صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »هیلاج نامه
  3. »بخش 28 - در خلوت و عزلت ودیدار الوهیت گوید

بخش 28 - در خلوت و عزلت ودیدار الوهیت گوید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بکنج خلوت دل باش ساکن

که تا باشی ز هر آفات ایمن

22

بکنج خلوت دل گرد واصل

تو در خلوت بکن مقصود حاصل

33

بکنج خلوت دل راز میجوی

همان گم کردهٔ خود باز میجوی

44

بکنج خلوت دل یار میبین

یقین بیزحمت اغیار میبین

55

بکنج خلوت خود در یکی باش

تو ذات صرف اینجا بیشکی باش

66

بکنج خلوت دل جوی جانان

که بنماید رخت ناگاه سلطان

77

چو درخلوت سرای جان درآئی

حقیقت بنگری دید خدائی

88

به از خلوت مدان اینجا حقیقت

حضوری جوی بی عین طبیعت

99

به از خلوت مدان گر راز دانی

که درخلوت رسد سر معانی

1010

به از خلوت چه باشد نزد عشاق

که در خلوت شدند ایشان یقین طاق

1111

حضور خلوت از بازار خوشتر

حقیقت زندگی با یار خوشتر

1212

حضور خلوت اینجاگه طلب کن

دلت با جان حقیقت با ادب کن

1313

حضور خلوت عشاق در یاب

ازین عین دوئی خود طاق دریاب

1414

دمی با یار به اندر خلوت دل

به از بغداد و مصر و چین و موصل

1515

دمی با یار اندر خلوت عشق

کزویابی حقیقت قربت عشق

1616

دمی با یار به ازملک عالم

چه میگوئی چه میجوئی در این دم

1717

بخلوت جوی یار خویشتن باز

گذر کن هان ز جسم و جان و تن باز

1818

بخلوت یک زمان بنشین تو فارغ

که در خلوت شوی ای شیخ بالغ

1919

حضور خلوتست اینجای بنگر

توی در خلوت یکتای بنگر

2020

نموددوست درخلوت عیانست

که درخلوت یقین دیدار جانست

2121

بسی در خلوت اینجا چله دارند

هوای صورتی در کله دارند

2222

نیرزد خلوت ایشان پشیزی

چنین گفته‌ست با من آن عزیزی

2323

که در خلوت نشستن آن نشاید

که جز جانان نه بیند دید باید

2424

هوای غیر نبود در درونش

بجز یک سیر نبود در درونش

2525

بجانان ذات او قائم نماید

نمود او یقین دایم نماید

2626

چنان دست از همه عالم بشوید

که جز اسرار با جانان نگوید

2727

اباجانان دمادم گوید او راز

که تا جانان کند اورا سرافراز

2828

ابا جانان چنان باشد یگانه

که با جانان بماند جاودانه

2929

ابا جانان چنان مشتاق باشد

که در جانان حقیقت طاق باشد

3030

ابا جانان شودیکتای جانان

ز پنهانی بود پیدای جانان

3131

ابا جانان بود یکتای این جا

یکی بیند همه ذرات اینجا

3232

حضور جان و دل دارد چنان گم

که باشد بیگمان مانند قلزم

3333

حضورش از یکی آید پدیدار

شود در هر دو عالم صاحب اسرار

3434

حضورش بیشکی در یک نماید

ز دید عشق ما پیدا نماید

3535

همه چیزی ازو یکتا بود کل

ز دید عشق ناپیدا بود کل

3636

از اول تا به آخر یار بیند

یکی اندر یکی دیدار بیند

3737

بجز یکی نداند در حقیقت

بجای آرد همه شرط شریعت

3838

اگر بیشرع آید فرع دانش

بجز زندیق در این سر مخوانش

3939

اگر بسپارد اینجا گه ره شرع

بخلوت در بیابد مرشه شرع

4040

چنین کردند اینجا پاکبازان

ره تحقیق جسته کارسازان

4141

حقیقت چون در خلوت نشینی

یقین باید که جز یکی نه بینی

4242

بشرع احمد اینجا پاکدل باش

تو اندر پاکبازی یاب نقاش

4343

حضور خلوت از روی زمین به

ز ذات کل یقین عین الیقین به

4444

چو در خلوت نشینی پیشه سازی

ز ذات کل حقیقت سرفرازی

4545

نه اندر بند آن باشی که آن دست

ترا بوسند درخلوت جهان دست

4646

بت ره باشی آن دم نزد جانان

کجا بستانی آنگه مرد جانان

4747

بت خود بشکن از دیدار بیشک

ز جانان باش برخوردار بیشک

4848

حقیقت بت ترا مر دوست آمد

از آن مغزت حقیقت پوست آمد

4949

که خود را دوست داری در برخلق

همی ترسی تو از خیر و شر خلق

5050

اگر از عین دنیا این تمامت

که خواهی تا بماندنیک نامت

5151

بنام وننگ اینجا در نمازی

تو پنداری که بیشک کارسازی

5252

بنام وننگ جانت رفت بر باد

کجا بینی تو ذات خویش آباد

5353

بنام و ننگ در مکری بمانده

ز سرّ عشق یک نکته نخوانده

5454

بنام وننگ میخواهی بسربرد

بنام و ننگ خواهی بیخبر مرد

5555

ز ننگت چیست چون نامی نداری

بجز حسرت دگر کامی نداری

5656

تو از بهر ریای خلق تحقیق

بپوشیدی حقیقت دلق تحقیق

5757

یقین دلق تو زنار است اینجا

ابا تو لایق نار است اینجا

5858

بسوزان دلق آنگه خود بسوزان

تو نام نیک را و بد بسوزان

5959

اگر رویت حقیقت در خدایست

ابا اوباش کو خود رهنمایست

6060

چرا در بند خلقی بازمانده

در آن خلوتسرای راز مانده

6161

طمع یکبارگی باید بریدن

ز خلق آنگه جمال شاه دیدن

6262

طمع زین ناگهان آخر ببر تو

شنو این نکتهای همچو در تو

6363

طمع زینها ببر اینجا به تحقیق

که به زینت ندیدم هیچ توفیق

6464

بکار تو کجا آیند اینان

کجاکار تو بگشایند اینان

6565

همه درمکر و زرق ونام و ناموس

بمانده درنهاد خود بافسوس

6666

همه مردار و هم مردار خوارند

یقین میدان که چون مردار خوارند

6767

دلم بگرفت شیخ از دید دو نان

از آن میگویمت اینجا ببرهان

6868

طمع زینها بیکباره بریدم

که تا اینجا یقین جانان بدیدم

6969

طمع زینها بریدم در خدائی

که تادیدم وصال خود نمائی

7070

طمع زینها بریدم در حقیقت

سپردم آنگهی راه شریعت

7171

طمع ببریدهام از هر دو عالم

که تا میگویم این سر دمادم

7272

بجز حق این همه باطل شناسم

از اینان کی در این معنی هراسم

7373

بجز حق این همه خار جهانند

که چون سگ هر نفس هر سو جهانند

7474

اوائل این چنین دیدم حقیقت

از اینان ذات بگزیدم حقیقت

7575

چوذات حق در ایشانست موجود

مرا آن ذات بد از جمله مقصود

7676

همه دارند لیکن چون ندارند

حقیقت آمده بیچون ندارند

7777

اگر دارند اما این حقیقت

حقیقت شیخ حق است ای رفیقت

7878

ابا دارند اما این حکایت

حقیقت شیخ دور است از شکایت

7979

مرا مقصود ازین گفتار آنست

که شرع اندر میان ذات جانست

8080

شریعت گفتمت تا راز دانی

حقیقت ذات ایشان باز دانی

8181

که چندی در میانه این چنیناند

گمان در پیش کرده بییقیناند

8282

بسی دیدم ملامت من از اینان

ولیکن خاطر اسرار بینان

8383

درین ره مر مرا داده است تحقیق

همی بینم دراینجا اهل توفیق

8484

مرا کار است با ایشان حقیقت

چه کارم شیخ با اهل طبیعت

8585

همه در ذات یکی مینماید

ولیکن گفتن ایشان را نشاید

8686

مر این اسرار ای شیخ جهان تو

همی گویم که هستی در میان تو

8787

نمیدانند هر چندی سر از پای

رموز ما در اینجا گاه بگشای

8888

سراپای حقیقت دیدهام من

همه کون و مکان گردیدهام من

8989

حقیقت دیدهام هم مغز و هم پوست

اگرچه در حقیقت این همه اوست

9090

بنور حق مزین شرع بشناس

ز حق مراصل را با فرع بشناس

9191

همه زین کار هانه رخ نمودند

به هر صورت یقین ما را نمودند

9292

نظام کار عالم ار بدانست

که نیکان راعیانی در عیانست

9393

چنین افتادهٔ از شرع در فرع

که تا تو بازدانی اصل با فرع

9494

کمال شرع از آن تحقیق دارد

که ذات مصطفی توفیق دارد

9595

ابوجهل لعین باشد چو احمد؟

حقیقت مصطفی نیکست و او بد؟

9696

کجا فرعون باشد همچو موسی

که او حق بدفراز طور سینا

9797

کجا نمرود ابراهیم باشد

کزین معنی حقیقت بیم باشد

9898

تو و شیخ کبیر اینجا یکی اید

حقیقت ذات بیچون بیشکیاید

9999

که ره بسبودهاید اندر خدائی

شما را می نهبینم در خدائی

100100

چنین افتاد سرّ عشقبازی

مدان اسرار ما شیخا ببازی

101101

از اول عزلتی خوش داشتم من

ز عزلت بهرهها برداشتم من

102102

ز عزلت یافتم سر کماهی

ز خلوت یافتم دید الهی

103103

ز عزلت یافتم اسرار بیچون

مرا بخشیده او اسرار بیچون

104104

ز عزلت یافتم اسرارها کل

از آنم در همه دیدارها کل

105105

ز عزلت در درون خلوت دل

شدم ای شیخ در دیدار واصل

106106

ز عزلت جوی شیخ و یار خودبین

بخلوت جملهٔ اسرار خود بین

107107

تو عزلت جوی و در عین الیقین شو

در اینجا در حقیقت پیش بین شو

108108

اگر عزلت گزینی همچو عنقا

تو در خلوت شوی ای شیخ یکتا

109109

اگر عزلت گزیدی درخودی تو

برون آیی ز نیکی و بدی تو

110110

اگر عزلت گزینی در عیانت

نماید دید بیشک دید جانت

111111

اگر عزلت گزینی صاحب درد

شوی درخلوت ای شیخ جهان فرد

112112

اگر عزلت گزینی همچو عشاق

شوی ای شیخ عالم همچو من طاق

113113

اگز عزلت گزینی همچو مردان

حقیقت ذات خود را فرد گردان

114114

به از عزلت گزینی از سر درد

نمانی جاودان از جان جان فرد

115115

اگر عزلت گزینی در لقایت

نماید رخ حقیقت جانفزایت

116116

حقیقت جوی عزلت تا توانی

که چون عزلت کنی این خود بدانی

117117

حقیقت جوی عزلت همچو مردان

ازینان خویشتن آزاد گردان

118118

حقیقت دردسر میدان تو دنیا

ز دنیا عزلت دیدار مولا

119119

ز دنیا حظ روح خویش بردار

عیان فتح و فتوح خویش بردار

120120

تمامت انبیاء در عزلت خویش

حقیقت یافته از قربت خویش

121121

چو میدیدند کین دنیای ناساز

نخواهد بود با کس نیز دمساز

122122

کناره زین جهان کردند ایشان

که سودی نیست زینجای پریشان

123123

حقیقت سوددنیا چیست طاعت

به از این نیست این عین سعادت

124124

چو دنیا کنده پیر گوژپشتست

بسا پرورده و آنگه بکشتست

125125

تو ازدنیا چه خواهی برد آنجا

که بیشک تو نخواهی مرد آنجا

126126

جهان و هرچه در روی جهان است

همه از ذات حق عکسی عیان است

127127

جهان بیوفا نوری ندارد

دمی بیماتم او سوری ندارد

128128

بلا و محنت است این دار دنیا

که شد از عشق برخوردار دنیا

129129

جهان بیگانهٔ دان در ره عشق

اگر هستی حقیقت آگه عشق

130130

جهان بیگانهٔ چون آشنایست

وفا از وی مجو که بیوفایست

131131

جهان بیگانهٔ مردار خواراست

بنزدعاشقان مردار، خوار است

132132

جهان بیگانهٔ پر درد و رنج است

بنزد عاشقان خوان سپنج است

133133

جهان بیگانه دان ای شیخ اینجا

در آن دیوانهٔ دان شیخ اینجا

134134

جهان بگذار شیخ و در نهان شو

چو کردی پشت بر وی جان جانشو

135135

جهان بگذار شیخ و راستی کن

ز دید او نظر در کاستی کن

136136

جهان بگذار تا جاوید گردی

تو در عین عیان خورشید گردی

137137

جهان بگذار همچون عاشقان تو

چه میجوئی به آخر زین جهان تو

138138

جهان بگذار تا رویت نماید

مکن گوشت بوی کویت نماید

139139

جهان بگذار ای شیخ جهان بین

جهان چبود خداوند جهان بین

140140

جهان بگذار و در حق پیش بین گرد

که تا مانی تو در عین الیقن فرد

141141

جهان بگذار و در یکی قدم زن

وگرنه در ره مردان قدم زن

142142

ره مردان طلب مانند مردان

طلب کن علم و بگذر زینجهان هان

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ز موتوا قبل اگر آگاه کشتی

بمیر از خود که بیشک شاه گشتی

عطار»هیلاج نامه»بخش 27 - قالَ النَّبیُّ صلّی الله علیه و آله موتوا قَبْلَ اَنْ تَموتوا

اگلی نظم

ره مردان طلب کن تا بدانی

حقیقت جاودان یکتا بمانی

عطار»هیلاج نامه»بخش 29 - در هدایت یافتن در شریعت فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور