صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »هیلاج نامه
  3. »بخش 27 - قالَ النَّبیُّ صلّی الله علیه و آله موتوا قَبْلَ اَنْ تَموتوا

بخش 27 - قالَ النَّبیُّ صلّی الله علیه و آله موتوا قَبْلَ اَنْ تَموتوا

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

ز موتوا قبل اگر آگاه کشتی

بمیر از خود که بیشک شاه گشتی

2

ز موتوا قبل اگر آگاه عشقی

بمیر از خود که بیشک شاه عشقی

3

ز موتوا قبل اگر میدانی این راز

بمیر آنگه به بین انجام و آغاز

4

ز موتوا قبل اگر دانی حقیقت

بباید مرد اینجا از طبیعت

5

ز موتوا قبل اگر از خود بمیری

توبه از بدروخورشیدی منیری

6

بمیر ای شیخ و بی او زندگانی

مکن در صورت و در این معانی

7

بمیرای شیخ بیش از آنکه میری

اگر مرد رهی از جان بمیری

8

بمیر ای شیخ پیش از مردن خویش

حجاب زندگی بردار از پیش

9

بمیر ای شیخ چون منصور حلاج

که بینی بیگمان بر فرق جان تاج

10

بمیر ای شیخ کین عین الیقین است

که این عین الیقین راه بین است

11

همه از مرگ ترسانند اینجا

که سرّ آن نمیدانند اینجا

12

همه از مرگ ترسانند از خویش

که سیری این چنین دارند از پیش

13

همه از مرگ ترسانند مانده

ولیکن مررموز آن نخوانده

14

همه از مرگ ترسانند چون بید

که کی ذره رسد در سوی خورشید

15

اگر آگه شوند اینجا یقین باز

ازین مرگست آخر عزت و ناز

16

اگر آگه شدی اینجا بدانند

که از سرش سر موئی بدانند

17

ازین مرگست آخر زندگانی

بقای صرف و ذوق جاودانی

18

ازین مرگست اینجادیدن ذات

نمیدانند از آن مانند ذرات

19

ازین مرگست بیماری عقبی

توخوان و دان یقین اسرار مولا

20

ازین مرگست آخر دید جانان

یکی بیند آنگه عین اعیان

21

نه مرگست اینکه عین زندگانی است

فراقی نیست عین شادمانیست

22

نه مرگست اینکه او را مرگ خوانند

که این مر عاشقانرا برگ خوانند

23

نه مرگست اینکه برگ عاشقانست

هر آنکو مرگ خواهد عاشق آنست

24

نه مرگست اینکه تجرید است عشاق

نه اندر مرگ توحید است عشاق

25

نه مرگست اینکه دیدار خدایست

که اندر مرگ اسرار بقایست

26

نه مرگست این حقیقت شیخ عالم

که سالک میرسد دربود آن دم

27

هر آن کو مرگ اینجا گاه بشناخت

بمرد از خویش وانگه سربرافراخت

28

هر آنکو مرگ اینجا دید اعیان

بماند تا ابد در عشق پنهان

29

هر آنکو مرگ اینجا دید تحقیق

بمرد از خویش و آنگه یافت توفیق

30

هر آنکو مرگ اینجا جاودان دید

عیان مرگ دید و جان جان دید

31

هر آنکو مرگ اینجا دید راحت

رسید از عشق در عین سعادت

32

هر آنکو مرگ اینجا آرزویست

زپیش اندیشی اندر گفت و گوی است

33

حیات طیبه در مرگ دریاب

بکن بود خود اینجا ترک دریاب

34

حیات طیبه مرگست اینجا

شوی بیشک خبردار اندر اینجا

35

حیات طیبه یابی در آن دم

که گردد محو اینجا گاه آندم

36

حیات طیبه داری چو مردی

ز مردان بیشکی تو گوی بردی

37

ز مردن میرسی سوی حیاتت

در آنباقی بود عین نجاتت

38

ز مردن زندگی جاوید حاصل

نداند این معانی جز که واصل

39

ز مردن آخر کار اندر اینجا

شوی بیشک خبردار اندر اینجا

40

خبر در مرگ یابی آخر کار

که بیصورت شود جانان پدیدار

41

خبر در مرگ یابی واصل کل

حقیقت مرگ را بین حاصل کل

42

خبر از مرگ دار و جان برافشان

که از مرگ آنگهی گردی تو جانان

43

خبر از مرگ دار ار مرد رازی

چه باشد جان و سر کاینجا نبازی

44

خبر از مرگ داری شیخ آگاه

بمردم تا بدیدم من رخ شاه

45

بمردم پیش از آن کاینجا بمیرم

از آن فارغ من از شاه و امیرم

46

بمردم تا بماندم زندهٔ دوست

بمرد از جسم و از جان بندهٔ دوست

47

بمردم تا بماندم جاودان من

شدم در جاودانی جان جان من

48

بمردم تا بماندم ذات باقی

حیاتی دیدم اندر ذات باقی

49

بمردم تا شدم از خود خبردار

از آن اسرار کل گفتم در این دار

50

بماندم تا شدم هستم بقا من

نمودم حق عیانم از لقا من

51

بمردم تا خبر دارم ز هر چیز

نه بینم اندر اینجا جز یکی نیز

52

بمردم تا شدم ذات خداوند

برون جستم بیکباره ازین بند

53

بمردم تا شدم خورشید تابان

بماندم تا ابد جاوید جانان

54

بمردم تا شدم دیدار بیچون

بگفتم با تو این اسرار بیچون

55

بمردم تا شدم اعیان در اینجا

نمودم خویش را جانان در اینجا

56

بمردم تا شدم عین بقا من

ز مرگ اینجا عیان دیدم بقامن

57

بمردم زنده اندر مردگی شیخ

نباشم اندرین افسردگی شیخ

58

فسرده دان کسی کز خود نمیرد

حقیقت دوست اندر برنگیرد

59

فسرده آنکسی باشد درین راه

که نبود او زسرّ مرگ آگاه

60

فسرده آنکسی باشد بمعنی

که از خود مینمیرد سوی دنیی

61

چرا دل بستهٔ در درد و در رنج

نتازی هیچ اندر سوی این گنج

62

چرا دل بستهٔ در عین خواری

از آن پرگار سیرت برقراری

63

چرا دل بستهٔ در محنت و غم

از آن افتادهٔ در انده و غم

64

چرا دل بستهٔ اندر بلا تو

از آنی دایم اینجا مبتلا تو

65

چرا دل بستهٔخوار و شکسته

در اینجا کمتر از نشخوار کشته

66

چرا دل بسته در عین زندان

دمادم میبری جور فراوان

67

چرا اندوه تست از شادمانی

که در دنیا کنی آخر ندانی

68

که از دنبال هر شادی غمی هست

پس این شادی رها کن جان تو از دست

69

از آن شادی که دارد عین دنیا

چه بریابی تو اندر عین عقبی

70

اگر میدانی این معنی تو ره بر

مکن شادی درین بار آدمی سر

71

میان خاک شادی کرده آغاز

خبر نایافته ز انجام و آغاز

72

ترا آخر ز شادی چیست آخر

که در دنیا نخواهی زیست آخر

73

اگر صد سال مانی رفت باید

میان خاک و خونت خفت باید

74

اگر صد سال مانی میروی تو

زمانی گوش کن تا بشنوی تو

75

اگر صد سال مانی مُرد خواهی

اگر هستی گدا ور پادشاهی

76

اگر صد سال مانی درجهانت

بباید رفتن از اینجا جهانت

77

اگر صد سال مانی در حقیقت

حقیقت محو خواهد شد طبیعت

78

اگر صد سال خواهی در یقینت

بباید رفت در زیر زمینت

79

اگر صد سال مانی نیز و پنجاه

بباید مردنت اینجای ناگاه

80

بباید مرد ازین صورت یقین شیخ

تو باش از مرگ در عین الیقین شیخ

81

یقین ازمرگ اینجا گاه دریاب

تو از مردان یقین اینجا خبریاب

82

یقی از مرگ تو آگاه گردی

بمرگ اینجا به کلی شاه گردی

83

یقین مرگ بین و زنده دل باش

که چون مردی بخواهی دید نقاش

84

بمیر و زنده شو اینست معنی

بمردن بین تودلدارت بعقبی

85

بمیرد زنده شو اینست روحت

ابی صورت یقین عین فتوحت

86

بمیر و زنده شو بیمنتها تو

که تا رسته شوی شیخ از بلا تو

87

بمیر و زنده شو بیصورت اینجا

نظر کن بعد از این منصورت اینجا

88

بمیرو زنده شو از ذات بیچون

چو خور تا بنده شو از ذات بیچون

89

اگر میری نمیری نیز شاهی

خدائی بینی ازدید الهی

90

الهی یافتی اینجا بگو هان

زنی دم از وصول سرّ قرآن

91

حقیقت کل شوی خواننده دوست

وزو هر نکته داننده دوست

92

حقیقت کل شوی اینجا یقین دان

که خواهی گشت محو ذات جانان

93

همه ذرات خواهانند فی الله

در آخر جمله از محو هوالله

94

همه ذرات ما اندر نمودار

فنا دیدند راز و هست دیدار

95

از آن از مرگ بیشک زندگانیست

که این غمها به آخر شادمانیست

96

در آخر راحتست از ذات تحقیق

یکی خواهد شدن ذرات تحقیق

97

در آخر رستگاری سوی ذاتست

یقین میدان که دنیا کوی ذاتست

98

در آخر رستگاری دید خواهی

چنان خواهم که کل توحید خواهی

99

مگردان رخ ز توحید آخر کار

یکی میدان یکی دید آخر کار

100

یکی دید است آخر چون بمردی

اگر از دید دیدی گوی بردی

101

یکی دید است آخر گر به بینی

یکی دید است گر ظاهر به بینی

102

یکی دید است از آن شو در عیان گم

که درآن میشود جان و جهان گم

103

یکی دید است از اعلی به اسفل

از آن دیدار بین اسرار اول

104

یکی دید است اندر وی فنا گرد

کز آن دیدی از آنجا گاه شو فرد

105

یکی دید است بیچون گر بدانی

درین دید صور بیشک توانی

106

یکی دید است بیچون راست بنگر

که اندر جزو وکل یکتاست بنگر

107

یکی دید است اندر وی دوئی نیست

درو دیدار مائی و توئی نیست

108

یکی دید است توحید است نامش

از این معنی عیان دید است نامش

109

یکی دید است از آن معبود گویند

باسم اینجا همان معبود جویند

110

که آن معبود اینجا باز یابی

ز بود خویشتن این راز یابی

111

ز بود خود مشو بیرون و بنگر

که اندر تست آن بی چون و بنگر

112

ز بود خود مشو بیرون در اینجا

در اینجا بازبین بیچون در اینجا

113

تو از بود فنا معبودمی بین

وزینجا گه زیان و سود می بین

114

زیانت نفس دان و سود جانت

حقیقت راهبر معبود جانت

115

در اینجا گر بجان پیوند جوئی

همه با تست اینجا پس چه جوئی

116

حقیقت شیخ گفتم سرّ اسرار

ز مرگت کردم اینجا گه خبردار

117

ز بازیچه است اینجا گاه مر مرگ

بباید کرد اینجا جسم و جان ترک

118

چو کردی ترک جسم و جان زبودت

یکی باشد حقیقت در نمودت

119

چو کردی ترک جسم و جان در اینجا

شوی چون اولین یکسان در اینجا

120

چو کردی ترک جسم و جان حقیقت

حقیقت حق بود بیشک طبیعت

121

چو کردی ترک جسم و جان بدانی

حقیقت هم بدان راز نهانی

122

چو کردی ترک جسم و جان به آفاق

تو چون عشاق باشی در جهان طاق

123

چو کردی ترک جسم و جان بدانی

به بینی آنگهان دیدار مولی

124

نه آگاهند شیخا در یقین هان

که مرگ آمد نمود جان جانان

125

نه آگاهند از این جان حقیقت

که این آمد سرانجام حقیقت

126

سرانجام همه مرگست آخر

که جمله این جهان ترکست آخر

127

ازین شک آخرت مقصود چبود

زیانت سودتست و سود چبود

128

که بی صورت تو جان خویش بینی

ز پیدائی نهان خویش بینی

129

نهانخویش بشناس از عیانت

عیان خواهد بُد آخر مر نهانت

130

نهان خویش بشناس و یقین بین

گذر کن از صور عین الیقین بین

131

نهان خویش بشناس از خدائی

مکن یک لحظه ازمعنی جدائی

132

همی گویم بمیر و زنده دل شو

وگرنه هم در اینجا عینکل شو

133

بزرگانی کز اینجا گوی بردند

از آن دیدند کز دید ار بردند

134

چو میدیدند کین دنیای غدّار

نخواهد بودنِ ای شیخ هشیار

135

دو روزی نزد ایشان چون سرابی

حقیقت مینمود اینجای خوابی

136

شدند ایشان از اینجا گاه تحقیق

حقیقت خواستند از شاه توفیق

137

چو توفیق عیانت باز دیدند

ز دید شاه هم شهباز دیدند

138

حقیقت جبرئیل آمد بر ایشان

ز حق عین دلیل آمد بر ایشان

139

کنون باید که دل بیدار داری

دل از دنیا به کل بیزار داری

140

بمیری این زمان از دید دنیا

نه بینی این زمان جز دید مولی

141

بمیر از خویش و ازدنیا حقیقت

که باید شد سوی مولا حقیقت

142

جهان هیچست جز مولی نجویند

سخن خود هیچ از دنیا نگویند

143

تمامت انبیا زین سرّ اسرار

حقیقت از خدا گشتند خبردار

144

همه از جبرئیل آن پیک حضرت

رسیدند در نمود عزّ و قربت

145

ز جبریل امین بیدار گشتند

ز بود نفس کل بیزار گشتند

146

نمود حق بدیدند از یقین باز

در اینجا گه رسیدند از یقین باز

147

تو بشناس اندر اینجا جبرئیلت

که همراه تو است اینجا دلیلت

148

دلیلت با تو است و می ندانی

چنین اینجایگه می باز مانی

149

دلیلت با تو اندر راه معنی

ویست از خیر و شر آگاه معنی

150

دلیلت با تو اینجا ره برده

ره خود را بسوی شاه برده

151

دلیلت با تو اینجا در میانست

درین پیدا ترا در جان نهان است

152

دلیلت با تو و تو بیخبر زو

چنین افتادهٔ در گفت و درگو

153

دلیلت با تو تو آگاه کرده

همه ذرات تو در راه کرده

154

تو زوغافل چنین اینجا بمانده

برسوائی درین غوغا بمانده

155

تو زوغافل چنین مانده در اینجا

فتاده در میان شور و غوغا

156

تو زو غافل دریغا کو ندیدی

اگرچه وصف او بیحد شنیدی

157

اگر وصفش کنم چون دانی اینجا

به بیرون راه مینتوانی اینجا

158

مشو غافل که این معنی یقین است

که او در اندرونت پیش بین است

159

ترا این جبرئیل اینجا بیاید

که این درهای معنی برگشاید

160

دمادم میدهد پیغام جانان

همی گوید دمادم نام جانان

161

تو از پیغام او حرفی ندیده

یقین حرفی تو از وی ناشنیده

162

همه گفتار ما از اوست امروز

از آن معنی ما نیکوست امروز

163

همه گفتار ما از او پدید است

حقیقت جمله او گفت و شنیداست

164

همه گفتار ما از وی عیانست

دمادم از درین شرح و بیانست

165

اگر از گفت او راهی بری تو

نمود او در اینجابنگری تو

166

دمادم اندر اینجا اوبگفتار

همی گوید درونم سرّ اسرار

167

ز گفتارش یقین اینجا جنیدم

بدام او بمانده خار و قیدم

168

که داند تا مر اینجا گه بنمود

حقیقت چون بدیدم ذات کل بود

169

حقیقت سالکان در دید او یار

شدند اینجا ز جسم و جان سرافراز

170

هر آنکو دید او بشناخت اینجا

ز دیدش جان ودل دریافت اینجا

171

گروهی آدمش گویند تحقیق

ز ذات او دمش جویند توفیق

172

گروهی علت اولاش گویند

گروهی آدم معناش گویند

173

گروهی گفتهاند اینجاش اعلام

که اینجا میرساند وحی و پیغام

174

گروهی جبرئیلش گفته ازناز

که بیشک دیده است انجام و آغاز

175

همه انوار و اسراری که بوده است

حقیقت مرد را اعیان نموده است

176

تمامت انبیای راز دیده

یقین در حضرت ایشان رسیده

177

بگفته راز جانان پیش ایشان

ز دید جان بیش اندیش ایشان

178

خبردار است و چیزی مینداند

بجز حق او ز خود چیزی نخواند

179

هر آن اسرار کاینجا گفته از یار

کند عشاق را اینجا خبردار

180

از آنش عقل کل خوانده است منصور

که او از کل نباشد یک زمان دور

181

از آنش عقل کل گویند از راز

که دیده است از عیان انجام و آغاز

182

از آنش عقل کل خوانند در دید

که کلی حق نمیبیند ز توحید

183

از آنش عقل کل خوانند در ذات

که کل میبیند اینجا جمله ذرات

184

نمود او ز دیدار است جانان

حقیقت صاحب اسرار است جانان

185

نمود او نداند کس به جز من

کزو شد شیخ مر اسرار روشن

186

نمود او مرا اینجا یقین است

که اینجا عقل کلم پیش بین است

187

حقیقت عقل کل بوده است بنگر

یقین الهام معبود است بنگر

188

از آن حضرت خبردار است اینجا

از آن بیشک پدیدار است اینجا

189

از آن حضرت خبر او میدهد باز

تو واقف گرد گر میدانی این راز

190

از آن حضرت ابی چون راز دارد

دمادم مر ترا پاسخ گذارد

191

خبردارت کند از نیک و از بد

تو اینجا بیخبر مانندهٔ دد

192

دمادم میخوری در غفلت خویش

جدا مانده چنین از قربت خویش

193

دمی بااو در اینجا آشنا گرد

که او گرداندت اندر خدا فرد

194

دمی را او در اینجا باش یکتا

که بنماید ترا نقاش اینجا

195

تو از الهام بیچون درحقیقت

زمانی گوش میکن بیطبیعت

196

که تا او می چو میگوید همان کن

بروز اینجایگه مرگوش جان کن

197

بگوش جان ازو بشنو در اینجا

ازو کن رازها باور در اینجا

198

دریغا با که میگویم من این راز

که داند تا بداند این یقین باز

199

کسی درخواب رفته او چه داند

که او در خواب بود خود بداند

200

مگر از خواب او بیدار گردد

در اینجا صاحب اسرار گردد

201

چو در خوابی کجا یابی تو معنی

دریغاره نبردی سوی مولی

202

اگر از عقل کل هستی خبردار

چو ما از عین این هستی خبردار

203

ابا ما جبرئیل اندر میانست

حقیقت شیخ در شرح و بیانست

204

ابا ما جبرئیل اینجاست پیدا

یقین اندر عیان ماست پیدا

205

ابا ما جبرئیل آمد سخنگوی

ره معنی ببرده در سخن گوی

206

ابا ما جبرئیل اسرار گفته است

حقیقت جمله از دیدار گفته است

207

همه از یار گفت اسرار با ما

حقیقت بر سر این دار با ما

208

همه از یار گفت اینجا حقیقت

نمود اینجا گه اسرار حقیقت

209

همه از یار گفت اینجای با ما

از آن گشتیم از دیدار یکتا

210

که داند جبرئیلم تا کدامست

که کار از جبرئیل ماتمام است

211

که داند جبرئیل ما در اینجا

که خواهد مر دلیل ما در اینجا

212

که داند جبرئیلم شیخ بیچون

بگویم با تو این اسرار اکنون

213

حقیقت جبرئیلم مصطفایست

که او کل رازدار پادشاه است

214

حقیقت جبرئیل ماست اینجا

زهر معنی دلیل ماست اینجا

215

حقیقت جبرئیلش عقل کل بود

از آن پیوسته اندر نقل کل بود

216

مرا او عین کل اینجاست بیشک

از آنم دیده از دیدار او یک

217

مرا پیغام او داد از خدائی

مرا بخشید اینجا روشنائی

218

مرا پیغام او داد از نمودم

در اینجا بود او کرده در سجودم

219

مرا پیغام او داد از حقیقت

که بیرون آمدم کل از طبیعت

220

مرا پیغام اوداد از عنایت

رسانید اندرین عین عیانت

221

مرا پیغام او داد از یکی باز

که تادیدم یکی را بیشکی باز

222

مرا پیغام او داد از عیانش

که واصل هستم از شرح و بیانش

223

مرا پیغام اوداده است از دید

که یکی گردد اندر عین توحید

224

مرا پیغام او داده است اینجا

درم از بود بگشاده است اینجا

225

مرا پیغام او داده است الحق

که چون حقی ز حق میگو اناالحق

226

اناالحق من ز قول او ز دستم

یقین در قول وفعل او بدستم

227

مرا جبریل کلی ذات اویست

از آن اینجا مرادر گفتگویست

228

مرا بیواسطه اینجا یقین اوست

از آن ای شیخ دین در گفت و گویست

229

چو او جبریل راه ماست اینجا

یقین جبریل شاه ماست اینجا

230

زهی جبریل ما به ز آن دیگر

زهی اعیان ما اعیان دیگر

231

چه میگویم بگو ای شیخ دیندار

که باشد این سخن ما را خریدار

232

بمگذر این زمان از عقل کل تو

دمادم گوش میکن نقل کل تو

233

که نقل من همه از مصطفایست

که او جبریل جمله انبیایست

234

بمعنی و بصورت رهنما اوست

ز عقل کل حقیقت پیشوا اوست

235

زهی مهتر که منصور است رازست

در اینجا بازبین اعتراز و نازست

236

زهی مهتر که هستی رهنما تو

گزین انبیا و اولیا تو

237

حقیقت هرچه بینی مصطفا بین

محمد در همه نور خدا بین

238

تو منگر هیچ بی احمد در اینجا

ز احمد بنگر اندرهر در اینجا

239

حقیقت شیخ اندر مجلس ما

حقیقت زر شده از وی مس ما

240

که بیشک آمد آن را کیمیایست

که او از کیمیای آن بقایست

241

تو اندر کیمیاگر راه داری

کنی مس را بزرگرهوشیاری

242

ز دید کیمیای شرع بگذر

که گردد ناگهانت مس چون زر

243

مس تو از شریعت زر شود هان

ازین سرور مست بازد شود هان

244

از آن سو مگذر و بنگر درین راز

که گرداند ترا از خود سرافراز

245

ازین سروردمی بگذر یقین تو

کزو گردی حقیقت راه بین تو

246

ازین سرور که منصور است برادر

یقین منصور از او آمد خبردار

247

ازین سرور منم پیروز امروز

بنور عشق او گشته دل افروز

248

ازین هر دو منم امروز دیندار

اناالحق میزنم از وی درین دار

249

ازین سرور منم جانان شده کل

ز دید بود خود پنهان شده کل

250

ازین سرور منم بیشک خداوند

خداوندم چنین کردست در بند

251

ازین سرور منم واصل در اینجا

ز وصل او گشاده در در اینجا

252

ازین سرور منم امروز سرور

ز عشقش بازم این جاجان و هم سر

253

سر و جانم بمهر او ببازم

که جز او نیست اینجا سرفرازم

254

جمالش در درون جان نهانست

جمالش در همه چیزی عیان است

255

جمالش در دل و در جان واصل

نمیبینی تو او را شیخ حاصل

256

ببین تا چند بارت گفتم این راز

نمییابی تو این معنی کل باز

257

به بین تا چند بارت باز گفتم

در اسرار هر نوعی بسفتم

258

جنید اینجا ز دید مصطفایست

که اینجا شیخ و پیرو پیشوایست

259

نه این هر سه یکی باشد ز اعیان

تو دید مصطفی دان دید جانان

260

جنیدا بهترین دینست احمد

درون دیده ره بین است احمد

261

هر آنکو مصطفی در خود عیان دید

ز دید مصطفی بس دید جان دید

262

هر آنکو مصطفا را یافت بیشک

بسوی مصطفا بشتافت بیشک

263

هر آن کو مصطفی دیده است اینجا

حقیقت عین توحید است اینجا

264

ز دید احمد مرسل یقین دان

ازو هر مشکلی حل این، یقین دان

265

اگر اینجا به بینی مصطفایت

همین جاگه به بینی مربقایت

266

اگر اینجا رخ او باز بینی

درون ذرهها زو راز بینی

267

اگر اینجا رخ او یافتی باز

بمعنی و بصورت شو سرافراز

268

الا ای شیخ چونست این معانی

ز من بشنو که چونست این معانی

269

حقیقت نور ذات آمد محمد

از آن عین صفات آمد محمد

270

ازو بشناس اینجا قربت دوست

کزو اینجا رسی در حضرت دوست

271

بدان احمد که احمد یافت در خویش

حجاب عشق را برداشت از پیش

272

بنورش تا ابد اینجا بقا دید

ز نور عرش اینجا با صفا دید

273

بنورش راه کرد او سوی منزل

بمنزل در رسید و گشت کامل

274

بنورش راه شرع حق عیان یافت

بمنزل در رسید و جان جان یافت

275

بنورش گر در اینجا راز بینی

مر او را هم ز خود می باز بینی

276

بنورش هرچه دیدم راز دیدم

که او را در حقیقت باز دیدم

277

ازو من ساختم اینجا اناالحق

مرا برگفت هان برگوی الحق

278

مرا او گفت چندین بار گفتم

اناالحق شیخ اندر دار گفتم

279

هر آنچه سرور ما گفت ما را

یقین مانیز آن گفتیم اینجا

280

ازو گفتیم و از وی باز گوئیم

ازو هر لحظه این سر باز گوئیم

281

ازو گفتیم ما اینجا حقیقت

مر این سر نهان پیدا حقیقت

282

ازو گفتیم ما اینجا هوالله

اناالحق ما زدیم از ما سوی الله

283

کجامردی که اینجا بشنود راز

حقیقت اندر اینجا بنگرد باز

284

بدین ما که آن دین خدائیست

حقیقت عشق آیین خدائیست

285

بدین ما اگر ره میبری تو

ز هفتم آسمانها بگذری تو

286

بدین ما در اینجا سر فرود آر

که از دینم به بینی تو رخ یار

287

بدین ما هر آنکو رغبت آرد

دمی در دین ما او پای دارد

288

ز دین ما شود اینجا یقین او

خدا خود میشود اندر یقین او

289

حقیقت مستی اندردین ماهست

در آخر نیستی آئین ما هست

290

اگر از نیستی ره باز بینی

تو هم در نیستی این راز بینی

291

ره عشاق اندر نیستی بود

ز عین نیستی دیدند معبود

292

ره عشاق اندر نیستی خاست

که اندر نیستی هستیش پیداست

293

ز هستی گر رسی در نیستی باز

تو اندر نیستی گردی سرافراز

294

ز هستی گر رسی در قربت دوست

حقیقت نیست بینی حضرت دوست

295

دمی بی نیستی اینجا مزن دم

حقیقت نیستی بنگر دریندم

296

بود این هستی اشیا پدیدار

که عین نیستی بد ناپدیدار

297

مرین معنی ندانم با که گویم

ویا زین سر درین معنی چه جویم

298

ز اول چون ندانی آخرت چون

شود بیشک بظاهر معنیت چون

299

چواول می ندانی آخر کار

چگونه آید اینجاگه پدیدار

300

چواول می ندانی رازت اینجا

کجا بوده است و چون آغازت اینجا

301

چو اول می ندانی وحدت کل

چگونه رهبری در حضرت کل

302

چو اول می ندانی اولینت

چگونه بازی بینی آخرینت

303

چو اول می ندانی ماندهٔ تو

اگرچه صد معانی خواندهٔ تو

304

چو اول می ندانی ذات اینجا

کجادانی عیان آیات اینجا

305

ز اول شو خبردار حقیقت

از اول دان مر اسرار حقیقت

306

از اول شو خبردار یقین تو

در آخر اول اینجا گه ببین تو

307

از اول گرم آخر راه داری

از این معنی دل آگاه داری

308

دلی باید که او نبود مبدل

که اینجا باز بیند سرّ اول

309

دلی باید در اینجا صاحب اسرار

که از اول بود شیخا خبردار

310

دلی باید از اول بینشان او

که آخر باز بیند جان جان او

311

از اول شیخ میباید خبر داشت

پس آنگاهی به آخر پرده برداشت

312

از اول گر شوی اینجا خبردار

چو منصورت کند از عشق بردار

313

مرا مقصود ای شیخم چه چیز است

نخواهم جسم و جان جانان عزیز است

314

مرا مقصود اول ذات جانان

کنون اعیان در این ذرات جانان

315

مرا مقصود از اول یار بوده است

کنون اینجا در این گفتار بوده است

316

دراول نیستت بود این زمان هست

کجا او را هلم او را من از دست

317

برین دست بریده گوش دارم

ورا کزوی در این سر هوش دارم

318

در آخر اولم شیخا ببین باز

چه میخواهی ز اول راز آغاز

319

در آخر اولم اینجا نظر کن

ز اول بود جانت را خبر کن

320

در آخر اولیم شیخا عیانست

نمیبینی که در شرح و بیانست

321

در آخر اولم شیخا پدید است

اباتو اندرین گفت و شنید است

322

ابا دید تو شیخا ساخت امروز

زهی معنی ترا پرداخت امروز

323

یقین میگویمت شیخا که مائیم

که دید خود دمادم مینمائیم

324

در این حق الیقین راه بینان

ترا تقریر کردم هان یقین دان

325

حقیقت شیخ این از خود شنو باز

ز خود یک ذره بیرون هان مشو باز

326

مشو بیرون زخود یک ذرّه اینجا

که تا در حق نباشی غره اینجا

327

سخنهایم همه باتست در دید

نه با دیگر بصورت عین تقلید

328

ز توحید عیان خواهم نمودن

ترا من جان جان خواهم نمودن

329

عیان بنمایمت روشن چو خورشید

چنان کان را همی بینی تو جاوید

330

عیان بنمایمت اینجایگه من

درونت با برون دیدار شه من

331

عیان بنمایمت در دید بیچون

یکی گردانمت من بیچه و چون

332

مرو بیرون ز خود شیخا زمانی

ز معنی می شنو هر دم بیانی

333

مرو بیرون زخود در لاوالا

که تا در عشق گردانمت یکتا

334

مرو بیرون ز خود شیخا دمادم

که اینجا گه رسانم اندر آن دم

335

مرو بیرون زخود شیخا در اسرار

که تا آرم ترا قربت پدیدار

336

ابا خود آشنا باشد یقین او

ابا خود او بود در گفت و در گو

337

ابا خود آشنای لامکان است

مکان را جملگی دیدار جانست

338

کنون او در مکان ز آن راز دارد

ولی در لامکان اعزاز دارد

339

کنون اندر مکان دید دیدت

نه با من با همه گفت و شنیدت

340

یکی بیچون شناسم در خدائی

ورا کو نیستش هرگز جدائی

341

دوئی نبود که بیچونست جانان

حقیقت هفت گردونست جانان

342

چو جانان آفتاب و ماهتاب است

که خورشید و مهش در تک و تابست

343

ورای ذات او چیز دگر نیست

بجز منصور کس را زوخبر نیست

344

حقیقت از یکی اعیانست پیدا

اگر نه در دوئی جانست پیدا

345

ز یکی گر شوی بیرون ندانی

میان خاک و خون بیشک نمانی

346

یکی بین و مرو بیرون زخویشت

که بنهاده است او اعیان پیشت

347

ز اعیان یاب دیدار الهی

کز اعیانست اسرار الهی

348

گر از اعیان خبرداری تو مائی

ابا اعیان من کن آشنائی

349

گر از اعیان خبرداری حقیقت

ز باغ ما تو برداری حقیقت

350

گر از اعیان خبرداری فنا باش

که رویت چون نمود اینجای نقاش

351

چو در اعیان خود راهی نبردی

نه صافت خوانم این جا و نه دُردی

352

چنین پیدا جمال یار پنهان

بهرزه میدهند اینجایگه جان

353

چنین پیدا جمال یار اینجا

ازو منصور برخوردار اینجا

354

چنین پیدا جمال بینشانی

دمادم گفته او راز نهانی

355

چنین پیدا جمال بیچه و چون

فکنده نور خود برهفت گردون

356

چنین پیدا جمال شاه عالم

نماید وصل خود اینجا دمادم

357

چنین پیدا جمال ذات اینجا

یقین درجمله ذرات اینجا

358

چنین پیداست شیخا بیچه و چون

توئی اکنون که گفتی بیچه و چون

359

همه اینجا توئی اندر جمالت

نمودار است اعیان وصالت

360

همه اینجا توئی چیزی دگر نیست

که بیند مر ترا چون راهبر نیست

361

همه اینجاتوئی و رهبر خود

یقین اندر عیان خیر و شر خود

362

همه اینجاتوئی جمله نکوئی

حقیقت خود تواندر گفتگوئی

363

همه آنجا تو و اینجا تو هم نیز

که میگویندش اینجا از عدم نیز

364

همه اینجاتوئی ای ذات بیچون

که میخوانی همه آیات بیچون

365

همه اینجا توئی بیشک حقیقت

که پیدائی یکی در یک حقیقت

366

ز پیدائی خود هستی یگانه

تو خواهی بود با خود در میانه

367

توخواهی بود شیخ و کس نباشد

بجز تو در جهان بس نباشد

368

در این اسرار شیخا در یقینی

بجز حق هیچ در عالم نبینی

369

حقیقت آنکه در حق هست باقی

بماند جاودان اویست باقی

370

حقیقت آنکه شد هست هوالله

بماند جاودان هست هوالله

371

درین اسرار شیخا در یقینی

بجز جبار در عالم چه بینی

372

اگر مردی ز خود دایم بمانی

بذات جاودان قایم بمانی

373

اگر مردی زخود جاوید گشتی

ز نور ذات حق خورشید گشتی

374

همه مردان ز دید خود بمردند

از آن در راه معنی گوی بردند

375

همه مردان بمردند از صور هان

برستند آن زمان از خیر و شر هان

376

چنین بین شیخ دمدم میر از خود

درین دنیا تو عبرت گیر از خود

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بجان و دل قدم زن اندرین راز

بجان و دل نگر انجام و آغاز

عطار»هیلاج نامه»بخش 26 - در نموداری یقین میان جان ودل و فرق در میان اینها

اگلی نظم

بکنج خلوت دل باش ساکن

که تا باشی ز هر آفات ایمن

عطار»هیلاج نامه»بخش 28 - در خلوت و عزلت ودیدار الوهیت گوید

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور