صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »هیلاج نامه
  3. »بخش 33 - در حقیقت سرّ منصور و دریافتن اعیان گوید

بخش 33 - در حقیقت سرّ منصور و دریافتن اعیان گوید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چنین فرمود سلطان حقیقت

سپهر جان و دل قطب شریعت

22

نمود ذات و سر لامکانی

بگویم کیست تا کلی بدانی

33

نهاده بر سر معنی خود تاج

نهان و آشکارا نیز حلاج

44

که من در خواب دیدم حق تعالی

مرا بنمود اینجاگاه دنیا

55

همه دنیا من اندر خواب دیدم

همه ذرات درغرقاب دیدم

66

بدیدم هر دو عالم در درونم

نمودم روی در جان رهنمونم

77

حقیقت جان جان را باز دیدم

بخواب از وی تمامت راز دیدم

88

همه من بودم و من بیخبر ز آن

حقیقت بود من جز جان جانان

99

من و او هر دو یکی گشت درخواب

مثال قطره اندر عین غرقاب

1010

چو دیدم راز بنمودم حقیقت

یکی دیدم در این عین طبیعت

1111

یکی بُد چونشدم بیدار و آن بود

نهانم در نهان کلی عیان بود

1212

عیانی چون بدیدم جمله در خویش

حجابم آن زمان برخاست از پیش

1313

بشد ظلمت چو نور آمد پدیدار

بجان و سر شدم سرش خریدار

1414

تو در خوابی کنون درعین صورت

نمیدانی تو این یعنی ضرورت

1515

اگر بنمایدت چون او به بینی

بیابی صورت از صاحب یقینی

1616

حقیقت مینماید یار اینجا

دمادم میفزاید یار اینجا

1717

تو میبینی و در خوابی بمانده

ز بیآبی و در آبی بمانده

1818

چنان مغرور در دنیا بماندی

که در صورت ابی معنا بماندی

1919

زمانی کاندرین خواب جهانی

چنین در حرص و غرقاب جهانی

2020

نگاهی کن به بیداری و بنگر

که تا اینجا که میبینی تو ره بر

2121

حقیقت مرگ هم مانند خوابست

چو برقی عمر تو اندر شتابست

2222

چو مردی خواب مرگت میبرد باز

پس آنگاهیت با خویش آورد باز

2323

چو با خویش آیی و بینی رخ او

دگر میبشنوی زو پاسخ او

2424

ترا چون وقت مرگ آید بدانی

نمود سرّخود گر کاردانی

2525

یقین خواب طبیعت خود بود خواب

ز من خواب حقیقت خود تو دریاب

2626

حقیقت مرگ خواب آمد حقیقت

ولی خوش خفته در خواب طبیعت

2727

چو مرگ آید شوی از خواب بیدار

برون آیی ز بیهوشی پندار

2828

تو این دم شو ز خواب نفس بیدار

که دلدار است با تو بین رخ یار

2929

زهی نادان گرش اینجا نیابی

کجا آنجاش بی آنجاش یابی

3030

در اینجا راز آنجا دان و بنگر

نظر کن دل کتب برخوان و بنگر

3131

تو با اوئی و او با تودر اینجا

ابا تو راز بگشاده در اینجا

3232

درت بسته است و تو در بسته در خود

از آنی دایماً در بسته در خود

3333

تو تا خودبینی او راکی به بینی

همه اویست وگر تو او به بینی

3434

تو او میبین درون خویش زنهار

دمی بی او تو ضایع هیچ مگذار

3535

تو با اویی چنین غافل بمانده

چو ملحد گفته لاواصل بمانده

3636

چه دانی راه نابرده بمنزل

کجا باشی بآخر عین واصل

3737

در این منزل که دنیا نام دارد

که را دیدی که اینجا کام دارد

3838

نه بیند هیچکس کامی ز اسرار

که نی آخر فرو ماند گرفتار

3939

همه دنیا چو شور و فتنه آمد

حقیقت راهروزو کام بستد

4040

گذر کرد و به آنجا رفت او باز

برفت از فتنه دید او عز و اعزاز

4141

خوشا آنکس که پیش از مرگ مرده است

حقیقت گوی او از پیش برده است

4242

بمیر از خویش تا زنده بمانی

که چون مردی حقیقت جان جانی

4343

زوالت نیست اما در زوالی

وصالت نیست اما در وصالی

4444

ترا خورشید جان تا بنده اینجاست

هزاران مهر و مه تابنده اینجاست

4545

تو میدانی که اینجا کیستی تو

در این پرگار بهر چیستی تو

4646

ترا در آفرینش هست بینش

تو هستی برتر از این آفرینش

4747

کمالت برتر از حد کمال است

ترا اینجا بجانانت وصال است

4848

بخواهد آفتابت هم فرو شد

نهان بیشک حقیقت نور او شد

4949

دگر از برج غیبت سر برآرد

زوال آخر حقیقت می ندارد

5050

زوالی نیست مر خورشید بنگر

که چون رفت او دگر باز آید از در

5151

ترا خورشید جان چون رفت اینجا

بشیب مغرب اندر عین الّا

5252

مقام تو بالّا میشود باز

برآید صبح کل الا شود باز

5353

شود اندر وصال حال بیچون

یکی کرده همی از شست بیرون

5454

حقیقت آفتاب این جهانی

تو در اینجا کجا خود را بدانی

5555

توئی خورشید اندر عالم جان

شدستی در حقیقت جان جانان

5656

توئی خورشید اما گردعالم

همی گردی برای کل دمادم

5757

همه ذرات عالم از تو نورند

سراسر جمله در ذوق حضورند

5858

دل عطار با تو آشنایست

ز نور تو پر از نور و ضیایست

5959

ضیا ونور تو کون و مکانست

کسی نور تو کلی میندانست

6060

کجا اعمی بیابد نورت اینجا

که پیدائی گهی در عشق دردا

6161

مزین از توذرات دوعالم

زتو اینجایگه پر نور و خرم

6262

هر آن وصفی که خواهم کرد از جان

حقیقت برتر از آنست میدان

6363

مرا انباز عشقم رهنمونست

دلم اینجای بیصبر و سکونست

6464

ندارم طاقت اسرار گفتن

نه سری نیز از کس میشنفتن

6565

ندارم طاقت درد فراقش

همی سوزم دمادم ز اشتیاقش

6666

ندارم طاقتی در پایداری

دمی در صبر یک دم بیقراری

6767

مرا اینجا همان پیداست اسرار

که آن حلاج را آمد پدیدار

6868

بجز حلاج چیزی می ندانم

که باوی گفتم و ازوی بخوانم

6969

مرا چیزی به جز او ای دل اینجا

کزو گشتی بکل تو واصل اینجا

7070

ز منصورم کنون واصل بمانده

چو او دست از دو عالم برفشانده

7171

همان آتش که در حلاج افتاد

مرا در جان ودل آنست فریاد

7272

زنم هر لحظه دم ازعشق منصور

اگرچه مینماید در دلم شور

7373

چه سریّ بود این در آخر کار

که آمد در دل و در جان عطار

7474

چه سری بود ای جان باز گویم

ز هر نوعی که خواهم راز گویم

7575

چو میدانم که میدانم که اینست

دگر تقلید دین عین الیقین است

7676

یقین اینست و دیگر نیست تقلید

مرا این راز میآید ز توحید

7777

ز اول تا بآخر ختم این راز

که تا آخر بدیدم راز سرباز

7878

مرا تا جان بود در دیر فانی

همه گویم ازو سر معانی

7979

مرا تا جان بود زو راز گویم

ازو هر قصه هر دم بازگویم

8080

مرا تا جان بود جز او نه بینم

کزو پیوسته در عین الیقینم

8181

همه منصور میبیند درونم

همه خواهد بد آخر رهنمونم

8282

همه منصور مییابم در آفاق

که منصور است اندر جزو و کل طاق

8383

بجز او کیست تا من بنگرم کس

همه او دانم و میبنگرم کس

8484

حقیقت اوست این دم سر گفتار

که میگوید درون جان عطار

8585

ز دست عقل هر دم درشکیبم

که اینجا میدهد هر دم شکیبم

8686

ز دست عقل من درماندهام من

مثال حلقه بردر ماندهام من

8787

ولیکن عقل اینجا هم بکار است

که او را سر معنی بیشمار است

8888

ز نور عشق در نور و ضیایم

که میبخشد همه نور و صفایم

8989

مرا تا عشق گوید دمبدم راز

نخواهم ماند اندر عقل ممتاز

9090

که باشد عقل پیری بر فضولی

ولی در عشق کی باشد اصولی

9191

حقیقت عشق به از عقل میدان

ازو چیزی که میبینی تو میخوان

9292

مرا تا عقل اول بود در کار

حکایتها بسی گفتم ز اسرار

9393

ز عقلم بود اول گفت تقلید

ولیکن عشق دارم سر توحید

9494

بنور عشق جانان یافتم باز

ز جان در سوی او بشتافتم باز

9595

چه راز از عشق جویم تا بیابم

که از عشق است چندین فتح بابم

9696

کمال عشق اگر در جان نماید

بیک ره جسم با جان در رباید

9797

کمال عشق هر کس را نشاید

شگرفی چابک و پاکیزه باید

9898

حقیقت عشق مشتق دان تو از ذات

که میگویم دمادم سر آیات

9999

مرا چون عشق درجانست و در دل

نخواهم ماند من یک لحظه غافل

100100

دمادم سرّدیگر مینماید

مرا ازجان و ازدل میرباید

101101

سخنهای مرا میدان و میخوان

که گفتارم به کل عشق است و جانان

102102

گذشتم من ز عقل آنگه ز تقلید

چودیدم عشق رازم گشت توحید

103103

دل و جان واقفند اینجا زتقلید

ولیکن بیشمار آید بتوحید

104104

یقین شد حاصلم کل بیگمانم

که از سرّ یقین شد کل عیانم

105105

یقین در پیش دار ای مرد سالک

که در عین یقین گیری ممالک

106106

یقین گر باشدت اینجانمودار

مرا جان بیگمان آید پدیدار

107107

یقین چون جان پیامی در همه تو

در اندازی بعالم دیدهٔ تو

108108

یقین وصل است و باقی بیگمانت

مراین معنی که اینجا کس ندانست

109109

بجز منصور کاینجابی گمان شد

گمان برداشت تاکل جان جاشد

110110

گمان برداشت تا عین الیقین دید

در اینجا ذات کل آن پیش بین دید

111111

گمان برداشت اینجا کل مطلق

جمال دوست دید وزد اناالحق

112112

جمال دوست در خود جاودان یافت

نمودار حقیقت جسم و جان یافت

113113

وصالش گشت اینجاگاه حاصل

که تا شد در جمال عشق واصل

114114

چو واصل شد فغان از جان پردرد

که او بُد درمیانه صاحب درد

115115

چودرد عشق اینجا دید اول

از آن شد عقل و جان اینجا مبدل

116116

همان صورت که اول داشت اینجا

بکلی جسم را بگماشت اینجا

117117

رها کرد آن زمان هم جسم و هم جان

یقین پیوسته شد تا دید جانان

118118

چنان از خود برون آمد که خود دید

خودی خود زخود الانکودید

119119

ز خود بیرون شد و در اندرون یار

اناالحق زد شد آنگه سوی دیدار

120120

چو در چشمش کمی شد آفرینش

یکی بد در یکی عین الیقینش

121121

از آنسرداشت وز آن سر باز گفت او

ز خود بگذشت و کلی راز گفت او

122122

چو بخشایش کسی را داد بیچون

بگوید راز بیچون بیچه و چون

123123

اگر محرم شوی مانند منصور

سراپایت شود نور علی نور

124124

اگر محرم شوی در جسم و جانت

گشاید سر بسر راز نهانت

125125

اگر محرم شوی در دار دنیا

درون دل بیابی سر مولا

126126

اگرمحرم شوی مانند مردان

یکی بینی درون خود جانان

127127

اگر محرم شوی مانند عطار

نمائی سر کل آنگه بگفتار

128128

اگر محرم شوی این راز یابی

در اینجا راز ما را باز یابی

129129

چو مردان ره درون راز جستند

در آن گم کرده کی خود باز جستند

130130

چواول راه گم شد اندرین راه

در آخر راه بردند سوی درگاه

131131

در معنی گشاده است ار بدانی

بود در آخرت صاحبقرانی

132132

چو راه اینجایگه بردند سویش

بمستی دم زدند در گفت و گویش

133133

بگفتن راست ناید راست این راز

اگر از عاشقانی جان و سرباز

134134

دگرگوئی ابا اهل دلان گوی

نه با کون خوان وابلهان گوی

135135

کسی راگوی کوره برده باشد

بسوی دوست ره بسپرده باشد

136136

ابا او گوی راز ار میتوانی

که او گوید ترا درد نهانی

137137

مگو این درد جز با صاحب درد

که او باشد چو تو در عشق کل فرد

138138

مرا این درد دل گفتن از آنست

که درمان من از صاحبدلانست

139139

مرا با عشق راز است و نیاز است

که عشق از هر دو عالم بی نیاز است

140140

مرا با عشق خواهد بودن این راز

که هم در عشق خواهم گشت جان باز

141141

یقین صاحبدلان دانند در دم

که چون ایشان من اندر عشق فردم

142142

منم امروز اندر درد جانان

بمانده در جهان من فرد جانان

143143

از این دردم دوا آمد پدیدار

چنین در دردماندستم گرفتار

144144

حقیقت دردم اینجا بی دوایست

که نور عشقم اینجا رهنمایست

145145

تمامت اهل دل با من درونند

مرا هر لحظه اینجا رهنمونند

146146

ندیدم هیچ جز ایشان در این دل

کز ایشانست هر مقصود حاصل

147147

تمامت انبیا و اولیایم

همی بینم درون پر صفایم

148148

همه با من منم در ذات ایشان

همی گویم به کل آیات ایشان

149149

منم آدم منم نوح ستوده

منم دریار کل جولان نموده

150150

منم موسی صفت کل رفته در طور

دم ارنی زده پس غرقه در نور

151151

منم ماننداسمعیل جانباز

که تا دید ستم اینجا جان جانباز

152152

منم اسحق اینجا سر ببازم

چو شمعی دیگر اینجا سرفرازم

153153

منم یعقوب دیده یوسف خویش

مرا یوسف کنون بیش است در پیش

154154

منم جرجیس اینجا پاره پاره

حقیقت جزو و کل در من نظاره

155155

منم بر تخت معنی همچو داود

سلیمانم رسیده سوی مقصود

156156

منم اینجا زکریا پاره گشته

بساط جزو و کلم در نوشته

157157

منم یحیی و سوزان در فراقش

همی نالم ز سوز اشتیاقش

158158

منم عیسی که اندر پای دارم

حقیقت عشق جانان پایدارم

159159

منم احمد زده دم از رآنی

کزو دارم همه سر معانی

160160

منم حیدر که دیدارم یقینست

دل و جانم برازش پیش بین است

161161

چو در من جمله دیدارند کرده

ازینم صاحب اسرار کرده

162162

همه در من پدیدارند اینجا

درون من بگفتارند اینجا

163163

چو من در این یقین باشم سرافراز

از آن خواهم شدن در عشق سرباز

164164

محمد جان جان تست بنگر

ز نور جان تو اینجاگاه برخور

165165

علی در دل به بین ولُو کَشَفْ یاب

اگر مرد رهی مگذر ازین باب

166166

علی نفس محمد دان حقیقت

علی بیرونست از دار طبیعت

167167

علی بنمایدت راز نهانی

گشاید بر تو درهای معانی

168168

دو دست خود زد امانش تو مگذار

که تا بنمایدت اینجایگه باز

169169

از آن خوانندش اینجاگاه حیدر

که او بگشاد در اینجای صد در

170170

در معنی علی بگشاد اینجا

مرا این گنج کل او داد اینجا

171171

شبی دیدم جمال جانفزایش

شده افتاده اندر خاکپایش

172172

ازو پرسیدم احوالم سراسر

مرا برگفت اندر خواب حیدر

173173

بگفتم رازها در خواب آن شاه

مرا از کشتن او کردست آگاه

174174

نمودم آنچه پنهان بود بر من

که تا اسرارهایم گشت روشن

175175

مراگفتا که ای عطار مانده

ز سر عشق برخوردار مانده

176176

بسی گفتی ز ما اینجا حقیقت

ببردی نزد ما راه شریعت

177177

بسی اینجا ریاضت یافتستی

که تا عین سعادت یافتستی

178178

بسی کردی تو تحصیل معانی

که تا دادیمت این صاحبقرانی

179179

کنون از عشق برخوردار میباش

که کردی سر ما اینجایگه فاش

180180

بگفتی آنچه ما اینجا بگفتیم

ز تو دیدیم اسرار و شنفتیم

181181

حقیقت آنچه اینجا گه تو گفتی

در اسرار ما اینجا تو سفتی

182182

حقیقت بر تو این در برگشادیم

ترا گنج یقین در دل نهادیم

183183

ترا این لحظه چون دادیم این گنج

ز ما اینجا بکش از جان جان رنج

184184

بکش رنج این زمان چون گنج داری

ز ما در عشق هان کن پایداری

185185

ترا خواهند کشتن آخر کار

که کردی فاش اینجا گاه اسرار

186186

کسی کوراز ماگوید حقیقت

نه بگذاریم اور ا در طبیعت

187187

حقیقت گفت منصور آن خود دید

در اینجا گه جفای نیک و بد دید

188188

تو آن گفتی که آن منصور گفته‌ست

که دیگر چون تو این مشهور گفته است

189189

تو گفتی سرّ ما اکنون ببر سر

که تا آیی و بینی بیشک آن سر

190190

هر آنکو کرد گستاخی درین راز

نه بگذاریم او را در جهان باز

191191

کنونت وقت کشتن آمد ای دوست

که مغزی و برون آریمت از پوست

192192

همه خواهیم کشتن همچو تو باز

که تا اینجا نگوید این سخن باز

193193

کنون این گفته عطار بینوش

بشو یک ذره از اسرار خاموش

194194

بگوی و جان خود را باز اینجا

که بگشادستمت در باز اینجا

195195

کنون وقتست ای دل تا بدانی

که حیدر گفت این راز نهانی

196196

مشو خاموش و خوش بنویس و برخوان

دمادم لقمهٔ میخور ازین خوان

197197

تو برخوان ای محمد با علی راز

چو بشنودی بگفتی عاقبت باز

198198

بخور این لقمهٔ اسرار معنی

دمادم کن ز جان تکرار معنی

199199

حقیقت آنکه با ایشانست در کار

چو من آید حقیقت صاحب اسرار

200200

محمد با علی تو باز بینی

چو بینی سر بریدی راز بینی

201201

محمد اول اندر خواب دیدم

ازو بسیار فتح الباب دیدم

202202

شترنامه ازو گفتم حقیقت

سپردم مرد را راز شریعت

203203

حقیقت صاحب دعوت مرا اوست

که بیرون آوریدم مغز از پوست

204204

بجز او صاحب دعوت که بینم

که او اینجاست کل عین الیقینم

205205

که او بنمود راهم تا بر شاه

از آن هستی ز سر شاه آگاه

206206

کسی کو احمدش کل رهنماید

درش اینجا بکلی برگشاید

207207

بجز احمد هر آنکو جست حیدر

کجا بگشایدش اینجایگه در

208208

در علم محمد حیدر آمد

که جمله اولیا را سرور آمد

209209

سرو سالا جمله اولیا اوست

مشایخ را تمامت پیشوا اوست

210210

هر آن سالک که راه مرتضی یافت

سوی احمد شد و آنگه خدا یافت

211211

هر آن سالک که اینجا رهنماید

در آخر در برویش برگشاید

212212

بجز حیدر مبین بشنو تو این راز

تو حیدر مصطفی دان ای سرافراز

213213

محمد با علی هر دو یکی است

ندانم تا ترا اینجا شکی است

214214

محمد با علی سالار دیناند

که ایشان درحقیقت پیش بیناند

215215

محمد با علی بشناس ای دل

که تا باشی درون کون واصل

216216

محمد با علی ذات خدایند

که دمدم راز در جان مینمایند

217217

محمد با علی فتحو فتوحست

محمد آدم و حیدر چو نوح است

218218

حقیقت احمد و حیدر ز ذاتند

که بیشک رهنمای این صفاتند

219219

چو از احمد بحیدر در رسیدی

حقیقت هر دو یکی ذات دیدی

220220

یکی دانند ایشان از نمودار

ز سر حق حقیقت صاحب اسرار

221221

یکی ذاتند ایشان همچو خورشید

به ایشانست مر ذرات امید

222222

محمد رحمة للعالمین است

علی بیشک صفات اندر یقین است

223223

ایاسالک اگر تو مرد راهی

حقیقت واصلی در عشق خواهی

224224

ره احمد گزین و سرّ حیدر

که بگشاید ز وصلت ناگهی در

225225

مبین چیزی مجو جز ذات ایشان

نظر میکن تو در آیات ایشان

226226

ره ایشان گزین و گرد واصل

کز ایشانست خود مقصود حاصل

227227

از ایشان هر که خود را اصل کل یافت

چو منصور از حقیقت وصل کل یافت

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

حقیقت ایدل اکنون چند گوئی

همی گوئی تو تا پیوند جوئی

عطار»هیلاج نامه»بخش 32 - در صفت دل و اسرار توحید و حقایق فرماید

اگلی نظم

چو شد منصور بردار آن سرافراز

ازو پرسید شبلی آن زمان باز

عطار»هیلاج نامه»بخش 34 - سؤال کردن شبلی از منصور

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور