صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »هیلاج نامه
  3. »بخش 32 - در صفت دل و اسرار توحید و حقایق فرماید

بخش 32 - در صفت دل و اسرار توحید و حقایق فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

حقیقت ایدل اکنون چند گوئی

همی گوئی تو تا پیوند جوئی

22

ترا پیوند با جانست و جانان

توئی پیدا ولی در عشق پنهان

33

تو پیدائی و ناپیدای جانی

که میدانم تو راز خویش دانی

44

نمیداند کسی احوالت ای دل

تو میدانی دراینجا راز مشکل

55

تو میدانی که اندر عشق و هجران

چه بار غم کشیدستی ز جانان

66

مرا ای دل ابا تو جمله کار است

مرا با تو سخنها بیشمار است

77

مرا باتست اینجا گفت و گویم

که سرگردان تو مانند گویم

88

مرا عمریست ای دل تاتوانی

که تا من چند گفتم از معانی

99

ریاضت چند من از تو کشیدم

اگرچه با تو درگفت و شنیدم

1010

بسی گفتم ترا ای دل ز جانان

که هم بنموده است اسرار پنهان

1111

ز جوهر جوهرت دادم در اینجا

ترادر دانهها دادم در اینجا

1212

دلا باتست هر راز نهانی

تو میگوئی دلا و هم تو خوانی

1313

تو بینائی درون چشم مانده

کنون درجسم خود بی اسم مانده

1414

منزه از دو عالم در وصالی

درین حضرت تجلی جمالی

1515

درین عالم دو عالم از تو پیداست

همه شور و فغانها از تو برخاست

1616

بسی شور از تو در روی جهان است

کسی سر تو جز تو کس ندانست

1717

تو دانائی و جز تو کس نشاید

وگردانی کجا رازت گشاید

1818

ز حل مشکل صدق و صفائی

تو بخشیدی جهانی را صفائی

1919

نه در کون و مکان آیی پدیدار

که بیشک خواهی اینجا گاه دیدار

2020

ترازآنحضرت اینجاگه خبر هست

ازین ذات تو اینجا باز پیوست

2121

تو بیشک حضرتی و خانهٔ یار

ز دیداری توئی دیوانهٔ یار

2222

از آن دیوانهٔ و بازمانده

که مستی دمبدم در راز مانده

2323

ازین دیوانگی دربند ماندی

درآخر رخت در دریا فشاندی

2424

دلا اینجا سخن بسیار و ده دور

گهی مستی ز عشق و گاه مخمور

2525

زمانی مست عشقی در خرابات

زمانی مست شوقی در مناجات

2626

زمانی گنج اندر پیش داری

زمانی عقل پیش اندیش داری

2727

زمانی بر در خمّار مستی

زمانی سوی دیری بت پرستی

2828

زمانی بر گذشته از دو عالم

زمانی شادی و دیگر تو در غم

2929

دمی در گفتن اسرار واصل

دمی دیگر بماندستی تو غافل

3030

دمی درکون ودیگر در مکانی

دمی در صورت و گه در نهانی

3131

دمی در کافری زنّار بندی

دمی خود را بپای دار بندی

3232

دمی واصل دمی عاشق درین راه

فزونی آخر از این هفت خرگاه

3333

تو خواهی برد با خود جاودانی

که مرغ باغ عشق لامکانی

3434

درین چندین عجایبهای اسرار

که تو دیدی کنون در عین پرگار

3535

فزون از عقل و بیرون از ضمیر است

که جانانست و جانت دستگیر است

3636

دلا چندانکه میگوئی ز ذاتش

کجا یابی تو اسرار صفاتش

3737

در اینجادان که اینجا آشکار است

درون جان و دل پروردگار است

3838

ازل را با ابد پیوند او ساخت

ترا در ذات خود از عشق بنواخت

3939

در این صحن ز مرد رنگ افلاک

که گردانست اندر حقهٔ خاک

4040

ازین چندین گل پر نور سوزان

که ایشانند در عالم فروزان

4141

کمال صنع خود پرداخت از ذات

بهم پیوست اینجا دید ذرات

4242

که داند حد آن بنگر در اینجا

تو بستی که گشاید این معما

4343

ره اینجا هر که ره اینجاست گفتم

جمال شاه جان پیداست گفتم

4444

جمال شاه اندر تو پدید است

همه کون ومکان در تو پدیداست

4545

دو عالم در تو ای دل ناپدیدار

تو اینجائی و آنجاناپدیدار

4646

زهی دل این همه گفتار از تست

حقیقت روشنی عطار از تست

4747

مرا اینجا ابا تو سوی دنیا

خوش آمد لاجرم در عین مولا

4848

دلا عطار باتست و نه در تست

ترا اینجا و او و مر ترا جست

4949

بیابد چون مر اوراکشته بینی

بخون و خاک وی آغشته بینی

5050

مرا با تو وصال و هم فراقست

بسی دیدار شوق و اشتیاقست

5151

مرا باتو حدیث از شوق افتاد

سخن هر لحظهٔ با ذوق افتاد

5252

رها کن زهد خشک و نام وناموس

که دنیا جملگی ملکی است افسوس

5353

همه دنیا نیرزد پرّ کاهی

بنزد عاقلان دنیاست راهی

5454

همه دنیا مثال حقّهٔ دان

درون حقه در خورشید تابان

5555

همه دنیا مثال یک چراغست

فتاده بر کنارش پر ز زاغ است

5656

نظر کن سوی دنیا دمبدم تو

دگر بشتاب در عین عدم تو

5757

نظر کن درجهان و جان همی بین

دگر یک لحظه هر جانان همی بین

5858

چو جانان دمبدم رخ مینماید

ز وصل خویش پاسخ مینماید

5959

ز ماهی تا بمه در صنع بیچون

که پیدا کرد در تو بیچه و چون

6060

نظر میکن تواندر جمله ذرات

که گویانند در تسبیح و آیات

6161

همه در زمزمه در ذکر الله

همه اینجایگه از راز آگاه

6262

همه با او در اینجا در مناجات

طلب دارند از دیدار حاجات

6363

همی خواهند تا او را به بینند

همه در سر او صاحب یقینند

6464

همه بی او و با اویند در راه

حقیقت مرد معنی زوست آگاه

6565

زمانی گوش کن هان تا بدانی

که پنهان نیست اسرار عیانی

6666

همه عالم پر از خورشید بنگر

حقیقت سایهٔ جاوید بنگر

6767

نظر کن بامدادان سوی خورتو

دراین معنی که گویم در نگر تو

6868

به بین آن لحظه اندر صنع باری

که نوری میدمد در صیح تاری

6969

عجب نوریست از آن حضرت ذات

حقیقت تابد آن بر جمله ذرات

7070

منور میکند آن نور عالم

فزاید روشنی اینجا دمادم

7171

دمادم روشنی آید پدیدار

برآید بعد از آن خورشید انوار

7272

شود عالم منور از حضورش

شود روشن جهان از عکس نورش

7373

رود تاریکی ظلمت د اینجا

نماند سایه جز نور مصفا

7474

چنان دان اندر آن پاکی تو ای دل

که نور خورشوی زین راز مشکل

7575

برآیی تا جهان جان منور

کنی ماندن یکبارگی خور

7676

جهان جان دمادم روشنائی

همی ده تا یقین عین خدائی

7777

ترا پیدا شود در آخر کار

بگوئی سر خود اینجا بیکبار

7878

بیکباره چو دل بر این نهادی

در معنی در اینجا برگشادی

7979

تو صبحی ای دل آشفته مانده

چرا در صبح باشی خفته مانده

8080

بوقت صبح اینجا بین یکی راز

که اندر تست کل انجام و آغاز

8181

ترا انجام و آغاز است اینجا

تراکل دیدهها باز است اینجا

8282

نظر کن در نگر آغاز و انجام

بنوش از دست جانان آنگهی جام

8383

دمادم نوش کن از جرعهٔ یار

که تا مستت کند در عین پندار

8484

تو خورشیدی و مست راه جانی

چرا چندین بسر خود را دوانی

8585

گهی زردی و گاهی شرح هستی

دمی در عین بالا گاه پستی

8686

گهی اینجا ز اول آخر روز

بود در شغل و خوش میباش و میسوز

8787

بدانی اول و تا آخر کار

شوی آخر در اینجا ناپدیدار

8888

چووقت شام میآید پدیدار

نمیگردد نموده نانمودار

8989

همه عالم چو شب آیند بیهوش

شوند وجام حضرت راکند نوش

9090

همه مست جمال جان فزایند

مثال اولین حیران نمایند

9191

شوند از خود نماند عقل در تن

برون آیند کلی از ما و از من

9292

عدم باشد در آن دم هرچه بینند

کسانی کاندرین صاحب یقینند

9393

یکی خوابست بیداری ایشان

ولی کی داند این مرد پریشان

9494

هر آنجا کاشکار او نهانست

به بیداری نشین عین نشانست

9595

همان در خواب باشد در ولایت

که ایشان راست در عین هدایت

9696

ز بعد آن حیات و زندگانی

چو رفتی از صور بیشک بدانی

9797

نه مرگی کوچک است اینجایگه خواب

رموزی دیگر است این نکته دریاب

9898

مثال مردهٔ آن دم که خفتی

نه بیداری نظر کن خویش و رفتی

9999

تو اندر خانهٔ خویشی بمانده

عجب با خویش در پیشی بمانده

100100

توئی اما وصالت نیست حاصل

نمیدانی از آنی مانده غافل

101101

در آن دم وصل آنکس باز بیند

که اندر خواب بیشک راز بیند

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بزرگی گفته است این سر مرا باز

بگویم بیشکی اینجا ترا باز

عطار»هیلاج نامه»بخش 31 - حکایت

اگلی نظم

چنین فرمود سلطان حقیقت

سپهر جان و دل قطب شریعت

عطار»هیلاج نامه»بخش 33 - در حقیقت سرّ منصور و دریافتن اعیان گوید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور