صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »هیلاج نامه
  3. »بخش 26 - در نموداری یقین میان جان ودل و فرق در میان اینها

بخش 26 - در نموداری یقین میان جان ودل و فرق در میان اینها

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

بجان و دل قدم زن اندرین راز

بجان و دل نگر انجام و آغاز

2

بجان و دل درین ره بازبین تو

ز جان و دل تمامت راز بین تو

3

چو جانت واصل عهد الست است

از آن فارغ درین صورت نشسته است

4

چوجان تست اصل ذات جانان

نموده رخ درین ذرات جانان

5

چو جان تست اصل ذات بیچون

چرا گوئی که این چونست و آن چون

6

همه در چون و چه افتادهٔ تو

از آن در چون و چه آزادهٔ تو

7

ز چون و چند در آخر چه دیدی

بگو با من که در آخر چه دیدی

8

همه اندر چه و درچند وچونند

از آن در نفس کافر سرنگونند

9

ترا چون نفس سگ گور است اینجا

از آن جایش یقین گور است اینجا

10

ترا چون نفس سگ کردست صیدت

از آن بستست اندر بند قیدت

11

ترا تا نفس باشد با تو همراه

نخواهی یافت اینجا رؤیت شاه

12

ترا تا نفس باشد هم جلیست

نیاری دید دیدار نفیست

13

تو نفس سگ برون گردان در اینجا

که بی نفس آئی اینجا گاه یکتا

14

بماندی ره نمیدانی چه گویم

حقیقت دیده نتوانی چه گویم

15

بماندی همچو یوسف در بُن چاه

بکن صبری که در آخر شوی شاه

16

بماندی همچو یوسف زار و مسکین

که تا برتخت بنشینی به تمکین

17

بماندی همچو یوسف مبتلا تو

برون خواهی شد از چاه بلا تو

18

در آخر میندانی اول خویش

که از نفست حجابی آمده پیش

19

حجاب یار جاویدان نماند

چنین بیچارگی یکسان نماند

20

خلاصی هست عاشق را از این چاه

چو شاهش افکند از چاه درچاه

21

خلاصی هست عاشق را بآخر

که شاه جانش گردد دید ظاهر

22

خلاصی هست عاشق را ز زندان

چو بیرونش کند از حبس جانان

23

درین ره چون خلاصت گشت پیدا

نمانی آن زمان از دید یکتا

24

خلاص عاشقان اندر بلایست

فنا دیدن یقین عین بقایست

25

خلاصی هر چه میبینی همین است

کسی کین دید در عین الیقینست

26

تو تا با صورتی نبود خلاصت

همی گویم در اینجا گه خلاصت

27

تو گر خواهی خلاص خویش اینجا

بباید مردنت از پیش اینجا

28

ز دید خود بمیر و جان جان شو

ازین تاریکی آنگاهی عیان شو

29

ز دید خود بمیر وزنده دل گرد

که باشد زنده دل در عشق کل فرد

30

ز دید خود بمیر و گرد باقی

که تا مانی حقیقت فرد و باقی

31

ز دید خود بمیر و پرده بگسل

که بی این پرده خواهی گشت واصل

32

ز دید خود بمیر و آشنا شو

توئی از دید صورت کل خدا شو

33

ز دید خود بمیر ارکاردانی

که چون مردی پس آنگه بازدانی

34

ز دید خود بیمر ای عاشق مست

که در مردن یقین آبت دهد دست

35

ز دید خود بمیر و گرد جاوید

که خواهی بود در آخر تو خورشید

36

ز دید خود بمیر و جان جان شو

چو خورشید جهان در کل عیان شو

37

ز دید خود بمیر و جمله ذرات

که درلاگردی آن گاهی بکل ذات

38

چو مردی زندهٔ جاوید گشتی

بنورت بیشکی خورشید گشتی

39

چو مردی زنده مانی جاودان تو

که باشی باشی آنگه جان جان تو

40

چو مردی زنده مانی تا ابد دوست

بمانی فارغ از نیک و بد دوست

41

چو مردی زنده مانی در بر یار

ترا آن یار هر دم هست دلدار

42

چو مردی باش تا یابی تو خود هان

حقیقت بود بود از دید جانان

43

چو مردی زنده مانی در خداوند

شوی فارغ ز چون و آنگاه از چند

44

ز بود خود اگر داری خبر تو

بمیرد باز ره از نیک و بد تو

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

اگر خود پرده برگیردزرویش

تو خودبینی و او در گفت وگویش

عطار»هیلاج نامه»بخش 25 - در کشف حجاب و وصول دوست

اگلی نظم

ز موتوا قبل اگر آگاه کشتی

بمیر از خود که بیشک شاه گشتی

عطار»هیلاج نامه»بخش 27 - قالَ النَّبیُّ صلّی الله علیه و آله موتوا قَبْلَ اَنْ تَموتوا

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور