صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »هیلاج نامه
  3. »بخش 22 - در نموداری عشق به هر انواع گوید

بخش 22 - در نموداری عشق به هر انواع گوید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

اگرچه سالک خوب ظریف است

دمادم در همه کاری لطیف است

2

نظام عالم از عقلست تحقیق

کسی کز عقل اینجا یافت توفیق

3

هدایت یابد اندر آخر کار

درو اسرار جان آید پدیدار

4

ممان در عقل گر تو مرد راهی

وگرنه اندرین منزل بکاهی

5

ممان در عقل خود با عشق میباش

که در اینجا نماید عشق نقاش

6

حقیقت عشق اینجا گه سفر کرد

چو باز آمد همه زیر و زبر کرد

7

حقیقت خانهٔ عقل اندر اینجا

نگیرد لیک او با نقل اینجا

8

چوباز آمد خرابی کرد آخر

که شد اسرارش اینجاگاه ظاهر

9

اگرچه خانه بردار است در عشق

کند در نقل در پیوستگی عشق

10

چو عشق خانه آمد در خرابی

ز بیت او بتابد آفتابی

11

شود روشن بنور عشق اینجا

ابا عشق آید اندر وصل یکتا

12

یکی گردد بنور عشق جانان

شود در عشق اینجا گاه پنهان

13

چو روشن گردد او دلدار گردد

ز دید و بود خود بیزار گردد

14

حقیقت وصلش اندر پاکبازیست

چنین اسرارها اینجا نه بازیست

15

تو اندر عشق شو محو هوالله

دمی زن هر زمان در ما سوی الله

16

چه کردی جام وحدت نوش بیعقل

مکن زنهار از تقلید ما نقل

17

زمانی بیعیان اینجا چه باشی

ابی عین العیان اینجا چه باشی

18

در ایمان کوش اندر جام مستی

چو بشکستی ز خویشت باز رستی

19

تو تا با خویش باشی حق نیابی

شود مطلق که حق مطلق نیابی

20

تو تا با خویش باشی در میانه

کجا بینی خدائی جاودانه

21

برون از تست هم با تست بنگر

درین اسرار فهمی آر و بنگر

22

برون ذات هم با تست جانان

یقین دیدار او بنگر ز پنهان

23

برون از تست هم با تست دلدار

همو کرد آمدت از خود خبردار

24

برون از تست هم با تست معشوق

ترا از خود بباید جست معشوق

25

برون از تست هم با تست الحق

خداوندت زند در خود اناالحق

26

برون هستیی خود را نظر کن

همه ذرات ازین هستی خبر کن

27

ازین هستی که باشی رواز اینجا

چو اندر عین کل داری خور اینجا

28

ازین هستی که داری برخور ای دوست

که هستی برتر از ماه و خور ای دوست

29

ازین مستی که داری شاد میباش

ز جزو و کل به کل آزاد میباش

30

ازین مستی که داری روی او بین

همه از روی او اینجا نکو بین

31

تو هستی این زمان در جسم و جانت

نظر کن هستی کون و مکانت

32

تو مستی این زمان بنگر رخ یار

حقیقت عمر خود ضایع بمگذار

33

مکن ضایع تو اینجا زندگانی

که تا قدر خود اینجا گه بدانی

34

بدان قدر خود اینجا همچو مردان

رخ از عشق کل اینجا برمگردان

35

بدان قدر خود اینجا گه چو عشاق

که هستی جوهری در جزو و کل طاق

36

چوداری اندر اینجا قربت یار

اگر ای جان توهستی سر هر کار

37

بدان قدر خود اینجا همچو منصور

تو نزدیک شهی چه میروی دور

38

تو از نزدیکیان شاه هستی

حقیقت از یقین آگاه هستی

39

از آگاهی در اینجا گاه برخور

تو محبوب شهی از شاه برخور

40

تو برخور این زمان از شاه اینجا

که گرداند ترا آگاه اینجا

41

تو برخور این زمان از وصل امروز

که بیشک داری اینجا اصل امروز

42

چو در خمخانهٔ عشقی فتاده

بماندستی عیانی هست باده

43

بمستی راست ناید دیدن دوست

که خوانندت همه اهل دلان پوست

44

دمی مستی خوش است ای شیخ عالم

وگرنه مستی اینجا گه دمادم

45

بنزد عارفان و پاکبازان

ابی مغزی بود اینجا یقین دان

46

دمادم سرّ عشق آید پدیدار

دمی مستی تو و یک لحظه هشیار

47

کسانی کاندرین ره مست اویند

از آن در مستی کل هست اویند

48

که قدر خویش میدانند اینجا

همه از پیش میدانند اینجا

49

حقیقت پیش بینی واصلی است

ورنه بیجنون بیحاصلی است

50

دمی در بیش بینی راهبر تو

مرو از بود خود اینجا بدر تو

51

چو بیرون و درون دیدار جانست

ترا اندر درون عین عیانست

52

چو میخوردی ز خود بیرون مشو تو

مر این اسرار کل نیکو شنو تو

53

درونت با برون هر دو یکی کن

نمود خویش اعیان بیشکی کن

54

که با عشقت در اینجا راز باشد

کسی باید که او دمساز باشد

55

که سرّ عشق اینجا گه بداند

یقین پنهانی از پیدا بداند

56

اگر مرد رهی او را چنین بین

تو عقل و عشق اینجا پیش بین بین

57

دو جوهر با یکی ذاتست در تو

عیان در عین ذراتست در تو

58

دو جوهر با تو اینجا هم جلیساند

بمانده اندرین نفس خسیساند

59

دو جوهر با تو اینجا در حقیقت

یکی با ذات دیگر در طبیعت

60

بر ایشانست سر کار گاهت

حقیقت در عیان دیدار شاهت

61

چو هر دو با تو همراهند اینجا

حقیقت هر دو دل خواهند اینجا

62

نکو گفتیم شرحی و شنیدی

یکی دیگر بکلی آن بدیدی

63

ز سر عقل دانی نیز چندی

ز عشقت میدهم ای شیخ پندی

64

حقیقت عشق ورزاندر مکانت

که عشق اینجا بماند جاودانت

65

نباشد جوهری زیباتر از عشق

مبین اینجا حقیقت برتر از عشق

66

حقیقت عشق مغز بود بوده است

که بهر عاشقان اندر نمود است

67

حقیقت عشق دان دیدار الله

که او از کنه ذات اوست آگاه

68

بود اینجا به جز جانان نهبیند

کسی مر عشق را اعیان نه بیند

69

از آن گوئی نشانست اندر اینجا

حقیقت جان جانست اندر اینجا

70

حقیقت متصل با ذات باشد

عیان جملهٔ ذرات باشد

71

گهی بر صورت حیوان نماید

گهی بیصورت کل جان نماید

72

گهی باشد حقیقت روشنائی

گهی در ظلمت و عین سیاهی

73

گهی در خویش واحد مینماید

گهی مر خویش زاهد مینماید

74

گهی در ظلمت است و گاه در نور

گهی پنهان بود او گاه مشهور

75

بود کارش همه رندی و مستی

گهی در ظلمت و گه بت پرستی

76

گهی در کعبه باشد در مناجات

گهی مستانه و گه در خرابات

77

ز هر نوعی که میخواهد دگرگون

برون او یقین بیچه و چون

78

درین نیرنگها یکرنگ باشد

همه اینجا ورا درجنگ باشد

79

که داند سرّ عشق اینجا تمامی

گهی درپختگی و گاه خامی

80

کمال عشق آن دم بازبینی

که در یکی تو او را راز بینی

81

دوئی را اندر اینجا منگر اینجا

زدید او حقیقت برخور اینجا

82

یکی دان سرّ عشق از مخرج ذات

ازو بگشای اینجا گه معمّات

83

حقیقت واصلی پاکیزه ناید

که تا مراین معمّا بر گشاید

84

نه چندانست وصف عشقبازی

که برگیری مر او را تو ببازی

85

نه چندانست وصف عشق کردن

که بتوانی بگلشن راه بردن

86

نه چندانست وصف عشق اینجا

که گردد بر تو اینجا گاه پیدا

87

نه چندانست وصف او حقیقت

که بتوان یافت در عین طبیعت

88

توانی یافت عشق اینجا به تحقیق

گرت معشوق بخشد عین توفق

89

توانی یافت عشق آنجا با عیان

اگر میبگذری از کسوت جان

90

توانی یافت عشق اینجا بدیدار

ار از خویش گردی ناپدیدار

91

توانی یافت عشق اینجا یقین تو

اگر از عشق باشی پیش بین تو

92

حقیقت عشق منصوری طلب کن

چو کاری کرد خواهی با ادب کن

93

بود عشق آنکه روی دوست بینی

همه یکی چو مغز و پوست بینی

94

همه یکی نگر اینجایگه دوست

حقیقت بود او چه مغز و چه پوست

95

همه یکی نگر در حضرت ذات

چه خورشیدت یکی چه عین ذرات

96

همه یکی نگر از بود بیچون

در این حضرت در آنجایی چه و چون

97

همه یکی نگر گر کاردانی

بجز یکی در این حضرت ندانی

98

همه یکی است اینجا در حقیقت

ولی نادان و وی بیند طبیعت

99

همه اینجاست یکی در دم یار

در اینجا آمده از وی پدیدار

100

پدیدار است این جمله ز جانان

همه در حضرت خورشید تابان

101

پدیدار است این جمله ز بودی

در اینجا جملگی کرده سجودش

102

پدیدار است این جمله ز الله

همه ذرات او اینجای آگاه

103

یکی ذاتست بنگر لا بالا

همه ذرات در خورشید پیدا

104

چنان منصور در عشق است سرمست

که خود شد نیست میبیند بکل هست

105

چنان در عشق موصوفست منصور

که میبیند وجود خود همه نور

106

چنان در عشق منصور است واصل

که عالم جملگی جسم است و او دل

107

چنان از عشق شاها ناپدیدم

که با جانان درین گفت وشنیدم

108

چنان در عشق شاها زار و مستم

که جام پر می اینجاگه شکستم

109

چنان در عشق شیخا عین ذاتم

که جز او نیست در دید صفاتم

110

چنان در عشق شیخا بود گشتم

که در عین العیان معبود گشتم

111

چنان در عشق شیخا بردبارم

که محکوم اندر اینجا نزد یارم

112

چنان در عشق شاها مست ماندم

که در عشقش یقین بیدست ماندم

113

چنان شیخا سخن ازوصل گویم

که جز اصلش حقیقت مینجویم

114

چنین شیخا فتادستم چنین ز او

بخاک پایت اینجا سرنگونسار

115

که آتش بینم و منصور درهم

حقیقت سوز او در من دمادم

116

دمادم هستم و یک ذره در نیست

بر من هست اندر نیست یکیست

117

وصال احمدم در جانست پیدا

مرا آن ماه و خور تابانست اینجا

118

محمد رهنمای من در این سر

بود کو کرد سرّم جمله ظاهر

119

سراپایم از او در غرق نور است

دلم از نور او عین حضور است

120

حضور و نور من از مصطفایست

مرا او در درون جان صفای است

121

کمالم از محمد در یقین است

محمد در درون من یقین است

122

اگر وصلم نه ازوی باشد ای شیخ

یقین کارم نه نیکو باشد ای شیخ

123

چنان در مهر او مجروح ماندم

که جسمم رفت کلی روح ماندم

124

اناالحق گفتم و جان رفت دیگر

همه ذرات من شد در یقین خور

125

منم خورشید ذرات دو عالم

نهاده روی سوی من دمادم

126

منم خورشید و ذره پای کوبان

وصال ما در اینجاگاه جویان

127

چنان شد مست منصور اندرین راه

که میبیند عیان در خویشتن شاه

128

دمی بیجسم یک دم در وجودم

دمی جانم دمی اسرار بودم

129

دمی دردی کشم اندر خرابات

دمی صافی خورم اندر دم ذات

130

دمی بودم بود پیدا در این راه

زمانی محو گشته در بر شاه

131

بچشم من به جز جانان نیاید

که جمله نزد من جانان نماید

132

بچشم من به جز جانان پدیدار

نمیآید در اینجا بر سر دار

133

منم اسرار لاهوتی در این سر

که اندر قاف قربت گشت ظاهر

134

در این حضرت همه جویای مااند

حقیقت جملگی جویای ما اند

135

در این حضرت منم گم کردهٔ خویش

بغربت در پس این پردهٔ خویش

136

که داند راز من جز من حقیقت

که کردم راز خودروشن حقیقت

137

که داند راز من من خویش دانم

که بود خویشتن از پیش دانم

138

ندانم راز من جز من ندانند

کسانی کاندرین روی جهانند

139

جمال ما ندیدند اندر اینجا

که بگشاید در ایشان را در اینجا

140

در خود ما گشادستیم به تحقیق

دهیم آن را که ما خواهیم توفیق

141

در ما را نه بسته است در حقیقت

ولی نتوان درون آمد طبیعت

142

طبیعت تا نگردد همچو ما پاک

که بالایش بیابد اندر این خاک

143

کجا آید بسوی ما روانه

وگرنه گفتنش باشد بهانه

144

کجا یارد زد ازما عقل کل دم

که در ما مینگنجد عقل آدم

145

که اوره کرده گم در پردهٔ ماست

بمانده در سر او پرده ماست

146

حقیقت شیخ توحید است این سر

یقین میدان ز تقلیدست این سر

147

ره تحقیق اینجا این چنین یاب

چو ما زین دم زن و عین یقین یاب

148

ازین عین یقین ما توبردار

که هستی راه بین ما تو بردار

149

جمال ماست پیدا در همه کل

فرستادیم در تو دمدمه کل

150

تو از ما زندهٔ در جسم و در جان

منم اینجا ترا دیدار جانان

151

تو از ما زندهٔ در عین صورت

ترا بخشیدهایم اینجا حضورت

152

تو از ما زندهٔ در حضرت ما

زمانی باش اندر قربت ما

153

ز ما مگذر که ما ذاتیم اینجا

ترا اعیان ذراتیم اینجا

154

نمود بود ما در تست موجود

از آن اینجا ترا هستیم معبود

155

منزه بین مرا در جسم و جانت

که بنمایم همه راز نهانت

156

ترا این عز و دولت هم ز ما هست

که جسم وجان تو در ما بقاهست

157

نمیری گر بما تو هست گردی

بذات ما یقین پیوست گردی

158

نمیری گر تو از ما زنده باشی

ولی باید که از جان بنده باشی

159

اگر در بندگی اینجا حقیقت

نمایم اندر اینجادید دیدت

160

اگر در بندگی ما را بخواهی

رسانیمت بعز و پادشاهی

161

اگر در بندگی ما را بدانی

ترا بخشیم ما صاحب زمانی

162

اگر در بندگی آری سجودم

بمعنی در درونت بود بودم

163

ز ما بگذر که پیدائیم در تو

جمال خویش بنمائیم در تو

164

اگر در بندگی فرمان بری تو

برفعت از همه کل بگذری تو

165

اگر در بندگی بینی لقایم

لقایم مر ترا اینجا نمایم

166

چو آیی در خراباتم حقیقت

نظر کن در سوی ذاتم حقیقت

167

چو آیی در خراباتم ز هستی

چو نوشی جرعهٔ از خود برستی

168

چو آیی در خراباتم یقین تو

بجز من هیچ اینجا گه مبین تو

169

چو آیی در خراباتم فنا گرد

که گردانم ترا اندر فنا فرد

170

چو آیی در خراباتم چو مردان

یکی باش و رخ از هر سو مگردان

171

چو آیی در خراباتم مرا بین

درون خویش بیچون و چرابین

172

چو من جامی وهم از دست من نوش

دو عالم کن بیک جامم فراموش

173

منم ساقی ایا شیخ جهان بین

مرا ساقی جمله عاشقان بین

174

منم ساقی تو جام از دست من خور

که تا گردم بکل بودم تو بنگر

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

دو جوهر دان تو عقل وعشق در خود

ولیکن عقل بیند نیک یابد

عطار»هیلاج نامه»بخش 21 - در گوهر عقل و عشق گوید

اگلی نظم

چو جام ما خوری اندر خرابات

ترا من محو گردانم سوی ذات

عطار»هیلاج نامه»بخش 23 - در معنی وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهوراً فرماید

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور