صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »هیلاج نامه
  3. »بخش 10 - در فنا و در یافتن بقای کل فرماید

بخش 10 - در فنا و در یافتن بقای کل فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

فناگرداند زین ره شیخ جان بین

درون جان و دل عین عیان بین

22

کنون چون دست شد با دست دلدار

چه خواهد نیز یابم در نمودار

33

چو ما را دستگیری کرد جانان

از آن دستی در اینجا برد جانان

44

کنون چون دستگیری کرد آن شاه

بنزدیک خودم دادست او راه

55

کنون دستم گرفت و پایداری

نمودم دمبدم درعشق یاری

66

جفای او وفای ماست بنگر

رضای او رضای ماست بنگر

77

ز دستم چند گویم سرببازم

درین ره چون بدیدم شاهبازم

88

چو راهم داد نزدیکش شتابم

که بخشیده است اینجا فتح بابم

99

گشوده راه ما در کل کونین

همه دیدار ما در عین مابین

1010

چو ذاتم داد اینجا در حقیقت

رهم هم داد ما را در شریعت

1111

دم من داد جانان پیش جانان

که پستم نیز پیش اندیش جانان

1212

ز پیش اندیشی خود یاد کردم

از آن در عشق خود پرداد کردم

1313

ز پیش اندیشی خود رهبرم من

توانم کز سر جان بگذرم من

1414

ز پیش اندیشی خود آنچه دیدم

کنم بیشک که من آن میتوانم

1515

ز پیش اندیشی خود ذات دیدم

کنون اسرار هر آیات دیدم

1616

ز قرآن این زمانم واصل ذات

حقیقت دانم اندر جمله ذرات

1717

ولی باید که قرآن باز داند

ز قرآن بیشکی هر راز داند

1818

ز قرآن این زمان منصور پیداست

درون او حقیقت نور پیداست

1919

به بین این خون که نور ذوالجلالست

اناالحق گوی اینجا در وصال است

2020

مبین خون شیخ بیشک ذات او بین

نمود خویشتن در ذات او بین

2121

حقیقت این زمانم سرّ قرآن

حقیقت آشکارا هست درجان

2222

نه در زندان تو گفتی شیخ با من

که باید کردنت اسرار روشن

2323

وگرنه دزد راهی تا بدانی

زدی این دم تو آن دم در نهانی

2424

چو در اینجایگه من دزد راهم

کنون بنگر که اندر دار شاهم

2525

کنون بردار شاهم دزد عشاق

ز شاهم بستده من فرد عشاق

2626

کنون بردار شاهم از حقیقت

که دزد لایقی دارند حقیقت

2727

چنان فرمودهام در سر قرآن

حقیقت سر این معنی فرو خوان

2828

نه حق گفته است والسارق بقرآن

بخوان اینجایگه میدان تو برهان

2929

که دزدان دست او با پای اینجا

بریدن باید اینجا شیخ دانا

3030

حقیقت دزد راه تست منصور

اگرچه آگه اندر تست منصور

3131

چو من دزد ره مردان دینم

ز دزدی این زمان اندر یقینم

3232

چو من دزدی کجا باشد بآفاق

که دزدی اوفتادستم عجب طاق

3333

ندارم همسری از دزدی خود

کنون نیکم اگرچه کردهام بد

3434

ز من عین بدی شد تا بدانی

رضای ما چنین بد تا بدانی

3535

رضای ماست اینجا خواری عشق

از آن داریم ما غمخواری عشق

3636

رضای ماست اینجا سر بریدن

ره جانان بود در سر بریدن

3737

رضای ماست اینجا جانفشانی

ترا میگویم ای شیخ این معانی

3838

حقیقت از در منصور حلاج

بود او را یقین در عین آماج

3939

نشان او را بیابد این زمان تیر

بباید دوخت سر تا پایش از تیر

4040

حقیقت این چنینم آرزویست

ز بهر این زمان درگفت و گویست

4141

گناه دست نبود شیخ جانم

بریدن باید اینجا گه زبانم

4242

زبان باید برید اینجا نه دستان

که باشد این گناه او را یقین دان

4343

زبان دارد گنه اینجا بگفتار

اناالحق میزند اندر سردار

4444

زبان دارد گنه در بیوفائی

که دعوی میکند او در خدائی

4545

زبان دارد گنه نی دست ای شیخ

که اینجا آمده است او مست ای شیخ

4646

زبان دارد گنه در حکم احمد

که این یک نکته میگوید چنین بد

4747

بحکم شرع میباید بریدش

که تا پیدا نماید دید دیدش

4848

بحکم شرع اگر در خون بگردد

اناالحق گفتن اینجا در نوردد

4949

بحکم شرع بردار است اینجا

اگر بیشک خبردار است اینجا

5050

چنان کاینجا دو دست خود بریدم

ازین معنی زمانی آرمیدم

5151

چه دستانها که دست اینجا نمودم

ور اسرار از آن فارغ گشودم

5252

زبان این لحظه با او یار گردد

ز سر دست تو برخوردار گردد

5353

زبان و دست گفتستند مردان

زبان باید نمود این راز میدان

5454

توا بشیخ جهان اسرار دانی

بمعنی برتر از عین معانی

5555

حقیقت دزد منصور است اینجا

ز دزدی رفت او بردار اینجا

5656

یقین آغاز با انجام اینجا

ز دزدی یافت او چون کام اینجا

5757

ز دزدی یافت او اسرار اینجا

ز دزدی گشت او مشهور و پیدا

5858

ز دزدی یافت اسرار حقیقت

ز دزدی رفت بردار شریعت

5959

مرا این لحظه اسرارم عیانست

که جانانم درین دارم عیانست

6060

نموده راز با ما از سر دست

حقیقت راز گفتم تا که پیوست

6161

ابامن یار در زندان چنین گفت

رموزی دوش در عین یقین گفت

6262

که ای منصور گفتی رمز مطلق

خدایم من تو گفتستی اناالحق

6363

منم با تو تو با من راست گوئی

در این معنی دگر اینجا چه جوئی

6464

منم بنمودهام اسرار اینجا

حقیقت هم ترا دیدار اینجا

6565

ز دیدارم نمود راز دیدی

مرا در پردهٔ جان باز دیدی

6666

چو من در پردهٔ جانت عیانم

ولی از چشم صورت بین نهانم

6767

ابا تو گفتهام در پرده هر راز

بگفتم با تو کاین پرده برانداز

6868

حقیقت پرده اکنون بر دریدی

بجز من هیچ در پرده ندیدی

6969

بجز من نیست اندر پرده اینجا

بدیدی عاقبت گم کرده اینجا

7070

مرا در پرده دیدی ناگهان تو

نمودی راز با خلق جهان تو

7171

ترا خود نیست اینجا دوستداری

اگرچه ماهم اندر پوست داری

7272

نمودی مغز ذاتم در تن خویش

حجابت رفته اینجا گاه از پیش

7373

نمودی مر مرا با خاص و با عام

که بد مستی نداری طاقت عام

7474

ترا زین گفتن بیهوده معنی

که با ما میکنی در عشق دعوی

7575

تو دعوا میکنی معنیت باید

در اینجا گر نه این دعویت باید

7676

اگرچه صورتت در ذات معنی

بدانسته ز ما آیات معنی

7777

نبستانند از تو خاص و هم عام

که بد مستی نداری طاقت جام

7878

نداری طاقت جامی در اینجا

کجا یابی تو مر کامی در اینجا

7979

نداری طاقت جامی فنا شو

ابا ما در میان جان بقا شو

8080

نداری طاقت جامی چه گوئی

کنون در هرزهاند گفت و گوئی

8181

نداری طاقت جامی ز دلدار

کنیمت این زمان منصور بردار

8282

نداری طاقت جامی ز منصور

فنادستی عجب از نفس و جان دور

8383

نداری طاقت جام الستم

کنون پیوندت اینجا گه شکستم

8484

نداری طاقت جام یقینم

ترا نزدیک خود مردی نهبینم

8585

نداری طاقت اینجام اینجا

بخواهی بودن اندر عشق رسوا

8686

کنم رسوا ترا فردا حقیقت

نمایم بر تو مر غوغا حقیقت

8787

کنم رسوا ترا فردا بر خلق

بسوزانم ترا زنار با دلق

8888

کنم رسوا ترا فردا بر خویش

نیم آنکه برم اندر بر خویش

8989

کنم رسوا ترا فردا ابردار

ببرم دست و پایت بین خبردار

9090

کنم رسوا زبانت را به بیرون

کنم اندازم اندر خاک و در خون

9191

نمیدانی چه خواهی دید فردا

که خواهم کردنت منصور رسوا

9292

اگر مرد رهی ماهی چنین است

چنین خواهد بدن فردا یقین است

9393

که شهرت جمله خواهد دشمنی کرد

وز آن خواهی تو بودن صاحب درد

9494

بگفتی راز با منصور غافل

کجا از دست تو بپذیرد ای دل

9595

دل و جان را قبول اینجا ندارد

که گویندت وصول اینجا نداری

9696

تمامت سالکانت اندر اینجا

کنند از عشق صد افغان و غوغا

9797

مگو منصور اگر تو مرد راهی

وگرنه رخ به بینی زین سیاهی

9898

اگر رسوائیت آمد یقین خوش

بسوزانیم فردایت بر آتش

9999

به آتش مروجودت را بسوزم

تمامت عین بودت را بسوزم

100100

در آتش رفت خواهی ز اروسرمست

ابی پا و زبان منصور بی دست

101101

در آتش رفت خواهی تا بدانی

نمایم آنگهی راز نهانی

102102

ترا در آتش سوزان حقیقت

نمایم بیشکی دیدار دیدت

103103

بگفتی راز ما شرمت نداری

کنون باید که رازم پایداری

104104

حقیقت پایداری کن بردار

مشو غافل ز من این دم خبردار

105105

که خون از دست خود بینی روانه

ترا من رخ نمایم بی بهانه

106106

چو دست خویشتن بینی پر از خون

مشو آن لحظه اینجا گه دگرگون

107107

نشان ما شناسی عین خونت

وگر نه گفتن پر از جنونت

108108

هر آنکو در ره ما غرق خون شد

ابا ما در تمامت غرق خون شد

109109

هر آنکو در ره ما یافت بوئی

کنم گردان سرش مانند گوئی

110110

اگر خواهی گذشت از جان نمایم

ترا معنی دمادم مینمایم

111111

اگر خواهی گذشت از جان و از تن

ترا دایم کنم اینجای روشن

112112

اگر خواهی گذشت از سردراینجا

کنم با ذات خود ذات تو یکتا

113113

اگر خواهی گذشت از سر حقیقت

نهم من بر سرت افسر حقیقت

114114

اگر منصور اینجا مردمائی

حقیقت مرد صاحبدرد مائی

115115

چنین راندم قلم ای مرد سالک

زوصلت میکنم فردای مالک

116116

فناگر دانمت چون راز گفتی

ابا خاص و عوامم بازگفتی

117117

ترا بند زبان اینجایگه نیست

تن تو لایق دیدار شه نیست

118118

ترا بند زبان اینجا نبوده است

زبان کردی و گفتی زین چسود است

119119

ترا پند زبان چون نیست تحقیق

کجا یابی درین اسرار توفیق

120120

مگر آنک ازوجود آئی تو بیرون

بیابی ذات خود را غرقه در خون

121121

کنم منصور این قسم فراقت

کنم اندر نمود اشتیاقت

122122

کزین سر بر سر خود میکنی تو

که بود خویشتن کل بشکنی تو

123123

تو با ما ما بتو هر دو یکیایم

حقیقت ذات اینجا بیشکیایم

124124

ترا گردانم اینجا گه یگانه

نظر کن تا بدانی این بهانه

125125

بهانه نیست منصور این نمود است

زما کانجا دل و جانت شنود است

126126

اناالحق ما زدیم اندر نمودت

نمودی هستم آید زین نمودت

127127

نمایم مرترا منصور فردا

میندیش از فراق و عین غوغا

128128

چنان با ما یکی شو بر سردار

که چیزی می نه بینی جز مرا یار

129129

ز ما گوی وز ما میزن اناالحق

که من خود مینمایم راز مطلق

130130

ز ما گوی و دمادم خرّمی کن

ابا ما یک نفس تو همدمی کن

131131

تو دم با ما زدی ما با تو همدم

همی باش ار بریزیمت یقین دم

132132

کنون منصور میکن عشق بازی

که اینجا نیست ما را عشقبازی

133133

ببازی عشق ما مرناکسی را

نباشد تاشوی آنجا کسی را

134134

بگردد آنگهی بنمایم اسرار

ابا او مینمایم از سردار

135135

تو یکتای منی منصور سرکش

بسوزانم ترا فردا به آتش

136136

تو یکتای منی درجان و در دل

تراام من ترا ای پیر واصل

137137

ز وصل ما کنون بر خور حقیقت

گذر کن تو بما بر خور حقیقت

138138

گذر کن زین وجود و ذات ما بین

وجود خویشتن محو فنابین

139139

بقایی نیست صورت را درین جان

بکن ترکش تو یار خود مرنجان

140140

چو مردان بگذر از این دام صورت

که این رفته قلم باشد ضرورت

141141

کنون منصور فردا راز بینی

مرا در جمله اشیا بازبینی

142142

زوال صورتت فرداست دانی

همه از صورتت پیداست دانی

143143

زوال صورتت فرداست آخر

نمایم ذات خود فردات ظاهر

144144

زوال صورتت گرچه جمالست

توئی تو شو که از عین وصالست

145145

وصال آخر کار است فردا

مرو بیرون دمی منصور از ما

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بدو منصور گفت ای ذات بی‌چون

اناالحق می‌زند از ذات بی‌چون

عطار»هیلاج نامه»بخش 9 - جواب دادن منصور شیخ جنید را از حالات

اگلی نظم

چو یارم این پیامم دوش گفته‌ست

در اسرار با ما دوش سفته است

عطار»هیلاج نامه»بخش 11 - جواب منصور در خطاب حق سبحانه و تعالی

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور