صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »هیلاج نامه
  3. »بخش 27 - قالَ النَّبیُّ صلّی الله علیه و آله موتوا قَبْلَ اَنْ تَموتوا

بخش 27 - قالَ النَّبیُّ صلّی الله علیه و آله موتوا قَبْلَ اَنْ تَموتوا

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

ز موتوا قبل اگر آگاه کشتی

بمیر از خود که بیشک شاه گشتی

22

ز موتوا قبل اگر آگاه عشقی

بمیر از خود که بیشک شاه عشقی

33

ز موتوا قبل اگر میدانی این راز

بمیر آنگه به بین انجام و آغاز

44

ز موتوا قبل اگر دانی حقیقت

بباید مرد اینجا از طبیعت

55

ز موتوا قبل اگر از خود بمیری

توبه از بدروخورشیدی منیری

66

بمیر ای شیخ و بی او زندگانی

مکن در صورت و در این معانی

77

بمیرای شیخ بیش از آنکه میری

اگر مرد رهی از جان بمیری

88

بمیر ای شیخ پیش از مردن خویش

حجاب زندگی بردار از پیش

99

بمیر ای شیخ چون منصور حلاج

که بینی بیگمان بر فرق جان تاج

1010

بمیر ای شیخ کین عین الیقین است

که این عین الیقین راه بین است

1111

همه از مرگ ترسانند اینجا

که سرّ آن نمیدانند اینجا

1212

همه از مرگ ترسانند از خویش

که سیری این چنین دارند از پیش

1313

همه از مرگ ترسانند مانده

ولیکن مررموز آن نخوانده

1414

همه از مرگ ترسانند چون بید

که کی ذره رسد در سوی خورشید

1515

اگر آگه شوند اینجا یقین باز

ازین مرگست آخر عزت و ناز

1616

اگر آگه شدی اینجا بدانند

که از سرش سر موئی بدانند

1717

ازین مرگست آخر زندگانی

بقای صرف و ذوق جاودانی

1818

ازین مرگست اینجادیدن ذات

نمیدانند از آن مانند ذرات

1919

ازین مرگست بیماری عقبی

توخوان و دان یقین اسرار مولا

2020

ازین مرگست آخر دید جانان

یکی بیند آنگه عین اعیان

2121

نه مرگست اینکه عین زندگانی است

فراقی نیست عین شادمانیست

2222

نه مرگست اینکه او را مرگ خوانند

که این مر عاشقانرا برگ خوانند

2323

نه مرگست اینکه برگ عاشقانست

هر آنکو مرگ خواهد عاشق آنست

2424

نه مرگست اینکه تجرید است عشاق

نه اندر مرگ توحید است عشاق

2525

نه مرگست اینکه دیدار خدایست

که اندر مرگ اسرار بقایست

2626

نه مرگست این حقیقت شیخ عالم

که سالک میرسد دربود آن دم

2727

هر آن کو مرگ اینجا گاه بشناخت

بمرد از خویش وانگه سربرافراخت

2828

هر آنکو مرگ اینجا دید اعیان

بماند تا ابد در عشق پنهان

2929

هر آنکو مرگ اینجا دید تحقیق

بمرد از خویش و آنگه یافت توفیق

3030

هر آنکو مرگ اینجا جاودان دید

عیان مرگ دید و جان جان دید

3131

هر آنکو مرگ اینجا دید راحت

رسید از عشق در عین سعادت

3232

هر آنکو مرگ اینجا آرزویست

زپیش اندیشی اندر گفت و گوی است

3333

حیات طیبه در مرگ دریاب

بکن بود خود اینجا ترک دریاب

3434

حیات طیبه مرگست اینجا

شوی بیشک خبردار اندر اینجا

3535

حیات طیبه یابی در آن دم

که گردد محو اینجا گاه آندم

3636

حیات طیبه داری چو مردی

ز مردان بیشکی تو گوی بردی

3737

ز مردن میرسی سوی حیاتت

در آنباقی بود عین نجاتت

3838

ز مردن زندگی جاوید حاصل

نداند این معانی جز که واصل

3939

ز مردن آخر کار اندر اینجا

شوی بیشک خبردار اندر اینجا

4040

خبر در مرگ یابی آخر کار

که بیصورت شود جانان پدیدار

4141

خبر در مرگ یابی واصل کل

حقیقت مرگ را بین حاصل کل

4242

خبر از مرگ دار و جان برافشان

که از مرگ آنگهی گردی تو جانان

4343

خبر از مرگ دار ار مرد رازی

چه باشد جان و سر کاینجا نبازی

4444

خبر از مرگ داری شیخ آگاه

بمردم تا بدیدم من رخ شاه

4545

بمردم پیش از آن کاینجا بمیرم

از آن فارغ من از شاه و امیرم

4646

بمردم تا بماندم زندهٔ دوست

بمرد از جسم و از جان بندهٔ دوست

4747

بمردم تا بماندم جاودان من

شدم در جاودانی جان جان من

4848

بمردم تا بماندم ذات باقی

حیاتی دیدم اندر ذات باقی

4949

بمردم تا شدم از خود خبردار

از آن اسرار کل گفتم در این دار

5050

بماندم تا شدم هستم بقا من

نمودم حق عیانم از لقا من

5151

بمردم تا خبر دارم ز هر چیز

نه بینم اندر اینجا جز یکی نیز

5252

بمردم تا شدم ذات خداوند

برون جستم بیکباره ازین بند

5353

بمردم تا شدم خورشید تابان

بماندم تا ابد جاوید جانان

5454

بمردم تا شدم دیدار بیچون

بگفتم با تو این اسرار بیچون

5555

بمردم تا شدم اعیان در اینجا

نمودم خویش را جانان در اینجا

5656

بمردم تا شدم عین بقا من

ز مرگ اینجا عیان دیدم بقامن

5757

بمردم زنده اندر مردگی شیخ

نباشم اندرین افسردگی شیخ

5858

فسرده دان کسی کز خود نمیرد

حقیقت دوست اندر برنگیرد

5959

فسرده آنکسی باشد درین راه

که نبود او زسرّ مرگ آگاه

6060

فسرده آنکسی باشد بمعنی

که از خود مینمیرد سوی دنیی

6161

چرا دل بستهٔ در درد و در رنج

نتازی هیچ اندر سوی این گنج

6262

چرا دل بستهٔ در عین خواری

از آن پرگار سیرت برقراری

6363

چرا دل بستهٔ در محنت و غم

از آن افتادهٔ در انده و غم

6464

چرا دل بستهٔ اندر بلا تو

از آنی دایم اینجا مبتلا تو

6565

چرا دل بستهٔخوار و شکسته

در اینجا کمتر از نشخوار کشته

6666

چرا دل بسته در عین زندان

دمادم میبری جور فراوان

6767

چرا اندوه تست از شادمانی

که در دنیا کنی آخر ندانی

6868

که از دنبال هر شادی غمی هست

پس این شادی رها کن جان تو از دست

6969

از آن شادی که دارد عین دنیا

چه بریابی تو اندر عین عقبی

7070

اگر میدانی این معنی تو ره بر

مکن شادی درین بار آدمی سر

7171

میان خاک شادی کرده آغاز

خبر نایافته ز انجام و آغاز

7272

ترا آخر ز شادی چیست آخر

که در دنیا نخواهی زیست آخر

7373

اگر صد سال مانی رفت باید

میان خاک و خونت خفت باید

7474

اگر صد سال مانی میروی تو

زمانی گوش کن تا بشنوی تو

7575

اگر صد سال مانی مُرد خواهی

اگر هستی گدا ور پادشاهی

7676

اگر صد سال مانی درجهانت

بباید رفتن از اینجا جهانت

7777

اگر صد سال مانی در حقیقت

حقیقت محو خواهد شد طبیعت

7878

اگر صد سال خواهی در یقینت

بباید رفت در زیر زمینت

7979

اگر صد سال مانی نیز و پنجاه

بباید مردنت اینجای ناگاه

8080

بباید مرد ازین صورت یقین شیخ

تو باش از مرگ در عین الیقین شیخ

8181

یقین ازمرگ اینجا گاه دریاب

تو از مردان یقین اینجا خبریاب

8282

یقی از مرگ تو آگاه گردی

بمرگ اینجا به کلی شاه گردی

8383

یقین مرگ بین و زنده دل باش

که چون مردی بخواهی دید نقاش

8484

بمیر و زنده شو اینست معنی

بمردن بین تودلدارت بعقبی

8585

بمیرد زنده شو اینست روحت

ابی صورت یقین عین فتوحت

8686

بمیر و زنده شو بیمنتها تو

که تا رسته شوی شیخ از بلا تو

8787

بمیر و زنده شو بیصورت اینجا

نظر کن بعد از این منصورت اینجا

8888

بمیرو زنده شو از ذات بیچون

چو خور تا بنده شو از ذات بیچون

8989

اگر میری نمیری نیز شاهی

خدائی بینی ازدید الهی

9090

الهی یافتی اینجا بگو هان

زنی دم از وصول سرّ قرآن

9191

حقیقت کل شوی خواننده دوست

وزو هر نکته داننده دوست

9292

حقیقت کل شوی اینجا یقین دان

که خواهی گشت محو ذات جانان

9393

همه ذرات خواهانند فی الله

در آخر جمله از محو هوالله

9494

همه ذرات ما اندر نمودار

فنا دیدند راز و هست دیدار

9595

از آن از مرگ بیشک زندگانیست

که این غمها به آخر شادمانیست

9696

در آخر راحتست از ذات تحقیق

یکی خواهد شدن ذرات تحقیق

9797

در آخر رستگاری سوی ذاتست

یقین میدان که دنیا کوی ذاتست

9898

در آخر رستگاری دید خواهی

چنان خواهم که کل توحید خواهی

9999

مگردان رخ ز توحید آخر کار

یکی میدان یکی دید آخر کار

100100

یکی دید است آخر چون بمردی

اگر از دید دیدی گوی بردی

101101

یکی دید است آخر گر به بینی

یکی دید است گر ظاهر به بینی

102102

یکی دید است از آن شو در عیان گم

که درآن میشود جان و جهان گم

103103

یکی دید است از اعلی به اسفل

از آن دیدار بین اسرار اول

104104

یکی دید است اندر وی فنا گرد

کز آن دیدی از آنجا گاه شو فرد

105105

یکی دید است بیچون گر بدانی

درین دید صور بیشک توانی

106106

یکی دید است بیچون راست بنگر

که اندر جزو وکل یکتاست بنگر

107107

یکی دید است اندر وی دوئی نیست

درو دیدار مائی و توئی نیست

108108

یکی دید است توحید است نامش

از این معنی عیان دید است نامش

109109

یکی دید است از آن معبود گویند

باسم اینجا همان معبود جویند

110110

که آن معبود اینجا باز یابی

ز بود خویشتن این راز یابی

111111

ز بود خود مشو بیرون و بنگر

که اندر تست آن بی چون و بنگر

112112

ز بود خود مشو بیرون در اینجا

در اینجا بازبین بیچون در اینجا

113113

تو از بود فنا معبودمی بین

وزینجا گه زیان و سود می بین

114114

زیانت نفس دان و سود جانت

حقیقت راهبر معبود جانت

115115

در اینجا گر بجان پیوند جوئی

همه با تست اینجا پس چه جوئی

116116

حقیقت شیخ گفتم سرّ اسرار

ز مرگت کردم اینجا گه خبردار

117117

ز بازیچه است اینجا گاه مر مرگ

بباید کرد اینجا جسم و جان ترک

118118

چو کردی ترک جسم و جان زبودت

یکی باشد حقیقت در نمودت

119119

چو کردی ترک جسم و جان در اینجا

شوی چون اولین یکسان در اینجا

120120

چو کردی ترک جسم و جان حقیقت

حقیقت حق بود بیشک طبیعت

121121

چو کردی ترک جسم و جان بدانی

حقیقت هم بدان راز نهانی

122122

چو کردی ترک جسم و جان به آفاق

تو چون عشاق باشی در جهان طاق

123123

چو کردی ترک جسم و جان بدانی

به بینی آنگهان دیدار مولی

124124

نه آگاهند شیخا در یقین هان

که مرگ آمد نمود جان جانان

125125

نه آگاهند از این جان حقیقت

که این آمد سرانجام حقیقت

126126

سرانجام همه مرگست آخر

که جمله این جهان ترکست آخر

127127

ازین شک آخرت مقصود چبود

زیانت سودتست و سود چبود

128128

که بی صورت تو جان خویش بینی

ز پیدائی نهان خویش بینی

129129

نهانخویش بشناس از عیانت

عیان خواهد بُد آخر مر نهانت

130130

نهان خویش بشناس و یقین بین

گذر کن از صور عین الیقین بین

131131

نهان خویش بشناس از خدائی

مکن یک لحظه ازمعنی جدائی

132132

همی گویم بمیر و زنده دل شو

وگرنه هم در اینجا عینکل شو

133133

بزرگانی کز اینجا گوی بردند

از آن دیدند کز دید ار بردند

134134

چو میدیدند کین دنیای غدّار

نخواهد بودنِ ای شیخ هشیار

135135

دو روزی نزد ایشان چون سرابی

حقیقت مینمود اینجای خوابی

136136

شدند ایشان از اینجا گاه تحقیق

حقیقت خواستند از شاه توفیق

137137

چو توفیق عیانت باز دیدند

ز دید شاه هم شهباز دیدند

138138

حقیقت جبرئیل آمد بر ایشان

ز حق عین دلیل آمد بر ایشان

139139

کنون باید که دل بیدار داری

دل از دنیا به کل بیزار داری

140140

بمیری این زمان از دید دنیا

نه بینی این زمان جز دید مولی

141141

بمیر از خویش و ازدنیا حقیقت

که باید شد سوی مولا حقیقت

142142

جهان هیچست جز مولی نجویند

سخن خود هیچ از دنیا نگویند

143143

تمامت انبیا زین سرّ اسرار

حقیقت از خدا گشتند خبردار

144144

همه از جبرئیل آن پیک حضرت

رسیدند در نمود عزّ و قربت

145145

ز جبریل امین بیدار گشتند

ز بود نفس کل بیزار گشتند

146146

نمود حق بدیدند از یقین باز

در اینجا گه رسیدند از یقین باز

147147

تو بشناس اندر اینجا جبرئیلت

که همراه تو است اینجا دلیلت

148148

دلیلت با تو است و می ندانی

چنین اینجایگه می باز مانی

149149

دلیلت با تو اندر راه معنی

ویست از خیر و شر آگاه معنی

150150

دلیلت با تو اینجا ره برده

ره خود را بسوی شاه برده

151151

دلیلت با تو اینجا در میانست

درین پیدا ترا در جان نهان است

152152

دلیلت با تو و تو بیخبر زو

چنین افتادهٔ در گفت و درگو

153153

دلیلت با تو تو آگاه کرده

همه ذرات تو در راه کرده

154154

تو زوغافل چنین اینجا بمانده

برسوائی درین غوغا بمانده

155155

تو زوغافل چنین مانده در اینجا

فتاده در میان شور و غوغا

156156

تو زو غافل دریغا کو ندیدی

اگرچه وصف او بیحد شنیدی

157157

اگر وصفش کنم چون دانی اینجا

به بیرون راه مینتوانی اینجا

158158

مشو غافل که این معنی یقین است

که او در اندرونت پیش بین است

159159

ترا این جبرئیل اینجا بیاید

که این درهای معنی برگشاید

160160

دمادم میدهد پیغام جانان

همی گوید دمادم نام جانان

161161

تو از پیغام او حرفی ندیده

یقین حرفی تو از وی ناشنیده

162162

همه گفتار ما از اوست امروز

از آن معنی ما نیکوست امروز

163163

همه گفتار ما از او پدید است

حقیقت جمله او گفت و شنیداست

164164

همه گفتار ما از وی عیانست

دمادم از درین شرح و بیانست

165165

اگر از گفت او راهی بری تو

نمود او در اینجابنگری تو

166166

دمادم اندر اینجا اوبگفتار

همی گوید درونم سرّ اسرار

167167

ز گفتارش یقین اینجا جنیدم

بدام او بمانده خار و قیدم

168168

که داند تا مر اینجا گه بنمود

حقیقت چون بدیدم ذات کل بود

169169

حقیقت سالکان در دید او یار

شدند اینجا ز جسم و جان سرافراز

170170

هر آنکو دید او بشناخت اینجا

ز دیدش جان ودل دریافت اینجا

171171

گروهی آدمش گویند تحقیق

ز ذات او دمش جویند توفیق

172172

گروهی علت اولاش گویند

گروهی آدم معناش گویند

173173

گروهی گفتهاند اینجاش اعلام

که اینجا میرساند وحی و پیغام

174174

گروهی جبرئیلش گفته ازناز

که بیشک دیده است انجام و آغاز

175175

همه انوار و اسراری که بوده است

حقیقت مرد را اعیان نموده است

176176

تمامت انبیای راز دیده

یقین در حضرت ایشان رسیده

177177

بگفته راز جانان پیش ایشان

ز دید جان بیش اندیش ایشان

178178

خبردار است و چیزی مینداند

بجز حق او ز خود چیزی نخواند

179179

هر آن اسرار کاینجا گفته از یار

کند عشاق را اینجا خبردار

180180

از آنش عقل کل خوانده است منصور

که او از کل نباشد یک زمان دور

181181

از آنش عقل کل گویند از راز

که دیده است از عیان انجام و آغاز

182182

از آنش عقل کل خوانند در دید

که کلی حق نمیبیند ز توحید

183183

از آنش عقل کل خوانند در ذات

که کل میبیند اینجا جمله ذرات

184184

نمود او ز دیدار است جانان

حقیقت صاحب اسرار است جانان

185185

نمود او نداند کس به جز من

کزو شد شیخ مر اسرار روشن

186186

نمود او مرا اینجا یقین است

که اینجا عقل کلم پیش بین است

187187

حقیقت عقل کل بوده است بنگر

یقین الهام معبود است بنگر

188188

از آن حضرت خبردار است اینجا

از آن بیشک پدیدار است اینجا

189189

از آن حضرت خبر او میدهد باز

تو واقف گرد گر میدانی این راز

190190

از آن حضرت ابی چون راز دارد

دمادم مر ترا پاسخ گذارد

191191

خبردارت کند از نیک و از بد

تو اینجا بیخبر مانندهٔ دد

192192

دمادم میخوری در غفلت خویش

جدا مانده چنین از قربت خویش

193193

دمی بااو در اینجا آشنا گرد

که او گرداندت اندر خدا فرد

194194

دمی را او در اینجا باش یکتا

که بنماید ترا نقاش اینجا

195195

تو از الهام بیچون درحقیقت

زمانی گوش میکن بیطبیعت

196196

که تا او می چو میگوید همان کن

بروز اینجایگه مرگوش جان کن

197197

بگوش جان ازو بشنو در اینجا

ازو کن رازها باور در اینجا

198198

دریغا با که میگویم من این راز

که داند تا بداند این یقین باز

199199

کسی درخواب رفته او چه داند

که او در خواب بود خود بداند

200200

مگر از خواب او بیدار گردد

در اینجا صاحب اسرار گردد

201201

چو در خوابی کجا یابی تو معنی

دریغاره نبردی سوی مولی

202202

اگر از عقل کل هستی خبردار

چو ما از عین این هستی خبردار

203203

ابا ما جبرئیل اندر میانست

حقیقت شیخ در شرح و بیانست

204204

ابا ما جبرئیل اینجاست پیدا

یقین اندر عیان ماست پیدا

205205

ابا ما جبرئیل آمد سخنگوی

ره معنی ببرده در سخن گوی

206206

ابا ما جبرئیل اسرار گفته است

حقیقت جمله از دیدار گفته است

207207

همه از یار گفت اسرار با ما

حقیقت بر سر این دار با ما

208208

همه از یار گفت اینجا حقیقت

نمود اینجا گه اسرار حقیقت

209209

همه از یار گفت اینجای با ما

از آن گشتیم از دیدار یکتا

210210

که داند جبرئیلم تا کدامست

که کار از جبرئیل ماتمام است

211211

که داند جبرئیل ما در اینجا

که خواهد مر دلیل ما در اینجا

212212

که داند جبرئیلم شیخ بیچون

بگویم با تو این اسرار اکنون

213213

حقیقت جبرئیلم مصطفایست

که او کل رازدار پادشاه است

214214

حقیقت جبرئیل ماست اینجا

زهر معنی دلیل ماست اینجا

215215

حقیقت جبرئیلش عقل کل بود

از آن پیوسته اندر نقل کل بود

216216

مرا او عین کل اینجاست بیشک

از آنم دیده از دیدار او یک

217217

مرا پیغام او داد از خدائی

مرا بخشید اینجا روشنائی

218218

مرا پیغام او داد از نمودم

در اینجا بود او کرده در سجودم

219219

مرا پیغام او داد از حقیقت

که بیرون آمدم کل از طبیعت

220220

مرا پیغام اوداد از عنایت

رسانید اندرین عین عیانت

221221

مرا پیغام او داد از یکی باز

که تادیدم یکی را بیشکی باز

222222

مرا پیغام او داد از عیانش

که واصل هستم از شرح و بیانش

223223

مرا پیغام اوداده است از دید

که یکی گردد اندر عین توحید

224224

مرا پیغام او داده است اینجا

درم از بود بگشاده است اینجا

225225

مرا پیغام او داده است الحق

که چون حقی ز حق میگو اناالحق

226226

اناالحق من ز قول او ز دستم

یقین در قول وفعل او بدستم

227227

مرا جبریل کلی ذات اویست

از آن اینجا مرادر گفتگویست

228228

مرا بیواسطه اینجا یقین اوست

از آن ای شیخ دین در گفت و گویست

229229

چو او جبریل راه ماست اینجا

یقین جبریل شاه ماست اینجا

230230

زهی جبریل ما به ز آن دیگر

زهی اعیان ما اعیان دیگر

231231

چه میگویم بگو ای شیخ دیندار

که باشد این سخن ما را خریدار

232232

بمگذر این زمان از عقل کل تو

دمادم گوش میکن نقل کل تو

233233

که نقل من همه از مصطفایست

که او جبریل جمله انبیایست

234234

بمعنی و بصورت رهنما اوست

ز عقل کل حقیقت پیشوا اوست

235235

زهی مهتر که منصور است رازست

در اینجا بازبین اعتراز و نازست

236236

زهی مهتر که هستی رهنما تو

گزین انبیا و اولیا تو

237237

حقیقت هرچه بینی مصطفا بین

محمد در همه نور خدا بین

238238

تو منگر هیچ بی احمد در اینجا

ز احمد بنگر اندرهر در اینجا

239239

حقیقت شیخ اندر مجلس ما

حقیقت زر شده از وی مس ما

240240

که بیشک آمد آن را کیمیایست

که او از کیمیای آن بقایست

241241

تو اندر کیمیاگر راه داری

کنی مس را بزرگرهوشیاری

242242

ز دید کیمیای شرع بگذر

که گردد ناگهانت مس چون زر

243243

مس تو از شریعت زر شود هان

ازین سرور مست بازد شود هان

244244

از آن سو مگذر و بنگر درین راز

که گرداند ترا از خود سرافراز

245245

ازین سروردمی بگذر یقین تو

کزو گردی حقیقت راه بین تو

246246

ازین سرور که منصور است برادر

یقین منصور از او آمد خبردار

247247

ازین سرور منم پیروز امروز

بنور عشق او گشته دل افروز

248248

ازین هر دو منم امروز دیندار

اناالحق میزنم از وی درین دار

249249

ازین سرور منم جانان شده کل

ز دید بود خود پنهان شده کل

250250

ازین سرور منم بیشک خداوند

خداوندم چنین کردست در بند

251251

ازین سرور منم واصل در اینجا

ز وصل او گشاده در در اینجا

252252

ازین سرور منم امروز سرور

ز عشقش بازم این جاجان و هم سر

253253

سر و جانم بمهر او ببازم

که جز او نیست اینجا سرفرازم

254254

جمالش در درون جان نهانست

جمالش در همه چیزی عیان است

255255

جمالش در دل و در جان واصل

نمیبینی تو او را شیخ حاصل

256256

ببین تا چند بارت گفتم این راز

نمییابی تو این معنی کل باز

257257

به بین تا چند بارت باز گفتم

در اسرار هر نوعی بسفتم

258258

جنید اینجا ز دید مصطفایست

که اینجا شیخ و پیرو پیشوایست

259259

نه این هر سه یکی باشد ز اعیان

تو دید مصطفی دان دید جانان

260260

جنیدا بهترین دینست احمد

درون دیده ره بین است احمد

261261

هر آنکو مصطفی در خود عیان دید

ز دید مصطفی بس دید جان دید

262262

هر آنکو مصطفا را یافت بیشک

بسوی مصطفا بشتافت بیشک

263263

هر آن کو مصطفی دیده است اینجا

حقیقت عین توحید است اینجا

264264

ز دید احمد مرسل یقین دان

ازو هر مشکلی حل این، یقین دان

265265

اگر اینجا به بینی مصطفایت

همین جاگه به بینی مربقایت

266266

اگر اینجا رخ او باز بینی

درون ذرهها زو راز بینی

267267

اگر اینجا رخ او یافتی باز

بمعنی و بصورت شو سرافراز

268268

الا ای شیخ چونست این معانی

ز من بشنو که چونست این معانی

269269

حقیقت نور ذات آمد محمد

از آن عین صفات آمد محمد

270270

ازو بشناس اینجا قربت دوست

کزو اینجا رسی در حضرت دوست

271271

بدان احمد که احمد یافت در خویش

حجاب عشق را برداشت از پیش

272272

بنورش تا ابد اینجا بقا دید

ز نور عرش اینجا با صفا دید

273273

بنورش راه کرد او سوی منزل

بمنزل در رسید و گشت کامل

274274

بنورش راه شرع حق عیان یافت

بمنزل در رسید و جان جان یافت

275275

بنورش گر در اینجا راز بینی

مر او را هم ز خود می باز بینی

276276

بنورش هرچه دیدم راز دیدم

که او را در حقیقت باز دیدم

277277

ازو من ساختم اینجا اناالحق

مرا برگفت هان برگوی الحق

278278

مرا او گفت چندین بار گفتم

اناالحق شیخ اندر دار گفتم

279279

هر آنچه سرور ما گفت ما را

یقین مانیز آن گفتیم اینجا

280280

ازو گفتیم و از وی باز گوئیم

ازو هر لحظه این سر باز گوئیم

281281

ازو گفتیم ما اینجا حقیقت

مر این سر نهان پیدا حقیقت

282282

ازو گفتیم ما اینجا هوالله

اناالحق ما زدیم از ما سوی الله

283283

کجامردی که اینجا بشنود راز

حقیقت اندر اینجا بنگرد باز

284284

بدین ما که آن دین خدائیست

حقیقت عشق آیین خدائیست

285285

بدین ما اگر ره میبری تو

ز هفتم آسمانها بگذری تو

286286

بدین ما در اینجا سر فرود آر

که از دینم به بینی تو رخ یار

287287

بدین ما هر آنکو رغبت آرد

دمی در دین ما او پای دارد

288288

ز دین ما شود اینجا یقین او

خدا خود میشود اندر یقین او

289289

حقیقت مستی اندردین ماهست

در آخر نیستی آئین ما هست

290290

اگر از نیستی ره باز بینی

تو هم در نیستی این راز بینی

291291

ره عشاق اندر نیستی بود

ز عین نیستی دیدند معبود

292292

ره عشاق اندر نیستی خاست

که اندر نیستی هستیش پیداست

293293

ز هستی گر رسی در نیستی باز

تو اندر نیستی گردی سرافراز

294294

ز هستی گر رسی در قربت دوست

حقیقت نیست بینی حضرت دوست

295295

دمی بی نیستی اینجا مزن دم

حقیقت نیستی بنگر دریندم

296296

بود این هستی اشیا پدیدار

که عین نیستی بد ناپدیدار

297297

مرین معنی ندانم با که گویم

ویا زین سر درین معنی چه جویم

298298

ز اول چون ندانی آخرت چون

شود بیشک بظاهر معنیت چون

299299

چواول می ندانی آخر کار

چگونه آید اینجاگه پدیدار

300300

چواول می ندانی رازت اینجا

کجا بوده است و چون آغازت اینجا

301301

چو اول می ندانی وحدت کل

چگونه رهبری در حضرت کل

302302

چو اول می ندانی اولینت

چگونه بازی بینی آخرینت

303303

چو اول می ندانی ماندهٔ تو

اگرچه صد معانی خواندهٔ تو

304304

چو اول می ندانی ذات اینجا

کجادانی عیان آیات اینجا

305305

ز اول شو خبردار حقیقت

از اول دان مر اسرار حقیقت

306306

از اول شو خبردار یقین تو

در آخر اول اینجا گه ببین تو

307307

از اول گرم آخر راه داری

از این معنی دل آگاه داری

308308

دلی باید که او نبود مبدل

که اینجا باز بیند سرّ اول

309309

دلی باید در اینجا صاحب اسرار

که از اول بود شیخا خبردار

310310

دلی باید از اول بینشان او

که آخر باز بیند جان جان او

311311

از اول شیخ میباید خبر داشت

پس آنگاهی به آخر پرده برداشت

312312

از اول گر شوی اینجا خبردار

چو منصورت کند از عشق بردار

313313

مرا مقصود ای شیخم چه چیز است

نخواهم جسم و جان جانان عزیز است

314314

مرا مقصود اول ذات جانان

کنون اعیان در این ذرات جانان

315315

مرا مقصود از اول یار بوده است

کنون اینجا در این گفتار بوده است

316316

دراول نیستت بود این زمان هست

کجا او را هلم او را من از دست

317317

برین دست بریده گوش دارم

ورا کزوی در این سر هوش دارم

318318

در آخر اولم شیخا ببین باز

چه میخواهی ز اول راز آغاز

319319

در آخر اولم اینجا نظر کن

ز اول بود جانت را خبر کن

320320

در آخر اولیم شیخا عیانست

نمیبینی که در شرح و بیانست

321321

در آخر اولم شیخا پدید است

اباتو اندرین گفت و شنید است

322322

ابا دید تو شیخا ساخت امروز

زهی معنی ترا پرداخت امروز

323323

یقین میگویمت شیخا که مائیم

که دید خود دمادم مینمائیم

324324

در این حق الیقین راه بینان

ترا تقریر کردم هان یقین دان

325325

حقیقت شیخ این از خود شنو باز

ز خود یک ذره بیرون هان مشو باز

326326

مشو بیرون زخود یک ذرّه اینجا

که تا در حق نباشی غره اینجا

327327

سخنهایم همه باتست در دید

نه با دیگر بصورت عین تقلید

328328

ز توحید عیان خواهم نمودن

ترا من جان جان خواهم نمودن

329329

عیان بنمایمت روشن چو خورشید

چنان کان را همی بینی تو جاوید

330330

عیان بنمایمت اینجایگه من

درونت با برون دیدار شه من

331331

عیان بنمایمت در دید بیچون

یکی گردانمت من بیچه و چون

332332

مرو بیرون ز خود شیخا زمانی

ز معنی می شنو هر دم بیانی

333333

مرو بیرون زخود در لاوالا

که تا در عشق گردانمت یکتا

334334

مرو بیرون ز خود شیخا دمادم

که اینجا گه رسانم اندر آن دم

335335

مرو بیرون زخود شیخا در اسرار

که تا آرم ترا قربت پدیدار

336336

ابا خود آشنا باشد یقین او

ابا خود او بود در گفت و در گو

337337

ابا خود آشنای لامکان است

مکان را جملگی دیدار جانست

338338

کنون او در مکان ز آن راز دارد

ولی در لامکان اعزاز دارد

339339

کنون اندر مکان دید دیدت

نه با من با همه گفت و شنیدت

340340

یکی بیچون شناسم در خدائی

ورا کو نیستش هرگز جدائی

341341

دوئی نبود که بیچونست جانان

حقیقت هفت گردونست جانان

342342

چو جانان آفتاب و ماهتاب است

که خورشید و مهش در تک و تابست

343343

ورای ذات او چیز دگر نیست

بجز منصور کس را زوخبر نیست

344344

حقیقت از یکی اعیانست پیدا

اگر نه در دوئی جانست پیدا

345345

ز یکی گر شوی بیرون ندانی

میان خاک و خون بیشک نمانی

346346

یکی بین و مرو بیرون زخویشت

که بنهاده است او اعیان پیشت

347347

ز اعیان یاب دیدار الهی

کز اعیانست اسرار الهی

348348

گر از اعیان خبرداری تو مائی

ابا اعیان من کن آشنائی

349349

گر از اعیان خبرداری حقیقت

ز باغ ما تو برداری حقیقت

350350

گر از اعیان خبرداری فنا باش

که رویت چون نمود اینجای نقاش

351351

چو در اعیان خود راهی نبردی

نه صافت خوانم این جا و نه دُردی

352352

چنین پیدا جمال یار پنهان

بهرزه میدهند اینجایگه جان

353353

چنین پیدا جمال یار اینجا

ازو منصور برخوردار اینجا

354354

چنین پیدا جمال بینشانی

دمادم گفته او راز نهانی

355355

چنین پیدا جمال بیچه و چون

فکنده نور خود برهفت گردون

356356

چنین پیدا جمال شاه عالم

نماید وصل خود اینجا دمادم

357357

چنین پیدا جمال ذات اینجا

یقین درجمله ذرات اینجا

358358

چنین پیداست شیخا بیچه و چون

توئی اکنون که گفتی بیچه و چون

359359

همه اینجا توئی اندر جمالت

نمودار است اعیان وصالت

360360

همه اینجا توئی چیزی دگر نیست

که بیند مر ترا چون راهبر نیست

361361

همه اینجاتوئی و رهبر خود

یقین اندر عیان خیر و شر خود

362362

همه اینجاتوئی جمله نکوئی

حقیقت خود تواندر گفتگوئی

363363

همه آنجا تو و اینجا تو هم نیز

که میگویندش اینجا از عدم نیز

364364

همه اینجاتوئی ای ذات بیچون

که میخوانی همه آیات بیچون

365365

همه اینجا توئی بیشک حقیقت

که پیدائی یکی در یک حقیقت

366366

ز پیدائی خود هستی یگانه

تو خواهی بود با خود در میانه

367367

توخواهی بود شیخ و کس نباشد

بجز تو در جهان بس نباشد

368368

در این اسرار شیخا در یقینی

بجز حق هیچ در عالم نبینی

369369

حقیقت آنکه در حق هست باقی

بماند جاودان اویست باقی

370370

حقیقت آنکه شد هست هوالله

بماند جاودان هست هوالله

371371

درین اسرار شیخا در یقینی

بجز جبار در عالم چه بینی

372372

اگر مردی ز خود دایم بمانی

بذات جاودان قایم بمانی

373373

اگر مردی زخود جاوید گشتی

ز نور ذات حق خورشید گشتی

374374

همه مردان ز دید خود بمردند

از آن در راه معنی گوی بردند

375375

همه مردان بمردند از صور هان

برستند آن زمان از خیر و شر هان

376376

چنین بین شیخ دمدم میر از خود

درین دنیا تو عبرت گیر از خود

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بجان و دل قدم زن اندرین راز

بجان و دل نگر انجام و آغاز

عطار»هیلاج نامه»بخش 26 - در نموداری یقین میان جان ودل و فرق در میان اینها

اگلی نظم

بکنج خلوت دل باش ساکن

که تا باشی ز هر آفات ایمن

عطار»هیلاج نامه»بخش 28 - در خلوت و عزلت ودیدار الوهیت گوید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور