صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »هیلاج نامه
  3. »بخش 29 - در هدایت یافتن در شریعت فرماید

بخش 29 - در هدایت یافتن در شریعت فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

ره مردان طلب کن تا بدانی

حقیقت جاودان یکتا بمانی

22

ره مردان طلب تا دید یابی

عیان ذات در توحید یابی

33

ره مردان طلب تا جاودان تو

بمانی تا جهان جان جان تو

44

ره مردان طلب در نامرادی

اگر تو بی مرادی یامرادی

55

ره مردان طلب در خلوت دل

عیان یار بین در خلوت دل

66

ره مردان طلب مانندمنصور

که ماند نام تو نانفخهٔ صور

77

ره مردان طلب در دید جانان

دمی بنگر تو در توحید جانان

88

ره مردان طلب تا شاد گردی

ز اندوه و بلا آزاد گردی

99

ره مردان طلب تا در نمودت

نمایند از حقیقت بود بودت

1010

ره مردان طلب در شادکامی

چرا اندر پی ننگی و نامی

1111

ره مردان طلب تا راز یابی

حقیقت ذات اعیان باز یابی

1212

ره مردان طلب تا راه ایشان

بیابی و شوی آگاه ایشان

1313

ره مردان یقین منصور کل یافت

یقین در راه ایشان رنج و دل یافت

1414

ره مردان یقین منصور دیده است

از آن در راه کل در نوردیده است

1515

ره مردان منم کل باز دیده

یقین در راه ایشان راز دیده

1616

ره مردان منم کرده در این سر

دریده بیشکی پرده در این سر

1717

ره مردان منم کرده در آفاق

شده در راه مردان بیشکی طاق

1818

ره مردان منم کرده حقیقت

زده دم از طریقت در شریعت

1919

ره مردان منم کرده شده کل

از اول آخرم کرده شده کل

2020

بمنزل در رسیده این زمانم

رخ شه دیده در عین العیانم

2121

بمنزل در رسیدم ناگهانی

بدیدم من جمال بینشانی

2222

بمنزل در رسیدم در حقیقت

رخ جانان بدیدم در حقیقت

2323

رسیدم تا بمنزگاه عشاق

بمنزل در رسیدم شاه عشاق

2424

رسیدم تا بمنزل یار دیدم

خود اندر عشق برخوردار دیدم

2525

رسیدم تا بمنزل در یکی من

حقیقت سیر کردم بیشکی من

2626

رسیدم تا بمنزل در نمودار

ندیدم هیچ چیزی جز رخ یار

2727

رسیدم تا بمنزل حق پرستم

حقیقت دید من عهد الستم

2828

رسیدم تا الست خویش دیدم

نمود ذات کل در پیش دیدم

2929

رسیدم آنچه میایستم اینجا

بدیدم در درونم شیخ یکتا

3030

ره سیر وفنا کردم بآخر

جمال یار میبینم بظاهر

3131

ره سیر و فنا کردم بتحقیق

در آخر شیخ بازم داد توفیق

3232

ره سیر و فنا کن اندرین راه

که تا تو هم رسی در حضرت شاه

3333

اگر ره میکنی راهت نمایم

بمنزل آدم شاهت نمایم

3434

اگر ره میکنی اینست راهت

که اینجا مینمایم دید شاهت

3535

ره خودبین در اینجا در حقیقت

ره تو چیست در راه شریعت

3636

ره شرع است شیخا جاودانی

اگر این ره کنی بیشک بدانی

3737

ره شرعست منزل جان جانان

ازین سر وصل ده ذرات جانان

3838

ره شرعست دیگر من ندانم

بجز این ره روی روشن ندانم

3939

ره شرعست اندر شرع شو دوست

بشودرخلوت و هر سومرودوست

4040

ره شرع است اندر شرع شو شیخ

نشین درخلوت و هر سو مرو شیخ

4141

ره شرع است اگر میدانی اسرار

درین ره عمر خود ضایع بمگذار

4242

ره شرعست راهت بانشان است

در آخر یار بیشک بینشان است

4343

ره شرعست این را هست تحقیق

درین ره عاشقان یابند توفیق

4444

ره شرعست ازو اینجا مرادت

بیاب ای شیخ با عین سعادت

4545

ره شرعست طاعت کن درین راه

که در طاعت بیابی مر رخ شاه

4646

رهت شرعست هر طاعت کن اینجا

که از طاعت شوی درجان مصفا

4747

براه شرع هر کو یافت مقصود

حقیقت یافت در دیدار معبود

4848

براه شرع هر کو رفت او دید

ز دید او پس آنگه کل نکو دید

4949

براه شرع هر که رفت جان شد

چو جان در جملهٔ عالم عیان شد

5050

براه شرع هر کو رفت حق یافت

ز ذات جان جان آنکه سبق یافت

5151

براه شرع آنکو دید جانان

شدش او تا ابد در جمله پنهان

5252

براه شرع هر کوشد چو منصور

اناالحق میزند تا نفخهٔ صور

5353

براه شرع هر کو گشت جانباز

در اینجا یافت این راز نهان باز

5454

براه شرع هر کو جانفشان شد

حقیقت در شریعت جان جان شد

5555

براه شرع هر کو دید حق دید

حقیقت گم شد از اسرار توحید

5656

براه شرع هر کو در فنا شد

ز بعد آن فنا ذات خدا شد

5757

براه شرع هر کو دید دیدار

یکی گردد عیان ولیس فی الدار

5858

براه شرع شیخا رفتهام من

سخن در شرع جمله گفتهام من

5959

براه شرع احمد در عیانم

کنون بنگر نشان بینشانم

6060

براه شرع احمد یافتم راز

شدم از شرع احمد من سرافراز

6161

براه شرع احمد راز دیدم

حق الحق در یکی صدر از دیدم

6262

چو راه شرع احمد بسپری تو

ز دید یار آخر برخوری تو

6363

چو راه شرع احمد را سپردی

چو من ای شیخ بیشک گوی بردی

6464

چو راه شرع احمد دیدی ای دوست

کنون برخورچواندر دیدی ای دوست

6565

چو راه شرع احمد ره نباشد

دل زندیق ازو آگه نباشد

6666

دل صدّیق میباید درین راه

که از جانان شود در آخر آگاه

6767

دل صدّیق میباید در این سر

که بیند در درون اوست ظاهر

6868

دل صدّیق میباید حقیقت

که حق بیند درین راه شریعت

6969

دل صدّیق میباید که جانان

به بیند او در اینجا گاه اعیان

7070

دل صدّیق دایم پر ز خونست

که میداند که سرّ کار چونست

7171

دل صدیق دایم در فنایست

دلش اندر فنادیدن لقایست

7272

دل صدیق دایم در یکی یار

همی خواهم درون خود پدیدار

7373

دل صدیق میبیند حقیقت

که راهی نیست جز راه شریعت

7474

دل صدیق جز جانان نه بیند

عیان بیند وی و پنهان نه بیند

7575

دل صدیق با یار است دایم

از آن در عشق در کار است دایم

7676

دل صدیق دایم غرق توحید

بود پیوسته اندر دیده و دید

7777

دل صدیق دایم درنمود است

از آنش عرش دایم در سجود است

7878

دل صدیق ذاتست ار بدانی

شده در عین ذرات نهانی

7979

دلی باید که یابد نور صادق

بود از نور خود در عشق صادق

8080

دلی باید که این معنی بداند

پس آنگه جان خود در کل فشاند

8181

دلی باید که برخوردار آید

چو ما اینجایگه بردار آید

8282

دلی باید که باشد همچو من گم

که بیند گوهر اندر عین قلزم

8383

دلی چون من نکوهرگز که یابد

چو من دلدار هرگز کس نیابد

8484

چو بادل میکنم دلدار دارم

دل از دیدار او بردار دارم

8585

چو با دل میکنم دلدار اویست

که با من در یقین در گفت و گوی است

8686

چو با دل میکنم دلدار دیدم

خود اندر عشق برخوردار دیدم

8787

چو بادل میکنم من اندرین راه

حقیقت می نه بینم جز که دلخواه

8888

چه با دل میکنم چون دل فنا شد

بدلدارم رسید و کل فنا شد

8989

چه با دل میکنم این لحظه جانست

حقیقت جان و هم عین عیانست

9090

چه با دل میکنم این لحظه ذاتست

برون از این مکان عین صفاتست

9191

چه با دل میکنم این لحظه دلدار

مراکرده است ذات خود نمودار

9292

که با من این زمان عین عیان است

فکنده پرده از رخ نی نهانست

9393

که با من در نهان جانست واصف

منم از ذات جان پیوسته واحد

9494

که با من این زمان در گفت و گویست

ز بهر ما چنین درجست و جویست

9595

که با من این زمان یار است پیدا

ولی در لیس فی الدار است پیدا

9696

که با من هر زمانی راز گوید

دگر منصور با تو باز گوید

9797

که با من این زمان عین العیانست

دمادم با تو در شرح و بیانست

9898

که با من این زمان اندر حقیقت

نمودار است در راه شریعت

9999

که با من این چنین کرده است یاری

که کردستم ز عشقش پایداری

100100

که با من اینچنین کرده است جانان

نخواهم کردنم در عشق پنهان

101101

در این ره شیخ بسیار است اسرار

ولی ذاتست اینجا گه پدیدار

102102

در این اعیان منصور است رفته

سخن چین چنین در عشق گفته

103103

که گوید شیخ دیگر این چنین راز

مگر آنکو شود عین الیقین باز

104104

دلش خود آنگهی اعیان به بیند

حقیقت رنگ یکرنگی به بیند

105105

شود یکرنگ همچون ما درین راه

اگر دارد شود پیدا درین راه

106106

شود یکرنگ همچون نور خورشید

بتابد در همه ذرات جاوید

107107

شود یک رنگ همچون ما درین راه

اگر دارد شود پیدا درین راه

108108

شود یکرنگ همچون نور خورشید

بتابد در همه ذرات جاوید

109109

شود یک رنگ و یکرنگی ببیند

حقیقت رنگ یکرنگی به بیند

110110

شود یکرنگ اندر بینشانی

بماند تا ابد در عشق فانی

111111

شود یکرنگ در بحر حقیقت

سراسر محو گرداند شریعت

112112

شود یکرنگ در بازار معنی

بگوید دمبدم اسرار معنی

113113

شود یکرنگ بر مانند جوهر

نمود نور عشق او سراسر

114114

شود یکرنگ در رنگ حقیقت

به بیند عشق نیرنگ حقیقت

115115

شود یکرنگ در اسرار اینجا

شود از عشق برخوردار اینجا

116116

شود یکرنگ اینجا همچو جانان

بگوید همچو ما او را زمردان

117117

شود یکرنگ اینجا گه حقیقت

ز یکرنگی رسد اندر طریقت

118118

شود یکرنگ اینجا در یقین او

بود در عشق جانان پیش بین او

119119

شود یکرنگ آنگه در اناالحق

بگوید همچو ما اسرار مطلق

120120

شود یکرنگ همچون ما یگانه

بماند تا ابد او جاودانه

121121

شود یکرنگ همچون ما حقیقت

نماید راز خود پیدا حقیقت

122122

درین ره عاشقی باید که در کار

که یکرنگی گزیند همچو پرگار

123123

کند پرگار و اندرجا بماند

ولیکن نقش ناپیدا نماند

124124

دل اندر نقش بستی ای یگانه

نماند تا ابد او جاودانه

125125

دل اندر نقش بستی همچو او باش

کجا هرگز ببینی روی نقاش

126126

دل اندر نقش بستستی حقیقت

نخواهد ماند این نقش طبیعت

127127

دل اندر نقش بستی جاودان تو

نخواهی دید بیشک جان جان تو

128128

دل اندر نقشی بستی آنگه ای دوست

که ازنقش خود بی آگهی دوست

129129

دل اندر نقش بستی مرد خواهی

تو مراین نقش آخر بردخواهی

130130

دل اندر نقش بستی با زمانی

کجانقاش را آخر بدانی

131131

دل اندر نقش بستی در حقیقت

کجا نقاش کل آید پدیدت

132132

نخواهد ماند نقشت جز که نقاش

از این معنی که گفتم باخبر باش

133133

نخواهد ماند نقشت جاودانی

سزد گر بود نقاشت بدانی

134134

نخواهد ماند نقشت آخر کار

نخواهد گشت گم در عین پرگار

135135

نخواهد ماند نقشت غم مخور تو

یقین اینجا لقا را مینگر تو

136136

تو مر نقاش را بشناسی تحقیق

که نقاشت دهد پیوسته توفیق

137137

تو گر نقاش بشناسی برستی

ابا نقاش جاویدان نشستی

138138

تو گر نقاش بشناسی تو اوئی

که با نقاش اندر گفت و گوئی

139139

تو گر نقاش بشناسی درین راز

کند از روی خود مرپرده را باز

140140

دگر نقاش بشناسی حقیقت

نماید در عیان نقش حقیقت

141141

بدان نقاش و ایمن باش از خود

که باشی رسته تو از نیک و از بد

142142

بدان نقاش اگر صاحب یقینی

که جز نقاش خود چیزی نه بینی

143143

بدان نقاش و با اوباش دایم

که گرداند ترا در ذات قایم

144144

بدان نقاش و اندر وی فنا گرد

که مانی اندرین عین فنا فرد

145145

بدان نقاش را امروز ای شیخ

که تا گردی بکل پیروز ای شیخ

146146

بدان نقاش و با او آشنا باش

ز دیدارش همیشه در بقا باش

147147

بدان نقاش در بود وجودت

که نقش ذات خود اینجا نمودت

148148

بدان نقاش بیچون در حقیقت

که چون کرده است این نقش طبیعت

149149

بدان نقاش خود ای شیخ بیچون

که چون نقش تو بسته بیچه و چون

150150

بدان نقاش خود ای شیخ زنهار

که نقش تو زخود کرده است اظهار

151151

بدان نقاش خود ای شیخ عالم

که روی خویش بنموده است این دم

152152

بدان نقاش تا بینی تو در خویش

که اعیان کرده در تو جوهر خویش

153153

بدان نقاش سرّ لایزالی

که با نقاش در عین وصالی

154154

تو بانقاش و نقاش است با تو

یکی در جملگی فاش است با تو

155155

تو با نقاش خویش اندر جهانی

چو امر صانع خود را ندانی

156156

تو با نقاش خویش و آشنا اوست

تو هستی بیوفا و با وفا اوست

157157

تو نقاشی کنون ای شیخ در دید

یکی بنگر تو در اسرار توحید

158158

تو با نقاش اینجا آشنا شو

چو او در بود جانها با فنا شو

159159

تو با نقاش اینجا نقش بسته

در آخر میکند نقشت شکسته

160160

چو نقشت بنگرد اینجا حقیقت

نماید دید خود او ناپدیدت

161161

روی ز اینجا و در حسرت بمانی

خوری آنگه دریغ جاودانی

162162

دریغ آن لحظه مر سودی ندارد

که هرگز درد بهبودی ندارد

163163

در اینجا کار دارد دیدن یار

که ناگاهت کند او ناپدیدار

164164

در اینجا کار دارد دیدن دوست

حقیقت گفتن و بشنیدن دوست

165165

در اینجا کاردارد گربیابی

وگر تو فتنهٔ تو در نیابی

166166

ترا درخواب نقشت مینماید

زناگه نقش خود اندر رباید

167167

ترا در خواب نقشی کرده اظهار

در اینجا گاه اندرپنج و در چار

168168

ترا در خواب کرده مینماید

درون هفت پرده مینماید

169169

که چون این پرده برگیرد ز رخسار

ترا آنگه کند از خواب بیدار

170170

توجه ز آن کین صورنا بود گردد

زیانت جملگی با سود گردد

171171

تو سود خویش کن دیدار جانان

در اینجا صاحب اسرار جانان

172172

تو مر نقاش خود در نقش بشناس

ز مرگ اینجایگه ای دوست مهراس

173173

چه نقاش است بینائی چه باکست

که نقاش از حقیقت نور پاکست

174174

چو نقاش است بینائی درین راه

چونقاش عجب داری تو همراه

175175

چو نقاش است بینائی بآخر

ترا اظهار بودن کرده ظاهر

176176

ازو برخور تواندر نقش بنگر

ز دید نقش اینجا گاه بگذر

177177

ازو برخور اگر تو راز دانی

دو روزی کاندرین بود جهانی

178178

ازو برخور که ناگه میرود او

بمانی صورتی بی گفت و بی گو

179179

ازو برخور که تا جاوید مانی

بنورش بیصفت خورشید مانی

180180

ازو برخور که آمد آشکاره

بباید کردنت جانان نظاره

181181

اگر امروز از وی برخوری تو

هم امروزش حقیقت بنگری تو

182182

اگر امروز بینی روی جانان

بمانی تاابد در کوی جانان

183183

اگر امروز اینجا یار بینی

تو بیشک جاودان دیدار بینی

184184

اگر امروز این اسرار ما را

حقیقت بشنوی گفتار ما را

185185

ترا فردا بکار آید حقیقت

که باید رفت از دار طبیعت

186186

بشیب خاک ناچیزی بمانده

بمانده عاقبت خاکی فشانده

187187

وصالی بخش جانت را درین راه

که تا بیند در اینجا گه رخ شاه

188188

وصالی بخش جانت را درین دید

که تا می بشنود اسرار توحید

189189

وصالی بخش جان مانده در غم

که تا اینجا به بیند یار همدم

190190

وصالی بخش جان از دید جانان

که بینددر یقین توحید جانان

191191

وصالی بخش جان نازنین را

که تا یابد به کل عین الیقین را

192192

وصالی بخش تا جان راز بیند

همی نقاش در خود باز بیند

193193

وصالی بخش جانت در سوی دل

که تا با دل شوی از یار واصل

194194

وصالی بخش جان را در وفایت

که تا می بنگرد دید لقایت

195195

وصالی بخش جان ای دوست اینجا

که تا بیرون شوی از پوست اینجا

196196

وصالی بخش جان ای شیخ از نور

که تا بیند به کل دیدارمنصور

197197

حقیقت وصل جانان آشکار است

ولی زندیق باوصلش چه کار است

198198

سخن با صادقان و واصلانست

دگر با عاشقان و صادقانست

199199

سخن با واصلان گفتم حقیقت

در اسرار بر سفتم حقیقت

200200

وصال یار دارد جان منصور

نمیبیند کسی جانان منصور

201201

وصال یار دارد در اناالحق

که اینجا میزند در یارالحق

202202

که داند تا چه صورت نداری

بجز دیدار منصورت نداری

203203

که داند تا تو خود اندر کجائی

اگر خواهی نه گر خواهی نمائی

204204

که داند سر ذات پاکت ای جان

که هم جانی و هم عشقی و جانان

205205

که داند سر بیچون تو اینجا

بسرگردانست گردون تو اینجا

206206

که داند جز تواندر ذات هر کس

تو دانائی درون جملگی بس

207207

که داند جز تو غیب و غیب دانی

که راز جمله میدانی نهانی

208208

که داند جز تو تا فردا چه باشد

بجز ذات تو پس جانا چه باشد

209209

تمامت در تو حیرانند اینجا

تو دانا جمله نادانند اینجا

210210

تمامت از تو و پیدا و تو از خویش

حجابی از جمال آورده در پیش

211211

تمامت از تو پیدا و ندانند

که کلی خود توئی چندانکه خوانند

212212

همه الکن شده در وصف ذاتت

فرو مانده بدریای صفاتت

213213

که یارد تازند دم جز تو دردم

که بنموده است اندر نقش آدم

214214

جمال خویش پنهانی حقیقت

که داند آنچه میدانی حقیقت

215215

جمالت عاشقان دیدند اینجا

وصالت جمله بخریدند اینجا

216216

چنان در جستجویت عقل مانده

که دست از جان و از دل برفشانده

217217

رخی بنمای آخر دوستانت

گلیشان بخش هان از بوستانت

218218

رخی بنمای و جان بنما بشادی

که جانرا در دلم دادی بدادی

219219

رخی بنمای تا جان برفشانم

که جز این نیست درعین روانم

220220

رخی بنمای تا خود را بسوزم

که از دیدارت اینجا نیکروزم

221221

رخی بنمای و جان بستان زدرویش

که جز این نیست چیزی دیگرش پیش

222222

رخی بنمای تا پنهان شوم من

نمائی ذات تا اعیان شوم من

223223

منم حیران کوی دوست اینجا

بریده دست خود از پوست اینجا

224224

منم حیران ز دیدار جمالت

بمانده بیخود اینجا کنگ و لالت

225225

منم حیران ز دیدار تو جانا

که چون میگویم اسرار تو اینجا

226226

منم حیران ز دیدت باز مانده

ز دید دوست صاحب راز مانده

227227

منم حیران شده ای دوست درتو

که چون بگشادهٔ ای دوست درتو

228228

منم حیران شده در روی خویت

یقین جان میدهم در آرزویت

229229

چه شور است اینکه در عالم فکندی

خروشی در دل آدم فکندی

230230

چو شور است اینکه در بازار عشق است

نگر منصور بین بردار عشق است

231231

چه شور است اینکه در جان جهان است

مگر منصور بین عین العیان است

232232

چه شور است این بگو با من خبرباز

که ناید کس که میگوید خبرباز

233233

چه شور است این مگر صاحب فرانست

که درگفتار کل عین العیانست

234234

چه شور است این بگو تا من بدانم

زشور و گفت در روی جهانم

235235

چه شور است اینکه در دریای عشق است

مگر منصور ناپروای عشق است

236236

چه شور است اینکه ما را دست داده است

که جان را دیداینجا دست دادست

237237

چه شور است اینکه ما را در نهادست

که شوری در نهاد ما نهاده است

238238

زند بحرم عجب شوری در اینجا

بگفت اسرار کل درروی دریا

239239

بگفت اسرار و اندردار کردش

ز شاخ عشق برخوردار کردش

240240

بکل اسرار گفت و جان جان شد

از آن اینجا نمودار عیان شد

241241

توئی ای ذات بیچون و چگونه

درون بگرفته و اندر برون نه

242242

توئی ای ذات بیچون تمامت

که اینجا میکنی شور و قیامت

243243

توئی ای ذات بیچون در عیانم

که شور آورده در شرح و بیانم

244244

توئی ای ذات بیچون در یقین تو

یقین میبینم ازعین الیقن تو

245245

توئی ای ذات بیچون آشکاره

بروی دار خود برخود نظاره

246246

توی منصور که بود اندرین راه

اناالحق میزنی اینجا تو ای شاه

247247

توئی منصور ورنه او که باشد

بجز تو در جهان جز او که باشد

248248

توئی منصور در دیدار اینجا

نمودار از تو پرده دار اینجا

249249

توئی منصور شوری درفکنده

ورا آزاد کرده جمله بنده

250250

توئی منصور در بازار معنی

حقیقت گفتهٔ اسرار معنی

251251

توئی منصور در عین العیانی

نموده کل ز خود راز نهانی

252252

توئی منصور اندر قربت لا

یکی بنمود او را لا بالّا

253253

توئی منصور در دید خلایق

که میدانی تو اسرار خلایق

254254

توئی منصور اندر گفت و گوئی

توی منصور و خود منصور جوئی

255255

نبودم بی توام من یک دم ای دوست

کنون میبینمت چون مغز و در پوست

256256

ترا از دست اکنون چون گذارم

تو خواهی بود جانان پایدارم

257257

ترا ازدست چون بگذارم ای یار

که خواهی کردن اینجا ناپدیدار

258258

ترا من جان شیرین دانم ای دل

که مقصود منی در هر دو حاصل

259259

برویت زندهام اندر سردار

ببویت زندهام و از جان خبردار

260260

خریدار تو مائیم و دگر نیست

بجز من از وصالت کس خبر نیست

261261

خریدار تو مائیم اندرین راه

وگرنه نیست کس از راز آگاه

262262

خریدار تو مائیم از دل و جان

که در راهت ببازم دیده و جان

263263

خریدار تو مائیم و تو دانی

که ما را با تو این راز نهانی

264264

خریدار تو مائیم از حقیقت

که بیشک آگهیم از دید دیدت

265265

خریدار تو مائیم اندر اینجا

تو میدانی که هستی شاه دانا

266266

دلی پر خون و جانی سوگواریم

بجز این چیز دیگر مینداریم

267267

ازان تست این هم در حقیقت

سخن کی باز گویم از طبیعت

268268

طبیعت شد خجل در راهت ای جان

چه ماند در یقین آگاهت ای جان

269269

طبیعت محو شد چون سوگواری

که همچون تو به بیند باز یاری

270270

طبیعت شد خجل در گفتگویت

از آن میمیرم اندر آرزویت

271271

طبیعت شد خجل با خود چه چیزی

کسی کز دید تودارد عزیزی

272272

حقیقت جان خجل دل بازمانده

عجایب جسم و جان در راز مانده

273273

بباید کاملی مانند منصور

که اینجا گه کند ذات تو منصور

274274

بباید کاملی ماننده من

که اسرارت کند ای دوست روشن

275275

بباید کاملی چون من بگفتار

که بنماید عیانت بر سردار

276276

بباید کاملی پاکیزه گوهر

که گوید راز تو در بحر و در بر

277277

منم راز تو گفته سوی دریا

رسیده ماهیانت تا بر شاه

278278

منم راز تو گفته در سوی کوه

فتاده او ز پا از فکر و اندوه

279279

منم راز تو گفته با زمینت

زمین دیده زمین عین الیقینت

280280

منم راز توگفته باز آتش

از آن آتش همی سوزد عجب خوش

281281

منم راز تو گفته در سوی باد

جهانت کرد یاد آر عشق آباد

282282

منم راز تو گفته در سوی آب

دوان از عشق رویت شد به اشتاب

283283

منم راز تو گفته سوی خورشید

بسی گردان شده در عشق جاوید

284284

منم راز تو گفته در سوی کوه

فکنده زلزله در بار اندوه

285285

منم راز تو گفته در سوی ماه

گذاران گشت هر مه سوی خرگاه

286286

منم راز تو گفته با تمامت

حقیقت نیز با اهل قیامت

287287

وصالت درهمه بیشک بدیدم

ازان بیشک بدید تو رسیدم

288288

وصالت در همه پیداست امروز

چنین شور از وصالت خاست امروز

289289

وصالت جان من اینجا ربوده

ز تو گفته یقین از تو شنوده

290290

وصالت در دلم آتش فکنده

عجب شوری در او بس خوش فکنده

291291

وصالت سوخت سر تا پای منصور

ترا دیدم ترا یکتای منصور

292292

وصالت سوخت جانم تا بدانی

توی پنهانم و دیگر تو دانی

293293

عجب حالیست جانا اندر اینجا

که بگشادم من تنها در اینجا

294294

درم بگشادهٔ در گفت و در گوی

بگو اکنون دگر درجست و درجوی

295295

اگر جانم رود من سر برآرم

نمود عشق را اندر سرآرم

296296

چه باشد شور دنیا شور عقبی

ترا بنمایم این در جمله مولی

297297

چه باشد گر تو خود بنمائی اینجا

که اندر ذات خود یکتائی اینجا

298298

دو عالم بیشکی بر هم زنم من

اگر بنمایم اینجا جان روشن

299299

چو من اینجاترا بینم عیان باز

نمائی این زمانم بر سر دار

300300

عیان بینم اگرچه بینشانی

کنون در من ز خود توحید خوانی

301301

عیان میبینمت اندر خلایق

کجاآیم بنزدیک تولایق

302302

عیان میبینمت اما نهانی

همی گویم ترا رازم تودانی

303303

منم دیوانهٔ عشق تو گشته

منم تخم محبت جمله کشته

304304

منم دیوانهٔ سودایت ای جان

یقین میبینم از هر جانبی جان

305305

منم دیوانهٔ سودای دردت

شده بی دینم اندر عشق فردت

306306

منم دیوانه در سودای رازت

که اینجا دیدهام دیدار بازت

307307

منم دیوانهٔ عین الیقینت

که دیدم ذات پاک اوّلینت

308308

منم دیوانه از دیدارت ای جان

دمادم گفتهام اسرارت ای جان

309309

دلم بربودهٔ در قصد جانی

دل و جان میبری اینجا نهانی

310310

دلم بربودهٔ در عشق هجران

از آن اینجا بماندم بیخبر ز آن

311311

دلم بربودهٔ در عشق بازی

ندانم تا چه دیگر عشق بازی

312312

دلم بربودهٔ ای جان جمله

ز من تنها ربودی ز آن جمله

313313

دلم بر بودهٔ زانم درین راه

ترا دلدار کرده بیشکی شاه

314314

حقیقت هم دل و هم جان توداری

درین پیدائیت پنهان توداری

315315

نظر اینجا مگردان آخر کار

اناالحق گوی ای دلدار با یار

316316

نظر آخر مگردان تا به بینند

کسانی کاندرین صاحب یقینند

317317

نظر آخر مگردان اندر این راز

اناالحق گوی بی نقش صورباز

318318

نظر آخر مگردان از دل من

اناالحق گوی بی نقش گل من

319319

نظر آخرمگردان این جهان بین

حقیقت ازدمت راز نهان بین

320320

نظر داری تو با ما راز آنیم

که اینجا گاه غوغای جهانیم

321321

نظر داری تو با ما از دل و جان

که میگوئیم رازت از دل و جان

322322

نظر داری تو با ما در حقیقت

کاناالحق میزند خون طبیعت

323323

نظر داری تو با ما آخر کار

که بنمائی جمال خویش اظهار

324324

نظر داری تو با ما از عنایت

نظر کرده ببخشیده هدایت

325325

نظر داری تو با ما بیش از آنی

که اینجا دادیم راز نهانی

326326

نظر داری توبا ما ای خداوند

که تا بیرون کنی مسکین از این بند

327327

نظر داری تو با ماراست اینست

مرا از ذات خود در خواب اینست

328328

چنان کاول نمودی آخرم آن

نمائی تا بود ذات تو یکسان

329329

چنان کاول نمودی آخر کار

همان لذت ز ذات خود پدیدار

330330

چنان کاول نمودی راز بیچون

همان بنمای اینجا بیچه و چون

331331

چنان کاول نمودی جان جانم

همان بنمای در آخر عیانم

332332

چنان کاول نمودی بود بودم

همان بنمای آخر در نمودم

333333

همان کاول نمودی بازم اینجا

نما تا جسم وجان در بازم اینجا

334334

حقیقت من کیم اعیان توئی دوست

درون جان ودل پنهان توئی دوست

335335

به پنهانی دلم بردی و جانم

عیان بر تا همه خلق جهانم

336336

کنند اقرار بر منصور اعیان

که سر میبازد از عشق دل و جان

337337

دریغا از نمودت چون کنم من

که خواهد ماند این اسرار روشن

338338

دلم خونست اندر قربت تو

نخواهددید جز از حضرت تو

339339

دلم خونست در راهت فتاده

دمادم خون ازو اینجاگشاده

340340

دلم خونست اندر پاکبازی

حقیقت یافت از تو بینیازی

341341

دلم خونست در خاک و طپانست

بامید تو اینجا او عیانست

342342

دلم خونست از سودای عشقت

بمانده درجهان رسوای عشقت

343343

دلم خونست وجانم غرقه در خون

فتاده راز تو از پرده بیرون

344344

ز سودای تو در خونم چنین راز

نظر کن در دل مسکین افکار

345345

ز سودای تو درخونم بمانده

بیک ره دست از خود برفشانده

346346

جمال خویش بنمودی مرا تو

فکنده مر مرا اندر فنا تو

347347

دل مسکین من خاک ره تست

میان خاک و خون او آگه تست

348348

نبایستت از اول رخنمودن

ز ما جان و دل اینجا گه ربودن

349349

چو بنمودی و بربودی چه گویم

توئی اندر درون اکنون چگویم

350350

توئی جانا کنون منصور گم شد

از اول تا بآخر در فنا بد

351351

کنون گم شد دل منصوراینجا

توی درجسم و جان کل نور اینجا

352352

منزه دانمت درعین توحید

یکی دیدم یکی دیدم یکی دید

353353

یکی دیدم ز تو در بینشانی

از آن کردم در اینجا جان فشانی

354354

یکی دیدم ز تو اعیان ذرات

از آن من وصف تو میخوانم از ذات

355355

یکی دیدم ترا اینجا دوئی نیست

منم محو و در اینجا جز دوئی نیست

356356

یکی دیدم ترا اندر لقایت

از آن خواهم شد اینجا گه فدایت

357357

فنایت را بقائی بخش ما را

در آخر کل بقائی بخش ما را

358358

فنایت خوشتر آمد در نمودم

که در اول فنای محض بودم

359359

فنایت خوشتر آمد در عیانم

ازآن گشتم فنا زیرا که دانم

360360

که در عین فنا بینم ترا من

فنا دانم یقین اسرار روشن

361361

عیانت کردهٔ با ما دمادم

از آنم در فنای عشق خرم

362362

نماندم عقل و جان و دل بیکبار

همی گویم که اینجا پرده بردار

363363

از این پرده که در کون و مکانست

هزاران شور اینجا و فغان است

364364

عجایب پردهٔ جان بستهٔ تو

نمود خود بدان پیوستهٔ تو

365365

حقیقت پردهٔ ذات تو بستست

از آنم پرده اینجا گه گسسته است

366366

چنانت عاشقم در عشقبازی

که اندر پرده کردی برده بازی

367367

چنانت عاشقم اینجا در اسرار

که کلّی پرده کردم باز ای یار

368368

دریدی پردهٔ منصور مسکین

ز شوق مهر خود نی از سرکین

369369

دریدی پردهٔ ما را بیکبار

نه بس بود این که کردستیم بردار

370370

دریدی پردهٔ ما در جهان تو

پس آنگه کردیم شور و فغان تو

371371

دریدی پردهٔ ما در حقیقت

که تا دیدیم یک دیدار دیدت

372372

دریدی پردهٔ ما تا بدانند

ولیکن دوست این یکتا بدانند

373373

جمالت از پس پرده عیان است

از آن شور اناالحق درجهانست

374374

از آن شور اناالحق خاست اینجا

که وصل تو به کل پیداست اینجا

375375

از آن شور اناالحق درنمود است

که رخسار تو دیدارم نمود است

376376

از آن شوراناالحق خاست در دل

که دیدار عیانم هست حاصل

377377

از آن شور اناالحق خاست در جان

که پیداگشت این اسرار پنهان

378378

جهان جان توئی و سر مطلق

که میگوئی ز ذات خود اناالحق

379379

اناالحق خود زدی در ذات منصور

بگفتی تا شدی در عشق مشهور

380380

زبانم لال شد از گفتن دوست

که میبینم یقین مغز تو از پوست

381381

ابا تو این زمان راز است فاشم

ندانم من کیم ذات تو باشم

382382

ابا تو جان و سر اندر میانست

اناالحق گوی ذاتت عین جانست

383383

چه چیزی جملهٔ در جملگی گم

همه قطره توئی اعیان قلزم

384384

از آنت دمبدم من بحر خوانم

که در بحر تو من غواص زانم

385385

مرا از بحر تو دیدار بوده است

که از بحر توام جوهر نموده است

386386

مرا بخشیدهٔ یک جوهر ای یار

که آن میبینم اندر جمله دیدار

387387

مرا از جوهر عشقت حقیقت

نمودار است ازدیدار دیدت

388388

تو فانی باشی و هر دو توئی دوست

حقیقت دانمت هم مغز و هم پوست

389389

توجانی و تنی و بود بودی

درین تن بود بود خود نمودی

390390

چنان منصور با تو درجهانست

که بیشک با تودر شرح و بیانست

391391

چنان منصور باتو در نمود است

که کلی با تو درگفت و شنود است

392392

بکش منصور جانا هم دراینجا

که بگشادی ورا کلی در اینجا

393393

تو میدانی حقیقت راز منصور

توئی انجام و هم آغاز منصور

394394

اگر صد سال باشم بر سر دار

تراگویم حقیقت وصف دلدار

395395

حقیقت حبّهٔ نبود درین راه

توئی از وصف ذات خویش آگاه

396396

توی از وصف خود آگاه و کس نه

بجز تو درجهان فریادرس نه

397397

توئی در وصف خود پیوسته گویا

توئی مر ذات خود پیوسته جویا

398398

توی اینجا شناسای کمالت

نمای آنگاه خود خواهی وصالت

399399

توئی اینجا شناسای وجودت

حقیقت خویش دانی بود بودت

400400

تو بیشک واقفی برجمله اشیا

همه اشیا ز ذات تست پیدا

401401

تو بیشک واقفی بر درد عشاق

توئی در آخرین مرمرد عشاق

402402

تو بیشک واقفی در عین هستی

نمود ذات خود خود میپرستی

403403

تو بیشک واقفی بر کل اسرار

توئی ذات خود اینجاگه طلبکار

404404

تو بیشک در درون جان حقیقت

بخود پیدا زجان پنهان حقیقت

405405

توئی گفته اناالحق در جهانت

اناالحق کرده واقف دوستانت

406406

توئی گفته اناالحق خود بخود تو

یقین فارغ شده از نیک و بد تو

407407

توئی گفته اناالحق بر سر دار

همه عشاق را کرده خبردار

408408

توئی گفته اناالحق بر زبانم

من بیچاره رسوای جهانم

409409

توئی گفته اناالحق در جهان تو

توئی هستی همه کون و مکان تو

410410

توئی گفته اناالحق با همه تو

فکنده بود من در دمدمه تو

411411

تو گفتی و مرا بردار کردی

مرا از خویش برخوردار کردی

412412

تو گفتی در میان منصور بردار

حقیقت او ز گفت تو خبردار

413413

جهانی عاشقان در جستجویت

فتاده در پی این گفتگویت

414414

جهانی عاشقان اینجا طلبکار

ترا و تو چنین اندر سردار

415415

جهانی در جهان گفت و گویند

ترا اینجایگه در جستجویند

416416

برافکن پردهٔ عزت ز دیدار

نمود خود تمامت را پدیدار

417417

برافکن پرده از رخسار جانا

نما بر عاشقان دیدار جانا

418418

برافکن پرده تا رویت به بینند

کسانی کاندرین سر در یقینند

419419

برافکن پرده از دیدار هستی

که تا توبه کنند از بت پرستی

420420

برافکن پرده و خلقی بسوزان

ولی منصور را کلی بسوزان

421421

برافکن پرده ای جان خلایق

بکن امروز مهمان خلایق

422422

برافکن پردهٔ عزلت درین راه

همه گردان ز فعل خویش آگاه

423423

برافکن پرده از منصور بنیوش

لباس سرّ خود در جمله درپوش

424424

برافکن پرده از عین تمامت

که بگرفتست این شور و قیامت

425425

برافکن پرده از شمع حقیقت

منور کن رخ جمع حقیقت

426426

برافکن پرده از شمع سرافراز

وجود جمله همچون شمع بگداز

427427

برافکن پرده ای شمع جهانسوز

وجود جمله هم جان و جهانسوز

428428

برافکن پرده ای شمع جهان تو

که تا بینندت ای جمع جهان تو

429429

برافکن پرده چون منصور حلاج

وجود عاشقان را ساز آماج

430430

برافکن پرده از روی همایون

که راز از پرده افتادست بیرون

431431

برافکن پرده از عین العیانت

که تا بینند مر خلق جهانت

432432

برافکن پرده از دیدار عشاق

که با تست این زمان اسرار عشاق

433433

برافکن پرده ورنه من کنم باز

که خواهم گشت در راه تو جانباز

434434

برافکن پرده ورنه من حقیقت

کنم باز و شوم روشن حقیقت

435435

برافکن پرده و بنمای خورشید

که کشتی عاشقان از بهر امید

436436

برافکن پرده و بنمای رویت

که کل افتند اندر خاک کویت

437437

جمال خویش کن اظهار برخویش

مر این پرده کنون بردار از پیش

438438

جمال خویش کن اظهار ما را

بکن در عشق برخوردار ما را

439439

جمال خویش کن اظهار جانا

همی گویم ترا بردار اینجا

440440

دل عشاق در ذاتت اسیر است

رخش مهر است یا بدر منیر است

441441

دل عشاق افتاده است در خون

که تا از پرده کی آئی تو بیرون

442442

دل عشاق در خونست جانا

که وصفت آخرت چونست جانا

443443

نه چندانست وصلت در دل و جان

که بتوان گفت اینجا گاه آسان

444444

نه چندانست دیدار تو دیدن

حقیقت آخر کار تو دیدن

445445

نه آسانست با تو عشق بازی

که بتوانی که با کس عشقبازی

446446

نه آسانست اینجا دیدن تو

بجان میبایدت بخریدن تو

447447

نه آسانست اینجا عشقت ای یار

ولی خواهم که گردم ناپدیدار

448448

دم وصلت نه کل بینم حقیقت

که میبینم من اینجاگه حقیقت

449449

دمی وصلی ز کل بخشم در اینجا

که بیشک ناشده وصلم در اینجا

450450

دمی وصلی ز کل بخشم عیانم

که کرده همچو این گفتار جانم

451451

دمی وصلی ز کل بخشم تو جان را

که پنهان کردم اندر تو عیان را

452452

وصال کل مرا میباید و بس

که تا کارم یقین بگشاید و بس

453453

وصال کل مرا میباید ای یار

که این پرده براندازم بیکبار

454454

وصال کل مرا میباید ای دوست

که یکباره بسوزانم رگ و پوست

455455

وصال کل مرا میباید ای جان

که گرداند مرا دیدار اعیان

456456

وصال کل دهم تا جان فشانم

حقیقت چون در این دو جان فشانم

457457

دوعالم منتظر از بهر منصور

نظر کرده بلطف و قهر منصور

458458

دو عالم منتظر اندر وصالم

که چون باشد بآخر عین حالم

459459

دو عالم منتظر در عین رازم

که تا جان و جهان چون بر تو بازم

460460

دو عالم منتظر در حضرت تو

مرا بینند اندر قربت تو

461461

دو عالم از توحیران مانده امروز

همه درگریه و من در چنین سوز

462462

ز سوز عشق من عالم بسوزان

وجود عالم و آدم بسوزان

463463

ز سوز عشق تو میسوختم هان

چنین مر آتشی افروختم جان

464464

همی گویم ترا تو راز دانی

یقین شاید که از خود بازدانی

465465

ز وصفت ماندهام حیران در اینجا

فلک در ذات ما گردان در اینجا

466466

ز وصفت ماندهام حیران و سرمست

اناالحق میزند در بود تو دست

467467

ز وصفت ماندهام حیران و افکار

همی گویم عیانت بر سر دار

468468

ز وصفت ماندهام حیران و مجروح

دمادم میدهی تو قوت روح

469469

ز وصفت ماندهام غمگین در اینجا

که میبینم چنین تمکین در اینجا

470470

ز وصفت ماندهام در ناتوانی

که خواهی کردنم در عشق فانی

471471

ز وصفت ماندهام اندر بلا من

که میخواهم که بینم کل لقا من

472472

ز وصفت ماندهام درخویش امروز

تو پرده کردهٔ در خویش امروز

473473

ابا خورشید دارم آشنائی

توی خورشید و من در روشنائی

474474

توئی خورشید کل بنموده رخسار

درین بود وجودم گشت اظهار

475475

توئی خورشید در عین الیقینم

بجز روی تو درعالم نه بینم

476476

توئی خورشید ومن عین صفاتت

دمادم میکنم من وصف ذاتت

477477

توئی خورشید و من مانند ذرات

دمادم میکنم تقریر آیات

478478

توئی خورشید پنهان گشته در دل

حقیقت تخم بودت کشته در دل

479479

تو خورشیدی میان جان عشاق

یقین پیدا و هم پنهان عشاق

480480

توئی خورشید و من خاک ره تو

حقیقت هستم ای جان آگه تو

481481

تو خورشیدی و من ذاتم حقیقت

که میبینم در اینجا دید دیدت

482482

تو خورشیدی و من راز نهانت

ز نورت میکنم شرح و بیانت

483483

توخورشیدی چگویم من درین راز

تو میآئی و دیگر میشوی باز

484484

تو خورشیدی که بودت آشکار است

عیان تو تمامت در نظار است

485485

تو خورشیدی که درآئینه هستی

هر آیینه در آیینه تو هستی

486486

در این آیینه منصور است نوری

در این آیت به بین عین حضوری

487487

در این آیینه پیدائی همیشه

دگر آیینه بنمائی همیشه

488488

در این آیینه دیده عکس رویت

هر آئینه شدم در گفت و گویت

489489

در این آیینه دیدم من جمالت

شدم گویا من از شوق وصالت

490490

در این آیینه دیدستم ترا من

که آیینه زنور تست روشن

491491

در این آیینه چون شمعی فروزان

تو این آیینه اینجا گه بسوزان

492492

در این آیینه گفتستی اناالحق

هر آئینه چو خود دیدی تو مطلق

493493

در این آیینه هر آیینه دانی

که بنمائی همه راز نهانی

494494

در این آیینه بنمودی جمالت

ربودی جان منصور جلالت

495495

در این آیینه پیدائی و پنهان

نمائی هر زمان راز دگر بیان

496496

در این آیینه ذاتی آشکاره

هر آیینه جمال خود نظاره

497497

کنی در آینه خود را نگاهی

ندارد کس در این آیینه راهی

498498

که پیدا جمالت را به بیند

یقین عکس جلالت را به بیند

499499

دل پاکیزه میباید درین سر

که بیند ذاتت از آیینه ظاهر

500500

دل پاکیزه میباید درین راز

که تا بیند رخت در آینه باز

501501

دلی پاکیزه میباید حقیقت

که در آیینه بیند دید دیدت

502502

دل پاکیزه باید بر سر دار

که کل ز آیینه بیند روی دلدار

503503

هر آیینه تو در منصور نوری

حقیقت بیشکی ذوق حضوری

504504

هر آئینه تو در منصور رازی

که با خود میکنی این عشقبازی

505505

هر آئینه تو در منصور هستی

بت منصور در اینجا شکستی

506506

هر آئینه تو در منصور جانی

ابا او گفتهٔ راز نهانی

507507

هر آیینه ترا بینم در اینجا

بجز تو هیچ نگزینم در اینجا

508508

هر آئینه بریدی دستم ای دوست

ز بوی خویش کردی مستم ای دوست

509509

هر آینه اناالحق میزنی خویش

حجابت بر گرفته دوست از پیش

510510

هر آیینه جلالت باز دیدم

در اینجا گه جمالت باز دیدم

511511

هر آیینه عیانی در نمودم

درین روی جهانی در نمودم

512512

هر آیینه جمالت بی نشان است

در آیینه چنین شرح و بیانست

513513

هر آیینه توئی و می ندانند

فتاده در دوئی و میندانند

514514

هر آیینه توئی ای صاحب راز

اناالحق گفته اندر آینه باز

515515

در این آیینه گفتستی اناالحق

تو حقی گفتهٔ اسرار مطلق

516516

از این آیینه گفتستی تو اسرار

چرا کز ذات خود هستی خبردار

517517

از این آیینه دیدستی تو خود باز

همی گوئی یقین از نیک و بد باز

518518

درین آیینه دیدستی سراسر

از آن در عشق پیوستی سراسر

519519

بدو نیک تو یکسانست با تو

مرا این سان نه آسانست با تو

520520

تو هر کس را که میخوانی بخوانی

منم بنده بکن آنچه تودانی

521521

نه برگردد ز تو منصور حلاج

گرش اینجا کنی از تیر آماج

522522

نه برگردد ز تو تا عین آتش

ترا بیند ترا داند همه خوش

523523

نه برگردد ز قهر و کینه تو

که منصور است کل دیرینهٔ تو

524524

نه برگردد ز تو ای شاه اینجا

تو کردستی ورا آگاه اینجا

525525

چو آگاهی منصور از تو باشد

چرا اینجایگه دور از تو باشد

526526

چو آگاهی منصور است از تو

از آن در جمله مشهور است از تو

527527

چو آگاهی آگاهی است ما را

حقیقت از تو مر شاهی است ما را

528528

تو شاهی من گدای درگه تو

ز عجز افتاده بر خاک ره تو

529529

تو شاهی جملگی اینجا گدایند

ترا بینان ز دیدت آشنایند

530530

تو شاهی و تمامت بندهٔ تو

ببوی عشق اینجا زندهٔ تو

531531

تو شاهی جمله اینجا در گدائی

ترا خواهند و با تو آشنائی

532532

تو شاهی در حقیقت من گدایم

که بادید تو اینجا آشنایم

533533

تو شاهی در حقیقت بندهٔ خود

بنور خویش کن تا بندهٔ خود

534534

تو شاهی بنده را بنواز امروز

حقیقت کن ورا امروز پیروز

535535

تو شاهی بنده را بنواز از خود

فنا گردان ورا از نیک و از بد

536536

تو شاهی بنده را بنواز ای شاه

تو برگیرش کنون ازخاک این راه

537537

خبر دارم که در آیینه جانی

نمائی مر مرا راز نهانی

538538

از اول تا بآخر من تو دیدم

تو گردان جان ز دیدم ناپدیدم

539539

از اول تا بآخر نیست جز تو

حقیقت جمله ظاهر نیست جز تو

540540

از اول تا بآخر ذات پاکی

نموده روی در ذرات خاکی

541541

از اول تا بآخر تو یکیئی

از آن بودی از آن یک بیشکیئی

542542

از اول تا بآخر دیدمت باز

ز چه از دیدنت انجام و آغاز

543543

ز آغازت خبر اینجا که دارد؟

کسی اسرار عشقت پای دارد

544544

ز آغازت خبر او یافت اینجا

که شد در بودت اینجاگاه یکتا

545545

ز آغازت خبر او یافت از بود

که شد دید تو کلی گفت معبود

546546

ز آغاز تو هستم باخبر من

یکی بوده است دارم این نظر من

547547

ز آغاز تو و انجامت اینجا

خبردارم بخورده جامت اینجا

548548

منم جام تو خورده تا بدانی

دریده هفت پرده تا بدانی

549549

منم جام تو خورده در حقیقت

ز مستی دم زده اندر شریعت

550550

منم از جام تومست جلالت

نظر دارم درین عین وصالت

551551

منم خورده ز دست تو یقین جام

ز رویت دیدهام آغاز و انجام

552552

منم بیهوش با هوش اوفتاده

بحکم و رأی تو گردن نهاده

553553

اگر مستم یقین جام تو خوردم

غم عشق از سرانجام تو خوردم

554554

اگر مستم تو هشیارم کنی باز

تمامی در درون ناز خود راز

555555

اگر مستم مرا هشیار گردان

ز خواب مستیم بیدار گردان

556556

اگرمستم من از دست تو مستم

حقیقت کشتهٔ عهد الستم

557557

اگر مستم من از دیدار رویت

از آن افتادهام در گفت و گویت

558558

اگر مستم من از دیدارت اینجا

دمادم گویمت اسرارت اینجا

559559

اگر مستم من از دیدارت ای جان

بمستی گفتهام اسرارت ای جان

560560

بمستی راز تو من فاش گفتم

به پیش رند و هر اوباش گفتم

561561

بحق رازت در اینجا گفتهام من

در اسرارت اینجا سفتهام من

562562

بمستی گفتم اسرار تو ای دوست

حقیقت بر سر دار تو ای دوست

563563

بمستی گفتم اسرار تو با خاص

ز تو میخواهم اینجاگاه اخلاص

564564

بمستی گفتم اسرار تو با عام

همی خواهم ز انعام تو با عام

565565

وگرنه میکنم مستی در اینجا

حقیقت میکنم هستی در اینجا

566566

بمستی گفتم اسرارت حقیقت

منم هم مست و هشیارت حقیقت

567567

اگر کامم دهی اینجا بآخر

کنی در بود خود پیدا بآخر

568568

وگرنه میکنم مستی در اینجا

حقیقت میکنم مستی در اینجا

569569

چنان مستم ز دیدارت که دانی

مرا میبایدم کز من رهانی

570570

ز دست عقل اینجا من اسیرم

فرو ماندم درین غوغا بمیرم

571571

چنان ازدست عقل افتادم از پای

که از عشقم گرفتار اندر اینجای

572572

اگر من مست و هشیارم همیشه

در اینجا گه ترا یارم همیشه

573573

ز مستی عقل میراند دمادم

خلافم عقل میداند دمادم

574574

خلاف عقل خواهم خورد از این می

که گردم محو کلی من زلاشیی

575575

خلاف عقل خواهم خورد از این جام

که میبینم بقای خود سرانجام

576576

بده ساقی دگر جامی بمنصور

که حق گوید ز حق تا نفخهٔ صور

577577

بده جامی دگر تا مست گردم

برانم عقل و دیگر مست گردم

578578

بده جام دگر ساقی بدرویش

مهل چیزی بده باقی بدرویش

579579

بده ساقی دگر جامی کهمستم

بت خود را در این مستی شکستم

580580

بده جامی دگر تا گویمت راز

بگویم رازت اینجا جمله سرباز

581581

بده جامی دگر در دست ازصاف

که الحق ما زدیم از قاف تا قاف

582582

بده جامی که در عین الیقینم

بجز تو هیچ در عالم نه بینم

583583

بده جامی که خواهد سوخت جانم

نمایم راز با کل از نهانم

584584

بده جامی که ذات لامکانی

مرا امروز کلی در عیانی

585585

بده جامی که منصور است خسته

بجز تو دست ازعالم بشسته

586586

بده جامی که منصور است بیچون

ترا وی بیند اینجا بیچه و چون

587587

بده جامی که مستم ای یگانه

ترا بینم که هستی جاودانه

588588

بده جامی دگر ساقی بمنصور

که تا کل دردمد در جملگی صور

589589

بده جامی دگر تا جان دهم باز

بجان خویشتن منت نهم باز

590590

بده جامی دگر کاندر فنائیم

در آن جامت دگر مستی نمائیم

591591

درین مستی بده کامم در اینجا

برافکن صورت و نامم در اینجا

592592

درین مستی نه بینم هیچ نبود

جهان بر چشم من جز هیچ نبود

593593

ترا بینم در اینجا یار دلخواه

اگر خواهی تو از من جان و دل خواه

594594

همه اینجا فدای خاک کویت

سرم گردان درین میدان چو گویت

595595

دلم خون گشت ای ساقی اسرار

بده جامی ز مشتاقی اسرار

596596

که درجانست از تو های و هویم

درون جانی و در آرزویم

597597

که بنمائی جمال خود تمامت

که تا بینند این شور وقیامت

598598

هوالله میندانم بیش از این من

هوالله گفتهام کل پیش از اینمن

599599

حقیقت ای جنید کامران تو

بیاب اسرار ما کلی روان تو

600600

حقیقت ای جنید پاک دیدی

مر این اسرارها کز من شنیدی

601601

چگونه سر توحیدش نخوانم

نظرداری تو در شرح و بیانم

602602

چنین توحید باید گفت او را

که تا باشد حقیقت مر نکو را

603603

چنین توحید باید گفت اینجا

که مغز از پوست کردم باز زیبا

604604

چنین توحید باید گفت مشتاق

که تاگردد حقیقت در عیان طاق

605605

زهی توحید ما با یار بیچون

که بنمودستم از دیدار بی چون

606606

زهی توحید ما با شاه جمله

کزو هستیم یقین آگاه جمله

607607

زهی توحید ما با جان جانها

زهی معنی دو صد شرح و بیانها

608608

اگر ره بردهٔ در پردهٔ راز

نقاب از صورت و معنی برانداز

609609

برافکن این زمانت روح از رخ

که آرد لحظه لحظه عین پاسخ

610610

چه گویم شرح این اسرار دیگر

که ما را عشق بازی بار دیگر

611611

نمود واصل این هر دو جهانست

مرا از گفت بی نام و نشان است

612612

چنان شادم که در دنیای غدار

نمیآیم من از شادی پدیدار

613613

ز دامم آخر است اینجا رهائی

که دیدم کل جهان عین خدائی

614614

کنون وقت وصال و شادمانی

که جانان دیدهام در زندگانی

615615

مرا از زندگانی حاصل این است

که درجان و دلم عین الیقین است

616616

رسیدم در بر حق الیقین باز

بدیدم اولین و آخرین باز

617617

چو اول یافتم اسرار آخر

مرا آن باشد اینجا گاه ظاهر

618618

مرا مقصود از این بد سر اسرار

که هیلاجم نمود اینجا دگر باز

619619

کنون چون از رخ او وصل دیدم

مر او رادر میانه اصل دیدم

620620

وصال ما کنون در گفت اویست

که بیشک اوست کاندر گفتگویست

621621

حقیقت هر که او الله بیند

تمامت نور الاالله بیند

622622

هر آنکو جست اینجا دید رویش

اگر باشد چو من در خاک کویش

623623

حقیقت حق در اینست ای برادر

که آخر در یقین است ای برادر

624624

که حق بنمود اول عشق دیدار

در آخر گشت او هم ناپدیدار

625625

کلاه عشق جانان داد هرکس

همو قدر کله میداند و بس

626626

کلاه فقر هر کس را که دادند

در معنی بروی او گشادند

627627

کلاه فقر پنداری تو بازیست

کله هر کس بیابد سر ببازیست

628628

سر و جان اندرین ره همچو عطار

کلاه آنگه ترا بخشد عیان یار

629629

کنون وقت سر است کامد کلاهم

که میباید شدن در نزد شاهم

630630

کله داریم اکنون از سرباز

کجا باشیم اینجا همسر راز

631631

سر ما بهر پای جان جانست

که در این سرکشی راز نهان است

632632

سر ما بهر خاک رهگذار است

که دنیا نزد ما چون رهگذار است

633633

چه باشد جان و سر تا در کف دوست

کنم کین خود نباشد لایق دوست

634634

نمود عشق جانان چون نمودم

زیان اینجایگه شد جمله سودم

635635

الا تاچند سرگردان شوی تو

چو چرخ از هر صفت گردانشوی تو

636636

طلبکاری دلا اینجا طلبکار

میان عاشقان صاحب اسرار

637637

کنون وقتست تا گوهر فشانی

بجای خاک ره عنبر فشانی

638638

فراقت رفت و وصل آمد پدیدار

چو فرعت رفت اصل آمد پدیدار

639639

چو مقصود تو اصل است از میانه

از اینجا یاب وصل جاودانه

640640

ترا اکنون چو در وصل است امید

چو ذرهٔ بودی و گشتی تو خورشید

641641

چنانت عشق بنموده است دیدار

که خواهی گشت کلی ناپدیدار

642642

فنا خواهی بدن یک دم بقابین

تو از پیش فنا عین بقا ین

643643

ترا اصل از فنا بد تا بدانی

فنا اصل بقا بد تا بدانی

644644

حقیقت نیست بودی هست گشتی

سوی ذرات عالم بر گذشتی

645645

بدیدی آنچه کس نادید اینجا

شنیدی آنچه کس نشنید اینجا

646646

فراغت جوی اکنون با قناعت

که چیزی نیست خوشتر از قناعت

647647

بکنج خلوت ار شادان نشینی

جمال یار بیهمتا به بینی

648648

مرا این زندگی با معنی افتاد

ابا نفسم حقیقت دعوی افتاد

649649

چنانم نفس کافر شد مسلمان

که چیزی می نه بیند جز که جانان

650650

چنان اینجا عیان یار دارد

که گویی او همه دیدار دارد

651651

حقیقت در حقیقت راه برده است

ره خود را بنزد شاه برده است

652652

بجز شه هیچکس او را ندید او

اباشه گفت و هم از شه شنید او

653653

چو جایش داد نزد خویشتن شاه

از آن پیوسته آگاهست از شاه

654654

نباشد هیچ خوشتر از معانی

که معین بهتر است از زندگانی

655655

کمالش آخر آمد به ز اول

ولی آگاه میباشد معطل

656656

بنزد شاه دارد چون کمالش

هم از شاهست دیدار وصالش

657657

حقیقت گشت اینجا گه زبونم

من او دانم در اینجا گه که چونم

658658

چو وقت اینست ای دل در حقیقت

که بسپردی به کل راه شریعت

659659

مرو بیرون ز شرع اینجا زمانی

همی پرداز از وی داستانی

660660

چوداری وصل شاه اینجا چه جوئی

چو او با تست دیگر می چه جوئی

661661

ترا افتاد اگر افتاد کاری

که کس را از تو بر دل نیست باری

662662

ندیدی غمخور کس در جهان تو

از آنی در همه عالم نهان تو

663663

حقیقت غم خورت اینجای یار است

ترا با دیگران اکنون چه کار است

664664

کنون در عین خلوت باش هشیار

مکن مستی بدل میباش هشیار

665665

بنور شرع جان خود برافروز

ز نور عشق خوش میساز و میسوز

666666

دمادم راز جانان گوی اینجا

که بردستی حقیقت گوی اینجا

667667

فراقت شد وصالت آخر کار

حقیقت برده میخواهد بیکبار

668668

فکندن با جمالش باز بینی

شوی تو از میان و راز بینی

669669

ابی صورت تو باشی در خدائی

ازین گفتارها می با خودآئی

670670

ترا امروز بخت و شادکامی

که از جانان توئی با شادکامی

671671

بر آنکامت چو یارت هست در بر

ازین در گاه تو یک ذره مگذر

672672

بروی دوست هان خرسند میباش

درین صورت ابی پیوند میباش

673673

چنان کاول ز بیرون مرده بودی

رهی کاول بجانان برده بودی

674674

همان ره جوی وز آن ره می مشو دور

که این راهست راه عشق منصور

675675

ترا منصور کرد اینجا هدایت

به بخشیدت به کل عین سعادت

676676

همه منصور داری در جهان تو

گذشته بیشک از کون و مکان تو

677677

چو آخر این چنین خواهد بدن کار

میان اهل دل هان گام بردار

678678

دمادم از وصالش خرمی کن

ابا ذرات عالم همدمی کن

679679

دو روزی کاندرین دار فنائی

مکن هم از جلیسانت جدائی

680680

همه از یار دان و غیر بگذار

پس آنگه کعبه را بادیر بگذار

681681

وصال کعبه چون داری در اینجا

ترادادند ره در کعبه تنها

682682

حقیقت دوستان را خوان تو در پیش

مکن دوری از ایشان و بیندیش

683683

اگر صد قرن یابی زندگانی

یقین مر مردنت چاره ندانی

684684

بباید مرد آخر در وجودت

که در مردن بیابی بود بودت

685685

چو مرده زنده باشی در جهان تو

حقیقت یادگیر این رایگان تو

686686

بمیر و زنده شو در هر دو عالم

که باشد باز گشتت سوی آن دم

687687

چو آن ره کامدستی باز گردی

در آن دم نیز صاحب راز گردی

688688

حقیقت این بوداکنون تو بشنو

بگفتار من ای دلدار بگرو

689689

خوشا آنکس که این دریافت آخر

بسوی جان جان بشتافت آخر

690690

اگر با عشق میری در بر دوست

برون آری از اینجامغز با پوست

691691

تو مغزی لیک اندر پوست ماندی

ابی دیدار عشق دوست ماندی

692692

برون شو یک زمان از پوست با خود

که تا فارغ شوی از نیک و از بد

693693

سلوک اول اینست ار بدانی

که میری زین بلاد و زندگانی

694694

ترا این صورت اینجا هیچ آمد

که صورت بیشکی پرپیچ آمد

695695

ندارد مر بقا اینجا چه صورت

از آن دنیاست دائم پر کدورت

696696

ز دنیا این بست گر باز دانی

که از هر نوع اینجا راز دانی

697697

حقیقت جمله دنیا چون پل آمد

از آن پرشور و گفت و غلغل آمد

698698

ز دنیا بهترین علم است دریاب

ز مغز علم معنی راز دریاب

699699

چو علم آموختی دل کن برخود

در او یابی بآخر راهبر خود

700700

چو برخوانی ز علم و حکمت و راز

که یابی رشتهٔ گم کرده را باز

701701

مخوان جز علم چیزی هان تو زنهار

ترا کردم کنون اینجا خبردار

702702

دم آخر بدانی آنچه گفتم

که از پیر حقیقت این شنفتم

703703

خدا از علم ذاتی یافت اینجا

درون از علم کل میکن مصفا

704704

چه به از علم جوئی تا بخوانی

که در علمست کل راز نهانی

705705

چه به از علم خاصه علم تفسیر

که در یکی کنی اسرار تقریر

706706

حقیقت علم قرآن خوان و رهبر

که قرآنست اینجا گاه رهبر

707707

بجز قرآن نمیبینم دوایت

که قرآنست اینجا رهنمایت

708708

بجز قرآن که بنماید ره اینجا

که قرآنست از جان آگه اینجا

709709

ز سر جان جان معنی قرآن

بدان آنگاه میکن راه در جان

710710

چو شد مکشوف بر تو راز او فاش

بدانی بیشکی در عشق نقاش

711711

ز دیده ور به بینی این بدانی

که قرآنست سر لامکانی

712712

همه مردان ز قرآن راز دیدند

ز قرآن جان جان را باز دیدند

713713

چه به زین جوی ای نادیده اسرار

ز صورت درگذر و از ریش و دستار

714714

طلب کن آنچه گم کردی حقیقت

ز قرآن باز بین آن در شریعت

715715

دلا چون سر قرآن یافتستی

ز قرآن باز جانان یافتستی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بکنج خلوت دل باش ساکن

که تا باشی ز هر آفات ایمن

عطار»هیلاج نامه»بخش 28 - در خلوت و عزلت ودیدار الوهیت گوید

اگلی نظم

دلا قرآن نمودت جان جانان

بگفتت رازها در عین اعیان

عطار»هیلاج نامه»بخش 30 - در اسرار دل و تفسیر قرآن مجید گوید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور