صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »هیلاج نامه
  3. »بخش 29 - در هدایت یافتن در شریعت فرماید

بخش 29 - در هدایت یافتن در شریعت فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

ره مردان طلب کن تا بدانی

حقیقت جاودان یکتا بمانی

2

ره مردان طلب تا دید یابی

عیان ذات در توحید یابی

3

ره مردان طلب تا جاودان تو

بمانی تا جهان جان جان تو

4

ره مردان طلب در نامرادی

اگر تو بی مرادی یامرادی

5

ره مردان طلب در خلوت دل

عیان یار بین در خلوت دل

6

ره مردان طلب مانندمنصور

که ماند نام تو نانفخهٔ صور

7

ره مردان طلب در دید جانان

دمی بنگر تو در توحید جانان

8

ره مردان طلب تا شاد گردی

ز اندوه و بلا آزاد گردی

9

ره مردان طلب تا در نمودت

نمایند از حقیقت بود بودت

10

ره مردان طلب در شادکامی

چرا اندر پی ننگی و نامی

11

ره مردان طلب تا راز یابی

حقیقت ذات اعیان باز یابی

12

ره مردان طلب تا راه ایشان

بیابی و شوی آگاه ایشان

13

ره مردان یقین منصور کل یافت

یقین در راه ایشان رنج و دل یافت

14

ره مردان یقین منصور دیده است

از آن در راه کل در نوردیده است

15

ره مردان منم کل باز دیده

یقین در راه ایشان راز دیده

16

ره مردان منم کرده در این سر

دریده بیشکی پرده در این سر

17

ره مردان منم کرده در آفاق

شده در راه مردان بیشکی طاق

18

ره مردان منم کرده حقیقت

زده دم از طریقت در شریعت

19

ره مردان منم کرده شده کل

از اول آخرم کرده شده کل

20

بمنزل در رسیده این زمانم

رخ شه دیده در عین العیانم

21

بمنزل در رسیدم ناگهانی

بدیدم من جمال بینشانی

22

بمنزل در رسیدم در حقیقت

رخ جانان بدیدم در حقیقت

23

رسیدم تا بمنزگاه عشاق

بمنزل در رسیدم شاه عشاق

24

رسیدم تا بمنزل یار دیدم

خود اندر عشق برخوردار دیدم

25

رسیدم تا بمنزل در یکی من

حقیقت سیر کردم بیشکی من

26

رسیدم تا بمنزل در نمودار

ندیدم هیچ چیزی جز رخ یار

27

رسیدم تا بمنزل حق پرستم

حقیقت دید من عهد الستم

28

رسیدم تا الست خویش دیدم

نمود ذات کل در پیش دیدم

29

رسیدم آنچه میایستم اینجا

بدیدم در درونم شیخ یکتا

30

ره سیر وفنا کردم بآخر

جمال یار میبینم بظاهر

31

ره سیر و فنا کردم بتحقیق

در آخر شیخ بازم داد توفیق

32

ره سیر و فنا کن اندرین راه

که تا تو هم رسی در حضرت شاه

33

اگر ره میکنی راهت نمایم

بمنزل آدم شاهت نمایم

34

اگر ره میکنی اینست راهت

که اینجا مینمایم دید شاهت

35

ره خودبین در اینجا در حقیقت

ره تو چیست در راه شریعت

36

ره شرع است شیخا جاودانی

اگر این ره کنی بیشک بدانی

37

ره شرعست منزل جان جانان

ازین سر وصل ده ذرات جانان

38

ره شرعست دیگر من ندانم

بجز این ره روی روشن ندانم

39

ره شرعست اندر شرع شو دوست

بشودرخلوت و هر سومرودوست

40

ره شرع است اندر شرع شو شیخ

نشین درخلوت و هر سو مرو شیخ

41

ره شرع است اگر میدانی اسرار

درین ره عمر خود ضایع بمگذار

42

ره شرعست راهت بانشان است

در آخر یار بیشک بینشان است

43

ره شرعست این را هست تحقیق

درین ره عاشقان یابند توفیق

44

ره شرعست ازو اینجا مرادت

بیاب ای شیخ با عین سعادت

45

ره شرعست طاعت کن درین راه

که در طاعت بیابی مر رخ شاه

46

رهت شرعست هر طاعت کن اینجا

که از طاعت شوی درجان مصفا

47

براه شرع هر کو یافت مقصود

حقیقت یافت در دیدار معبود

48

براه شرع هر کو رفت او دید

ز دید او پس آنگه کل نکو دید

49

براه شرع هر که رفت جان شد

چو جان در جملهٔ عالم عیان شد

50

براه شرع هر کو رفت حق یافت

ز ذات جان جان آنکه سبق یافت

51

براه شرع آنکو دید جانان

شدش او تا ابد در جمله پنهان

52

براه شرع هر کوشد چو منصور

اناالحق میزند تا نفخهٔ صور

53

براه شرع هر کو گشت جانباز

در اینجا یافت این راز نهان باز

54

براه شرع هر کو جانفشان شد

حقیقت در شریعت جان جان شد

55

براه شرع هر کو دید حق دید

حقیقت گم شد از اسرار توحید

56

براه شرع هر کو در فنا شد

ز بعد آن فنا ذات خدا شد

57

براه شرع هر کو دید دیدار

یکی گردد عیان ولیس فی الدار

58

براه شرع شیخا رفتهام من

سخن در شرع جمله گفتهام من

59

براه شرع احمد در عیانم

کنون بنگر نشان بینشانم

60

براه شرع احمد یافتم راز

شدم از شرع احمد من سرافراز

61

براه شرع احمد راز دیدم

حق الحق در یکی صدر از دیدم

62

چو راه شرع احمد بسپری تو

ز دید یار آخر برخوری تو

63

چو راه شرع احمد را سپردی

چو من ای شیخ بیشک گوی بردی

64

چو راه شرع احمد دیدی ای دوست

کنون برخورچواندر دیدی ای دوست

65

چو راه شرع احمد ره نباشد

دل زندیق ازو آگه نباشد

66

دل صدّیق میباید درین راه

که از جانان شود در آخر آگاه

67

دل صدّیق میباید در این سر

که بیند در درون اوست ظاهر

68

دل صدّیق میباید حقیقت

که حق بیند درین راه شریعت

69

دل صدّیق میباید که جانان

به بیند او در اینجا گاه اعیان

70

دل صدّیق دایم پر ز خونست

که میداند که سرّ کار چونست

71

دل صدیق دایم در فنایست

دلش اندر فنادیدن لقایست

72

دل صدیق دایم در یکی یار

همی خواهم درون خود پدیدار

73

دل صدیق میبیند حقیقت

که راهی نیست جز راه شریعت

74

دل صدیق جز جانان نه بیند

عیان بیند وی و پنهان نه بیند

75

دل صدیق با یار است دایم

از آن در عشق در کار است دایم

76

دل صدیق دایم غرق توحید

بود پیوسته اندر دیده و دید

77

دل صدیق دایم درنمود است

از آنش عرش دایم در سجود است

78

دل صدیق ذاتست ار بدانی

شده در عین ذرات نهانی

79

دلی باید که یابد نور صادق

بود از نور خود در عشق صادق

80

دلی باید که این معنی بداند

پس آنگه جان خود در کل فشاند

81

دلی باید که برخوردار آید

چو ما اینجایگه بردار آید

82

دلی باید که باشد همچو من گم

که بیند گوهر اندر عین قلزم

83

دلی چون من نکوهرگز که یابد

چو من دلدار هرگز کس نیابد

84

چو بادل میکنم دلدار دارم

دل از دیدار او بردار دارم

85

چو با دل میکنم دلدار اویست

که با من در یقین در گفت و گوی است

86

چو با دل میکنم دلدار دیدم

خود اندر عشق برخوردار دیدم

87

چو بادل میکنم من اندرین راه

حقیقت می نه بینم جز که دلخواه

88

چه با دل میکنم چون دل فنا شد

بدلدارم رسید و کل فنا شد

89

چه با دل میکنم این لحظه جانست

حقیقت جان و هم عین عیانست

90

چه با دل میکنم این لحظه ذاتست

برون از این مکان عین صفاتست

91

چه با دل میکنم این لحظه دلدار

مراکرده است ذات خود نمودار

92

که با من این زمان عین عیان است

فکنده پرده از رخ نی نهانست

93

که با من در نهان جانست واصف

منم از ذات جان پیوسته واحد

94

که با من این زمان در گفت و گویست

ز بهر ما چنین درجست و جویست

95

که با من این زمان یار است پیدا

ولی در لیس فی الدار است پیدا

96

که با من هر زمانی راز گوید

دگر منصور با تو باز گوید

97

که با من این زمان عین العیانست

دمادم با تو در شرح و بیانست

98

که با من این زمان اندر حقیقت

نمودار است در راه شریعت

99

که با من این چنین کرده است یاری

که کردستم ز عشقش پایداری

100

که با من اینچنین کرده است جانان

نخواهم کردنم در عشق پنهان

101

در این ره شیخ بسیار است اسرار

ولی ذاتست اینجا گه پدیدار

102

در این اعیان منصور است رفته

سخن چین چنین در عشق گفته

103

که گوید شیخ دیگر این چنین راز

مگر آنکو شود عین الیقین باز

104

دلش خود آنگهی اعیان به بیند

حقیقت رنگ یکرنگی به بیند

105

شود یکرنگ همچون ما درین راه

اگر دارد شود پیدا درین راه

106

شود یکرنگ همچون نور خورشید

بتابد در همه ذرات جاوید

107

شود یک رنگ همچون ما درین راه

اگر دارد شود پیدا درین راه

108

شود یکرنگ همچون نور خورشید

بتابد در همه ذرات جاوید

109

شود یک رنگ و یکرنگی ببیند

حقیقت رنگ یکرنگی به بیند

110

شود یکرنگ اندر بینشانی

بماند تا ابد در عشق فانی

111

شود یکرنگ در بحر حقیقت

سراسر محو گرداند شریعت

112

شود یکرنگ در بازار معنی

بگوید دمبدم اسرار معنی

113

شود یکرنگ بر مانند جوهر

نمود نور عشق او سراسر

114

شود یکرنگ در رنگ حقیقت

به بیند عشق نیرنگ حقیقت

115

شود یکرنگ در اسرار اینجا

شود از عشق برخوردار اینجا

116

شود یکرنگ اینجا همچو جانان

بگوید همچو ما او را زمردان

117

شود یکرنگ اینجا گه حقیقت

ز یکرنگی رسد اندر طریقت

118

شود یکرنگ اینجا در یقین او

بود در عشق جانان پیش بین او

119

شود یکرنگ آنگه در اناالحق

بگوید همچو ما اسرار مطلق

120

شود یکرنگ همچون ما یگانه

بماند تا ابد او جاودانه

121

شود یکرنگ همچون ما حقیقت

نماید راز خود پیدا حقیقت

122

درین ره عاشقی باید که در کار

که یکرنگی گزیند همچو پرگار

123

کند پرگار و اندرجا بماند

ولیکن نقش ناپیدا نماند

124

دل اندر نقش بستی ای یگانه

نماند تا ابد او جاودانه

125

دل اندر نقش بستی همچو او باش

کجا هرگز ببینی روی نقاش

126

دل اندر نقش بستستی حقیقت

نخواهد ماند این نقش طبیعت

127

دل اندر نقش بستی جاودان تو

نخواهی دید بیشک جان جان تو

128

دل اندر نقشی بستی آنگه ای دوست

که ازنقش خود بی آگهی دوست

129

دل اندر نقش بستی مرد خواهی

تو مراین نقش آخر بردخواهی

130

دل اندر نقش بستی با زمانی

کجانقاش را آخر بدانی

131

دل اندر نقش بستی در حقیقت

کجا نقاش کل آید پدیدت

132

نخواهد ماند نقشت جز که نقاش

از این معنی که گفتم باخبر باش

133

نخواهد ماند نقشت جاودانی

سزد گر بود نقاشت بدانی

134

نخواهد ماند نقشت آخر کار

نخواهد گشت گم در عین پرگار

135

نخواهد ماند نقشت غم مخور تو

یقین اینجا لقا را مینگر تو

136

تو مر نقاش را بشناسی تحقیق

که نقاشت دهد پیوسته توفیق

137

تو گر نقاش بشناسی برستی

ابا نقاش جاویدان نشستی

138

تو گر نقاش بشناسی تو اوئی

که با نقاش اندر گفت و گوئی

139

تو گر نقاش بشناسی درین راز

کند از روی خود مرپرده را باز

140

دگر نقاش بشناسی حقیقت

نماید در عیان نقش حقیقت

141

بدان نقاش و ایمن باش از خود

که باشی رسته تو از نیک و از بد

142

بدان نقاش اگر صاحب یقینی

که جز نقاش خود چیزی نه بینی

143

بدان نقاش و با اوباش دایم

که گرداند ترا در ذات قایم

144

بدان نقاش و اندر وی فنا گرد

که مانی اندرین عین فنا فرد

145

بدان نقاش را امروز ای شیخ

که تا گردی بکل پیروز ای شیخ

146

بدان نقاش و با او آشنا باش

ز دیدارش همیشه در بقا باش

147

بدان نقاش در بود وجودت

که نقش ذات خود اینجا نمودت

148

بدان نقاش بیچون در حقیقت

که چون کرده است این نقش طبیعت

149

بدان نقاش خود ای شیخ بیچون

که چون نقش تو بسته بیچه و چون

150

بدان نقاش خود ای شیخ زنهار

که نقش تو زخود کرده است اظهار

151

بدان نقاش خود ای شیخ عالم

که روی خویش بنموده است این دم

152

بدان نقاش تا بینی تو در خویش

که اعیان کرده در تو جوهر خویش

153

بدان نقاش سرّ لایزالی

که با نقاش در عین وصالی

154

تو بانقاش و نقاش است با تو

یکی در جملگی فاش است با تو

155

تو با نقاش خویش اندر جهانی

چو امر صانع خود را ندانی

156

تو با نقاش خویش و آشنا اوست

تو هستی بیوفا و با وفا اوست

157

تو نقاشی کنون ای شیخ در دید

یکی بنگر تو در اسرار توحید

158

تو با نقاش اینجا آشنا شو

چو او در بود جانها با فنا شو

159

تو با نقاش اینجا نقش بسته

در آخر میکند نقشت شکسته

160

چو نقشت بنگرد اینجا حقیقت

نماید دید خود او ناپدیدت

161

روی ز اینجا و در حسرت بمانی

خوری آنگه دریغ جاودانی

162

دریغ آن لحظه مر سودی ندارد

که هرگز درد بهبودی ندارد

163

در اینجا کار دارد دیدن یار

که ناگاهت کند او ناپدیدار

164

در اینجا کار دارد دیدن دوست

حقیقت گفتن و بشنیدن دوست

165

در اینجا کاردارد گربیابی

وگر تو فتنهٔ تو در نیابی

166

ترا درخواب نقشت مینماید

زناگه نقش خود اندر رباید

167

ترا در خواب نقشی کرده اظهار

در اینجا گاه اندرپنج و در چار

168

ترا در خواب کرده مینماید

درون هفت پرده مینماید

169

که چون این پرده برگیرد ز رخسار

ترا آنگه کند از خواب بیدار

170

توجه ز آن کین صورنا بود گردد

زیانت جملگی با سود گردد

171

تو سود خویش کن دیدار جانان

در اینجا صاحب اسرار جانان

172

تو مر نقاش خود در نقش بشناس

ز مرگ اینجایگه ای دوست مهراس

173

چه نقاش است بینائی چه باکست

که نقاش از حقیقت نور پاکست

174

چو نقاش است بینائی درین راه

چونقاش عجب داری تو همراه

175

چو نقاش است بینائی بآخر

ترا اظهار بودن کرده ظاهر

176

ازو برخور تواندر نقش بنگر

ز دید نقش اینجا گاه بگذر

177

ازو برخور اگر تو راز دانی

دو روزی کاندرین بود جهانی

178

ازو برخور که ناگه میرود او

بمانی صورتی بی گفت و بی گو

179

ازو برخور که تا جاوید مانی

بنورش بیصفت خورشید مانی

180

ازو برخور که آمد آشکاره

بباید کردنت جانان نظاره

181

اگر امروز از وی برخوری تو

هم امروزش حقیقت بنگری تو

182

اگر امروز بینی روی جانان

بمانی تاابد در کوی جانان

183

اگر امروز اینجا یار بینی

تو بیشک جاودان دیدار بینی

184

اگر امروز این اسرار ما را

حقیقت بشنوی گفتار ما را

185

ترا فردا بکار آید حقیقت

که باید رفت از دار طبیعت

186

بشیب خاک ناچیزی بمانده

بمانده عاقبت خاکی فشانده

187

وصالی بخش جانت را درین راه

که تا بیند در اینجا گه رخ شاه

188

وصالی بخش جانت را درین دید

که تا می بشنود اسرار توحید

189

وصالی بخش جان مانده در غم

که تا اینجا به بیند یار همدم

190

وصالی بخش جان از دید جانان

که بینددر یقین توحید جانان

191

وصالی بخش جان نازنین را

که تا یابد به کل عین الیقین را

192

وصالی بخش تا جان راز بیند

همی نقاش در خود باز بیند

193

وصالی بخش جانت در سوی دل

که تا با دل شوی از یار واصل

194

وصالی بخش جان را در وفایت

که تا می بنگرد دید لقایت

195

وصالی بخش جان ای دوست اینجا

که تا بیرون شوی از پوست اینجا

196

وصالی بخش جان ای شیخ از نور

که تا بیند به کل دیدارمنصور

197

حقیقت وصل جانان آشکار است

ولی زندیق باوصلش چه کار است

198

سخن با صادقان و واصلانست

دگر با عاشقان و صادقانست

199

سخن با واصلان گفتم حقیقت

در اسرار بر سفتم حقیقت

200

وصال یار دارد جان منصور

نمیبیند کسی جانان منصور

201

وصال یار دارد در اناالحق

که اینجا میزند در یارالحق

202

که داند تا چه صورت نداری

بجز دیدار منصورت نداری

203

که داند تا تو خود اندر کجائی

اگر خواهی نه گر خواهی نمائی

204

که داند سر ذات پاکت ای جان

که هم جانی و هم عشقی و جانان

205

که داند سر بیچون تو اینجا

بسرگردانست گردون تو اینجا

206

که داند جز تواندر ذات هر کس

تو دانائی درون جملگی بس

207

که داند جز تو غیب و غیب دانی

که راز جمله میدانی نهانی

208

که داند جز تو تا فردا چه باشد

بجز ذات تو پس جانا چه باشد

209

تمامت در تو حیرانند اینجا

تو دانا جمله نادانند اینجا

210

تمامت از تو و پیدا و تو از خویش

حجابی از جمال آورده در پیش

211

تمامت از تو پیدا و ندانند

که کلی خود توئی چندانکه خوانند

212

همه الکن شده در وصف ذاتت

فرو مانده بدریای صفاتت

213

که یارد تازند دم جز تو دردم

که بنموده است اندر نقش آدم

214

جمال خویش پنهانی حقیقت

که داند آنچه میدانی حقیقت

215

جمالت عاشقان دیدند اینجا

وصالت جمله بخریدند اینجا

216

چنان در جستجویت عقل مانده

که دست از جان و از دل برفشانده

217

رخی بنمای آخر دوستانت

گلیشان بخش هان از بوستانت

218

رخی بنمای و جان بنما بشادی

که جانرا در دلم دادی بدادی

219

رخی بنمای تا جان برفشانم

که جز این نیست درعین روانم

220

رخی بنمای تا خود را بسوزم

که از دیدارت اینجا نیکروزم

221

رخی بنمای و جان بستان زدرویش

که جز این نیست چیزی دیگرش پیش

222

رخی بنمای تا پنهان شوم من

نمائی ذات تا اعیان شوم من

223

منم حیران کوی دوست اینجا

بریده دست خود از پوست اینجا

224

منم حیران ز دیدار جمالت

بمانده بیخود اینجا کنگ و لالت

225

منم حیران ز دیدار تو جانا

که چون میگویم اسرار تو اینجا

226

منم حیران ز دیدت باز مانده

ز دید دوست صاحب راز مانده

227

منم حیران شده ای دوست درتو

که چون بگشادهٔ ای دوست درتو

228

منم حیران شده در روی خویت

یقین جان میدهم در آرزویت

229

چه شور است اینکه در عالم فکندی

خروشی در دل آدم فکندی

230

چو شور است اینکه در بازار عشق است

نگر منصور بین بردار عشق است

231

چه شور است اینکه در جان جهان است

مگر منصور بین عین العیان است

232

چه شور است این بگو با من خبرباز

که ناید کس که میگوید خبرباز

233

چه شور است این مگر صاحب فرانست

که درگفتار کل عین العیانست

234

چه شور است این بگو تا من بدانم

زشور و گفت در روی جهانم

235

چه شور است اینکه در دریای عشق است

مگر منصور ناپروای عشق است

236

چه شور است اینکه ما را دست داده است

که جان را دیداینجا دست دادست

237

چه شور است اینکه ما را در نهادست

که شوری در نهاد ما نهاده است

238

زند بحرم عجب شوری در اینجا

بگفت اسرار کل درروی دریا

239

بگفت اسرار و اندردار کردش

ز شاخ عشق برخوردار کردش

240

بکل اسرار گفت و جان جان شد

از آن اینجا نمودار عیان شد

241

توئی ای ذات بیچون و چگونه

درون بگرفته و اندر برون نه

242

توئی ای ذات بیچون تمامت

که اینجا میکنی شور و قیامت

243

توئی ای ذات بیچون در عیانم

که شور آورده در شرح و بیانم

244

توئی ای ذات بیچون در یقین تو

یقین میبینم ازعین الیقن تو

245

توئی ای ذات بیچون آشکاره

بروی دار خود برخود نظاره

246

توی منصور که بود اندرین راه

اناالحق میزنی اینجا تو ای شاه

247

توئی منصور ورنه او که باشد

بجز تو در جهان جز او که باشد

248

توئی منصور در دیدار اینجا

نمودار از تو پرده دار اینجا

249

توئی منصور شوری درفکنده

ورا آزاد کرده جمله بنده

250

توئی منصور در بازار معنی

حقیقت گفتهٔ اسرار معنی

251

توئی منصور در عین العیانی

نموده کل ز خود راز نهانی

252

توئی منصور اندر قربت لا

یکی بنمود او را لا بالّا

253

توئی منصور در دید خلایق

که میدانی تو اسرار خلایق

254

توئی منصور اندر گفت و گوئی

توی منصور و خود منصور جوئی

255

نبودم بی توام من یک دم ای دوست

کنون میبینمت چون مغز و در پوست

256

ترا از دست اکنون چون گذارم

تو خواهی بود جانان پایدارم

257

ترا ازدست چون بگذارم ای یار

که خواهی کردن اینجا ناپدیدار

258

ترا من جان شیرین دانم ای دل

که مقصود منی در هر دو حاصل

259

برویت زندهام اندر سردار

ببویت زندهام و از جان خبردار

260

خریدار تو مائیم و دگر نیست

بجز من از وصالت کس خبر نیست

261

خریدار تو مائیم اندرین راه

وگرنه نیست کس از راز آگاه

262

خریدار تو مائیم از دل و جان

که در راهت ببازم دیده و جان

263

خریدار تو مائیم و تو دانی

که ما را با تو این راز نهانی

264

خریدار تو مائیم از حقیقت

که بیشک آگهیم از دید دیدت

265

خریدار تو مائیم اندر اینجا

تو میدانی که هستی شاه دانا

266

دلی پر خون و جانی سوگواریم

بجز این چیز دیگر مینداریم

267

ازان تست این هم در حقیقت

سخن کی باز گویم از طبیعت

268

طبیعت شد خجل در راهت ای جان

چه ماند در یقین آگاهت ای جان

269

طبیعت محو شد چون سوگواری

که همچون تو به بیند باز یاری

270

طبیعت شد خجل در گفتگویت

از آن میمیرم اندر آرزویت

271

طبیعت شد خجل با خود چه چیزی

کسی کز دید تودارد عزیزی

272

حقیقت جان خجل دل بازمانده

عجایب جسم و جان در راز مانده

273

بباید کاملی مانند منصور

که اینجا گه کند ذات تو منصور

274

بباید کاملی ماننده من

که اسرارت کند ای دوست روشن

275

بباید کاملی چون من بگفتار

که بنماید عیانت بر سردار

276

بباید کاملی پاکیزه گوهر

که گوید راز تو در بحر و در بر

277

منم راز تو گفته سوی دریا

رسیده ماهیانت تا بر شاه

278

منم راز تو گفته در سوی کوه

فتاده او ز پا از فکر و اندوه

279

منم راز تو گفته با زمینت

زمین دیده زمین عین الیقینت

280

منم راز توگفته باز آتش

از آن آتش همی سوزد عجب خوش

281

منم راز تو گفته در سوی باد

جهانت کرد یاد آر عشق آباد

282

منم راز تو گفته در سوی آب

دوان از عشق رویت شد به اشتاب

283

منم راز تو گفته سوی خورشید

بسی گردان شده در عشق جاوید

284

منم راز تو گفته در سوی کوه

فکنده زلزله در بار اندوه

285

منم راز تو گفته در سوی ماه

گذاران گشت هر مه سوی خرگاه

286

منم راز تو گفته با تمامت

حقیقت نیز با اهل قیامت

287

وصالت درهمه بیشک بدیدم

ازان بیشک بدید تو رسیدم

288

وصالت در همه پیداست امروز

چنین شور از وصالت خاست امروز

289

وصالت جان من اینجا ربوده

ز تو گفته یقین از تو شنوده

290

وصالت در دلم آتش فکنده

عجب شوری در او بس خوش فکنده

291

وصالت سوخت سر تا پای منصور

ترا دیدم ترا یکتای منصور

292

وصالت سوخت جانم تا بدانی

توی پنهانم و دیگر تو دانی

293

عجب حالیست جانا اندر اینجا

که بگشادم من تنها در اینجا

294

درم بگشادهٔ در گفت و در گوی

بگو اکنون دگر درجست و درجوی

295

اگر جانم رود من سر برآرم

نمود عشق را اندر سرآرم

296

چه باشد شور دنیا شور عقبی

ترا بنمایم این در جمله مولی

297

چه باشد گر تو خود بنمائی اینجا

که اندر ذات خود یکتائی اینجا

298

دو عالم بیشکی بر هم زنم من

اگر بنمایم اینجا جان روشن

299

چو من اینجاترا بینم عیان باز

نمائی این زمانم بر سر دار

300

عیان بینم اگرچه بینشانی

کنون در من ز خود توحید خوانی

301

عیان میبینمت اندر خلایق

کجاآیم بنزدیک تولایق

302

عیان میبینمت اما نهانی

همی گویم ترا رازم تودانی

303

منم دیوانهٔ عشق تو گشته

منم تخم محبت جمله کشته

304

منم دیوانهٔ سودایت ای جان

یقین میبینم از هر جانبی جان

305

منم دیوانهٔ سودای دردت

شده بی دینم اندر عشق فردت

306

منم دیوانه در سودای رازت

که اینجا دیدهام دیدار بازت

307

منم دیوانهٔ عین الیقینت

که دیدم ذات پاک اوّلینت

308

منم دیوانه از دیدارت ای جان

دمادم گفتهام اسرارت ای جان

309

دلم بربودهٔ در قصد جانی

دل و جان میبری اینجا نهانی

310

دلم بربودهٔ در عشق هجران

از آن اینجا بماندم بیخبر ز آن

311

دلم بربودهٔ در عشق بازی

ندانم تا چه دیگر عشق بازی

312

دلم بربودهٔ ای جان جمله

ز من تنها ربودی ز آن جمله

313

دلم بر بودهٔ زانم درین راه

ترا دلدار کرده بیشکی شاه

314

حقیقت هم دل و هم جان توداری

درین پیدائیت پنهان توداری

315

نظر اینجا مگردان آخر کار

اناالحق گوی ای دلدار با یار

316

نظر آخر مگردان تا به بینند

کسانی کاندرین صاحب یقینند

317

نظر آخر مگردان اندر این راز

اناالحق گوی بی نقش صورباز

318

نظر آخر مگردان از دل من

اناالحق گوی بی نقش گل من

319

نظر آخرمگردان این جهان بین

حقیقت ازدمت راز نهان بین

320

نظر داری تو با ما راز آنیم

که اینجا گاه غوغای جهانیم

321

نظر داری تو با ما از دل و جان

که میگوئیم رازت از دل و جان

322

نظر داری تو با ما در حقیقت

کاناالحق میزند خون طبیعت

323

نظر داری تو با ما آخر کار

که بنمائی جمال خویش اظهار

324

نظر داری تو با ما از عنایت

نظر کرده ببخشیده هدایت

325

نظر داری تو با ما بیش از آنی

که اینجا دادیم راز نهانی

326

نظر داری توبا ما ای خداوند

که تا بیرون کنی مسکین از این بند

327

نظر داری تو با ماراست اینست

مرا از ذات خود در خواب اینست

328

چنان کاول نمودی آخرم آن

نمائی تا بود ذات تو یکسان

329

چنان کاول نمودی آخر کار

همان لذت ز ذات خود پدیدار

330

چنان کاول نمودی راز بیچون

همان بنمای اینجا بیچه و چون

331

چنان کاول نمودی جان جانم

همان بنمای در آخر عیانم

332

چنان کاول نمودی بود بودم

همان بنمای آخر در نمودم

333

همان کاول نمودی بازم اینجا

نما تا جسم وجان در بازم اینجا

334

حقیقت من کیم اعیان توئی دوست

درون جان ودل پنهان توئی دوست

335

به پنهانی دلم بردی و جانم

عیان بر تا همه خلق جهانم

336

کنند اقرار بر منصور اعیان

که سر میبازد از عشق دل و جان

337

دریغا از نمودت چون کنم من

که خواهد ماند این اسرار روشن

338

دلم خونست اندر قربت تو

نخواهددید جز از حضرت تو

339

دلم خونست در راهت فتاده

دمادم خون ازو اینجاگشاده

340

دلم خونست اندر پاکبازی

حقیقت یافت از تو بینیازی

341

دلم خونست در خاک و طپانست

بامید تو اینجا او عیانست

342

دلم خونست از سودای عشقت

بمانده درجهان رسوای عشقت

343

دلم خونست وجانم غرقه در خون

فتاده راز تو از پرده بیرون

344

ز سودای تو در خونم چنین راز

نظر کن در دل مسکین افکار

345

ز سودای تو درخونم بمانده

بیک ره دست از خود برفشانده

346

جمال خویش بنمودی مرا تو

فکنده مر مرا اندر فنا تو

347

دل مسکین من خاک ره تست

میان خاک و خون او آگه تست

348

نبایستت از اول رخنمودن

ز ما جان و دل اینجا گه ربودن

349

چو بنمودی و بربودی چه گویم

توئی اندر درون اکنون چگویم

350

توئی جانا کنون منصور گم شد

از اول تا بآخر در فنا بد

351

کنون گم شد دل منصوراینجا

توی درجسم و جان کل نور اینجا

352

منزه دانمت درعین توحید

یکی دیدم یکی دیدم یکی دید

353

یکی دیدم ز تو در بینشانی

از آن کردم در اینجا جان فشانی

354

یکی دیدم ز تو اعیان ذرات

از آن من وصف تو میخوانم از ذات

355

یکی دیدم ترا اینجا دوئی نیست

منم محو و در اینجا جز دوئی نیست

356

یکی دیدم ترا اندر لقایت

از آن خواهم شد اینجا گه فدایت

357

فنایت را بقائی بخش ما را

در آخر کل بقائی بخش ما را

358

فنایت خوشتر آمد در نمودم

که در اول فنای محض بودم

359

فنایت خوشتر آمد در عیانم

ازآن گشتم فنا زیرا که دانم

360

که در عین فنا بینم ترا من

فنا دانم یقین اسرار روشن

361

عیانت کردهٔ با ما دمادم

از آنم در فنای عشق خرم

362

نماندم عقل و جان و دل بیکبار

همی گویم که اینجا پرده بردار

363

از این پرده که در کون و مکانست

هزاران شور اینجا و فغان است

364

عجایب پردهٔ جان بستهٔ تو

نمود خود بدان پیوستهٔ تو

365

حقیقت پردهٔ ذات تو بستست

از آنم پرده اینجا گه گسسته است

366

چنانت عاشقم در عشقبازی

که اندر پرده کردی برده بازی

367

چنانت عاشقم اینجا در اسرار

که کلّی پرده کردم باز ای یار

368

دریدی پردهٔ منصور مسکین

ز شوق مهر خود نی از سرکین

369

دریدی پردهٔ ما را بیکبار

نه بس بود این که کردستیم بردار

370

دریدی پردهٔ ما در جهان تو

پس آنگه کردیم شور و فغان تو

371

دریدی پردهٔ ما در حقیقت

که تا دیدیم یک دیدار دیدت

372

دریدی پردهٔ ما تا بدانند

ولیکن دوست این یکتا بدانند

373

جمالت از پس پرده عیان است

از آن شور اناالحق درجهانست

374

از آن شور اناالحق خاست اینجا

که وصل تو به کل پیداست اینجا

375

از آن شور اناالحق درنمود است

که رخسار تو دیدارم نمود است

376

از آن شوراناالحق خاست در دل

که دیدار عیانم هست حاصل

377

از آن شور اناالحق خاست در جان

که پیداگشت این اسرار پنهان

378

جهان جان توئی و سر مطلق

که میگوئی ز ذات خود اناالحق

379

اناالحق خود زدی در ذات منصور

بگفتی تا شدی در عشق مشهور

380

زبانم لال شد از گفتن دوست

که میبینم یقین مغز تو از پوست

381

ابا تو این زمان راز است فاشم

ندانم من کیم ذات تو باشم

382

ابا تو جان و سر اندر میانست

اناالحق گوی ذاتت عین جانست

383

چه چیزی جملهٔ در جملگی گم

همه قطره توئی اعیان قلزم

384

از آنت دمبدم من بحر خوانم

که در بحر تو من غواص زانم

385

مرا از بحر تو دیدار بوده است

که از بحر توام جوهر نموده است

386

مرا بخشیدهٔ یک جوهر ای یار

که آن میبینم اندر جمله دیدار

387

مرا از جوهر عشقت حقیقت

نمودار است ازدیدار دیدت

388

تو فانی باشی و هر دو توئی دوست

حقیقت دانمت هم مغز و هم پوست

389

توجانی و تنی و بود بودی

درین تن بود بود خود نمودی

390

چنان منصور با تو درجهانست

که بیشک با تودر شرح و بیانست

391

چنان منصور باتو در نمود است

که کلی با تو درگفت و شنود است

392

بکش منصور جانا هم دراینجا

که بگشادی ورا کلی در اینجا

393

تو میدانی حقیقت راز منصور

توئی انجام و هم آغاز منصور

394

اگر صد سال باشم بر سر دار

تراگویم حقیقت وصف دلدار

395

حقیقت حبّهٔ نبود درین راه

توئی از وصف ذات خویش آگاه

396

توی از وصف خود آگاه و کس نه

بجز تو درجهان فریادرس نه

397

توئی در وصف خود پیوسته گویا

توئی مر ذات خود پیوسته جویا

398

توی اینجا شناسای کمالت

نمای آنگاه خود خواهی وصالت

399

توئی اینجا شناسای وجودت

حقیقت خویش دانی بود بودت

400

تو بیشک واقفی برجمله اشیا

همه اشیا ز ذات تست پیدا

401

تو بیشک واقفی بر درد عشاق

توئی در آخرین مرمرد عشاق

402

تو بیشک واقفی در عین هستی

نمود ذات خود خود میپرستی

403

تو بیشک واقفی بر کل اسرار

توئی ذات خود اینجاگه طلبکار

404

تو بیشک در درون جان حقیقت

بخود پیدا زجان پنهان حقیقت

405

توئی گفته اناالحق در جهانت

اناالحق کرده واقف دوستانت

406

توئی گفته اناالحق خود بخود تو

یقین فارغ شده از نیک و بد تو

407

توئی گفته اناالحق بر سر دار

همه عشاق را کرده خبردار

408

توئی گفته اناالحق بر زبانم

من بیچاره رسوای جهانم

409

توئی گفته اناالحق در جهان تو

توئی هستی همه کون و مکان تو

410

توئی گفته اناالحق با همه تو

فکنده بود من در دمدمه تو

411

تو گفتی و مرا بردار کردی

مرا از خویش برخوردار کردی

412

تو گفتی در میان منصور بردار

حقیقت او ز گفت تو خبردار

413

جهانی عاشقان در جستجویت

فتاده در پی این گفتگویت

414

جهانی عاشقان اینجا طلبکار

ترا و تو چنین اندر سردار

415

جهانی در جهان گفت و گویند

ترا اینجایگه در جستجویند

416

برافکن پردهٔ عزت ز دیدار

نمود خود تمامت را پدیدار

417

برافکن پرده از رخسار جانا

نما بر عاشقان دیدار جانا

418

برافکن پرده تا رویت به بینند

کسانی کاندرین سر در یقینند

419

برافکن پرده از دیدار هستی

که تا توبه کنند از بت پرستی

420

برافکن پرده و خلقی بسوزان

ولی منصور را کلی بسوزان

421

برافکن پرده ای جان خلایق

بکن امروز مهمان خلایق

422

برافکن پردهٔ عزلت درین راه

همه گردان ز فعل خویش آگاه

423

برافکن پرده از منصور بنیوش

لباس سرّ خود در جمله درپوش

424

برافکن پرده از عین تمامت

که بگرفتست این شور و قیامت

425

برافکن پرده از شمع حقیقت

منور کن رخ جمع حقیقت

426

برافکن پرده از شمع سرافراز

وجود جمله همچون شمع بگداز

427

برافکن پرده ای شمع جهانسوز

وجود جمله هم جان و جهانسوز

428

برافکن پرده ای شمع جهان تو

که تا بینندت ای جمع جهان تو

429

برافکن پرده چون منصور حلاج

وجود عاشقان را ساز آماج

430

برافکن پرده از روی همایون

که راز از پرده افتادست بیرون

431

برافکن پرده از عین العیانت

که تا بینند مر خلق جهانت

432

برافکن پرده از دیدار عشاق

که با تست این زمان اسرار عشاق

433

برافکن پرده ورنه من کنم باز

که خواهم گشت در راه تو جانباز

434

برافکن پرده ورنه من حقیقت

کنم باز و شوم روشن حقیقت

435

برافکن پرده و بنمای خورشید

که کشتی عاشقان از بهر امید

436

برافکن پرده و بنمای رویت

که کل افتند اندر خاک کویت

437

جمال خویش کن اظهار برخویش

مر این پرده کنون بردار از پیش

438

جمال خویش کن اظهار ما را

بکن در عشق برخوردار ما را

439

جمال خویش کن اظهار جانا

همی گویم ترا بردار اینجا

440

دل عشاق در ذاتت اسیر است

رخش مهر است یا بدر منیر است

441

دل عشاق افتاده است در خون

که تا از پرده کی آئی تو بیرون

442

دل عشاق در خونست جانا

که وصفت آخرت چونست جانا

443

نه چندانست وصلت در دل و جان

که بتوان گفت اینجا گاه آسان

444

نه چندانست دیدار تو دیدن

حقیقت آخر کار تو دیدن

445

نه آسانست با تو عشق بازی

که بتوانی که با کس عشقبازی

446

نه آسانست اینجا دیدن تو

بجان میبایدت بخریدن تو

447

نه آسانست اینجا عشقت ای یار

ولی خواهم که گردم ناپدیدار

448

دم وصلت نه کل بینم حقیقت

که میبینم من اینجاگه حقیقت

449

دمی وصلی ز کل بخشم در اینجا

که بیشک ناشده وصلم در اینجا

450

دمی وصلی ز کل بخشم عیانم

که کرده همچو این گفتار جانم

451

دمی وصلی ز کل بخشم تو جان را

که پنهان کردم اندر تو عیان را

452

وصال کل مرا میباید و بس

که تا کارم یقین بگشاید و بس

453

وصال کل مرا میباید ای یار

که این پرده براندازم بیکبار

454

وصال کل مرا میباید ای دوست

که یکباره بسوزانم رگ و پوست

455

وصال کل مرا میباید ای جان

که گرداند مرا دیدار اعیان

456

وصال کل دهم تا جان فشانم

حقیقت چون در این دو جان فشانم

457

دوعالم منتظر از بهر منصور

نظر کرده بلطف و قهر منصور

458

دو عالم منتظر اندر وصالم

که چون باشد بآخر عین حالم

459

دو عالم منتظر در عین رازم

که تا جان و جهان چون بر تو بازم

460

دو عالم منتظر در حضرت تو

مرا بینند اندر قربت تو

461

دو عالم از توحیران مانده امروز

همه درگریه و من در چنین سوز

462

ز سوز عشق من عالم بسوزان

وجود عالم و آدم بسوزان

463

ز سوز عشق تو میسوختم هان

چنین مر آتشی افروختم جان

464

همی گویم ترا تو راز دانی

یقین شاید که از خود بازدانی

465

ز وصفت ماندهام حیران در اینجا

فلک در ذات ما گردان در اینجا

466

ز وصفت ماندهام حیران و سرمست

اناالحق میزند در بود تو دست

467

ز وصفت ماندهام حیران و افکار

همی گویم عیانت بر سر دار

468

ز وصفت ماندهام حیران و مجروح

دمادم میدهی تو قوت روح

469

ز وصفت ماندهام غمگین در اینجا

که میبینم چنین تمکین در اینجا

470

ز وصفت ماندهام در ناتوانی

که خواهی کردنم در عشق فانی

471

ز وصفت ماندهام اندر بلا من

که میخواهم که بینم کل لقا من

472

ز وصفت ماندهام درخویش امروز

تو پرده کردهٔ در خویش امروز

473

ابا خورشید دارم آشنائی

توی خورشید و من در روشنائی

474

توئی خورشید کل بنموده رخسار

درین بود وجودم گشت اظهار

475

توئی خورشید در عین الیقینم

بجز روی تو درعالم نه بینم

476

توئی خورشید ومن عین صفاتت

دمادم میکنم من وصف ذاتت

477

توئی خورشید و من مانند ذرات

دمادم میکنم تقریر آیات

478

توئی خورشید پنهان گشته در دل

حقیقت تخم بودت کشته در دل

479

تو خورشیدی میان جان عشاق

یقین پیدا و هم پنهان عشاق

480

توئی خورشید و من خاک ره تو

حقیقت هستم ای جان آگه تو

481

تو خورشیدی و من ذاتم حقیقت

که میبینم در اینجا دید دیدت

482

تو خورشیدی و من راز نهانت

ز نورت میکنم شرح و بیانت

483

توخورشیدی چگویم من درین راز

تو میآئی و دیگر میشوی باز

484

تو خورشیدی که بودت آشکار است

عیان تو تمامت در نظار است

485

تو خورشیدی که درآئینه هستی

هر آیینه در آیینه تو هستی

486

در این آیینه منصور است نوری

در این آیت به بین عین حضوری

487

در این آیینه پیدائی همیشه

دگر آیینه بنمائی همیشه

488

در این آیینه دیده عکس رویت

هر آئینه شدم در گفت و گویت

489

در این آیینه دیدم من جمالت

شدم گویا من از شوق وصالت

490

در این آیینه دیدستم ترا من

که آیینه زنور تست روشن

491

در این آیینه چون شمعی فروزان

تو این آیینه اینجا گه بسوزان

492

در این آیینه گفتستی اناالحق

هر آئینه چو خود دیدی تو مطلق

493

در این آیینه هر آیینه دانی

که بنمائی همه راز نهانی

494

در این آیینه بنمودی جمالت

ربودی جان منصور جلالت

495

در این آیینه پیدائی و پنهان

نمائی هر زمان راز دگر بیان

496

در این آیینه ذاتی آشکاره

هر آیینه جمال خود نظاره

497

کنی در آینه خود را نگاهی

ندارد کس در این آیینه راهی

498

که پیدا جمالت را به بیند

یقین عکس جلالت را به بیند

499

دل پاکیزه میباید درین سر

که بیند ذاتت از آیینه ظاهر

500

دل پاکیزه میباید درین راز

که تا بیند رخت در آینه باز

501

دلی پاکیزه میباید حقیقت

که در آیینه بیند دید دیدت

502

دل پاکیزه باید بر سر دار

که کل ز آیینه بیند روی دلدار

503

هر آیینه تو در منصور نوری

حقیقت بیشکی ذوق حضوری

504

هر آئینه تو در منصور رازی

که با خود میکنی این عشقبازی

505

هر آئینه تو در منصور هستی

بت منصور در اینجا شکستی

506

هر آئینه تو در منصور جانی

ابا او گفتهٔ راز نهانی

507

هر آیینه ترا بینم در اینجا

بجز تو هیچ نگزینم در اینجا

508

هر آئینه بریدی دستم ای دوست

ز بوی خویش کردی مستم ای دوست

509

هر آینه اناالحق میزنی خویش

حجابت بر گرفته دوست از پیش

510

هر آیینه جلالت باز دیدم

در اینجا گه جمالت باز دیدم

511

هر آیینه عیانی در نمودم

درین روی جهانی در نمودم

512

هر آیینه جمالت بی نشان است

در آیینه چنین شرح و بیانست

513

هر آیینه توئی و می ندانند

فتاده در دوئی و میندانند

514

هر آیینه توئی ای صاحب راز

اناالحق گفته اندر آینه باز

515

در این آیینه گفتستی اناالحق

تو حقی گفتهٔ اسرار مطلق

516

از این آیینه گفتستی تو اسرار

چرا کز ذات خود هستی خبردار

517

از این آیینه دیدستی تو خود باز

همی گوئی یقین از نیک و بد باز

518

درین آیینه دیدستی سراسر

از آن در عشق پیوستی سراسر

519

بدو نیک تو یکسانست با تو

مرا این سان نه آسانست با تو

520

تو هر کس را که میخوانی بخوانی

منم بنده بکن آنچه تودانی

521

نه برگردد ز تو منصور حلاج

گرش اینجا کنی از تیر آماج

522

نه برگردد ز تو تا عین آتش

ترا بیند ترا داند همه خوش

523

نه برگردد ز قهر و کینه تو

که منصور است کل دیرینهٔ تو

524

نه برگردد ز تو ای شاه اینجا

تو کردستی ورا آگاه اینجا

525

چو آگاهی منصور از تو باشد

چرا اینجایگه دور از تو باشد

526

چو آگاهی منصور است از تو

از آن در جمله مشهور است از تو

527

چو آگاهی آگاهی است ما را

حقیقت از تو مر شاهی است ما را

528

تو شاهی من گدای درگه تو

ز عجز افتاده بر خاک ره تو

529

تو شاهی جملگی اینجا گدایند

ترا بینان ز دیدت آشنایند

530

تو شاهی و تمامت بندهٔ تو

ببوی عشق اینجا زندهٔ تو

531

تو شاهی جمله اینجا در گدائی

ترا خواهند و با تو آشنائی

532

تو شاهی در حقیقت من گدایم

که بادید تو اینجا آشنایم

533

تو شاهی در حقیقت بندهٔ خود

بنور خویش کن تا بندهٔ خود

534

تو شاهی بنده را بنواز امروز

حقیقت کن ورا امروز پیروز

535

تو شاهی بنده را بنواز از خود

فنا گردان ورا از نیک و از بد

536

تو شاهی بنده را بنواز ای شاه

تو برگیرش کنون ازخاک این راه

537

خبر دارم که در آیینه جانی

نمائی مر مرا راز نهانی

538

از اول تا بآخر من تو دیدم

تو گردان جان ز دیدم ناپدیدم

539

از اول تا بآخر نیست جز تو

حقیقت جمله ظاهر نیست جز تو

540

از اول تا بآخر ذات پاکی

نموده روی در ذرات خاکی

541

از اول تا بآخر تو یکیئی

از آن بودی از آن یک بیشکیئی

542

از اول تا بآخر دیدمت باز

ز چه از دیدنت انجام و آغاز

543

ز آغازت خبر اینجا که دارد؟

کسی اسرار عشقت پای دارد

544

ز آغازت خبر او یافت اینجا

که شد در بودت اینجاگاه یکتا

545

ز آغازت خبر او یافت از بود

که شد دید تو کلی گفت معبود

546

ز آغاز تو هستم باخبر من

یکی بوده است دارم این نظر من

547

ز آغاز تو و انجامت اینجا

خبردارم بخورده جامت اینجا

548

منم جام تو خورده تا بدانی

دریده هفت پرده تا بدانی

549

منم جام تو خورده در حقیقت

ز مستی دم زده اندر شریعت

550

منم از جام تومست جلالت

نظر دارم درین عین وصالت

551

منم خورده ز دست تو یقین جام

ز رویت دیدهام آغاز و انجام

552

منم بیهوش با هوش اوفتاده

بحکم و رأی تو گردن نهاده

553

اگر مستم یقین جام تو خوردم

غم عشق از سرانجام تو خوردم

554

اگر مستم تو هشیارم کنی باز

تمامی در درون ناز خود راز

555

اگر مستم مرا هشیار گردان

ز خواب مستیم بیدار گردان

556

اگرمستم من از دست تو مستم

حقیقت کشتهٔ عهد الستم

557

اگر مستم من از دیدار رویت

از آن افتادهام در گفت و گویت

558

اگر مستم من از دیدارت اینجا

دمادم گویمت اسرارت اینجا

559

اگر مستم من از دیدارت ای جان

بمستی گفتهام اسرارت ای جان

560

بمستی راز تو من فاش گفتم

به پیش رند و هر اوباش گفتم

561

بحق رازت در اینجا گفتهام من

در اسرارت اینجا سفتهام من

562

بمستی گفتم اسرار تو ای دوست

حقیقت بر سر دار تو ای دوست

563

بمستی گفتم اسرار تو با خاص

ز تو میخواهم اینجاگاه اخلاص

564

بمستی گفتم اسرار تو با عام

همی خواهم ز انعام تو با عام

565

وگرنه میکنم مستی در اینجا

حقیقت میکنم هستی در اینجا

566

بمستی گفتم اسرارت حقیقت

منم هم مست و هشیارت حقیقت

567

اگر کامم دهی اینجا بآخر

کنی در بود خود پیدا بآخر

568

وگرنه میکنم مستی در اینجا

حقیقت میکنم مستی در اینجا

569

چنان مستم ز دیدارت که دانی

مرا میبایدم کز من رهانی

570

ز دست عقل اینجا من اسیرم

فرو ماندم درین غوغا بمیرم

571

چنان ازدست عقل افتادم از پای

که از عشقم گرفتار اندر اینجای

572

اگر من مست و هشیارم همیشه

در اینجا گه ترا یارم همیشه

573

ز مستی عقل میراند دمادم

خلافم عقل میداند دمادم

574

خلاف عقل خواهم خورد از این می

که گردم محو کلی من زلاشیی

575

خلاف عقل خواهم خورد از این جام

که میبینم بقای خود سرانجام

576

بده ساقی دگر جامی بمنصور

که حق گوید ز حق تا نفخهٔ صور

577

بده جامی دگر تا مست گردم

برانم عقل و دیگر مست گردم

578

بده جام دگر ساقی بدرویش

مهل چیزی بده باقی بدرویش

579

بده ساقی دگر جامی کهمستم

بت خود را در این مستی شکستم

580

بده جامی دگر تا گویمت راز

بگویم رازت اینجا جمله سرباز

581

بده جامی دگر در دست ازصاف

که الحق ما زدیم از قاف تا قاف

582

بده جامی که در عین الیقینم

بجز تو هیچ در عالم نه بینم

583

بده جامی که خواهد سوخت جانم

نمایم راز با کل از نهانم

584

بده جامی که ذات لامکانی

مرا امروز کلی در عیانی

585

بده جامی که منصور است خسته

بجز تو دست ازعالم بشسته

586

بده جامی که منصور است بیچون

ترا وی بیند اینجا بیچه و چون

587

بده جامی که مستم ای یگانه

ترا بینم که هستی جاودانه

588

بده جامی دگر ساقی بمنصور

که تا کل دردمد در جملگی صور

589

بده جامی دگر تا جان دهم باز

بجان خویشتن منت نهم باز

590

بده جامی دگر کاندر فنائیم

در آن جامت دگر مستی نمائیم

591

درین مستی بده کامم در اینجا

برافکن صورت و نامم در اینجا

592

درین مستی نه بینم هیچ نبود

جهان بر چشم من جز هیچ نبود

593

ترا بینم در اینجا یار دلخواه

اگر خواهی تو از من جان و دل خواه

594

همه اینجا فدای خاک کویت

سرم گردان درین میدان چو گویت

595

دلم خون گشت ای ساقی اسرار

بده جامی ز مشتاقی اسرار

596

که درجانست از تو های و هویم

درون جانی و در آرزویم

597

که بنمائی جمال خود تمامت

که تا بینند این شور وقیامت

598

هوالله میندانم بیش از این من

هوالله گفتهام کل پیش از اینمن

599

حقیقت ای جنید کامران تو

بیاب اسرار ما کلی روان تو

600

حقیقت ای جنید پاک دیدی

مر این اسرارها کز من شنیدی

601

چگونه سر توحیدش نخوانم

نظرداری تو در شرح و بیانم

602

چنین توحید باید گفت او را

که تا باشد حقیقت مر نکو را

603

چنین توحید باید گفت اینجا

که مغز از پوست کردم باز زیبا

604

چنین توحید باید گفت مشتاق

که تاگردد حقیقت در عیان طاق

605

زهی توحید ما با یار بیچون

که بنمودستم از دیدار بی چون

606

زهی توحید ما با شاه جمله

کزو هستیم یقین آگاه جمله

607

زهی توحید ما با جان جانها

زهی معنی دو صد شرح و بیانها

608

اگر ره بردهٔ در پردهٔ راز

نقاب از صورت و معنی برانداز

609

برافکن این زمانت روح از رخ

که آرد لحظه لحظه عین پاسخ

610

چه گویم شرح این اسرار دیگر

که ما را عشق بازی بار دیگر

611

نمود واصل این هر دو جهانست

مرا از گفت بی نام و نشان است

612

چنان شادم که در دنیای غدار

نمیآیم من از شادی پدیدار

613

ز دامم آخر است اینجا رهائی

که دیدم کل جهان عین خدائی

614

کنون وقت وصال و شادمانی

که جانان دیدهام در زندگانی

615

مرا از زندگانی حاصل این است

که درجان و دلم عین الیقین است

616

رسیدم در بر حق الیقین باز

بدیدم اولین و آخرین باز

617

چو اول یافتم اسرار آخر

مرا آن باشد اینجا گاه ظاهر

618

مرا مقصود از این بد سر اسرار

که هیلاجم نمود اینجا دگر باز

619

کنون چون از رخ او وصل دیدم

مر او رادر میانه اصل دیدم

620

وصال ما کنون در گفت اویست

که بیشک اوست کاندر گفتگویست

621

حقیقت هر که او الله بیند

تمامت نور الاالله بیند

622

هر آنکو جست اینجا دید رویش

اگر باشد چو من در خاک کویش

623

حقیقت حق در اینست ای برادر

که آخر در یقین است ای برادر

624

که حق بنمود اول عشق دیدار

در آخر گشت او هم ناپدیدار

625

کلاه عشق جانان داد هرکس

همو قدر کله میداند و بس

626

کلاه فقر هر کس را که دادند

در معنی بروی او گشادند

627

کلاه فقر پنداری تو بازیست

کله هر کس بیابد سر ببازیست

628

سر و جان اندرین ره همچو عطار

کلاه آنگه ترا بخشد عیان یار

629

کنون وقت سر است کامد کلاهم

که میباید شدن در نزد شاهم

630

کله داریم اکنون از سرباز

کجا باشیم اینجا همسر راز

631

سر ما بهر پای جان جانست

که در این سرکشی راز نهان است

632

سر ما بهر خاک رهگذار است

که دنیا نزد ما چون رهگذار است

633

چه باشد جان و سر تا در کف دوست

کنم کین خود نباشد لایق دوست

634

نمود عشق جانان چون نمودم

زیان اینجایگه شد جمله سودم

635

الا تاچند سرگردان شوی تو

چو چرخ از هر صفت گردانشوی تو

636

طلبکاری دلا اینجا طلبکار

میان عاشقان صاحب اسرار

637

کنون وقتست تا گوهر فشانی

بجای خاک ره عنبر فشانی

638

فراقت رفت و وصل آمد پدیدار

چو فرعت رفت اصل آمد پدیدار

639

چو مقصود تو اصل است از میانه

از اینجا یاب وصل جاودانه

640

ترا اکنون چو در وصل است امید

چو ذرهٔ بودی و گشتی تو خورشید

641

چنانت عشق بنموده است دیدار

که خواهی گشت کلی ناپدیدار

642

فنا خواهی بدن یک دم بقابین

تو از پیش فنا عین بقا ین

643

ترا اصل از فنا بد تا بدانی

فنا اصل بقا بد تا بدانی

644

حقیقت نیست بودی هست گشتی

سوی ذرات عالم بر گذشتی

645

بدیدی آنچه کس نادید اینجا

شنیدی آنچه کس نشنید اینجا

646

فراغت جوی اکنون با قناعت

که چیزی نیست خوشتر از قناعت

647

بکنج خلوت ار شادان نشینی

جمال یار بیهمتا به بینی

648

مرا این زندگی با معنی افتاد

ابا نفسم حقیقت دعوی افتاد

649

چنانم نفس کافر شد مسلمان

که چیزی می نه بیند جز که جانان

650

چنان اینجا عیان یار دارد

که گویی او همه دیدار دارد

651

حقیقت در حقیقت راه برده است

ره خود را بنزد شاه برده است

652

بجز شه هیچکس او را ندید او

اباشه گفت و هم از شه شنید او

653

چو جایش داد نزد خویشتن شاه

از آن پیوسته آگاهست از شاه

654

نباشد هیچ خوشتر از معانی

که معین بهتر است از زندگانی

655

کمالش آخر آمد به ز اول

ولی آگاه میباشد معطل

656

بنزد شاه دارد چون کمالش

هم از شاهست دیدار وصالش

657

حقیقت گشت اینجا گه زبونم

من او دانم در اینجا گه که چونم

658

چو وقت اینست ای دل در حقیقت

که بسپردی به کل راه شریعت

659

مرو بیرون ز شرع اینجا زمانی

همی پرداز از وی داستانی

660

چوداری وصل شاه اینجا چه جوئی

چو او با تست دیگر می چه جوئی

661

ترا افتاد اگر افتاد کاری

که کس را از تو بر دل نیست باری

662

ندیدی غمخور کس در جهان تو

از آنی در همه عالم نهان تو

663

حقیقت غم خورت اینجای یار است

ترا با دیگران اکنون چه کار است

664

کنون در عین خلوت باش هشیار

مکن مستی بدل میباش هشیار

665

بنور شرع جان خود برافروز

ز نور عشق خوش میساز و میسوز

666

دمادم راز جانان گوی اینجا

که بردستی حقیقت گوی اینجا

667

فراقت شد وصالت آخر کار

حقیقت برده میخواهد بیکبار

668

فکندن با جمالش باز بینی

شوی تو از میان و راز بینی

669

ابی صورت تو باشی در خدائی

ازین گفتارها می با خودآئی

670

ترا امروز بخت و شادکامی

که از جانان توئی با شادکامی

671

بر آنکامت چو یارت هست در بر

ازین در گاه تو یک ذره مگذر

672

بروی دوست هان خرسند میباش

درین صورت ابی پیوند میباش

673

چنان کاول ز بیرون مرده بودی

رهی کاول بجانان برده بودی

674

همان ره جوی وز آن ره می مشو دور

که این راهست راه عشق منصور

675

ترا منصور کرد اینجا هدایت

به بخشیدت به کل عین سعادت

676

همه منصور داری در جهان تو

گذشته بیشک از کون و مکان تو

677

چو آخر این چنین خواهد بدن کار

میان اهل دل هان گام بردار

678

دمادم از وصالش خرمی کن

ابا ذرات عالم همدمی کن

679

دو روزی کاندرین دار فنائی

مکن هم از جلیسانت جدائی

680

همه از یار دان و غیر بگذار

پس آنگه کعبه را بادیر بگذار

681

وصال کعبه چون داری در اینجا

ترادادند ره در کعبه تنها

682

حقیقت دوستان را خوان تو در پیش

مکن دوری از ایشان و بیندیش

683

اگر صد قرن یابی زندگانی

یقین مر مردنت چاره ندانی

684

بباید مرد آخر در وجودت

که در مردن بیابی بود بودت

685

چو مرده زنده باشی در جهان تو

حقیقت یادگیر این رایگان تو

686

بمیر و زنده شو در هر دو عالم

که باشد باز گشتت سوی آن دم

687

چو آن ره کامدستی باز گردی

در آن دم نیز صاحب راز گردی

688

حقیقت این بوداکنون تو بشنو

بگفتار من ای دلدار بگرو

689

خوشا آنکس که این دریافت آخر

بسوی جان جان بشتافت آخر

690

اگر با عشق میری در بر دوست

برون آری از اینجامغز با پوست

691

تو مغزی لیک اندر پوست ماندی

ابی دیدار عشق دوست ماندی

692

برون شو یک زمان از پوست با خود

که تا فارغ شوی از نیک و از بد

693

سلوک اول اینست ار بدانی

که میری زین بلاد و زندگانی

694

ترا این صورت اینجا هیچ آمد

که صورت بیشکی پرپیچ آمد

695

ندارد مر بقا اینجا چه صورت

از آن دنیاست دائم پر کدورت

696

ز دنیا این بست گر باز دانی

که از هر نوع اینجا راز دانی

697

حقیقت جمله دنیا چون پل آمد

از آن پرشور و گفت و غلغل آمد

698

ز دنیا بهترین علم است دریاب

ز مغز علم معنی راز دریاب

699

چو علم آموختی دل کن برخود

در او یابی بآخر راهبر خود

700

چو برخوانی ز علم و حکمت و راز

که یابی رشتهٔ گم کرده را باز

701

مخوان جز علم چیزی هان تو زنهار

ترا کردم کنون اینجا خبردار

702

دم آخر بدانی آنچه گفتم

که از پیر حقیقت این شنفتم

703

خدا از علم ذاتی یافت اینجا

درون از علم کل میکن مصفا

704

چه به از علم جوئی تا بخوانی

که در علمست کل راز نهانی

705

چه به از علم خاصه علم تفسیر

که در یکی کنی اسرار تقریر

706

حقیقت علم قرآن خوان و رهبر

که قرآنست اینجا گاه رهبر

707

بجز قرآن نمیبینم دوایت

که قرآنست اینجا رهنمایت

708

بجز قرآن که بنماید ره اینجا

که قرآنست از جان آگه اینجا

709

ز سر جان جان معنی قرآن

بدان آنگاه میکن راه در جان

710

چو شد مکشوف بر تو راز او فاش

بدانی بیشکی در عشق نقاش

711

ز دیده ور به بینی این بدانی

که قرآنست سر لامکانی

712

همه مردان ز قرآن راز دیدند

ز قرآن جان جان را باز دیدند

713

چه به زین جوی ای نادیده اسرار

ز صورت درگذر و از ریش و دستار

714

طلب کن آنچه گم کردی حقیقت

ز قرآن باز بین آن در شریعت

715

دلا چون سر قرآن یافتستی

ز قرآن باز جانان یافتستی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بکنج خلوت دل باش ساکن

که تا باشی ز هر آفات ایمن

عطار»هیلاج نامه»بخش 28 - در خلوت و عزلت ودیدار الوهیت گوید

اگلی نظم

دلا قرآن نمودت جان جانان

بگفتت رازها در عین اعیان

عطار»هیلاج نامه»بخش 30 - در اسرار دل و تفسیر قرآن مجید گوید

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور