صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »هیلاج نامه
  3. »بخش 61 - اسرار گفتن عبدالسلام با شیخ جنید از حقیقت منصور

بخش 61 - اسرار گفتن عبدالسلام با شیخ جنید از حقیقت منصور

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

ورا عبدالسلام آنگه چنین گفت

که این مرد این همه عین الیقین گفت

22

که چشم من در این اسرار افتاد

شدم من از وجود خویش آزاد

33

چو دیدم روی اودیدم حقیقت

نمود سرّ بیچون در شریعت

44

سراپایش نظر کردم خدایست

ابا ذات حقیقت آشنایست

55

جلال اندر جمالش هست پیدا

در اینجا کرد رازم آشکارا

66

سخن کاینمرد میگوید همان است

که این بیچاره اندر جان عیانست

77

سخن کاین مرد گفت اینجا یقین باز

میان عاشقان آمد سرافراز

88

سخن کاین مرد گفت از بود بود است

که ذات جسم و جان در کل نموداست

99

سخن کاین مرد میگوید خدایست

همه ذرات اینجا رهنمایست

1010

هر آنکو ره برد او را بداند

چو داند اندر و حیران بماند

1111

من این دلدار میدانم که چونست

که از عقل خلایق آن برونست

1212

تو اکنون ای جنید ار بازدانی

سزد کز پیر خود این راز دانی

1313

سخن از عقل میگوئی دگر باز

کجا عقل این تواند گفت سرباز

1414

سخن از عشق میگوید عیانی

بر هر کس یقین راز نهانی

1515

سخن از عشق میگوید در اینجا

تو میدانی چه میجوید در اینجا

1616

فراقی در وصال بازدیده است

وصال آنگاه کلّی باز دیده است

1717

وصالش در فراق آمد پدیدار

نمیبینی همی جز دید دلدار

1818

مرا بود این زمان این یار رهبر

تو نیز ار گفت او درعشق ره بر

1919

حقیقت این زمانش گر بزندان

دل او را در اینجاگه بسوزان

2020

مرنجان خویشتن گر بود اوئی

که با او این زمان در گفت و گوئی

2121

تو اوئی او ترا و می ندانی

که من با او عیانم در نمانی

2222

منم با او و او با من حقیقت

نمودش یافتم اندر شریعت

2323

منم او را و او با من یقینست

که اودر من حقیقت رازبین است

2424

ز بهر من در این بغداد آمد

که کل از جسم و جان آزاد آمد

2525

ز جسم وجان طمع بریده است او

که صاحب درد و صاحب دیده است او

2626

چو باشد آفتاب اندر درونش

همان خورشید اندر رهنمودنش

2727

کسی دارد مثال آفتاب او

از آن اینجاست اندر تک و تاب او

2828

از آن خورشید رهبر بود بر ذات

نهاده روی سوی جمله ذرات

2929

همه ذرات گرد اوست اینجا

که میبینند با او دوست اینجا

3030

حقیقت دوست با اودر میانست

اناالحق گوی با وی در بیانست

3131

چو حق او راست پس مطلق چه گوید

بجز حق در درون او که گوید

3232

خدا با اوست اینجا راز گفته

ابا ما و تو اینجا بازگفته

3333

خدا با اوست میگوید که مائیم

اناالحق تا سراسر مینمائیم

3434

خدا با اوست از بهر نمودار

بخواهد کردنش اینجای بردار

3535

بخواهد سوختن در آخر کار

شود در آخر کار او خبردار

3636

اگرچه هر خبر دارد بظاهر

خبر کل باز یابد او در آخر

3737

بآخر هم بسوزانید او را

چنان باشد مر اورا گفتگو را

3838

ولیکن چون کنند اینجای بردار

حقیقت گوید این سر صاحب اسرار

3939

که من هستم خدا بیشک بدانید

حقیقت حق منم یک یک بدانید

4040

از اول اندر اینجا گه زبانش

برون آرند اینجا از دهانش

4141

ببرندش دگر دست و دگر پای

اناالحق چون بگوید جای بر جای

4242

به آخر دست او بالا پذیرد

نمودش جمله اینجادست گیرد

4343

بسوزانند آخر ظاهر یار

شود در آتش آنگه ناپدیدار

4444

بگوئید آن زمان خاکستر او

اناالحق همچنان در گفت و درگو

4545

بسی راز است او رااندر اینجا

بهل تا زود بگشاید در اینجا

4646

جنید او را تو اکنون دان ز مندوست

حقیقت حق نگر او را که حق اوست

4747

درون او نظر کن راز مطلق

حق است اینجا و میگوید اناالحق

4848

اناالحق میزند در دید یار است

مر اورا ذات جانان آشکار است

4949

جنیدا این نگهدار و نگو راز

تو این اسرار جز با صاحب راز

5050

چو این مرد است از مردان دیندار

میان عاشقان صاحب اسرار

5151

بخواهد یافتن او سرفرازی

حقیقت دان تو او را بینیازی

5252

بپرسیدم دگر از پیر خود من

ترا این سر کرا کردست روشن

5353

بگو تا من چو تو این راز دانند

حقیقت سرّ کلی بازدانند

5454

تو این از خویش میگوئی مرا راز

و یا از دیگری بشنیدهٔ باز

5555

بگو این مرد را تا من بدانم

که من بر تو حقیقت مهربانم

5656

جوابم داد کای شیخ سرافراز

مرا مر خضر گفته‌ست این سخن باز

5757

شبی در خلوت اسرار بودم

دمی دم دیدهٔ دیدار بودم

5858

چنانم وجد بُد یا حضرت ذات

که گوئی جان شدم مر جمله ذرات

5959

دل وجانم چنان درآشنائی

دل آن شب یافت اسرار خدائی

6060

فرو رفتم درون خود حقیقت

برستم من ز نیک و بد حقیقت

6161

حقیقت وقت من خوش بد در آن دم

نمودم راز جانان من چودیدم

6262

دمادم رخ نمودم سر اسرار

شدم ازدیدن دم ناپدیدار

6363

چو درعین عیان من راز دیدم

وصال یار آن شب باز دیدم

6464

عیانم منکشف شد اندر اینجا

خدا را یافتم من در همه جا

6565

درونم با برون حق یافتم من

حقیقت سرّ مطلق یافتم من

6666

نبودم من همه کلی خدا بود

که ما را اندر آن دیدار بنمود

6767

دمی خوش خوش درآن حالت فتادم

زمانی بر زمین من رخ نهادم

6868

چو با خویش آمدم اینجا یقین من

بدیدم در زمان خورشید روشن

6969

یکی پیری بدیدم ماه رفتار

که شد در خلوت من او پدیدار

7070

چنان پیری که نورش بود در روی

ابا من بود اینجا روی در روی

7171

چو آن حالت بدیدم من در آن شب

که پیری آنچنان آمد در آن شب

7272

چو با خویش آمدم کردم سلامی

بر من کرد پیر دین قوامی

7373

دمی خاموش بودم بعد از آن پیر

مرا گفتا درین حالت چه تدبیر

7474

دمی خوش دست دادت در زمانه

طلب کردی وصال جاودانه

7575

طلب کردی ندانندت یقین دوست

کجایابی ازین عین الیقین دوست

7676

ترا آن دم دل و جان محو باشد

که مکرت را بآخر صحو باشد

7777

اگر ازجان درین ره بگذری تو

جمال یار اینجا بنگری تو

7878

جمال یار میجوئی و با تست

کجا یابی چنین کاری چنین سست

7979

زمانی با وصال او نبودت

خیالی ازوصال اینجا نمودت

8080

خیالی دیدی و حیران شدی تو

چنین در عشق سرگردان شوی تو

8181

وصال یار را تابی نداری

که اینجا این توانی پای داری

8282

نمودت همچو منصور حقیقی

که یارد کرد با او هم رفیقی

8383

تو این دم حالتی خوش دست دادت

ولی کلی ندیدی نور ذاتت

8484

دل از جان دور کن تا یار یابی

درون جان به کل دلدار یابی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

سؤالی کرد از عبدالسلامم

کزین معنی جوابی ده تمامم

عطار»هیلاج نامه»بخش 60 - اسرارگفتن عبدالسلام درحضور منصور

اگلی نظم

بدو گفتم که ای پیر سرافراز

نمودی هم از این گوئی سرباز

عطار»هیلاج نامه»بخش 62 - پرسیدن عبدالسلام از حقیقت منصور

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور