صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »هیلاج نامه
  3. »بخش 9 - جواب دادن منصور شیخ جنید را از حالات

بخش 9 - جواب دادن منصور شیخ جنید را از حالات

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بدو منصور گفت ای ذات بی‌چون

اناالحق می‌زند از ذات بی‌چون

22

اناالحق می‌زند در خون او باز

وگرنه خون کجا این دم زند باز

33

اناالحق چون نیارد زو تو دریاب

بگویم نکته‌ای دیگر تو دریاب

44

اناالحق خون کجا آورد ای دوست

اناالحق گفتن اندر دم دم اوست

55

اناالحق حق تواند زد حقیقت

وگرنه خود بود بی‌شک حقیقت

66

اناالحق حق زند اینجای بنگر

اناالحق گفتنش ای شاه بنگر

77

موافق تا نباشد در رگ و پی

کجا یارد زدن هر دم وی از وی

88

دمم حق زنده گردانید در خون

نمود اینجای رازش بی‌چه و چون

99

ز سرّ جان جان چون یافت بویی

اناالحق زد وی اندر های و هویی

1010

دم حق هرکجا کاید نمودار

اناالحق خیزدش از سنگ و دیوار

1111

درخت سبز با موسی در آن شب

اناالحق گفت با موسی در آن شب

1212

درختی دید موسی صاحب راز

اناالله گفت با موسی در آن باز

1313

درختی واصل این راه باشد

عجب گر خون ما آگاه باشد

1414

درختی وصل جانان یافت آن دم

اناالحق گفت او اینجا در آن دم

1515

عجب باشد اگر در خون چو منصور

شود در عشق او القصه مشهور

1616

نه چون آید حقیقت کردگارت

که خون گشته نهان در زیردارت

1717

اناالحق میزند بیدست مانده

حقیقت خون ز دست خود فشانده

1818

از آن اینجا اناالحق میزند باز

که اینجا گشت خواهد ناپدیدار

1919

نه دست من که دست خود بریده است

طمع اینجا زنیک و بد بریده است

2020

طمع ببریده است است ازدست آفاق

از آن افتاده جان اندر جهان طاق

2121

طمع ببریده است از دست و از پای

یکی میبینم اینجا مسکن و جای

2222

درین مسکن زخلوت صاف بوده

درین معنی بخون رگ را گشوده

2323

حیات طیّبه در خون بدیده

که تا دانی تو کان را چون بدیده

2424

حیات طیّبه آمد پدیدار

از آن خون اناالحق زد ابایار

2525

حیات طیّبه منصور دارد

که سرتا پای خود او نور دارد

2626

وجودش جمله جان گشته در اینجا

نه همچون دیگران سرگشته اینجا

2727

حیاتی یافت جانم اندر این دم

که ریزان گشت از دست و دلم دم

2828

حیاتی یافت جان اینجا نمانی

نمود اسرار صورت در معانی

2929

دو دستم بایدالله است بنگر

دو دستم دست دلخواهست بنگر

3030

دو دستم برد اینجاگه بدستان

درون جان و دل صد گونه دستان

3131

یقین خواهد نمودن بر سردار

دمادم میکند دلها خبردار

3232

حقیقت حق بدینجا شیخ اعظم

اناالحق باش اندر عشق هر دم

3333

دگر بنگر قدم تا می چه گوید

چه بیند راز دردستم چه گوید

3434

زبان بیزبان چون گویدم راز

دگر چون بنگری در عین آواز

3535

تو حال دست چون دیدی چه باشد

از این معنی که پرسیدی چه باشد

3636

تو حال دست را پرسیدی اینست

که با ذرات در عین یقین است

3737

مرا اینجایگه چه دست و چه سر

همه عین الیقین بوده است بنگر

3838

ز سر تا پای منصور است واصل

همه ذرات در عشقند کامل

3939

ز سر تا پای منصور است جانان

اناالحق گوی اینجا در یقین دان

4040

ز سر تا پای دلدار است منصور

اناالحق گوی اینجا بر سر طور

4141

ز سر تا پای منصور است دلدار

اناالحق گوی اینجا برسردار

4242

ز سر تا پای منصور است بیشک

گرفتار آمده دربند کل یک

4343

یکی ذاتست منصور از حقیقت

خداگشته چه جای و چه طبیعت

4444

ز سر تا پای منصور است اشیا

نمود دوست دروی جمله پیدا

4545

ز سر تا پای منصور است خورشید

همه ذرات دروی کرده امید

4646

ز سر تا پای منصور است کل ذات

اناالحق گوی در وی جمله ذرات

4747

چنانم این زمان در سر بیچون

چه ذاتم چه رگ و چه پوست و چه خون

4848

چنانم این زمان در ذات مانده

کنون در عین هر ذرات مانده

4949

چنانم ده ریئی و در یکی کم

منم چون قطره در دریای قلزم

5050

چنانم از یدالله آشکار است

مرا بادست این صورت چکار است

5151

یدالله است راز ما در این بس

نمیداند به جز من سیر این کس

5252

ندیدم واصلی تا راز گویم

ورا اسرار کلی بازگویم

5353

تو گرچه واصلی در عشق مانده

کجاباشی تو دست از جان فشانده

5454

اگر مردی تودست ازجان فشانی

مر این اسرار اینجا بازدانی

5555

اگر تو ترک کردی صورت خویش

حجاب بیشکی برخیزد از خویش

5656

حقیقت ای جنید پاک دین تو

مرو بیرون ازین پس بی یقین تو

5757

من ازعین یقین و اصل شد ستم

چنین اسرارها حاصل شدستم

5858

من از عین الیقین اعیان ذاتم

اناالحق گوی اینجا در صفاتم

5959

حقم اندر حق و اینجا تو بنگر

که میگویم کنون الله اکبر

6060

صفاتم سر بسر دیدار یار است

چه غم دارد که جانان آشکار است

6161

صفاتم در حقیقت حق شد اینجا

نمود جسم و جان مطلق شد اینجا

6262

صفاتم حق بود چون راز دیدی

اناالحق تو ز خونم باز دیدی

6363

صفاتم این زمان حقست بنگر

بجان ودل از این معنی تو برخور

6464

صفاتم این زمان حقست مطلق

اناالحق گویم اینجا من اناالحق

6565

مزه چون درین میدان فتادست

اناالحق مرو را در جان فتاده است

6666

منزه چون درین راز است اینجا

از آن بیشک در آواز است اینجا

6767

منزه چون من عین صفات است

از آن اینجایگه دیدار ذاتست

6868

صفاتم ذات بیچونست اینجا

ویم درخاک و درخونست اینجا

6969

بجز او نیست اکنون در درونم

اناالحق زن به بین در خاک و خونم

7070

ایا اینجا ندیده سر اسرار

اناالحق چند خواهی گفت با یار

7171

سخن اینست اکنون سالک پیر

که باید شست دست از جان چه تدبیر

7272

دو دست از جان بباید شست ناچار

که تا بنمایدت این جای اسرار

7373

دو دست از جان بیابد شست ای دل

که تا روزی مگر گردی تو واصل

7474

دو دست از جان بدار و آشنا شو

اناالحق گوی و آنگاهی جداشو

7575

تو دستان فلک اینجا چه دانی

که پنهان نیست این راز نهانی

7676

تو دستان فلک بنگر یقین باز

که میبنمایدت مردم چنین راز

7777

از آن ماندی که دست از خود بداری

کجا زیبد تو امر پای داری

7878

تودست ازخود کجا داری بتحقیق

که تا یارت دهد در عشق توفیق

7979

تو دست از جان بدار و جان جانشو

ز دید خویشتن کلی نهان شو

8080

چو دست از خویش شستی یارگشتی

حقیقت بیشکی دلدار گشتی

8181

تو دست از جان بدار ارکاردانی

که بگشاید درت باز از معانی

8282

تودست از خود بدار و او شو اینجا

حقیقت کرد اینجا گاه یکتا

8383

تو دست از خود بیکباره فرو شوی

هر آن چیزی که او گوید تو میگوی

8484

دریغا شیخ دین کاینجا بماندیم

حقیقت ما کنون بیما بماندیم

8585

قلم راندیم اندر اصل او

نمود دست خود کردم معطل

8686

هر آنکو شد فنا از بود اینجا

بدید اندر فنا معبود اینجا

8787

هر آنکو شد فنا اندر دل و جان

نموداری جانان در دل و جان

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بدو گفتم که ای جان چیست نامت؟

که حق داده است اینجا گاه نامت

عطار»هیلاج نامه»بخش 8 - در سؤال کردن از هیلاج و جواب دادن او را

اگلی نظم

فناگرداند زین ره شیخ جان بین

درون جان و دل عین عیان بین

عطار»هیلاج نامه»بخش 10 - در فنا و در یافتن بقای کل فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور