی و او در گفت وگویش

22

اگر خود پرده بردارد ز رخسار

وجود خود به بینی بیشکی یار

33

اگر خود پرده برگیرد تمامت

مر این معنی ابا خاص است و عامت

44

همه دیدار جانانست در کل

که وی در پرده پنهانست در کل

55

چو او در پرده باشد خود که بینی

تو او را بین اگر صاحب یقینی

66

چو او در پرده باشد پس که باشد

بجز او در نظر شاها که باشد

77

همه دلها ز عشق او پر از خون

که تا کی آید او از پرده بیرون

88

همه دلها از این حسرت کبابست

کسی کاین یافت اندر بحر بابست

99

هر آنکو روی جانان دید امروز

یقین شد بیشکی در دید پیروز

1010

سخن از مغز جان میگویم ای شیخ

همه ازجان جان میگویم ای شیخ

1111

اگر این باز دانستی چومائی

من و تو چون یکیم اندر خدائی

1212

جدائی نیست اما فرق اینست

که منصور این زمان مر شاه بین است

1313

بکل شد شاه منصور اندرین راز

بمعنی پرده از رخسار شد باز

1414

زوصلش آنچنان پیداست جانان

که اصل صورت او گشت پنهان

1515

چو اصل صورت او از خدا بُد

هم اندر خود اناالحق گو خدا بُد

1616

همان بودی که اول بود از یار

هم از آن بود شد کلّی پدیدار

1717

هم از آن بود کلی گشت نابود

چو شد آن بود کلی گشت معبود

1818

مرا معبود میبایست دیدم

به معنی حقیقی در رسیدم

1919

مرا معبود میبایست در دید

بدیدم در درون از عین توحید

2020

ز توحیدم چو معبودم عیان است

ز معبودم همه شرح و بیانست

2121

حقیقت هر که چون من یار بیند

یکی اندر یکی اسرار بیند

2222

یقین من کنون عین الیقین است

نمود عشق جانان این چنین است

2323

درین توحید کل شیخانظر کن

همه ذرات خود زیر و زبر کن

2424

ازین وعظی که گفتت ذات منصور

از آن مر فهم کن آیات منصور

2525

درین آیاتها کز لامکانست

نظر میکن که شرح جان جانست

2626

درین آیاتها اینجا خبر یاب

حقیقت جملگی اندر نظر یاب

2727

درین آیاتها بنگر نهانی

ز هر آیاتها شرح و بیانی

2828

فروخوان و بگو با مرد دیندار

که تاگردد چو ما او صاحب اسرار

2929

نهان و آشکارا دیدهام من

نهان از بود کل بگزیدهام من

3030

نهان بگزیدهام اینجا حقیقت

که پیدائی بُدم عین طبیعت

3131

نهان بیشک خدا بود اندر اینجا

که در پیدا رخ او بنمود اینجا

3232

نهان بیشک خدا بُد کس ندانست

نمود بود خود را او بدانست

3333

نمودن بانمود اینجا حقیقت

بدین صورت نهان پیدا حقیقت

3434

نه منصورست او ذاتست بنگر

اناالحق گوی ذراتست بنگر

3535

کنون اینجا حقیقت شد تمامی

کنون پخته شد شیخا ز خامی

3636

ز خامی پخته شو شیخا کنون تو

حقیقت پخته باش و رهنمون تو

3737

ز خامی پختهٔ در کل اسرار

کنون شیخا یکی بینی ز اسرار

3838

ز خامی پختهٔ و نور ذاتی

چه غم داری چو با منصور ذاتی

3939

ز یکرنگی ترا مقصود باشد

ز یک ذاتی ترا معبود باشد

4040

ز یکرنگی رسی در مسکن خویش

ببینی جملگی را بیشکی بیش

4141

ز یکرنگی همه مردان رسیدند

بمنزلگاه و روی یار دیدند

4242

ز یکرنگی زدند اینجایگه دم

نمود جان جان دیدند دمدم

4343

ز یکرنگی رخ جانان خود را

شدند و گم شدند اندر احد را

4444

ز یکرنگی در اینجاگاه جانند

درون بود کل ذات عیانند

4545

ز یکرنگی در اینجا راز بین تو

همان یکرنگی خود بازبین تو

4646

ز یکرنگی خود اندر نشانند

که تا باشد حقائق را ندانند

4747

ز یکرنگی خود داری خبر تو

در آن یکرنگی خود کن نظر تو

4848

ز یکرنگی خود آگاه شو باز

چو اوّل اندر اینجا شاه شو باز

4949

ز یکرنگی بسی اسرار گویند

در این معنی حقیقت یار جویند

5050

ز یکرنگی بسی اینجا زدم دم

ولی کی باز بیند بیشک آن دم

5151

که در لاقربت الّا به بیند

پس آنگه حضرت والا به بیند

5252

اگر یکرنگ خواهی شد درین راه

در آخر شاه خواهی بُد در این راه

5353

اگر یکرنگ خواهی شد چو مردان

بجز لامنگر و اسرار لادان

5454

اگر یکرنگ خواهی شد به لاتو

ز اول بایدت شد کل فنا تو

5555

اگر یکرنگ خواهی شد چو منصور

مبین ظلمت حقیقت این همه نور

5656

اگر یکرنگ خواهی شد تو در ذات

حقیقت محو گردان در یکی ذات

5757

اگر یکرنگ گردی ذات بینی

که کل ذاتی و آنگه راز بینی

5858

اگر یکرنگ گردی بیچه و چون

برت موئی نماید هفت گردون

5959

اگر یکرنگ گردی ذات باشی

تو جان جملهٔ ذرات باشی

6060

دو بینی تو هم اینجا نموده است

نمیدانی کت اینجاگه چه بوده است

6161

دو بینی میکنی زان در بلائی

کجاهرگز رسی در روشنائی

6262

دو بینی میکنی ز آن ماندهٔ باز

خدائی کردهٔ ز انجام و آغاز

6363

دو بینی میکنی اندر بلایت

دمادم مینماید او لقایت

6464

ز تو یک لحظه جانان نیست خالی

ولیکن این چنین افتاده خالی

6565

ز تو یک لحظه جانان نیست فارغ

چه گویم چون نهٔ اینجای بالغ

6666

ز تو یک لحظه جانان نیست بی دید

نمیبینی تو او در عین توحید

6767

گناه آفتاب اینجایگه نیست

ولیکن کور را دیدار ره نیست

6868

رهی بس ناخوش است و منزلی خوش

ولیکن راه بر کور است ناخوش

6969

چو نفس کور اینجا ره نبیند

بمنزل کی رسد کو شه ببیند

7070

چو نفس کور اینجا شد گرفتار

بمنزل کی ببیند او رخ یار

7171

چونفس کور اینجا بازمانده است

یقین در حرص و اندر آزماندست

7272

چو نفس کور را بینا کند شاه

بیابد او بمنزل چون کند راه

7373

همه مقصود ما نفس است اینجا

کزین کوری شود اینجای بینا

7474

همه مقصود ما نفس است غدار

که تا گردد زخواب جهل بیدار

7575

همه مقصود ما نفس است بیشک

کزین عین دوئی بیند همه یک

7676

همه مقصود ما اینست ای شیخ

که جان اینجای یک بین است ای شیخ

7777

اگر شد نفس بینا اندرین سر

نمود باطن او را هست ظاهر

7878

اگر شد نفس بینا سالک آید

پس آنگه هر دو وصل او گشاید

7979

اگر شد نفس بینا در شریعت

بیابد بیشکی پیر حقیقت

8080

اگر شد نفس بینا همچو عشاق

اباجان گردد او اینجایگه طاق

8181

اگر شد نفس بینا در یکی است

بداند گر خداهم بیشکی است

8282

اگر شد نفس بینا گشت واصل

شود مقصود او کلی بحاصل

8383

اگر شد نفس بینا در لقایش

یکی بیند نمود جان بجایش

8484

اگر شد نفس بینا ذات گردد

حقیقت ذات اوذرات گردد

8585

حقیقت ره کند در منزل خویش

به بیند ذات بیشک واصل خویش

8686

اگرچه او بمنزلگه رسیده است

همین جا کو جمال شاه دیده است

8787

هنوز از سرّ کل او نیست آگه

عیانی صورتی دیده است نی شه

8888

بوقتی سر کل باید چو من باز

که گردد محو در انجام و آغاز

8989

بوقتی سرّ کل بیند درونش

که مر منصور آید رهنمونش

9090

بوقتی سر کل بیند حقیقت

که خود را پاک آرد در شریعت

9191

ز بهر صورت اینجا گفتگوی است

که صورت این چنین در جست و جویست

9292

ز بهر صورت اینجا جمله درشور

بوند و میرود یک یک سوی نور

9393

گرفتاری جان در صورت افتاد

مر این معنی ابا منصورت افتاد

9494

چو منصور است شیخا اصل دیده

درین صورت ز جانان وصل دیده

9595

بیان ما همه در صورت و جانست

همی آید دمادم راز پنهانست

9696

نه چندان گفت خواهم تا بآخر

شود جانان ترا اینجای ظاهر

9797

نچندان گفت خواهم من در اسرار

که تا گردد ترا جانان پدیدار

9898

بگویم دمبدم تا رهبری تو

تو پردهٔ راه جانان بنگری تو

9999

جمال او درین پرده حقیقت

که اینجا است گم کرده حقیقت

100100

حقیقت شیخ بینا کن دل و جان

که جان و دل درین نفس است پنهان

101101

مدان ذاتی که جز جان دید در دل

کجا بیجان و دل گردند واصل

102102

اگر بی جان و دل واصل نگردی

تو را هرگز نباشد دید مردی

103103

اگر بیجان و دل اینجا نباشی

یکی اندر یکی یکتا نباشی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

حقیقت این چنین دان در شریعت

شریعت متصل دان در طریقت

عطار»هیلاج نامه»بخش 24 - در آنچه شریعت و حقیقت مراد یکی است

اگلی نظم

بجان و دل قدم زن اندرین راز

بجان و دل نگر انجام و آغاز

عطار»هیلاج نامه»بخش 26 - در نموداری یقین میان جان ودل و فرق در میان اینها

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور